تائیتی
(اِخ ) مجمعالجزایر پولی نزی [ پ ُ ن ِ ] تحت فرمان روایی فرانسه و جزیره اصلی آن تائتی یا تاهیتی یا اوتاهیتی است دارای 11700 تن سکنه و کرسی آن «پایت » است . محصولات آن قند، تنباکو و غیره .
تابان گردیدن
درخشان شدن . روشن شدن : اکماد; تابان گردیدن جامه . لعب متن الفرس ; پشت اسب تابان گردید. (منتهی الارب ).
تاب داشتن
طاقت داشتن . تحمل داشتن:
چون بخورد ساتگنی هفت و هشت
با گلویش تاب ندارد رباب .

ناصرخسرو.

ت
چهارمین حرف الفبای پارسی و سومین حرف الفبای تازی و حرف بیست و دوم از ابجد است و از حروف مسروری و از حروف هوائی است و از حروف شمسیه و ناریه و هم از حروف مرفوع و مصمته و نیز از حروف مهموسه نطعیه است ، و آنرا تای قرشت و تای مثناةفوقانی گویند. و در حساب جُمًّل آنرا چهارصد دارند.
اقسام «ت » در فارسی : «ت » ضمیر - برای خطاب آید و آن سه قسم است : یکی آنکه در آخر نامها درآید و مضاف الیه گردد و معنی تو دهد، در این حالت حرف پیش از«ت » مفتوح میشود:
یار بادت توفیق، روزبهی با تورفیق
دولتت باد حریق ، دشمنت غیشه و نال .

رودکی .

تائج
از تاج . تاجدار: امام تائج ; امام تاجدار. (منتهی الارب ).
تائیدن
صبر کردن و از این مصدر جز بتا صیغه مفرد امر حاضر دیده نشده است . رجوع به بتائیدن شود:
تکاپوی مردم بسود و زیان
بتاء و مگر [ د ] هرسویی تازیان .

ابوشکور (فرهنگ اسدی ).

تابانوس
(لاتینی ، اِ) خرمگس . مگس بزرگ که از خون پستانداران بزرگ تغذیه میکند.
تابدان
طاقچه بزرگی را گویند نزدیک بسقف خانه که هر دو طرف گشوده باشد گاهی طرف بیرون آنرا پنجره و طرف درون را پارچه نقاشی کرده و جام و شیشه الوان کنند و گاهی خالی گذارند و گاهی هر دو طرف آنرا پنجره کنند. (برهان ). خانه ای که طاقچه بزرگ آن نزدیک به سقف از هر دو طرف گشوده باشد. در برهان گفته ولی در فرهنگها نیافتم و نوشته اند تاوانه یعنی خانه تابستانی:
فلان تاوانه را گو در گشاده ست .

(ویس ورامین از آنندراج و انجمن آرا).

تآتر
تئاتر ماخوذ از فرانسه و متداول در زبان فارسی . تماشاخانه . نمایش خانه . بازیگرخانه . صحنه یا جایی که بازیگران برای نشان دادن داستان یا واقعه ای ظاهر شوند و آنرا مجسم سازند. فرهنگستان ایران بجای این کلمه «تماشاخانه » را پذیرفته است . رجوع به تماشاخانه شود.
تااجیس
نام کتابی از افلاطون . (فهرست ابن الندیم ).
تائیس
روسپی معروف یونانی که اسکندر را به آتش زدن تخت جمشید (پرس پلیس ) تشویق کرد. دیودور گوید: اسکندر جشن فتوحات خود را گرفته قربانیها برای خدایان کرد و ضیافتهای درخشان داد. زنان بدعمل در این جشن حضور داشتند و بلهو و لعب مشغول بودند. در این وقت ، که همه سر گرم می گساری بودند و صدای عربده های مستی در اطراف پیچیده بوده یکی از زنان مزبور، که تائیس نام داشت و در آتیک تولد یافته بود، گفت یکی از مهمترین کارهای اسکندر در آسیا که باعث فخر و نام نیکش خواهد بود این است ، که با من و رفقایم براه افتاده قصر را آتش زند و در یک لحظه بدست زنان این آثار نامی و معروف پارسیها را نیست و نابود کند. این سخن در مغز جوانان ، که به اداره کردن خود قادر نبودند، اثر غریبی کرد یکی از آنها فریاد زد، من پیش آهنگ این کار خواهم شد، مشعل ها را باید روشن کرد و از توهینی که بمعابد یونان شده ، انتقام کشید دیگران دست زده فریاد برآوردند که فقط اسکندر لایق این کار پر افتخار است اسکندر برخاست و روانه شد و تمام مدعوین از طالار قصر خارج گشته به «باکوس » (خداوند شراب به عقیده یونانیها) وعده کردندکه بشکرانه ظفریابی رقصی برای او بکنند. پس از آن فوراً مشعل های زیاد حاضر کردند و اسکندر مشعلی بدست گرفته در سر این جماعت مست ، که هادیش تائیس بوده قرار گرفت . حرکت دسته با آوازهای زنان بدعمل و نغمات نی شروع شد اول پادشاه و بعد از او تائیس مشعلهائی در قصر انداختند و دیگران از آنها پیروی کردند و چیزی نگذشت که تمام قصر یک پارچه آتش شد. در اینجا «دیو دور» گوید خیلی غریب است ! توهینی که خشایارشا بشهر آتن کرد، و ارگ آنرا آتش زد، انتقامش را پس از سالهای متمادی زنی ، که نیز آتنی بوده کشید. (ایران باستان ج 2 صص 1423 - 1424). پلوتارک مورخ یونانی تائیس را معشوقه بطلمیوس معروف موسس سلسله بطالسه مصر میداند.
تابانی
(از: تابان ) درخشانی . (آنندراج ). ملاسة. خلوقه .خلاقه . خلقه . دفص . (منتهی الارب ). تلالو:
لعل را زآن هست گنج مقتبس
سنگ را گرمی و تابانی و بس .

مولوی .

تابدیخ
دهی جزء دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان اهر در 5/17 هزارگزی خاوری اهر، 3 هزارگزی جاده شوسه اهر خیاو. کوهستانی ، معتدل مایل بگرمی 50 تن سکنه آب از چشمه ، محصول غلات . شغل اهالی زراعت و گله داری است . راه مالرو دارد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ص 117).
تآخی
برادری کردن دو گروه باهم . (منتهی الارب ).
تائر
از تور،جاری و روان شونده . (از منتهی الارب ).
  • مداومت کننده بر کاری بعد فتور در آن . (منتهی الارب ).
  • تائی هوکو
    نام یکی از شهرهای مجمع الجزایر فُرمُز.
    تابانیدن
    تاب دادن . پیچ دادن .
  • به تابش داشتن . به تافتن داشتن .
  • گرم کردن تنور و غیره .
  • تاب دیده
    بریان . سوخته:
    پریشان شد چو مرغ تاب دیده
    که بود آن سهم را در خواب دیده .

    نظامی .

    تآزف
    نزدیک شدن قوم بعضی مر بعض دیگر را.
  • گام نزدیک نهادن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
  • تائز
    از تَیز. رجوع به تیز شود.