جاثفل
نوعی از عطرها که از هند آرند: یستورد التجار من الدیب تکثر فیها العطور و من هنا یاخذون الکافور والعود و قرنفل و جاثفل . (مروج الذهب مسعودی ).
جاحظ خراسان
ابوزید احمدبن سهل بلخی (234 - 322 ه' .ق .). حکیم و عالم معروفی بود که در بلخ میزیست . و اشعار زیر را در رثاء جعفرالحجة گفته است :
ان ّ المَنیة رامتنا باسهُمِها
فاوقعت سهمها المسموم بالحسن
ابومحمد الاعلی فغادره
تحت الصفیح مع الاموات فی قَرَن
یا قبران الذی ضمنت جثته
من عصبة سادة لیسوا ذوی اَفن
محمد و علی ثم زوجته
ثم الحسین ابنه و المرتضی الحسن
صلی الاله علیهم و الملائکة ال'
مقربون طوال الدهر و الزمن .
(مقدمه بیان الادیان ص ه' از معجم الادباء ج 1 صص 151 - 152). و رجوع به ابوزید احمدبن سهل بلخی شود.
جابلق
شهری است بمشرق برادر جابلص . (منتهی الارب ). جابلقا: دو شارستان اند یکی بمشرق و یکی بمغرب آنکه بمشرق است جابلق است و آنکه بمغرب است جابَلَس خوانند. (ترجمه بلعمی ). جابلق شهری است در اقصای مغرب : ابوروح از ضحاک از ابن عباس روایت کرده است که ساکنین آنجا از اولاد عاد هستند. رجوع به معجم البلدان و مراصد الاطلاع شود: ایها الناس ، لو طلبتم ابنا لنبیکم مابین جابرس الی جابلق لم تجدوه غیری و غیر اخی . (عیون الاخبار ج 2 ص 172). رجوع به جابلقا شود.
جاپلق
مولف مرآت البلدان نویسد: یکی از دهات بلوک فشاویه تهران خالصه دیوان است دویست و چهل و پنج هجری هنگامی که فتح علی شاه بفارس میرفت از قریه جاپلق عبور کرد. (مرآت البلدان ج 4 ص 20).
جاثلیق
قاضی ترسایان . (مهذب الاسماء). مهتر ترسایان در بلاد اسلام ببغداد و او زیردست بطریق انطاکیه است و بعد از جاثلیق مطران است و بعد از آن اسقف که زیردست مطران در هر شهر باشد بعد از آن قسیس بعد از آن شماس .(منتهی الارب ). عالم و عابد و حاکم ترسایان . (شرفنامه منیری ). عالم و عابد ترسایان را گویند و در قاموس نیز بهمین معنی آمده است . (برهان قاطع) . حکیم ترسایان . (زمخشری ):
چهل جاثلیق از بزرگان بکشت
بیامد صلیبی گرفته بمشت .

فردوسی .

جابلقا
جابلق. نام شهری است بمشرق که از آنسوی آن آدمی نباشد. مقابل جابلصا و جابلص . با قاف بر وزن جابلسا شهری است بسرحد مشرق گویندهزار دروازه دارد و در هر دروازه هزار کس پاسبانی میکنند و بعضی گویند شهری است در عالم مثال بجانب مشرق و منزل اول سالک باشد به اعتقاد محققین در سعی وصول بحقیقت . (برهان قاطع) (آنندراج ). شهری عظیم بسرحد مشرق، ازپس وی هیچ آبادانی نیست . کذا فی عجائب البلدان . (شرفنامه منیری ). مولف مجمل التواریخ والقصص در ذکر شارستان زربن و شارستان روئین از جابلقا نام برده و حدیثی از ابن عباس آورده است در ذکر حمله لشکر ملک غاویل که از جابلقا همی آمد بقصد گرفتن شهرستان زربن و بین آنان و لشکر زنگبار جنگ درگرفت ... رجوع شود به مجمل التواریخ والقصص ص 499 ببعد:
شهنشاهی که شاهان را ز دیده خواب بربندد
ز بیم نه منی گرزش بجابلقا و جابلسا.

فرخی .

