آبجا
آبجامه . آوند آب .
آبخسب
ستوری که چون آب بیند در آن بخسبد و این از عیوب اسب و جز آن است .
آب دادن
آبیاری کردن . پسانیدن .
آبدستاندار
آفتابه دار.
آبر
قریه ای از سیستان ، و ابوالحسن محمدبن حسین بن ابراهیم بن عاصم آبری از ائمه حدیث بدانجا منسوب است . (معجم البلدان ).
آبجامه
جام آبخوری . اناء. (زمخشری ): القحف ; آب جامه چوبین . (قاضی محمد دهار). کاس . جام شراب . تور:
زمزم لطف آب خامه اوست
کعبه اهل فضل نامه اوست .

سنائی .

آبخست
جزیره:
رفت در دریا بتنگی [ظ: بیکّی ] آبخست
راه دور از نزدمردم دوردست .

بوالمثال (از فرهنگ اسدی پاول هورن ).

آبداده
گوهردار. تیزکرده: گفتند پادشاه ما مسعود است هر کس که بی فرمان سلطان ما اینجا آید زوبین آبداده و شمشیر است . (تاریخ بیهقی ).
دیو هگرز آبروی من نبرد زآنک
روی بدو دارد آبداده سنانم .

ناصرخسرو.

آبدست جای
متوضا. خلوت خانه .
آبرام
رجوع به ابراهیم شود.
آب جر
جزر. مقابل مد.
آبخشک کن
آبخُشکان . کاغذ پرزدار که بدان مرکب نوشته خشک کنند. نشافه . و آن را آبچین نیز توان گفت .
آبدار
شربت دار. ساقی . ایاغچی . و در این زمان خادمی که بکار تهیه چای و قهوه و غلیان است:
بیوسف چنین گفت پس آبدار
که ای مایه علم و گنج وقار.

شمسی (یوسف و زلیخا).

آبدستدان
آبدستان . رجوع به آبدستان شود.
آب راه
رهگذر آب . مجرای آب . نهر. جوی . آب راهه . راه آب . آوره . فرخور.
آب جو
فوگان . فقاع . فقع. نبید جو. آخسمه . آخمسه . جعه .و قسم ستبر آن را بوزه گویند.
  • ماءالشعیر. آبی که در آن جو مقشر جوشانیده باشند مداوا را.
  • آب خضر
    آب زندگانی ، و مجازاً علم لدنّی . (برهان ):
    در کلک تو سرّ غیب مضمر
    در لفظ تو آب خضر مدغم .

    کمال الدین اصفهانی .

    آبدارخانه
    اطاقی که مخصوص تهیه چای و قهوه و شربت و امثال آن است در خانه های بزرگان .
  • مجموع آلات و ادوات و خدّام و ستور آبداری در دستگاه سلاطین و حکام .
  • آبدستی
    مهارت . چابکی . تندی در کار. لطافت و نازکی در صنعت:
    به نقاشی ز مانی مژده داده
    به رسامی ز اقلیدس زیاده
    چنان در لطف بودش آبدستی
    که بر آب از لطافت نقش بستی .

    نظامی .

    آبراهام
    رجوع به ابراهیم شود.