ذات اوهام
نام موضعی نزدیک سرندیب که گرشاسب با مهراج آنگاه که بتسخیرسرندیب رفتند یکهفته بدانجا مقام کردند:
بیک هفته آنجاش آرام بود
کجا نام او ذات اوهام بود.

اسدی .

ذات الضال
موضعی به نواحی مدینه رسول صلوات اللّه علیه . (المرصع).
ذات العلندی
نام موضعی است . راعی گوید:
تحملن ّ حتی قلت لسن بوارحاً
بذات العلندی حیث نام المفاخر.

(معجم البلدان یاقوت ).

ذات القرون
کنیت شام است . مرقش اکبر راست : و اهلی بالشام ذات القرون . (از المرصع).
ذات النابت
نام موضعی به عرفات .
ذات ایله
ماری خرافی که به آدمی حمله آرد.
ذات الضریع
التهاب ضریع.
ذات العماد
این کلمه در صفت ارم در قرآن کریم آمده است . ذات العماد یعنی صاحب ستونها یا صاحب بناهای بلند. (غیاث از منتخب ). و بعضی گفته اند ذات العماد لقب دمشق است و صاحب المرصع گوید: ذات العماد دمشق است و نیز گفته اند، نام امتی از امم سالفه است که قبیله عاد نیز ازآن امت است و ارم قبیله ای است از قوم عاد. و ارادوابذات العماد ذات الطول و القوة و البطش . و نیز در معنی آن چیزهای دیگر گفته اند - انتهی . و رجوع به ارم ذات العماد شود. قوله: الم ترَکَیف َ فَعَل رَبٌّک بعاد اِرَم َ ذات ِالعماد. (قرآن 89/6 و 7); ای البناء الرفیع. نقل انّهم کانوا ینحتون العمدَ من الجبال فیجعلون طول العمد مثل طول الجبل َ الذی یسلخون من اسفله الی اعلاه ثم یَنْقُلون تلک العمدَ فینصبونها ثم یبنون القصور فوقها فسمیّت ذات العماد و قیل اهل عمدلانّهم کانوا بدوییّن اهل خیام . قال الشیخ ابوعلی رحمه اللّه اختلفوا فی ارم ذات العماد علی اقوال : احدها، انّه اسم قبیلة قال ابوعبیدة و هم عادان فالاولی هی ارم و هی التی قال اللّه تعالی فیهم انّه هلک عاداً الاولی .و قیل هم جدّ عاد و هو عادبن عوض بن آدم بن سام بن نوح نسب عاد الیه و قیل ارم قبیلة من قوم عاد کان فیهم الملک . و ثانیها ان ّ ارم اسم بلد ثم ّ قیل هو دمشق و قیل هی المدینة الاسکندریة و قیل هی مدینة بناها عادبن شداد فلما اتمها و اراد ان یدخلها اهلکه اللّه بصیحة نزلت من السماء. و ثالثها انّه لیس بقبیلة و لا بلد بل هو لقب لعاد و کان عاد یعرف به وروی عن الحسن انّه قراء بعاد ارم علی الاضافة و قال هو اسم ُ آخر لعاد وکان له اسمان - انتهی . رجوع به ارم ذات العماد شود.
ذات القصور
نام قدیم شهر معرة است .
ذات النحیین
لقب زنی است از تیم اللّه بن ثعلبة. وی در جاهلیت روغن فروختی . روزی خوات بن جبیر انصاری بروغن خریدن نزد وی شد و او را تنها یافت و در وی طمع کرد پس دهانه خیکی از روغن بگشود تا بیازماید و بدست زن داد و سپس در خیک دیگر بگشاد و همچنان بدست زن سپرد و چون هر دو دست زن بند و مشغول شد خوات بقضاء حاجت خویش پرداخت و بگریخت و گفت :
و ذات عیال واثقین بعقلها
خلجت لها جاراستها خلجات ِ
شغلت یدیها اذا ردت خلاطها
بنحیین من سمن ذوی عجرات
فاخرجته ریان ینطف راسه ُ
من الرامک المذموم بالمقرات (او بالثغرات )
فکان لهاالویلات من ترک سمنها
و رجعتها صفرا بغیر تبات ِ
فشدّت علی النحیین کفّا شحیحة
علی سمنها و الفتک من فعلات .
و سپس خوّات مسلمانی پذیرفت و درک غزوه بدر کرد و رسول اکرم صلوات اللّه علیه بمزاح به او گفت یا خوات کیف شراوک و در بعض روایات شراوک و تبسم فرمود و او گفت یا رسول اللّه قد رزقاللّه خیرا و اعوذ باللّه من الحور بعد الکور و در روایت حمزه آمده است که نبی اکرم بدو فرمود: ما فعل بعیرک اشرد علیک و او گفت اما منذ اسلمت او منذ قیده الاسلام فلا. و انصار گویند که رسول صلوات اللّه علیه دعا فرمود تا شدت و سورت شهوت وی فرونشست . مردی بنی تیم اللّه را هجاگوید:
اناس ٌ ربةالنحیین منهم
فعدوها اذا عدّ الصمیم .
و این حکایت را بام ّ الورد عجلانیة نیز نسبت کرده اند و او پس از انجام عمل فریاد کرد یا ثار ذات النحیین . و نحی به معنی خیک روغن باشد و اشغل من ذات النحیین مثل است .
ذات برایة
="line-height: 25px;"> متاسفانه نتیجه ای برای جستجوی ذات برایة در لغتنامه دهخدا یافته نشد.

