آبدهانی
صفت آبدهان . صفت آنکه راز نگاه ندارد.
آب تنی کردن
غوطه خوردن در آب سرد بقصد خنک شدن .
آب حیوان
آب زندگانی:
خردیافته مرد یزدان پرست
بدو در یکی چشمه گوید که هست
گشاده سخن مردبا رای و کام
همی آب حیوانْش خواند بنام .

فردوسی .

آبخوست
آبخو. آبخست .
آب دزفول
آبدیز.
آبدیده
جامه یا متاعی دیگر که در آب افتاده و بدان زیان رسیده باشد.
آب تیرگان
رجوع به آبریزگان شود.
آب خاکستر
نام رودی در حدود ایران و روس که به رود لائین پیوندد.
آب خون
آبخست است که جزیره میان دریا باشد. (برهان ). شاهدی برای این کلمه پیدا نشد، ممکن است مصحف آبخو یا آبخوست باشد.
  • خونابه .
  • آب دست
    آبدست . آبی که بیشتر با دو ظرف موسوم به آفتابه لگن پیش از طعام و بعداز طعام برای شستن دست و دهان بکار است:
    حورعین را ببهشت آرزو آید همه شب
    کآدمی وار به بزم تو رسد در شبگیر
    آب دستت همه بر روی کشیدی چو گلاب
    خاک پایت همه در زلف دمیدی چو عبیر.

    معزی .

    آب دیده
    اشک:
    فرنگیس چون روی بهزاد دید
    شد از آب دیده رخش ناپدید.

    فردوسی .

    آبتین
    نام پدر فریدون ، مصحف آتبین . و صاحب برهان معنی آن را نفس کامل و نیکوکارو صاحب گفتار و کردار نیک و اسعدالسعداء آورده است .
    آبخانه
    جایی معلوم برای قضای حاجت . مستراح . مبرز. مخرج . کنیف . مغتسل . متوضا. بیت الفراغ . مبال . خلا. بیت التخلیه . میضاء. مذهب . آبشتنگاه . تشتخانه . ادب خانه . جایی . صحت خانه . قدمگاه . کریاس . بیت الماء. بیت الخلاء. ضروری . کابینه . قدم جا. طهارتخانه . و گاه از آن به بیرون و سرِ آب تعبیر کنند: روزی شیخ ابوسعید رحمه اللّه همی شد با صوفیان ، فرا جایی رسید که چاه آبخانه پاک میکردند و نجاست بر راه بود... (کیمیای سعادت ).
  • در اصطلاح اهل خراسان قسمتی از کاریز باشد که از آن آب تراوش کند و آب قنات از آنجا خیزد.
  • آب خیز
    طوفان:
    آب خیز است این جهان کشتیت را
    بادبان این طاعت و دانش خله .

    ناصرخسرو.

    آبدست
    قسمی جامه و پوشش . لباده . جبه آستین کوتاه .
  • قسمت فوقانی سرآستین درازتر از قسمت تحتانی آن که بر روی آستین برگردانند زینت را. سنبوسه .
  • مستراح . مبرز.
  • (ص مرکب ) سخت چابک و تند. چربدست . ماهر. استاد. رجوع به آبدستی شود.
  • زاهد پاکدامن و پرهیزکار:
    نعیم پاک بستاند چو کرد آلوده بسپارد
    نه شرم از آبدست آید نه ننگ از آبدستانش .

    خاقانی .

  • آبدیز
    آب دزفول . یکی از روافد رود کارون و آن مهمترین آبراهه کارونست . این رود از مغرب بروجرد سرچشمه میگیرد، مرکب از دو شعبه متمایز و دور از یکدیگر شمالی و جنوبی .آبهای ناحیه بروجرد و علی آباد بشعبه شمالی ریزد. شعبه جنوبی از جاپلق و گلپایگان خیزد و از دامنه قلیان کوه گذرد و در خاک بختیاری بشعبه شمالی اتصال یافته و در بند قیر به رود کارون پیوندد. محل اتصال دو شعبه جنوبی و شمالی را بحرین یا میان دوآب نامند.
    آبخانی
    نام یکی از آبراهه های کشگان رود.
    آبد
    جاودانه . ج ، آبدین .
  • مرغ مقیم بیک جا، خلاف قاطع.
  • جانور وحشی .
  • آبدستان
    آفتابه ای که بدان دست و روی شویند. ابریق. (مهذب الاسماء). تاموره . مطهره:
    سر فروبرد و آبدستان خواست
    بازوی شهریار رابربست .

    عسجدی یا سنائی یا عنصری .

    آبدین
    ج ِ آبِد.
    -ابدالاًّبدین ; همیشه . رجوع به اَبَد شود.