تابلو
، پرده . پرده نقاشی . نمایش یا تصویربرجسته : تابلونویس ، تابلوسازی ، تابلو نویسی .
تابورودزاک کور
(اتین ) شاعر فرانسوی (1547- 1598 م .).
تابیه
دهی است از دهستان حومه بخش سلدوز شهرستان ارومیّه 8 هزارگزی شمال خاوری نقده ، سه هزارگزی شمال شوسه محمدیار، جلگه ، معتدل مالاریایی با 101 تن سکنه آب آن از رودگدار محصول آنجا غلات ، چغندر، حبوبات ، توتون .شغل اهالی زراعت ، گله داری ، صنایع دستی آنان جاجیم بافی ، راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ).
تاپیر
نوعی از پستانداران سم دار (ذوحافر) که در مناطق حاره امریکا وآسیا زندگی می کند. پوزه اش مانند خرطوم آویخته است .
تابعدار
این لفظ غلط است چرا که لفظ تابع، که صیغه اسم فاعل است به ترکیب لفظ دار حاجت ندارد اگر اتفاق افتد بجایش تبع دار بدون الف ، یا فرمان بردار باید گفت . (غیاث ) (آنندراج ). این اصطلاح در هند متداول بود.
تابن
کاه دهنده . (از منتهی الارب ).
تابوره
نام قصبه ای است در زنگبار در 5 درجه عرض جنوبی و 820 هزارگزی شمال غربی دارالسلام واقع است . بیشتر ساکنانش عرب مسلمان باشند. (قاموس الاعلام ترکی ).
تاپ
صدای افتادن چیزی بر جایی .
تاپیوکا
آردی است که از ریشه مانیوک بدست آید و با آن آش بسیار خوبی کنند.
تابع شدن
پیرو شدن . بنده و فرمانبردار گشتن . دنبال رونده شدن:
مشو تابع نفس شهوت پرست
که هر ساعتش قبله دیگر است .

سعدی (بوستان ).

تابناک
تابدار و روشن وبراق. (آنندراج ) مشعشع. نورانی . رخشنده:
به پرده درون شد خور تابناک
ز جوش سواران و از گرد خاک .

فردوسی .

تاب و طاقت
توانائی . نیروی مقاومت .
تاپاجس
(اِخ ) رودی در برزیل منشعب از ساحل یمین رود آمازن بطول 1500 هزار گز.
تات
از «تا» و ضمیر متصل بمعنی «تاترا» ضمایر متصل که به اسم و فعل متصل می شوند گاهی در ضرورت شعری که جمله مقلوب می شود بحرف (نظیر: تا، اگر، از) نیز متصل گردند:
دردستانی کن و درماندهی
تات رسانند بفرماندهی .

نظامی .

تابع مهمل
لفظ مهملی است که بعد از یک لفظ موضوع می آید و اغلب حروف آن با حروف متبوعش یکی است مثل چراغ مراغ ، کتاب متاب . در زبان فارسی هر کلمه ای که در اولش میم نیست در مهملش حرف اول کلمه را انداخته جای آن میم می گذارند مثل اسب مسب ، خواب ماب ، و اگر دراول کلمه میم است بجای حرف اول مهمل پ می گذارند. مثل : مرد پرد، مرغ پرغ . (فرهنگ نظام ). هر گاه دو لفظ در پی یکدیگر بر یک روی آید و لفظ ثانی برای تاکید لفظ اول بکار رفته باشد لفظ دوم را تابع لفظ اول گویند و چنین عمل را اِتباع نامند حال اگر لفظ دوم بی معنی و مهمل باشد آنرا تابع مهمل گویند اما قول مولف فرهنگ نظام در اینکه هر کلمه ای که در اولش میم نیست مهملش باید مسبوق بمیم باشد کلّیت ندارد:
ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش
باید برون کشید ازین ورطه رخت خویش
گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند
عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش .

حافظ.

تابناکی
درخشندگی . پرتو افشانی:
خاکش ز شکوه تابناکی
حاجتگه خلق شد ز پاکی .

نظامی .

تابوغ
آن است که شخصی در برابر سلاطین سربرهنه کند و خم شود و گوش خود را بدست گیرد و عذر تقصیر خود را بخواهد و این قاعده در ماوراءالنهر جاریست . (برهان ). انجمن آرای ناصری پس از ذکر عبارت برهان گوید: در فرهنگها نیافتم الا در برهان رجوع به آنندراج شود کلمه مغولی است و معنی آن سلامی خاص است سلاطین و خوانین را و آن با سر برهنه یک گوش را بدست گرفته رکوع کردن است : باصطلاح اوزبکان تابوغ آن است که در برابر خانی ایستاده کلاه از سر بردارند و یک گوش را بدست نیازمندی گرفته مانند راکعان پشت خم کنند. (حبیب السیر ج 2 ص 247 بنقل از حاشیه برهان قاطع چ معین ).
تاپاک
طپیدن و اضطراب و بیقراری . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (جهانگیری ). بیقراری و تب داشتن و مصدر آن تپیدن و بطاء معرب است . (آنندراج ) (انجمن آرا):
از غم و غصه دل دشمنت باد
گاه در تاپاک و گاهی در سنخج .

علی منطقی رازی

تاتا
گرفتگی و لکنت زبان را گویند. (برهان ) (انجمن آرا).گرفتن زبان باشد در سخن گفتن و آنرا به تازی لکنت خوانند. (فرهنگ جهانگیری ). آنکه زبانش باتاء گردد (مهذب الاسماء). گرفتن زبان در سخن گفتن زیرا که این حالت در گفتن «تا» بیشتر باشد. گنگلاج شخصی را گویند که در زبانش گرفتگی باشد. (برهان ). رجوع به گنگلاج شود.
تابعون
جمع تابع در حالت رفعی ، آنکه اصحاب رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم را دیده . (منتهی الارب ). جماعتی که صحابه را دیده باشند. (مقدمه لغت میرسید شریف جرجانی ). رجوع به تابعی و تابعین شود.