لاحم
خداوند گوشت .
  • گوشت خوراننده . (منتهی الارب ). (منتخب اللغات ). آنکه گوشت دهد مردمان را. (مهذب الاسماء).
  • بازٌ لاحم ; باز گوشت خوار یا آزمند گوشت . ح ، لواحم . (منتهی الارب ).
  • لاتکلیف
    بلاتکلیف . سرگردان . که نداند چه بایدش کردن .
    لاتوش
    هانری دو. نام رمان نویس و شاعر فرانسوی . مولد لاشاتر (1785 -1851 م .).
    لاجواب
    بدون پاسخ . بلاجواب . و آن در تداول هندیان و افغانان بسیار است .
    لاچی
    قاقله باشد و آن را هال و هیل نیز گویند و داخل ادویه حارّه در طعام کنند. (برهان ). اسم هندی هیل است . (فهرست مخزن الادویه ). آلاچی .
    لاحن
    خطا کننده در قرائت و اعراب .
  • دانای انجام سخن . (منتهی الارب ).
  • لات کنار
    نام دهی به تنکابن مازندران . (مازندران و استرآباد رابینو ص 105 بخش انگلیسی ). دهی از دهستان گلیجان ، شهرستان شهسوار. واقع در 9 هزارگزی باختری شهسوار و 5 هزارگزی راه شوسه شهسوار به رامسر، جلگه ، معتدل ، مرطوب و مالاریائی . دارای 50 تن سکنه فارسی و گیلکی زبان . آب آن از رودخانه تیرم . محصول آن برنج و مرکبات وشغل اهالی زراعت است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
    لاتوش ترویل
    لوئی دو. نام امیر البحر فرانسوی . مول لاشاتر(1745 -1804 م .).
    لاجورد
    لاژورد. لازورد. سنگی است کبود که از آن نگین انگشتر سازند و صلایه کرده به جهت مذهّبان و نقاشان به عمل آورند و تفریح و تقویت کند و بدخشی آن بهتر از دزماری باشد. (برهان ). عوهق. (منتهی الارب ). لاجورد مشهور است و در الوان بکار است و بهترین و بقیمت ترین رنگی است ... و بهترینش بدخشی است . (نزهةالقلوب خطی ) لاجورد، بهترین معادنش در بدخشان است و در مازندران معدنی و به دزمار آذربایجان معدنی دیگر و در کرمان معدنی دیگر. (نزهةالقلوب ج 3 طبع بریل ص 206). معدن لاجورد در کاشان و آذربایجان یافت میشود. حکیم مومن در تحفه گوید، معدن معروفی است و بهترین او صاف و شفاف است که کبودی او به سرخی و سبزی مایل باشد[ و دود آن لاجوردی است ] و آنچه از سنگ مرمرترتیب دهند و هر چه با زرنیخ و زاج و سنگ ریزه ترتیب کنند دود او لاجوردی نمی باشد بخلاف غیر مغشوش آن و مستعمل درطب غیر مغسول اوست . در اول گرم و مغسول او در اول سرد و در دوم خشک و مسهل سودا و اخلاط غلیظه مخلوط به خون و صافی کننده آن از کدورات و بالخاصیه دافع سودای حوالی قلب و جالی است و تعلیق او رافع خوف و مقوی دل و مفرح و جالی و باقوه قابضه و رافع امراض سوداوی و غم و توحش و بخارات غلیظه و مدرّ حیض و اکتحال او جهت سلاق و رمد و دمعه و بیاض و قرحه و ریختن مژگان و ذرور او جهت آکله و قروح ساعیه و نفوخ او جهت رعاف و فرزجه او با روغن زیتون جهت حفظ جنین از اسقاط و طلای او با سرکه جهت تجعید موی و قلع ثآلیل و برص مفید و مضرفم معده و مصلحش مصطکی و موجب کرب و غثیان و مصلحش کتیرا و عسل و قدر شربتش از نیم تا یک مثقال و بدلش حجر ارمنی است . - انتهی . نیز رجوع به کلمه لازورد در مخزن الادویه شود: و اندر بدخشان معدن سیم است و زر و بیجاده و لاجورد. (حدود العالم ).
    پس اندر یکی مرغ بودی سیاه
    گرامی بد آن مرغ بر چشم شاه
    سیاهش دو چنگ و بمنقار زرد
    چوزرّ درخشنده بر لاجورد.

    فردوسی .

    لاچین
    در ترکی شاهین شکاری را گویند. (غیاث ).
  • نامی از نامهای مردان و به معنی بنده ظاهراً از مجعولات شعوری است .
  • لاحوس
    مرد نافرجام وشوم داشته . (منتهی الارب ). بد اختر. (مهذب الاسماء).
    لات کیاسر
    نام ده کوچکی از بخش کرج شهرستان طهران دارای 12 تن سکنه است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).
    لات و لوت
    لات و پات . رجوع به لات شود:
    قومی همه مرد لات و لوتند
    باد جبروت در بروتند.

    خاقانی .

    لاجورداندود
    اندوده شده به لاجورد:
    فرشته ای است بر این بام لاجورد اندود
    که پیش آرزوی عاشقان کشد دیوار.

    عمادی شهریاری .

    لاح
    مکان لاح ; جای تنگ. (منتهی الاُرب ).
    لاحول
    (از: «لا» + «حول ») مختصر «لاحول و لاقوة الا باللّه العلی العظیم » است و آن را برای راندن دیو و شیطان ، بر زبان آرند:
    از گفتن لاحول گریزد شیطان .

    معزی .

    لات لیل
    نام دیهی جزء دهستان بخش مرکزی لنگرود. واقع در پانزده هزارگزی جنوب لنگرود. دارای 95 سکنه . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
    لاتونا
    نام غیب گوئی به مصر از مردم شهر بوت . هرودوت از این مرد درکتاب خویش سخن رانده است . (ایران باستان ج 1 ص 515).
    لاجوردخم
    کنایه از آسمان است و آن را خم لاجورد هم گویند. (برهان ).
    لاحاصل
    بی حاصل . بی فایده . بی سود.