حاتمی
سمعانی در انساب گوید: هذه النسبة الی جدالمنتسب . والمشهور بهذه النسبة الحسن احمدبن محمدبن عبدوس بن حاتم الحاتمی الفقیه کان من علماء اصحابنا الشافعیین و سمع الحدیث الکثیر بخراسان والعراق والحجاز و درس الفقه بمکةو تخرج به جماعة. سمع ابی العباس الاصم و غیره و توفی یوم الجمعة وقت الخطبه لست مضین من شهر رمضان من سنة 384 و کان ابن تسع و اربعین سنة. قال الحاکم ابوعبداللّه و کان من علماء المسلمین ادیب فقیه کاتب اصولی . اخبرنا زاهربن طاهر اَ با (؟ ) ابوعثمان الصابونی اجازة سمعت الحاکم ابا عبداللّه الحافظ یقول سمعت ابا الحسن احمدبن محمد الحاتمی الفقیه یقول سمعت ابازید یقول رایت رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم و انا بمکة فی المنام کانه یقول لجبرئیل علیه السلام یا روح اللّه اصحبه الی وطنه و ابوحاتم احمدبن محمدبن حاتم الفقیه الحاتمی المزکی من اهل الطابران قصبة طوس کان فقیها فاضلا مناظراً سمع الحدیث به نیسابور من ابی العباس محمدبن یعقوب الاصم و ببغداد من ابی علی اسماعیل بن محمد الصفارو بمکة من ابی سعید احمدبن محمدبن زیادبن الاعرابی و بطوس من ابی الحسن محمدبن محمدبن علی الانصاری و بقرمیسین من ابراهیم بن شیبان و طبقتهم سمع منه الحاکم ابوعبداللّه محمدبن عبداللّه الحافظ و ذکره فی التاریخ فقال ابو حاتم الفقیه المزکی الحاتمی بقیة المشایخ بطوس و نواحیها و من احسن الناس عاریة لاهل العلم (؟ ) والسربها (؟ ) کتب معنا به نیسابور من سنه 34 ثم خرج الی العراق سنه 337 و اتانا بالطابران سنه 43. و عقدله مجلس للنظر والتدریس و توفی فی رجب سنة 393 و ابوعلی محمدبن الحسن بن المظفر اللغوی المعروف بالحاتمی من اهل بغداد کان ادیباً لغویاً اخبار یا فاضلا روی عن ابی عمر محمدبن عبدالواحد الزاهد و غیره اخباراً املاها فی مجالس الادب روی عنه ابوالقسم علی بن المحسن التنوخی وتوفی فی شهر ربیع الاخر سنه 388 والقاضی ابوالموید میمون بن ابی العلاء احمدبن الحسن بن عدی بن حاتم بن اصم ابن عصمة الحاتمی النسفی الی جده الاعلی کان قاضی نسف مدة مدیدة سمع جده ابا علی الحسن بن عدی الحاتمی روی عنه ابو حفص عمربن محمدبن احمد النسفی ولد سنة 342 وتوفی بنسف لیلة الجمعة التاسع عشر من رجب سنة 413.
حاجب الکبیر
رجوع به عیون الانباء ج 1 ص 228 س 19 شود.
حاجت خواستن
سوال . (دهار). دعا: حاجت خویش بی محابا بباید خواست . (کلیله و دمنه ).
ای جهانداری کاین چرخ ز حق حاجت خواست
که تو بر لشکر بدخواهانش بگمار مرا.

منطقی .

حاجلات
شتران پی کرده که در رفتن به یک پای برجهند. (منتهی الارب ).
حابسی
منسوب به حابس ، نام جدّ ابوجعفر محمدبن یونس . (سمعانی ).
حاتمیه
نام قریه ای و نخلستانی از آن آل ابی حفصه بیمامه . (معجم البلدان ).
حاجب بار
آذن . بواب .
  • جبرئیل .
  • حاجت روا
    آنکه حاجت اوبرآمده باشد. مقضی المرام . ناجح . کامروا:
    بسی بر بساط بزرگان نشستم
    که یک نفس حاجت روائی ندیدم .

    سیف اسفرنگ.

