تآمر
مشاورت . (از اقرب الموارد) (تاج العروس ). موامره .
تائورمینه
شهری در صقلیه (سیسیل ) قدیم باشد از ایالت میسینا، در دامنه اِتنا که همان تائورمنیوم قدیم باشد آثار و ابنیه عتیقه در آن دیده میشود.
تاباک
تپیدن و اضطراب و بیقراری و تب داشتن و مصدر آن تپیدن و بطاء معرب است . (آنندراج ذیل تاپاک ):
از غم و غصه دل دشمنت باد
گاه در تاباک و گاهی در سنخج .

منصور منطقی .

تابخورد
تابخورده . پیچیده . مجعد:
همچو زلف نیکوان خردساله تابخورد
همچو عهد دوستان سالخورده استوار.

فرخی .

تابسه
چراگاه پر آب و علف راگویند. (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرا). چراگاه سبز و خرم ، مرتع. رجوع به چراگاه شود.
تآمیر
ج ِ تامور. (اقرب الموارد). رجوع به تامور و تامور شود.
  • ج ِ تومور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به تومور شود.
  • تائوریها
    تیره ای از سکاهای جنوب روسیه کنونی . (ایران باستان ج 3 ص 2458).
    تاب خوردن
    در تاب نشستن و در هوا آمدن و شدن ، در تاب بحرکت آمدن و شدن در هلاچین .
  • در پیچ و تاب شدن و پیچیده شدن:
    تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع
    بس گره بر خیط خودبینی و خودرایی زدم .

    سعدی .

  • تابش
    روشنی و فروغ آفتاب و شمع و پرتو آتش . (آنندراج ) (برهان ) (انجمن آرا). بریص ; درخش و تابش چیزی . (منتهی الارب ):
    به گرز نبردی بر افراسیاب
    کنم تیره گون تابش آفتاب .

    فردوسی .

    تابشی
    منسوب است به تابشه که نام جد ابوالفضل عبدالرحمن بن زریک تابشه بخاری تابشی است (سمعانی ).
    تابلقو
    چوب آن بمقدار یک گز سطبری بمقدار تازیانه ای باید بی بیخ بنشانند در زمینی که ریگ بوم باشد بگیرد و چون عمارت کنند بزرگتر شود و نیکوتر از بیشه ای باشد و پیوند بر بسیاری از درخت ها که صلب باشد نبایدکردن . (فلاحت نامه ).
    تابوتی
    منسوب است به تابوت معروف . (سمعانی ).
    تابین باشی
    افسر اعظم لشکر، فوج . (آنندراج ). این کلمه در ایران متداول نیست .
    تاپورستان
    اسم نخستین مازندران (طبرستان ) در دوره اقوام تاپور. رجوع به طبرستان شود.
    تابع
    پس رو و چاکر. ج ، تبع. (منتهی الارب ).
  • پس رونده . لاحق. پیرو. فرمانبردار. مطیع. خادم . مقابل متبوع : زامل . پس رو و تابع. (منتهی الارب ):
    خصم تو هست ناقص و مال تو زاید است
    کت بخت تابع است و جهانت مساعد است .

    منوچهری .

  • تابلمه
    نوعی نخ و رشته .هقسمی قیطان .
    تابور
    تل بلند، کوهی است که در زمین جلیل واقع و فعلاً آنرا کوه طور می نامند. (قاموس مقدس ).
    نام دیگرش جبل الطور و کوه منفردی است در فلسطین ، در شش هزارگزی (؟ ) جنوب شرقی ناصره واقع و 8800 قدم بلندی دارد. دامنه اش مستور از درختان و اتلال و آثاری چند از بناهای قدیم در گرداگردشهر دیده میشود. حضرت مسیح ازین کوه صعود کرده بود،مسلمین با اهل صلیب در زیر این کوه زد و خورد بسیارکردند. و جبل طور مشهور غیر از این است . (قاموس الاعلام ترکی ). کوه فلسطین در 561 گزی جنوب شرقی (ناصره ) در آن مکان حضرت مسیح تجلی کرد (تغییر شکل ). بناپارت در 1799م . بدانجا فتحی کرد.
  • نام کوهی است بر کران سلسله آلپ ، در نزدیکی کوه جنوره و سه هزار و سیصد گز ارتفاع دارد، رودخانه دورانسه از بین این دو کوه سرچشمه می گیرد. (قاموس الاعلام ترکی ).
  • بزبان جهستانی هرادیستیه نامیده میشود نام قصبه ای است در چهستان و مرکز قضایی آن ناحیه می باشد. در هفتاد و هفت هزارگزی جنوب شرقی پراگ واقع شده دارای 6700 تن جمعیت است . (قاموس الاعلام ترکی ).
  • تابین بحری
    فرد سرباز نیروی دریایی . فرهنگستان ایران در مقابل این کلمه لغت «ناوی » را پذیرفته است .
    تاپه
    سرگین گاو. سرگین آبدار گاو. تپه .
    تابعالنجم
    نام دبران که منزلی است از منازل قمر، سمی به تفاولاً مِن ْ لفظه . (منتهی الارب ). ابوریحان بیرونی گوید: دبران ستاره ای است سرخ و نورانی و از این جهت آن را دبران گویند که بر ثریا پشت کرده و او در چشم جنوبی ثور است و نیز دبران را فنیق می گویند و فنیق شتر نر خیلی بزرگ است زیرا اعراب کواکبی را که در حول دبران است قلاص (شتران ماده ) گفته اند و دبران را نیز تابعالنجم و تانی النجم گویند یعنی پیرو ثریا، زیرا دبران پروین را در طلوع و غروب پیروی می کند و دبران را نیز مخدج گفته اند. (ترجمه آثار الباقیه ابوریحان بیرونی ص 405).