جاده کوبیده
راه صاف شده . جاده شوسه و کوبیده شده .
جادوپرست
پرستنده جادو. ستایشگر جادو. کسی که جادو را نیک دوست دارد:
چنان بد که ضحاک جادوپرست
از ایران بجان تو یازید دست .

فردوسی .

جادوگری
سحر. عمل آنکه جادوی کند. عمل کسی که ساحر است . عمل جادوگر. جادوئی:
وقت شد اکنون که به جادوگری
بازگشاییم در داوری .

میرخسرو (از آنندراج ).

جادی
خواهنده عطا. ج ، جداة. (منتهی الارب ).
جارالنهر
رستنیی باشد مانند نیلوفر که پیوسته در نهرها و آبهای ایستاده روید و اندکی از آب نمایان شود. طبیعت آن سرد و تر است و به عربی سلقالماء خوانند. (برهان ). نباتی است مانند نیلوفر که درشطوط و انهار روید. سلقالماء. بوطاموغیطن . و صاحب الفاظ الادویه آرد: جارالنهر معروف به جمازالنهر و سلقالماء نباتی است که در آب روید و به نیلوفر ماند و اندک از آب پیدا باشد، طبیعت آن سرد و باقوت و قابض است و بدل آن بطباط واقع شود - انتهی . و ابوریحان آرد: نباتی است شبیه نیلوفر و منفعت او نیز در آب باشد و در بعضی مواضع بر لبهای جوی بروید و ایفیلمون انواع نباتی را که در حوالی آب روید جمع کرده است چون لسان الکلب یعنی حماض و عوبیح و لسان الثور و پودنه نهری و حاج و نیل و کنگر دشتی و کرفس آبی و پرسیاوشان و عنب الحیه و سوسن و بابونه و اکلیل الملک و جارالنهر را با این جمله ذکر کرده است و حال (کذا) گوید میان حاج و میان پرسیاوشان مباینت تمام است زیرا که منبت پرسیاوشان سبز در تک ِ چاها (کذا) باشد یا بر موضعی باشد از چاه که چون آب از او برکشیده شود رشحات و سیلان آب بر منبت او باشد بخلاف حاج که منبت او بر سر باره های حصار بلندی باشد و یا در راهها که از آب دور بود و آنچه از او بر زمین پست باشد از نبات او تا بیخی که آب از زمین جذب کند دویست ذرع باشد. (ترجمه صیدنه ). و در اختیارات بدیعی چنین آمده : جارالنهر، گویند سلقالماء است و آن نباتی است که در آب روید و به نیلوفر ماند و اندکی از آب پیدا باشد و طبیعت وی سرد و قابض بود و حکّه و جرب و ریشهای پلید و ریشهای کهن را نافع بود و بدل آن بطباط بود. و داود ضریر انطاکی آرد: جارالنهر را بجهت اینکه جز در آب و در نزدیکی آب نروید به این اسم نامیده اند، و مانند سلقالماء است جز اینکه مزغب و ریشه آن خشن و برگهایش تر و تازه و مزه آن کمی تلخ است و گل و ثمر ندارد و آنچه از آن در آب روید مانند نیلوفر بر روی آب فرش شود. طبیعت آن سرد و در دوم خشک است و خون و اسهال را بند میکند و عطش را رفع میکند وتازه و خشک آن آماس ها را فرومی نشاند و جراحات را التیام می بخشد و به اعصاب زیان میرساند و مصلحش شکر است و خوراک آن تا دو مثقال است و بدل آن ترتیزک بود.
جا داشتن
گنجایش داشتن . ظرفیت داشتن . وسعت داشتن .
  • نگاهبان ساختن . کسی را به نگاهبانی گماشتن:
    بنوبت تو جا دار از پاسبان
    کسانی که هم گرد و هم پهلوان .

    اسدی .

  • جادوپیشه
    ساحر. جادوگر. کسی که جادو کند:
    چرخ جادوپیشه چون زرین قواره کرد کم
    دامن کحلیش را چینی مقور ساختند.

    خاقانی .

    جادومنش
    کسی که روش جادو دارد. آنکه جادوصفت باشد:
    جادومنشی بدل ربودن
    ریحان نفسی بعطر سودن .

    نظامی .

    جادیاء
    زعفران . (منتهی الارب ). جادی . رجوع به جادی شود.
    جارب
    یکی از شجاعان داود بود. (دوم سموئیل 23:38) (اول تواریخ ایام 11:40). و تل جارب تلی است در نزدیکی اورشلیم (ارمیا 31:39) که بگمان ایوالد جلجثه و بگمان کاندر همان خرابه میباشد که بمسافت سه میل به شیلو مانده واقع است . (قاموس کتاب مقدس ).
    جادالمولی
    لقب شیخ محمدبن معدان مشهور به جادالمولی شافعی الحاجری الاسنوی . وی مجاور الازهر بود و در درس مشایخ و اساتید حاضر میشد و ملازم شیخ عبداللّه شرقاوی و از متخرجین درس اوست و او مواظبت بر مجالس ذکر داشت و طریقه خلوتیه را از او آموخت و تاج از وی گرفت و در خطبه های جمعه و اعیاد در جامع الازهر حاضر میشد. وی در حدود چهل سالگی بسال 1229 ه' .ق . درگذشت . از تالیفات اوست : الکواکب الزهریه فی الخطب الازهریه که معروف به دیوان یا خطبه های جادالمولی است و بسال 1285ه' .ق . چاپ سنگی شده ودر سال 1305 ه' .ق . در مطبعه عبدالرزاق بچاپ سربی بطبع رسیده است . (معجم المطبوعات ستون 669 - 670).
    جادوجنبل
    درتداول زنان ، جادو. سحر و افسون . رجوع به جادو شود.
    جادونژاد
    منسوب به جادوگر. آنکه از نسل جادو باشد. جادونسب . و رجوع به جادو شود:
    من از تخمه ایرج پاک زاد
    وی از تخمه تورجادونژاد.