    حاجم
    نعت فاعلی از حجامت ، حجامت کننده . کشنده خون . حجامت چی . حجام .
    حابص
    نعت فاعلی از حبص . سخت رونده . صاحب این کلمه را آورده و سید مرتضی زبیدی در تاج العروس گوید این کلمه تصحیف جابص با جیم مُوحّده است .
    حاتن
    نعت فاعلی از حتن . روزی حاتِن ; روز برابر در گرما از صبح تا شام .
  • سخت .
  • حاجب بدر
    یکی از حاجبان سطان مسعود بود. بیهقی آرد: «و حاجب بدر را با لشکری قوی ببادغیس فرستاد ». (رجوع به بدر حاجب شود).
    حاج محمد علی
    (قنات ....) از قنوات وقفی شهر تهران ، درسمت شمال ، مسافت مادرچاه تا شهر سه ربع فرسنگ است .
    حابض
    تیر که در پیش تیرانداز و رامی افتد.
    حاتی
    نعت فاعلی از حتی .
  • بسیار شرب . (منتهی الارب ).
  • حاجب بزرگ
    بارسالار. سالار بار. چنانکه از اسم او مشهود است بزرگترین حجاب شاهی یا امیری است و در زمان سلطان محمود و مسعودبن محمود غزنوی حاجب بزرگ التونتاش و علی قریب بُلکاتکین بودند و این ترکیب در بیهقی بسیار آمده است: گفتم زندگی حاجب بزرگ دراز باد... از ابتدای کودکی وی تا آنگاه که بسرای البتکین افتاد حاجب بزرگ و سپاه سالار سامانیان و کارهای درشت که بروی گذشت . (تاریخ بیهقی ). خلعتی سخت بزرگ فاخر راست کرده بود حاجب بزرگ را. (تاریخ بیهقی ). حاجب بزرگ را فرمود که بدرگاه رود و مثال دهد خلیفت را. (تاریخ بیهقی ). و من و بواحمد تکلی کدخدای حاجب بزرگ و امیرک معتمد علی و غلامان را باشکره داران گسیل کردند صید را. (تاریخ بیهقی ). حاجب بزرگ و علی تکین گفتند تدبیر شربتی سازند. (تاریخ بیهقی ). این اعیان که بر درگاهند هر کسی که شغلی دارد چون حاجب بزرگ و سالاری غلامان سرائی .... دور نتوانند شد. (تاریخ بیهقی ). سلطان حاجب بزرگ بلکاتکین را گفت . (تاریخ بیهقی ). حاجب بزرگ را گفت : فرموده بودیم تا پیلان را برانند و بکابل آرندتا عرض کرده آید کدام وقت رسند. (تاریخ بیهقی ). امیر پس از عرض کردن پیلان حاجب بزرگ بلکاتکین را خلعت داد. (تاریخ بیهقی ). کار لشکر و غلامان سرای و مرتبه داران حاجب بزرگ و سالاران بتمامی بساختند. (تاریخ بیهقی ). خالی کردند حاجب بزرگ و غلامان سرائی همگان را مثال داد و بازگشتند. (تاریخ بیهقی ). و حاجب بزرگ بلکاتکین در قفای ایشان . (تاریخ بیهقی ). نثارها آوردن گرفتند از آن خداوند زادگان امیران فرزندان و خواجه بزرگ و حاجب بزرگ عارض و بونصر مشکان و حاجب بزرگ و بکتغدی سالار حاضر بودند. (تاریخ بیهقی ). گفتند با کالنجار خالش حاجب بزرگ منوچهر ساخته بود او را زهر دادند. (تاریخ بیهقی ). سپاه سالار علی را مثال داد تا بطوس رود و حاجب بزرگ بلکاتکین سوی سرخس . (تاریخ بیهقی ). و حاجب بزرگ از نشابور برفت . (تاریخ بیهقی ). مردم آن نواحی گوش بسپاه سالار علی و حاجب بزرگ بلکاتکین دارند. (تاریخ بیهقی ). حاجب بزرگ را بخواف و باخزر و اسفیدرود، سپاه سالار را بطوس فرستاد. (تاریخ بیهقی ).
    حاجت روا کردن
    اسعاف . اسئال . انجاح . نجح . حاجت روا کردن خواستن . استنجاز. استنجاح . تنجز. برآوردن نیاز کسی:
    گوید که هم جلالت کعبه است قصر شاه
    هر حاجتم که باشد در وی روا کنم .

    مسعودسعد.

    حاج محمد تقی
    تفنگ حاج محمد تقی . قسمی از تفنگ.
    حابط
    نعت فاعلی از حبط و حُبوُط، باطل .