کد : DK-153     

آبخانه


جایی معلوم برای قضای حاجت . مستراح . مبرز. مخرج . کنیف . مغتسل . متوضا. بیت الفراغ . مبال . خلا. بیت التخلیه . میضاء. مذهب . آبشتنگاه . تشتخانه . ادب خانه . جایی . صحت خانه . قدمگاه . کریاس . بیت الماء. بیت الخلاء. ضروری . کابینه . قدم جا. طهارتخانه . و گاه از آن به بیرون و سرِ آب تعبیر کنند: روزی شیخ ابوسعید رحمه اللّه همی شد با صوفیان ، فرا جایی رسید که چاه آبخانه پاک میکردند و نجاست بر راه بود... (کیمیای سعادت ).
  • در اصطلاح اهل خراسان قسمتی از کاریز باشد که از آن آب تراوش کند و آب قنات از آنجا خیزد.