لاخ
از ادات محل که به آخر کلماتی چون نمکلاخ ; دیولاخ ; سنگلاخ ; اهرمن لاخ ; رودلاخ ; آتش لاخ ; هندولاخ ; کلوخ لاخ و غیره بپیوندد. جای . معدن . صاحب برهان گوید به معنی جای و مقام باشد لکن بدون ترکیب گفته نمیشود همچو سنگلاخ و دیولاخ و رودلاخ یعنی جای سنگ و جای دیو و جای رود. به معنی انبوه و بسیار نیز آمده است و به این معنی هم تنها گفته نمیشود و بغیر از این سه محل در جای دیگر استعمال نشده است . صاحب آنندراج گوید به معنی جای باشد و این لفظ بی ترکیب گفته نمیشود مانند سنگلاخ ... و دیولاخ ، جای بسیار دیو و همچنین رودلاخ که در جاماسب نامه آمده و بر جایهای مهیب و محل خطر اطلاق میشود. امیرخسرو آتش لاخ نیز گفته ... اهرمن لاخ نیز به معنی دیولاخ است - انتهی . کلوخ لاخ در مویدالفضلاء ذیل هامون به نقل از شعوری نیز آمده است . این کلمه که در آخر برخی کلمات آید چون : رودلاخ و سنگلاخ و غیره شبیه لیک ترکان است در «قوم لیک » و «غیه لیک » و «داشلیک » و جز آن و در همین الفاظ بجای کاف در برخی لهجه های آذری لُق و لُخ نیز آرند. رجوع به لیک شود. و در «پالیک » عین آذری کلمه آمده است و هم شاید «لاق» مزید موخر برخی کلمات ترکی همین لاخ باشد از قبیل باتلاق و جز آن:
چریده دیولاخ آکنده پهلو
به تن فربی میان چون موی لاغر.

عنصری .

لاتن
لاتین . نام سکنه اصلی سرزمین لاسیوم . رجوع به لاسیوم و لاتین شود.
لاتیرا
بطلمیوس هفتم سوتر دوم لاتیرا پسر بزرگتر بطلمیوس هفتم . چون بطلمیوس هفتم در گذشت زنش زمامدار گردید. او می بایست یکی از دو پسرش را همکار خود قرار دهد و چون ملکه پسر بزرگتر را دوست نمیداشت و او را در زمان سلطنت شوهرش به قبرس فرستاده بود پسر کوچکتر را که موسوم به بطلمیوس نهم اسکندر بود برای همکاری برگزید. مردم در این موقع دخالت کرده از ملکه خواستند که پسر بزرگتر را از قبرس برای معاونت در زمامداری بخواند و پسر کوچکتر را به سمت والی به قبرس بفرستد. او راضی شد ولی قبلاً پسر بزرگتر را مجبور کرد زن و خواهر خود را که کلئوپاتر نام داشت طلاق بدهد زیرا این زن را خیلی جاه طلب میدانست .پس از آن این ملکه با لاتیرا امور دولت بطالسه را اداره میکرد تا آنکه لاتیرا برخلاف میل مادرش به آن تیوخوس سیزیکی کمک کرد و این قضیه باعث شد که ملکه قشون را به پسر بزرگ شورانیده پسر کوچکتر را به تخت نشانید. لاتیرا که والی قبرس شده بود پس از چندی بنابر دسائس ملکه مجبور گردید از قبرس بیرون رود و پس از آن اعلان جنگ به مادرش داد. در ابتدا اسکندر میخواست از سلطنت استعفا کند ولی ملکه مانع شد بعد طولی نکشید که اسکندر مادرش را کشت و از جهت نارضامندی مردم فرار کرد که به قبرس برود ولی در راه درگذشت (89 ق. م ). مردم لاتیرا را از قبرس خواندند و به تخت نشانیدند. وی در 81 ق. م . مرد. (ایران باستان ج 3 ص 2157 و 2158).
لاجوردی نقاب
کنایه است از جامه ماتم . (آنندراج ).
لاخانی
نام مرتعی . به تابستان گله داران سیاهگل چندگاهی آنجا ساکن شوند. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
لاتنیان
آبه گابریل شارل دو. نام شاعر فرانسوی مولد پاریس (1697 -1779 م .). او راست : «ژِدُبن تابا».
لاتیمر
هوگ. نام اُسقف وُرسستر . مولد ثرکستن در حدود سال 1472 م . وی یکی از بانیان مذهب پرتستان در انگلستان بود و به سال 1555 او را در آکسفرد زنده بسوختند.
لاجوردینه خم
به معنی لاجوردی سقف است که کنایه از آسمان باشد. (برهان ). لاجورد خم .
لاحش
نام دهی جزء دهستان لفمجان بخش مرکزی شهرستان لاهیجان واقع در 9 هزارگزی باختری لاهیجان . دارای 221 تن سکنه است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
لاخ زرد
دهی از دهستان طبس مسینا، بخش درمیان ، شهرستان بیرجند، واقع در 89 هزارگزی جنوب خاوری درمیان و 15 هزارگزی شمال خاوری دُرُح دارای 61 تن سکنه محصول آنجا غلات و شلغم و چغندر. شغل اهالی زراعت و آب آن از قنات و راه آنجا مالرو است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
لاتین
لاطین . لاتن .
لاجوردیه
صامریوما است . (فهرست مخزن الادویه ). طرنشول . حشیشةالعقرب . ایلیوطروفیون طوماغا.
لاحص
نعت فاعلی از لحص به معنی درآویختن در کار. (از منتتهی الارب ).
لاخس
نام کتابی از افلاطون . (عیون الانباء). لاخس یا شجاعت نام یکی از قولهای افلاطون است . (ابن الندیم ). قفطی در تاریخ الحکماء (ص 17 و 18) گوید: و قد ذکر ثاون ما صنفه افلاطون من الکتب و رتبه :... کتاب لاخس فی الشجاعة.
لات و پات
سخت بی چیز وفقیر. لات و لوت .
  • بتمامه باز. لات ِ لات .
    -درها را لات و پات گذاشتن ; درهائی را که بایستی بست همه را بازگذاشتن .
    -لات و پات کردن درها را ; گشادن همه آنها را آنگاه که بستن آنها لازم است .
  • لاتینوس
    از سلاطین لاسیوم . برخی از مورخین قدیم و در اساطیر وی را پسر هرکولس و پدر لاوینی گفته اند. (ترجمه تمدن قدیم فوستل دو کولانژ ص 501).
    لاجون
    (از: لای عرب + جون (= جان فارسی ) (در تداول عامه ). ضعیف و نزار. سست بنیه . ناتوان . کم بنیه . بی بنیه .
    لاحط
    نعت فاعلی از لحط به معنی آب پاشیدن و سپوختن و راندن . (از منتهی الارب ).
    لاخشته
    نوعی از آش آرد باشد. گویند آش تتماج است . (برهان ). لاکشته و هی معرّبة. (مهذب الاسماء). تتماج . (دهار) (بحرالجواهر). لاکچه . لاکشه . (بحرالجواهر). صاحب آنندراج گوید: نوعی از آش آرد باشد و بعضی گویند آش تتماج است و سروری گفته به کاف فارسی است و لاگچه است به سکون کاف و جیم فارسی و لا گشته نیز به شین گویند لاخشته معرب آن است . رجوع به لاخشه شود.
    لاتوپولیس
    نامی که مقدونیان حاکم بر قسمتهائی از مصر به بعض نواحی آن سرزمین داده اند و بزرگترین آن نواحی امروز آسنا خوانده میشود. (قاموس الاعلام ترکی ).