جاپلقی
عبدالعلی بن محمود جاپلقی ، عالم فقیه فاضل . او راست : شرحی بر الفیه شهید که به امر سلطان حیدرآباد نوشته است . و نسخه آن در کتابخانه حضرت رضا(ع ) موجود است و میرمحمد باقر داماد متوفای در 1042 ه' .ق . از این شیخ روایت میکند و سال وفات وی معلوم نشد. (از ریحانة الادب ).
جاثلیقیه
منسوبان به جاثلیق. فرقه ای از نصارای کاتولیک . رجوع به کاتولیک شود.
جاج نگر
نام شهری است درهندوستان . (برهان ). غیاث بنقل از سراج نویسد: بدین نام شهری در هند نیست بالفعل . ظاهراً همین «جاج مئو» است که قصبه ای است از قنوج . (حاشیه برهان چ معین ).
جاحظیة
="line-height: 25px;"> متاسفانه نتیجه ای برای جستجوی جاحظیة در لغتنامه دهخدا یافته نشد.

برای جستجوی بهتر:
- در نوشتن املای کلمه خود بیشتر دقت کنید.
- در نوار جستجو بجای حروفی که نمیدانید از خط فاصله (-) استفاده کنید. مانند:( س-ر، یا سر-س-ان)
- در نوار جستجو می توانید ستاره (*) را برای تعداد نا معلومی از حروف بکار برید مانند: نمایشگ*، یا *وستان.
جابلقی
حاجی سید محمد شفیعی . رجوع به جاپلقی شود.
جاثم
نعت فاعلی از جثم و جثوم . سینه بر زمین گذارنده ، انسان یاحیوان یا پرنده ای که سینه برزمین نهد.
  • هالک . (منتهی الارب ).
  • تباه ، مرده : فاصبحوا فی دیارهم جاثمین . (قرآن 11/67). ج ، جاثمین . فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فی دارهم جاثمین . (قرآن 7/78).
  • جاحل
    ابومحمد صدفی . از راویان است و ابن ربیع گفته است تا آنجا که من میدانم بجز اهل مصر کسی از وی روایت نکرده است . (حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ص 85).
    جابلو
    دهی است از بخش نمین شهرستان اردبیل واقع در 15 هزارگزی خاوری اردبیل و 8 هزارگزی شوسه اردبیل به آستارا. در جلگه قرار دارد و هوای آن معتدل است . دارای 418 تن سکنه و آب آن از چشمه و چاه ومحصول آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و گله داری و قالی بافی است . (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ص 142).
    جاثمین
    ج ِ جاثم . بیحس و حرکت شدگان .
  • برجای ماندگان . (آنندراج ) (غیاث اللغات ).
  • بر سینه خفتگان . (آنندراج ).
  • هلاک شدگان . (غیاث اللغات ): و اَخَذَ الّذین ظلموا الصَیحة فاصبحوا فی دیارهم جاثمین . (قرآن 11/67).
  • جاحمة
    ="line-height: 25px;"> متاسفانه نتیجه ای برای جستجوی جاحمة در لغتنامه دهخدا یافته نشد.

    برای جستجوی بهتر:
    - در نوشتن املای کلمه خود بیشتر دقت کنید.
    - در نوار جستجو بجای حروفی که نمیدانید از خط فاصله (-) استفاده کنید. مانند:( س-ر، یا سر-س-ان)
    - در نوار جستجو می توانید ستاره (*) را برای تعداد نا معلومی از حروف بکار برید مانند: نمایشگ*، یا *وستان.
    جابلوس
    فریبنده وسالوس را گویند و با جیم فارسی هم آمده است . (آنندراج ) (برهان ). بمعنی فریبنده باشد که بچرب سخنی مردم را از راه ببرد. (اوبهی ). چاپلوس . متملق:
    مکن خویشتن خشمگین جابلوس
    که بسته بود جابلوس از فسوس .

    عنصری (از تحفة الاحباب اوبهی ).

    جاپوز
    نام شهری است در ترکستان . (برهان ) (آنندراج ):
    با خرج تو برنیاید ارخود
    اقطاع تو کندر است و جاپوز.

    نزاری قهستانی (ازآنندراج ).

    جاثوم
    خوابناک که از جا نجنبد.
  • کابوس . (منتهی الارب ). کابوس یعنی آنچه بشب مردم را فراگیرد و آن مقدمه صرع است و صرع نام علتی است . (آنندراج ).
  • خفتو. (ملخص اللغات حسن خطیب ). در سه نسخه خطی مهذب الاسماء کتابخانه مولف به این صور آمده است : دیو شراک . دیو بسرک . دیونسبوک . ج ، جواثیم . (مهذب الاسماء) .
  • سردار متحمل و بردبار.
  • جاحن
    نعت فاعلی از جَحْن . کسی که بر عیال خود تنگ گیرد از بخل یا از تنگدستی . امساک کننده . تنگگیرنده بر عیال از تنگدستی یا بخل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).