لاپنی
لاپونی . لاپونیه . نام شمالیترین منطقه اروپا در شمال شبه جزیره اسکاندیناوی .
لاتثنی الا و قدتثلث
هیچ دوئی نیست که سه نشود.
لابد
(از: «لا» + «بُد») به معنی چاره نیست . علاج نیست . (زمخشری ). لامحاله . ناچار. (حاشیه لغت نامه اسدی نخجوانی ). لاعلاج . بی چاره . هر آینه . (حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ). لاجرم . ضرورةً. بالضرورة. ناگزیر:
زمانه حامل هجر است و لابد
نهد یک روز بار خویش حامل .

منوچهری .

لابن
پدرزنان یعقوب و خال او. رجوع به لابان شود:
چنان دان که آن لابن نیک فال
که یعقوب را بود شایسته خال .

شمسی (یوسف و زلیخا).

لابیش
(اِخ ) نام درام نویس فرانسوی . مولد پاریس (1815-1888 م .).
لاپوتروا
نام کرسی بخش «رن علیا» از ولایت ریبوویله دارای راه آهن و 1815 تن سکنه است .
لاتح
لتاح . لتحه . مرد خردمند رسا در امور و زیرک . (منتهی الارب ).
لابدی
لاعلاجی . ناچاری . بی چارگی . ضرورت . ناگزیری .آنچه که بالضروره باشد و از آن چاره نبود. (غیاث ).
لابیشه
دیهی است به شش فرسنگی شرقی شیراز. (فارسنامه ناصری ).
لاپوشانی کردن
در تداول عوام ، به فریب و تردستی به نوعی آن را مستور کردن . عیب کسی را به حیلتی پوشیدن خواستن .با زبردستی و حیله پنهان کردن عیب یا خطای کسی را.
لاتحصی
که شمرده نشود. بی شمار. رجوع به لاتعد و لاتحصی شود.
لابر
نام نوعی ماهی .
لابنون
ج ِ لابن . (منتهی الارب ).
لابینت
نبونید، شاه بابل . رجوع به کلمه نبونید و ایران باستان ج 1 ص 198 و 392 شود.
لاتخف
به معنی مترس . بیم مدار. ماخوذ از آیه شریفه لاتخف و لاتحزن . (قرآن 29/33):
بگیرم سر اژدهای فلک
اگر رای تو گویدم لاتخف .

مسعودسعد.

لابراتوار
آزمایشگاه علمی و فنّی .
لابوان
نام جزیره ای از مالزی در شمال غربی برنئو از مغصوبات انگلیس . دارای 7000 سکنه .
لابینوس
تیتوس . نام یکی از لایقترین سرهنگان سِزار (45 - 98 ق. م .).
لاپونیه
(قاموس الاعلام ترکی ). لاپنی . رجوع به لاپنی شود.
لاتذر
به معنی مگذار. ماخوذ از آیه 28 سوره 74 المدثر.