کد : DK-199     

آبشخور


جایی از رود یا نهر یا حوض که از آن آب توان خورد و یا توان برداشت . ورد. مورد. مشرب . منهل . شریعه . مشرع . عَطَن . معطن . مشربه . شرعه . حوض . آبخور.سرچشمه . آبشخوار: الملحاح ; آن شتر که از آبشخور (عطن . معطن ) واتَر نیاید. (السامی فی الاسامی ).
جهان دار محمود شاه بزرگ
به آبشخور آرد همی میش و گرگ.

فردوسی .