آب دندان
صفا و برق دندان:
بیا و بوسه بده زآن دهان خندانت
که در دلم زده آتش بس آب دندانت .

نزاری .

آب تاختن
میختن . میزیدن . (صحاح الفرس ):
ز قلب آنچنان سوی دشمن بتاخت
که از هیبتش شیر نر آب تاخت .

رودکی .

آبچ
آبج .
آبخور
محل آب خوردن و آب برداشتن جانور و آدمی از نهر و جز آن . ورد. مورد. منهل . سَقایه . شرعه . شریعه . عطن . مشرب . مشرع . معطن . منزل . آبشخور. آبشخورد. آبخورد:
سر فروبردم میان آبخور
از فرنج مَنْش خشم آمد مگر.

رودکی .

آبدان
غدیر. ژی . آبگیر. ژیر. آژیر. حوض . آب انبار. شمر. (صحاح الفرس ). کوژی . غفچی . فرغر:
کافور همچو گل چکد از دوش شاخسار
زیبق چو آب برجهد از ناف آبدان .

(منسوب به رودکی ).

آبدنگ
دنگی که بقوت آب حرکت کند و بدان شلتوک برنج کوبند و از نیشکر آب گیرند.
آب تبرستان
نام چشمه ای بر کوهی از تبرستان که گویند چون بانگ بر او زنی بازایستد و چون بازایستی روان شود.
آب چرا
غذائی که به ناشتا خورند و آن را نهاری گویند، و در بعض فرهنگها به معنی خوراک جن و پری و طیور آورده اند.
آبخورد
مخفف آب خوردن:
درخت ارچه سبزش کند آبخورد
شود نیز زافزونی آب زرد.

امیرخسرو دهلوی .

آبدانک
مثانه کوچک . (فرهنگستان پزشکی ).
آبدوات کن
کفچه خرد و ظریف بادمی باریک و کشیده که بدان آب در دوات کنند و لیقه بدان آشورند. محراک . (ربنجنی ). دویت آشور. دوات آشور.
آب تبریه
بگفته فرهنگنویسان نام چشمه ای است نزدیک اردن که هفت سال روان و هفت سال خشک است .
آب چشی
غذائی که نخستین بار بطفل در شش ماهگی دهند.
آب خوردن
آشامیدن آب:
هرچند خلنده ست چو همسایه خرماست
بر شاخ چو خرماش همی آب خورَد خار.

ناصرخسرو.

آبدانی
مخفف آبادانی :
شانی ز آبدانی عالم کناره کرد
چندانکه در جهان خرابش ندید کس .

شانی .

آب دوغ
ماستی با آب بسیار، گشاده کرده:
کسی را کو تو بینی درد سرفه
بفرمایش تو آب دوغ و خرفه .

طیان .

آب تراز
طراز بنایان که در درون آب دارد.
-آب تراز کردن زمین ; تسطیح آن برای جریان آب .
آب چکیده
آب که از کوزه و جز آن ترابد. ماءالقطر. (تحفه ).
آبخوردی
مَرَق. مَرَقه . گوشت آبه . نخوداب .
آب درخت کافور
ماءالکافور. (تحفه ).