مآرب
ج ِ مَارَبَة. (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (اقرب الموارد). نیازها. حاجتها: قال هی عصای اتوکوا علیها و اهش بها علی غنمی و لی فیها مآرب اخری .(قرآن 20/18). دیگری به قوت عقل بر مطالب و مآرب خویش رسیده . (کلیله و دمنه ). برادران بعد از استماع پیغام ... به تازه رویی رسول را با انجاز مآرب و عطا بازفرستادند. (سلجوقنامه ظهیری ص 13). بعد از انجاح مآرب و مطالب اجازت انصراف فرمود. (جامعالتواریخ رشیدی ). و رجوع به ماربة شود.
چالاکتر از عصای موسی
فرخ قلمت گه مآرب .

انوری .

مآرین
ج ِ مِئران . (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مئران شود.
مآزب
ج ِ مِئزاب .(منتهی الارب ذیل ازب ). رجوع به مئزاب و مآزیب شود.
مآزر
ج ِ مِئزَر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مئزر شود.
م
حرف بیست و هشتم از الفبای فارسی و حرف بیست و چهارم از الفبای ابتثی (حروف هجای عربی که به ترتیب الف . ب . ت . ث آید، مقابل ابجدی ) و حرف سیزدهم از الفبای ابجدی است و در حساب جمل آن را به چهل دارند و آنرا میم گویند و بدینسان نویسند: «م « »م'» «'م'« »'م » مانند: آدم ، مملکت و کم . این حرف مرفوع و از حروف یرملون است . و نیز یکی از هفت حرف آتشی است و آن هفت عبارتند از: الف و های هوز و طای حطی و میم و فای سعفص و شین قرشت و ذال .
ابدالها:
- این حرف در عربی بدل به «ب » شود مانند:
یشم = یشب .
لازم = لازب .
محت = بحت .
مطمئن = مطبئن .
احزام = احزاب .
ذام = ذاب .
- و بدل به «ث » شود مانند:
معر = ثعر.
- و بدل به «ن » شود مثل :
بنام = بنان .
ذام =ذان .
ذیم = ذین .
ابزیم = ابزین .
- و در فارسی بدل از «ن » آید مانند: چمبه = چنبه .
دمب = دنب .
پشت بام = پشت بان .
نردبام = نردبان .
خم = خنب .
دم =دنب .
شکمبه = شکنبه .
- و بدل به «ب » شود مثل :
غژم = غژب .
  • در اصطلاح علم تجوید علامت خاصه وقف لازم است که روی کلمات قرآن مجید گذارند. و گاه رمز است . (وقف لازم ).
  • گاه رمز است از معروف .
  • گاه رمز از مقدم است در مقابل «خ » که رمز از موخر است .
  • نزد ارباب حدیث رمز است از مسلم و صحیح مسلم .
  • گاه رمز است از مکرر.
  • رمز از میلادی (سنه )، مقابل سنه هجری است .
  • گاه کلمه ای را مکرر کنند و حرف اول کلمه دوم را به میم بدل کنند و از مجموع ترکیب اتباعی سازند و معنی «جز آن و امثال آن و غیره » مستفاد شود، مانند: زنگ منگ، سر مر، شیر میر، صادق مادق، ضرب مرب ، آب ماب ، سیب میب ، شست مست ، اسب مسب ، بچه مچه ، جنگ منگ، خنده منده ، در مر، راه ماه ، بار مار، یخ مخ ،عرب مرب ، غارت مارت . و اگر کلمه مبدو به میم باشد، در دومی میم را گاهی بدل به «پ » کنند، مانند: مرد پرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
    بدان که گفت محمد حیا ز ایمان است
    ندارد ایمان آن دول بی حیاو میا.

    سوزنی .

  • مآزف
    ج ِ مازفة. (اقرب الموارد) (محیط المحیط) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء ذیل مازفة). رجوع به مازفه شود.
    مآب
    بازگشتن . (تاج المصادر بیهقی ). بازگشتن . اَوب . اِیاب . اِیّاب . اَوبَة. اَیبَة. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آب من سفره اوبا و مآباً; از سفر خویش بازگشت . (از اقرب الموارد).
  • (اِمص ) بازگشت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): الذین آمنوا و عملوا الصالحات طوبی لهم و حسن مآب . (قرآن 13/29). فغفرنا له ذلک و ان له عندنا لزلفی و حسن مآب . (قرآن 38/25). هذا ذکر و ان للمتقین لحسن مآب . (قرآن 38/49).
    همه دلایل و فرهنگ را به اوست مآب
    همه مسائل سربسته را ازوست بیان .

