جابة المدری
="line-height: 25px;"> متاسفانه نتیجه ای برای جستجوی جابة المدری در لغتنامه دهخدا یافته نشد.

برای جستجوی بهتر:
- در نوشتن املای کلمه خود بیشتر دقت کنید.
- در نوار جستجو بجای حروفی که نمیدانید از خط فاصله (-) استفاده کنید. مانند:( س-ر، یا سر-س-ان)
- در نوار جستجو می توانید ستاره (*) را برای تعداد نا معلومی از حروف بکار برید مانند: نمایشگ*، یا *وستان.
جاتاغ
کلیجه خیمه را گویند و آن تخته ای باشد سوراخ دارکه بر سر ستون خیمه گذارند. (برهان ). ترکی است بمعنی کلیجه خیمه و بادریسه . (غیاث اللغات ):
ای خمیه تو بر ز بهشت برین بقدر
جاتاغ خیمه تو سزد از سپهر بدر.

سوزنی .

جاجاجا
کلمه ای است که مرغان خانگی را گویند آنگاه که آنان را برفتن به لانه خواندن خواهند. آوازیست که مرغان خانگی را گویند آنگاه که آنان را بسوی جای خود راندن خواهند. رجوع به جاجا شود.
جاحان
نام رودی است به شام که آن را جیحان ، جهان و جیحون نیز گویند.
جاخالی رفتن
بدیدار خانواده مسافر رفتن پس از سفر کردن کسی از خانواده .
جاتاق
یکی از قراولخانه هائی است که در سمت مشرق و شمال بجنورد مابین خاک زعفرانلو و شادلو واقع و معبر مخصوص طوائف تکه است که هرگاه آنجا قراول و مستحفظ مخصوص نداشته باشد میتوانند بدزدی وارد بخاک بجنورد شوند. (مرآت البلدان ج 4 ص 20).
جاجا کردن
مرغ را با گفتن جاجا به لانه کردن .
  • شیئی را یا اشیائی را در جای های متعدد نهادن .
  • جاحد
    نعت فاعلی از جحد و جحود. منکر. انکارکننده با وجود دانستن . انکارکننده حق کسی با علم به آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
    جاخالی کردن
    خود را کنار کشیدن . خود را جمع کردن .
    جابیدن
    در یادداشت خط مولف لغت نامه بنقل از بیانکی این کلمه بمعنی خود را بخوشی رها کردن و تنبلی نمودن و بی حالی آمده است . مولف فرهنگ ناظم الاطباء آرد: سست شدن .
  • هولناک گشتن .
  • ترسیدن .
  • ناراضی بودن .
  • آزرده شدن .
  • پشیمان شدن و افسوس خوردن .
  • شکسته شدن - انتهی .
  • جاحر
    نعت فاعلی از جَحْر. پس مانده ای که رسیدن نتوانست . (منتهی الارب ). المتخلّف الذی لم یلحق. (اقرب الموارد).
  • درآینده به سوراخ و نهان جای . ج ، جواحر. (منتهی الارب ).
  • جاخر
    وادی فراخ . (منتهی الارب ).
    جاخسوک
    داس را گویندکه با آن غله درو کنند. (برهان قاطع) (انجمن آرا). و بهندی درانتی وهنسیا نامند. (آنندراج ):
    ای خواجه گر بزرگی اشغال نی ترا
    بردار جاخسوک و برو می درو حشیش .

    شهید (از انجمن آرا).

    جادوسخنی
    صفت و کیفیت جادوسخن .
  • سخن فصیح و بلیغ.
  • جاده سازی
    راه سازی . احداث جاده . عمل آنکه راه سازد.
    جاذیة
    ="line-height: 25px;"> متاسفانه نتیجه ای برای جستجوی جاذیة در لغتنامه دهخدا یافته نشد.

    برای جستجوی بهتر:
    - در نوشتن املای کلمه خود بیشتر دقت کنید.
    - در نوار جستجو بجای حروفی که نمیدانید از خط فاصله (-) استفاده کنید. مانند:( س-ر، یا سر-س-ان)
    - در نوار جستجو می توانید ستاره (*) را برای تعداد نا معلومی از حروف بکار برید مانند: نمایشگ*، یا *وستان.
    جاخشوک
    داس . آلتی است که زراعت با آن درو کنند. (لغت فرس اسدی ):
    ای خواجه گر بزرگی و اشغال نی ترا
    برگیر جاخشوک و برو می درو حشیش .

    دقیقی .

    جادوا
    شهر بزرگی است در کوه نفوسه از ناحیه افریقا و در آنجا بازارها و یهودی بسیاری است . (معجم البلدان ) (مراصد الاطلاع ).
    جادوفریب
    فریبنده جادو. آنکه یا آنچه جادوگر را بفریبد. آنکه جادوگر را افسون کند:
    بتی شمن کُش ، جادوفریب و سحرنما
    برخ بهار بهار و بمهر باد خزان .

    ابوالحسن بهرامی .

    جاده صاف کن
    صاف کننده جاده . آنچه با آن جاده را صاف کنند: ماشین جاده صاف کن .