فارج
شتر ماده ای که پس از زادن ،دشمن و مکروه دارد گشن را.
  • کمان دور زه . (منتهی الارب ). کمانی که از وتر خود دور باشد.
  • دورکننده اندوه . (اقرب الموارد). شادان .
  • فارسبان
    دهی است از دهستان سلگی شهرستان نهاوند که در 24 هزارگزی شمال باختری شهر نهاوند و 6 هزارگزی جنوب شهرک واقع است . جایی کوهستانی ، سردسیر و دارای 700 تن سکنه است . آب آنجا از رودخانه امیرآباد تامین میشود و محصول عمده اش غلات ، توتون ، حبوبات ، لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است . راه مالرو دارد. آن را «پارسبان » هم مینامند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
    فارسی باستان
    زبان دوره هخامنشی ایران که مطالب آن را با خط میخی مینوشته اند، و از آن سنگنبشته هایی برجاست . رجوع به پارسی باستان و مقدمه لغت نامه (مقاله پارسی باستان تالیف معین ) شود.
    فادخ
    بندق هندی است . و مولف اختیارات ، اشتباه به نوعی از حجرالسم کرده گوید سنگی است زرد مایل به سفیدی ، و به رنگهای دیگر است . (تحفه حکیم مومن ). بنابراین نباید آن را با فادج اشتباه کرد. رجوع به فادج و پازهر شود.
    فار
    فار. موش . مفرد آن فارة است . ج ، فئران ، فئرة. (از اقرب الموارد). به فارسی موش و به ترکی سیچقان نامند. در سیُم خشک و گرم ، و خوردن او مورث نسیان و اخلاق ذمیمه ودزدی ، ضماد شقکرده او جاذب پیکان و خار از بند و دافع سَم عقرب و محلل خنازیر، جلوس در طبیخ او رافع عسر بول ، خون او جهت قطع ثآلیل و مسامیر مجرب ، سرگین و سر او که ساخته باشند با سرکه جهت رویانیدن موی داالثعلب ، شرب سرگین او مسهل اخلاط غلیظه و با کندر مخرج سنگ گرده و مثانه ، شیاف آن بغایت ملین طبع و رافععسر بول و قدر شربتش نیم درهم است و بخور او باعث گریختن موشان و بول او رافع سیاهی کتابت بود و چون برزخم پلنگ بول کند باعث هلاک زخمدار گردد و مکرر به تجربه رسیده است و لهذا در ولایة دارالمرز بجهت زخم پلنگ در میان آبها مکان خوابگاه ترتیب میدهند که موش عبور نتواند کرد، و او در این امر بسیار حریص است . (از تحفه حکیم مومن ). فُوَیْسِقه . ام راشد. و رجوع به موش شود.
  • بادی که در خردگاه دست و پای ستور گرد آید و وقت مالیدن به دست پراکنده شود و باز فراهم گردد و ستور را لنگ کند. (منتهی الارب ).
  • تکه گوشت . (از اقرب الموارد). عضله . (ناظم الاطباء).
  • مقدار معلومی از خوراک ، و در این معنی دخیل است . (از اقرب الموارد).
  • نافه مشک . (غیاث ). رجوع به فارة و فارةالمسک شود.
  • فارسجین
    قصبه دهستان دودانگه از بخش ضیاآباد شهرستان قزوین که در 3 هزارگزی راه شوسه زنجان واقع است و در جلگه ای معتدل قرار دارد. سکنه آن 3443 تن است . آب آن از رودخانه ابهرچای و قنات تامین میشود. محصول عمده اش غلات ، انگور، هندوانه ، بادام ، مختصر گردو، قیسی ، سیب زمینی و یونجه . شغل اهالی زراعت و باغبانی است . در سالهایی که آفت باغ باشد برای تامین معاش به تهران میروند. صنایع دستی آنها مختصر جاجیم و رویه گیوه بافی است . در حدود 30 تا 40 باب دکان و یک دبستان دارد. از آثار قدیم امامزاده ای بنام عبداللّه و فضل اللّه درآنجاست . راه مالرو دارد و از طریق زنجان و ضیاآبادماشین میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
    فارسیجان
    دهی از دهستان فراهان پایین بخش فرمهین شهرستان اراک که در 15 هزارگزی راه عمومی واقع است . جایی کوهستانی ، سردسیر و دارای 1132 تن سکنه است . راه مالرو دارد اما اگر زمین خشک باشد اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
    فادر
    گوشت پخته سردشده .
  • بز کوهی پیر یا جوان (از اضداد است ). ج ، فوادر، فدر، فدور، مفدرة.
  • ماده شتری که از شتران دیگر جدا مانده باشد. ج ، فوادر. (اقرب الموارد).
  • گشن سست و بازایستاده از گشنی . (آنندراج ).
  • فارا
    کوهی در مغرب فلات ایران .در آن حجاری ها و کتیبه هایی از روزگار تمدن عیلامی برجاست . رجوع به جغرافیای تاریخی غرب ایران ص 313 شود.
    فارسجینی
    منسوب به فارسجین در نواحی همدان . (سمعانی ). رجوع به فارسجین شود.
    فارسی جدید
    رجوع به فارسی دری شود.
    فاراب
    زمینی را گویند که به آب کاریز و رودخانه مزروع شود، برخلاف زمین دیمه که با آب باران زراعت میشود. (برهان ). فاریاب . فاریاو. پاریاب . پاریاو. باراب . (حاشیه برهان چ معین ).
    فارجی
    منسوب به باب فارجک که محله بزرگی است در بخارا. (سمعانی ). رجوع به فارجک و فارزی شود.
    فارس حلیمة
    ="line-height: 25px;"> متاسفانه نتیجه ای برای جستجوی فارس حلیمة در لغتنامه دهخدا یافته نشد.

    برای جستجوی بهتر:
    - در نوشتن املای کلمه خود بیشتر دقت کنید.
    - در نوار جستجو بجای حروفی که نمیدانید از خط فاصله (-) استفاده کنید. مانند:( س-ر، یا سر-س-ان)
    - در نوار جستجو می توانید ستاره (*) را برای تعداد نا معلومی از حروف بکار برید مانند: نمایشگ*، یا *وستان.
    فارسی خجندی
    رجوع به ضیاءالدین شود.
    فادزهر
    معرب پادزهر است ، و هر دوایی که حافظ روح باشد و دفع ضرر سم کند فادزهر گویند عموماً و آن را که به عربی حجرالتیس خوانند مخصوصاً. (برهان ). عرب آن را مسوس خوانند. بر چند نوع باشد: زرد و اغبر، و بر سفیدی زند و بر سبزی زند. بهترینش زرد و اغبر است . (نزهةالقلوب ج 3 ص 205). پادزهر. پازهر. تریاق. حجرالحیه . رجوع به فادَج و پازهر شود.
    فارابی
    رجوع به ابونصر فارابی شود.
    فارح
    فَرِح . رجوع به فَرِح شود.
    فارس ذی الخمار
    مردی صحابیست از بنی تیم . معنی فارس ذوالخمار کسی است که بر اسبی بنام ذوالخمار سوار شود. و ذوالخمار نام اسب زبیربن عوام است . رجوع به ذوالخمار شود.
    فارسی خوان
    فارسی زبان .کسی که میتواند نوشته های فارسی را بخواند:... تا چنانچ عربیت دانان از آن مستفید شوند فارسی خوانان نیز از آن مستفید شوند. (ترجمه تاریخ قم ص 3).