    فرخی .

  • مآزم
    ج ِ مَازِم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به مازم شود.
    مآبض
    ج ِ مَابِض . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مابض شود.
    مآزیب
    ج ِ مِئزاب . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد ذیل ازب ) . ج ِ میزاب .(منتهی الارب ذیل وزب ). رجوع به مئزاب و میزاب شود.
    مآبی
    ماخوذ از تازی ، وبائی و طاعونی . (ناظم الاطباء).
    -امراض مآبیه ; امراض طاعونی . (از فرهنگ جانسون ). امراض وبائی . (از ناظم الاطباء).
    مآسد
    ج ِ مَاسَدَة. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
    مآت
    صدها. (غیاث ) (آنندراج ). ج ِ مائة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).صدگان . (التفهیم ، یادداشت ایضاً). مئات . سدگان . در حساب ، ده دهگان (عشرا) یعنی ده واحد از مرتبه دوم تشکیل یک سده یا یک واحد از مرتبه سوم را میدهد و اعداد یکصد، دوصد، سه صد، چهارصد... نهصد را که مرتبه سوم یا مرتبه سدگان (مآت ) را می سازند مرتباً به نامهای صد، دویست ، سیصد، چهارصد، پانصد، ششصد، هفتصد، هشتصد، نهصد میخوانیم . برای نامیدن اعداد واقع میان دو سدگان (مآت ) پیاپی مانند سیصدوچهارصد اول نام سدگان کوچکتر را گویند و در پی آن نام دهگان (عشرات ) و یکان (آحاد) لازم آورند مثلاً سیصدویک و سیصدودو و سیصدوشصت وپنج . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع ماده قبل شود.
    مآسیق
    ج ِ میساق. میاسیق. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به میساق شود.
    مآتم
    ج ِ مَاتَم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع مَاءْتَم شود.
    مآشیر
    ج ِ مِئشار. (منتهی الارب )(ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مئشار شود.
    مآثب
    ج ِ مِئثَب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (ذیل اقرب الموارد). رجوع به مئثب شود.
    مآصر
    ج ِ مَاصِر و مَاصَر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و عامه آن را معاصر، به عین خوانند. (منتهی الارب ). رجوع به ماصر شود.
    مآثر
    ج ِ مَاثَرَة و مَاثُرَة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). آثار و نشانهای نیک و کارهای پسندیده . (آنندراج ) (غیاث ). نشانهای نیک و کارهای پسندیده که از کسی باقی ماند. (ناظم الاطباء). مفاخر. مکارم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و شرح مآثر و مناقب او دراز است و بر آن کتابی معروف هست . (فارسنامه ابن البلخی ص 88). و مآثر بسیار داشت و آبهای خوزستان ،او قسمت کرد (فارسنامه ابن البلخی ص 61). مآثر خداوند عالم خلداللّه ملکه بر ایشان روشن و پیداست . (فارسنامه ابن البلخی ص 2). و مآثر ملکانه ، که در عنفوان جوانی و مطلع عمر از جهت کسب ممالک بجای آورده است امروز قدوه ملوک دنیا و دستور شاهان گیتی شده است . (کلیله و دمنه چ مینوی ص 9). وآن را از قلاید روزگار و مفاخر و مآثر شمرد. (کلیله ایضاً ص 125). کشتن شنزبه و یادکردن مقامات مشهور و مآثر مشکور که در خدمت من داشت . (کلیله ایضاً ص 129).
    بجز سخا و کرم نیست در دلش سودا
    چنین بود به حقیقت مآثر سودد.

    سوزنی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

    مآقط
    ج ِ مَاقِط. (اقرب الموارد): و چند روز در مقاحم آن ملاحم و مبارک آن معارک و مساقط آن مآقط از لطمه حدود ظبات بر خدودکمات ... خون چون صوب انواء و ذوب انداء چکید. (ترجمه تاریخ یمینی چ شعار ص 365). و رجوع به ماقط شود.