فائح شدن
دمیدن بوی . آمدن بوی .
فائحة
="line-height: 25px;"> متاسفانه نتیجه ای برای جستجوی فائحة در لغتنامه دهخدا یافته نشد.

برای جستجوی بهتر:
- در نوشتن املای کلمه خود بیشتر دقت کنید.
- در نوار جستجو بجای حروفی که نمیدانید از خط فاصله (-) استفاده کنید. مانند:( س-ر، یا سر-س-ان)
- در نوار جستجو می توانید ستاره (*) را برای تعداد نا معلومی از حروف بکار برید مانند: نمایشگ*، یا *وستان.
فائد
کوهی در طریق مکه . (معجم البلدان ).
فائده
آنچه داده یا گرفته شود از دانش و مال و جز آن . ج ، فوائد. (منتهی الارب ). حاصل . نتیجه . نفع. سود. ثمر. بر. بار. رجوع به فایده و ترکیبات آن شود:
چون فائده سلطان نانی بوداز ملکت
آن ملکت یک هفته پندار که من دارم .

خاقانی .

فائر
پراکنده پی از ستور و جز آن .
  • (اِ) آهوبرگان . آهو. (منتهی الارب ). ج ، فور.
  • فائز
    رهایی یابنده . از شر رهاشده و به خیر دست یافته . رجوع به فایز شود. (از اقرب الموارد).
  • فیروزی یابنده . (آنندراج ).
  • فائزالمرام
    به آرزو رسیده . مراد یافته . (منتهی الارب ).
    فائزبا
    (ال' ...) رجوع به فائز بنصر اللّه شود.
    فائزبنصرا
    (ال' ...) ابوالقاسم عیسی بن ظافر. در روز قتل پدر به سال 549 ه' . ق. فرمانروای مصر شد. مورخان گفته اند: جوانی خوش طبع و فاضل بود و در ماه صفر سال 555 درگذشت . حمداللّه مستوفی گوید: فایز مرض صرع داشت و بدان بیماری در سنه 552 درگذشت . رجوع به حبیب السیر چ سنگی طهران ج 1 ص 351 شود.
    فائز شدن
    خلاص شدن . نجات یافتن . رستگار شدن .
  • به کام دل رسیدن .
  • دست یافتن .
  • استنباط کردن .
  • کسب کردن .
  • غلبه کردن .
  • فائز صاحب مصر
    رجوع به فائز بنصر اللّه شود.
    فائز فاطمی
    رجوع به فائز بنصر اللّه شود.
    فائز کردن
    رسانیدن به چیزی .
  • به مراد رسانیدن . موفق کردن .
  • ف
    حرف بیست وسوم از الفبای فارسی ، و حرف بیستم از الفبای ابتثی ، پیش از حرف قاف و بعد از حرف غین ، و حرف هفدهم از الفبای ابجدی ، پیش از صاد و بعد از عین است . آن را در الفبای ابجدی فای سعفص گویند و در حساب جُمّل هشتاد به شمار آید. (ناظم الاطباء). در حساب ترتیبی نماینده عدد بیست وسه است . ازحروف شفویه و حروف آتشین و حروف ذلقیه و حروف مصمته بشمار است . رجوع به این حروف در همین لغت نامه شود.
    ابدالها:
    - در زبان فارسی حرف «ف » بیشتر به جای «پ » استعمال می شود، مانند:
    پیل = فیل
    سپید = سفید
    گوسپند = گوسفند
    گاهی این تبدیل به مناسبت تعریب است ، مانند:
    اصفهان = اسپهان
    فنجان = پنگان
    فالوذج = پالوده
    فنزج = پنجک / پنجه
    - در افعال نیز این تبدیل به وجهی دیگر دیده می شود. هرگاه در معنی مصدری و ماضی حرف فای سعفص باشد در مضارع و امر به حرف بای ابجد یا واو بدل می شود. به واسطه آنکه فارسیان بای ابجد و واو را یک حرف شمرده اند.و مثال تبدیل فای سعفص به بای ابجد همچون : «یافتن » و «یافت » که مضارع و امر آن «می یابد» و «بیاب » آمده است . و در «خفتن » و «خفت » «می خوابد» و «بخواب ». و در«رُفتن »، «می روبد» باشد.