برای جستجوی بهتر:
- در نوشتن املای کلمه خود بیشتر دقت کنید.
- در نوار جستجو بجای حروفی که نمیدانید از خط فاصله (-) استفاده کنید. مانند:( س-ر، یا سر-س-ان)
- در نوار جستجو می توانید ستاره (*) را برای تعداد نا معلومی از حروف بکار برید مانند: نمایشگ*، یا *وستان.
ذات الطلوع
نام موضعی که رسول اکرم سریّه ای بدانجا گسیل داشت و همگی بدرجه شهادت فائز آمدند. (المرصع).
ذات العنبیة
="line-height: 25px;"> متاسفانه نتیجه ای برای جستجوی ذات العنبیة در لغتنامه دهخدا یافته نشد.

برای جستجوی بهتر:
- در نوشتن املای کلمه خود بیشتر دقت کنید.
- در نوار جستجو بجای حروفی که نمیدانید از خط فاصله (-) استفاده کنید. مانند:( س-ر، یا سر-س-ان)
- در نوار جستجو می توانید ستاره (*) را برای تعداد نا معلومی از حروف بکار برید مانند: نمایشگ*، یا *وستان.
ذات القن
اکمه ای باشد بر کوهی از کوههای اجاء. (المرصع).
ذات النخاع
بیماری التهاب نخاع .
ذات بطن
آنچه در شکم باشد از فضول یا تخم یا جنین: القت الدجاجة ذات بطنها; ماکیان فضله افکند یا تخم کرد.
ذات الطواویس
محلی است نزدیک بخارا و آن را طواویس و ارقود نیز نامند. رجوع بتاریخ بخارای نرشخی چ مدرس رضوی ص 13 شود. طواویس قصبه ای نزه بود و بازاری داشت که هر سال یکروز دائر می شد. و دیواری داشت که اکنون ویران شده است و نیز مسجد جامعی که از میان رفته است ولی بازار آن بزرگتر شده است . (مقدسی 281). و هر سال جمعی کثیر از مردم ماوراءالنهر هنگامی معین از سال در آن گرد می آمدند و از آن جامه های پنبه بشهرهای دیگر میبردند و آن قصبه را بستانهای بسیار بود و آب فراوان داشت . (اصطخری 313). این قصبه را نام دیگر «طواویسه » بود و نام دیگر «ارقود» و در آن مردمی بودند با نعمت و تجمل و از راه تجمل هر کسی در خانه خود یک یا دو طاوس داشت و چون تازیان به بخارا شدندو پیش از آن طاوس ندیده بودند و در آنجا بسیار دیدند آن دیه را «ذات الطواویس » نام کردند و نام اصلی آن برخاست و بعد از آن ذات را نیز بینداختند و طواویس گفتند و بازار آن هر سال در تیر ماه ده روز بود و رسم چنان بود که هر چه آخریان معیوب داشتند از برده و ستور همه بدان بازار می فروختند و باز رد کردن آن امکان نداشتی و نه خریدار و نه فروشنده هیچ شرط نپذیرفتی و هر سال بیش از ده هزار کس بدین بازار حاضر شدندی از بازرگان و اصحاب حوائج چنانکه از فرغانه و شاش و جایهای دیگر می آمدند و با سود بسیار بازمی گشتند و بدین سبب مردم دیه توانگر بوده اند، از راه سوداگری و نه ازراه کشاورزی و این دیه بر سر شاهراه سمرقند بود و تا شهر بخارا هفت فرسنگ بود. (تاریخ بخارا ص 11).
ذات العنقر
موضعی است بدیار بنی بکربن وائل .
ذات الکبد
آماس جگر. ورم کبد. نزد پزشکان ورمی است که در کبد عارض شود از مواد گرم یا سرد که به کبد ریزد و متورم سازد. (کشاف اصطلاحات الفنون ).
صاحب ذخیره خوارزمشاهی گوید: آماس جگر را ذات الکبد گویند. ونیز در موضعی دیگر از همان کتاب آرد: و بسیار باشد که اندر جگر آماسی گرم افتد و معالیق او کشیده میشودو درد آن بحجاب بازمیدهد و نفس تنگ می شود و بیمار وطبیب هر دو پندارند که ذات الجنب است از بهر آنکه همچنانکه اندر ذات الجنب ، تب و سرفه و تنگی نفس باشد و آن ذات الجنب نباشد بلکه ذات الکبد است . (نقل به اختصار از ذخیره خوارزمشاهی ).
ذات النسا
موضعی بدو منزلی مدینة و نام درختی بدانجا. رجوع به شرح غزوه انواط در ترجمه بلعمی شود.