نابرهندسه
برخلاف قانون هندسه . (ناظم الاطباء).
  • بی قاعده . بی نظم .
  • نااومید
    نومید. مایوس . ناامید: پس چون حال به آنجا رسید و هر کس از کار او نااومید گشتند، این بزرگ را کنیزکی بود فصیحه ، قصه ای نوشت ... (نوروزنامه ). تا عاقبت که از جان نااومید شدند. (مجمل التواریخ ). رجوع به ناامید و نومید شود.
    ناباک
    بی باک . بی ترس . بی پروا. دلیر. (ناظم الاطباء). متهور. جسور. بی واهمه . نترس . بی بیم . بی احتیاط:
    دلش تیزتر گشت و ناباک شد
    گشاده زبان سوی ضحاک شد.

    فردوسی .

    نابجای
    نابجا. نه بجای خویش . رجوع به نابجا شود.
    نابر
    یکی از مدارج دینی زرتشتیان . در کتاب خرده اوستا آمده است : نزد زرتشتیان ایران نوزوتی عبارت است از آداب و مراسمی که پس از اجرای آنها هیربدزاده ای نابر یا ناور یا نونابر می شود یا به درجه یک پیشوای دینی رسیده هیربد میگردد... از برای نابر شدن سن پانزده سالگی شرط شده است . (خرده اوستا ص 69 و 70).
    نابرید
    ختنه ناکرده . غیرمختون . (ناظم الاطباء). کسی که ختنه اش نکرده باشند و این در مقام تحقیر و تهوین گویند. (آنندراج ):
    کنون قطع به حرف آن نابرید
    که در آخر قصه خواهی شنید.

    حاجی محمدخان قدسی (از آنندراج ).

    نااونگ هئی ثیا
    یکی از عوامل شش گانه اهریمن . مظهر بهتان و نافرمانی و طغیان . برابر سپندارمذ. (مزدیسنا و تاثیر آن در ادبیات فارسی ص 162). رجوع به کماریکان شود .
    ناباکدار
    خلیعالعذار. (دستوراللغه ادیب نطنزی ). ناباک . بی پروا. نترس . دلیر. جسور:
    چنین داد پاسخ ورا کرگسار
    که ای نامور مرد ناباکدار.

    فردوسی .

    نابجایگاه
    نابجا. نابجای . نه بجای خود. نامناسب . ناسزا. ناسزاوار.
    نابرآورده
    برنیاورده . بالانیاورده . برنکشیده . کوتاه . مقابل بلند.
    -آواز نابرآورده ; آوازی که از کوتاهی به لب نرسیده:
    چو آگاه شد خسرو از راز اوی
    وز آن نابرآورده آواز اوی .

    فردوسی .

    نابریده
    پارچه به اندازه لباس که هنوز نبریده باشند دوختن را. نابرید: و نماز دیگر آن روز صلتی از آن وی رسولدار برد، دویست هزار درم و اسبی با ستام زر و پنجاه پارچه جامه نابریده . (تاریخ بیهقی ص 44).
    بسی چینی نورد نابریده
    بجز مشک از هوا گردی ندیده .

    نظامی .

    نائه
    بلند و برآمده . (منتهی الارب ). نعت است از نَوَه که به معنی بلند گردیدن است . (منتهی الارب ).
    ناباکی
    بی باکی . تهور. جسارت . بی احتیاطی . بی پروائی . باک نداشتن . نترسی . بی احتیاطی . دلیری: و او کودکی بیست و دو ساله بود و در سیاست و ناباکی و تدبیر پادشاهی بغایت کمال بود. (کتاب النقض ص 385). همه عاقلان دانند که تو شاه اسکندری [ نه رسول او ] ... این چنین ناباکی بسیار مکن که کارها همه وقت راست نیاید. (اسکندرنامه نسخه خطی سعید نفیسی ).
    الهی نگیری به ناباکیم
    که آلوده دامن ز ناپاکیم .

    نزاری قهستانی (دستورنامه چ روسیه ص 74).

    نابجن
    یکی از اجدادبخت النصر است و نسب بخت النار با هشت واسطه بدو میرسد. شرح این نسبت در صفحه 34 تاریخ سیستان آمده است .
    نابرادری
    برادر پدری . برادر مادری . تنها از سوی پدر یا مادر برادر تو است .
    نابسامان
    بی ساز و برگ. (ناظم الاطباء). چیزی که هیچ سامان واسباب با خود نداشته باشد. (آنندراج ). مختل .
  • بی سامان . بی سرانجام . بدون ترتیب و نظم و آراستگی . (ناظم الاطباء). آشفته کار. بی هنجار:
    ای فلک سخت نابسامانی
    کژرو و باژگونه دورانی .

    مسعودسعد.

  • نابسامان کار
    هلوک . زانیه . بلایه . بدکاره : زنی نابسامان کار.
    نابغة
    نابغه بنی تغلب ، نامش حارث بن غزوان است و در ص 225 الموشح اشارتی به نام اوست . رجوع به حارث شود.
    نابلی
    محمدبن عبدالحمید النابلی . (معجم البلدان ).
    نابویائی
    نداشتن حس بویائی . نداشتن شامه . ضعف حس شامه : هر که از مادر [ بی حاسه شنوائی ] زاید، سخن نتواند آموخت و نتواند گفت و لال بماند و از نابینائی و نابویائی این نقصان نباشد. (ذخیره خوارزمشاهی ).