    - مثال تبدیل حرف «ف » به «و»: «کافتن » و «کافت » و «می کاود» و «بکاو»، و «شنفتن » و «شنفت » و «می شنود» و «بشنو»، و «رَفتن » و «رفت » و «می رود» و «برو». (از مقدمه برهان قاطع چ معین ص یو). رجوع به «فا» شود.
    -در پساوندها نیز «ف » و «و» به جای یکدیگر می نشینند:
    فش = وش
    -در لهجه ها گاهی به جای «ک » قرار می گیرد:
    کون = فون (از یادداشت به خط مولف )
    - و گاهی به جای «و»:
    دیوار = دیفال
    - در زبان عربی به جای «ه'» به کار می رود:
    جوهر = جوفر
    - تبدیل «ف » به «ب » در تعریب هم ممکن است ، مانند:
    اسکاف = اسکاب
    و یا در کلمات غیر از فعل ، مانند:
    اُریف = اریب
    افزار= ابزار
    - همچنین تبدیل «ف » به «و» در اسم و صفت و فعل مانند:
    یافه = یاوه
    افکندن = اوکندن
    - و نیز گاهی بدل حرف «خ » باشد:
    درفشان = درخشان
    - گاه بدل جیم است :
    جالیز = فالیز
    در زبان عربی حرف «ف » به این معانی بکار میرود: و. پس . آنوقت . برای . بنابراین . به طریقی که . به تدبیر اینکه . در حالتی که . در آن حالت . ازبابت اینکه . بعد از این . اقلاً. مبادا. سپس . (ناظم الاطباء).
  • از نظر دستور زبان عربی حرف «ف » در چند مورد زیر بکار میرود: 1- عطف که خود بر دو قسم است : الف - عطف ترتیبی ، خواه ترتیب معنوی باشد: قام زیدٌ فعمرٌو. خواه ترتیب ذکری : فقد سالوا موسی اکبر من ذلک فقالوا ارنا اللّه جهرة. (قرآن 4/153). ب - عطف تعقیبی : تزوج فلان فولد له . 2- سببیت : فتلقّی آدم من ربه کلمات فتاب علیه . (قرآن 2/37). 3- جواب . این در صورتی است که صلاحیت شرطی بودن نداشته باشد: ان تذبهم فانهم عبادک و ان تغفر لهم فانک انت العزیز الحکیم . (قرآن 5/118). 4- فای زائد: زید فلاتضربه . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
  • فائس
    فائش . وادیی است در زمین یمن . (از معجم البلدان ).
    فا
    کلمه ای بمعنی «با» باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). مانند: فا او گفت ، فا او رفت ; یعنی با او گفت و با او رفت . (برهان ).
  • گاهی بمعنی «به » بکار میرود مانند: «فا او داد»; یعنی «به اوداد». (برهان ). یا «فارسم » بجای «برسم »:
    سیمرغ وار گوشه نشینم نه چون مگس
    بنشینم از حریصی ، هر جا که فارسم .

    کمال الدین اسماعیل .

  • فائش
    رجوع به فائس شود.
    فائض
    فیض دهنده . رجوع به فیض شود.
    فاءالفعل
    حرف اول از حروف اصلی کلمه در لغت عرب به قیاس کلمه «فعل » که حرف اول آن «فاء» است .
    فائضی
    یا فائض رومی ، مولی عبدالحی بن فیض اللّه مشهور به قاف زاده (متوفی 1032 ه' . ق.) از شاعران بود و او را دیوانی است ، و هم تذکره ای از شعرای روم کرده است موسوم به «زبده ».