    دقیقی .

    جاربرد
    قلعه ای از مضافات اران است . و رجوع به جاربردی شود.
    جادب
    دروغگوی . کاذب . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
  • عیب کننده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
  • جادوجنبل کردن
    سحر کردن . به سحر و جادو توسل جستن . افسون کردن . رجوع به جادو شود.
    جادونسب
    کسی که نسبش به جادو رسد. آنکه نسبش از جادو باشد. جادونژاد.
  • مجازاً، سحّار. جادوگر:
    زان نرگس جادونسب جان مرا بگرفته تب
    خواب مرا هر نیمه شب بسته به آب انداخته .

    خاقانی .

  • جادیه
    نام یکی از دوازده سبط یعقوب . رجوع به جاد شود.
    جاربردی
    منسوب به جاربرد. صاحب غیاث گوید: جاربردی بفتح بای موحده ; نام شرح شافیه و این منسوب است به جاربرد که شهری است و لفظ جاربرد معرب چارپرد است که به جیم فارسی و بای فارسی است و کسانی که جاربردی بکسر با خوانند خطا است . (از غیاث اللغات ). و مرحوم قزوینی در حاشیه شدالازار ذیل ترجمه فخرالدین جاربردی چنین آرد: ما نتوانستیم معلوم کنیم که «جاربردی » نسبت به کجا و چیست ؟ در تلخیص معجم الالقاب ابن الفوطی این کلمه «جاربرتی » به تاء مثناة فوقانیه قبل از یاء نسبت بجای دال مرقوم است و ازاین املا و این هیئت کلمه شاید بتوان احتمال داد که جاربرت یا جاربرد نام یکی از قرا یا قصبات ارمنستان و آسیای صغیر بوده (یا هنوز هم هست ) و کلمه ، کلمه ای ارمنی باشد، نظیر خرتبرت و بابرت ، در کشف الظنون چ استانبول سنه 1311 ه' .ق . ج 2 ص 44 در عنوان «الشافیةفی التصریف » این کلمه مکرراً و مطرداً چارپردی با جیم فارسی و باء فارسی چاپ شده است و شاید این املاء نزدیکتر به اصل تلفظ این کلمه بوده است . (حاشیه شدالازار چ قزوینی ص 363). باز مرحوم قزوینی در حواشی ملحقبه آخر شدالازار چنین آرد: در خصوص نسبت «جاربردی » ما در همان حاشیه (حاشیه ص 363 شدالازار) نوشته ایم که با فحص شدید نتوانستیم معلوم کنیم که جاربردی نسبت به کجا و به چیست ، ولی بعدها یکی از دوستان جلب نظر ما را به این فقره نمود که ظاهراً نام قلعه جاربرد یکی دو مرتبه در کتاب معروف «سیرة السلطان جلال الدین منکبرنی » تالیف محمدبن احمد نسوی منشی پادشاه مزبور برده شده است و از آنجا صریحاً معلوم میشود که قلعه جاربرد از مضافات اران بوده است یعنی ناحیه وسیع واقع در شمال رود ارس و شمال آذربایجان و محصور بین رود ارس از جنوب و رود کر از شمال که از دوره مغول ببعد قسمت شرقی آن ناحیه موسوم به قراباغ گردید و از شهرهای مشهور آن ولایت گنجه و بردع و شمکور و نخجوان بوده است . مولف مزبور در ص 230 از کتاب مذکور گوید: «ذکر حبس السلطان شرف الملک بقلعة جاری برد و قتله بعد شهر او اکثر». «کان السلطان لما قارب جاریبرد و هو من مضافات اران و قد عزم اَن ْ یحبس شرف الملک بها رکب الیها لینظر فی حالها». و قبل از این در ص 156 نیزباز ذکری از این قلعه جاربرد آمده است منتهی آنجا با تنقیط فاسد چاپ شده است . عین عبارت او این است : «ذکر فتح شرف الملک آذربیجان و اران و السلطان بالعراق... و تسلم من نائبه شمس الدین کرشاسف قلعتی هزل و جاریزد من اعمال اران الخ - انتهی به اختصار . (شدالازار صص 548 - 551). و رجوع به احمدبن حسن جاربردی شود.
    جادر
    (به عبری مکان دیواردار) دور نیست که همان جدور (دوم صحیفه یوشع 12:13) باشد. (قاموس کتاب مقدس ). و رجوع به جدور شود.