نابیوسیده
غیرمنتظر. غیرمترقبه . انتظار نداشته: سلطان طغرل پادشاهی بوددر آشیان دولت زاده و در خاندان اقبال نشو و نما یافته ملکی نابیوسیده بدو رسیده و کسوت ناکوشیده پوشیده . (راحةالصدور). هرآینه هر کار که عواقب آن در اوایل نااندیشیده ماند فتنه هائی که در ابتدا پیدا نیاید نابیوسیده توقع باید کرد. (جهانگشای جوینی ج 2 ص 99).
نابسامانی
بی بندو باری . اختلال . خلل . خرابی: و بسیار زهادو ابدال را به شیراز کشته و فساد و خرابی و نابسامانی کرده . (تاریخ سیستان ).
  • فسق. فجور.
  • تبه کاری . غی . ستمکاری . ظلم:
    بربائی از آن بدین دراندازی
    گرگی بمثل ز نابسامانی .

    مسعودسعد.

  • نابغه
    نابغه بنی تغلب ، نامش حارث بن غزوان است و در ص 225 الموشح اشارتی به نام اوست . رجوع به حارث شود.
    نابند
    رودی است در فارس . (جغرافیای تاریخی غرب ایران ص 45).
    نابه
    شریف . (اقرب الموارد). نام آور و گرامی .(منتهی الارب ). ج ، نُبُه ْ. (آنندراج ). بزرگوار. مشهور به بزرگی . بلندنام . نبیه . نبه .
  • امر نابه ; کار بزرگ. (منتهی الارب ) (آنندراج ). النابه من الامور; العظیم الجلیل . (معجم متن اللغه ).
  • هوشیار و زیرک . (المنجد). ج ، نبهاء.
  • شراب خالص . (غیاث اللغات ) .
  • نابیة
    ="line-height: 25px;"> متاسفانه نتیجه ای برای جستجوی نابیة در لغتنامه دهخدا یافته نشد.

    برای جستجوی بهتر:
    - در نوشتن املای کلمه خود بیشتر دقت کنید.
    - در نوار جستجو بجای حروفی که نمیدانید از خط فاصله (-) استفاده کنید. مانند:( س-ر، یا سر-س-ان)
    - در نوار جستجو می توانید ستاره (*) را برای تعداد نا معلومی از حروف بکار برید مانند: نمایشگ*، یا *وستان.
    نابستگی
    بسته نبودن .
  • عدم رفاده جراحت که هنوز به روی آن مرهم نگذاشته و آن را نبسته باشند. (ناظم الاطباء):
    بر او گشت گریان و رخ را بخست
    بدرید پیراهن او راببست
    بدو گفت مندیش کاین خستگی است
    تبه بودن این ز نابستگی است .

    فردوسی .

  • نابغه جعدی
    از شاعران قوی طبع جاهلیت و اسلام است . در نام و نسب جعدی اختلاف است . ابوالفرج اصفهانی نام او را حیان بن قیس بن عبداللّه ... آورده است و صاحب ریحانة الادب : قیس بن عبداللّه ،یا قیس بن کعب بن عبداللّه . وصاحب قاموس الاعلام ، حسان بن قیس بن عبداللّه نوشته است .کنیت او را صاحبان تذکره ها به اتفاق ابولیلی نوشته اند. وی از شاعران مخضرم واز اصحاب و مدیحه گویان پیغمبر اسلام است . بدوران جاهلیت اشعاری سرود و از آن پس روزگار خموشی گزید و لب از شعر فروبست و چون بعد از بعثت محمدبن عبداللّه به اسلام گروید در مدح اسلام و پیغمبر اسلام شعر گفتن را از سرگرفت . (اغانی ج 5 و تاریخ آداب اللغة العربیة ج 1 ص 175). و بسبب غلیان طبع و زبان بشاعری گشودن او را نابغه لقب داده اند. (تاریخ آداب اللغةالعربیة) . وی در عهد جاهلیت خمر و مسکر را منکر شمرد و ازلام و اوثان را ابطال کرد و این از اشعار اوست در عهد جاهلیت :
    الحمد للّه لاشریک له
    من لم یقلها فنفسه ظلما.
    وی متوجه دین ابراهیم بود و روزه میگرفت و استغفار می کرد. (اغانی ج 5 ص 9). و چون بنزد پیغمبر آمد و اسلام آورد گفت :
    اتیت رسول اللّه اذ جاء بالهدی
    و یتلو کتاباً کالمجرة نیرا
    و جاهدت حتی مااحس و من معی
    سهیلا اذا مالاح تمت غورا
    اُقیم علی التقوی و ارضی بفعلها
    و کنت من النار المخوفة اوجرا.
    این شعر را در حضور پیغمبر اسلام خواند:
    بلغنا السماء مجدنا و جدودنا
    وانا لنبغی فوق ذلک مظهرا.
    پیغمبر را شگفت آمد و گفتش : ابولیلی مظهر کجاست ؟ جوابداد بهشت . پیغمبر گفت بگو ان شااللّه . وی گفت ان شااللّه . و چون این ابیات را بر پیغمبر خواند:
    و لاخیر فی حلم اذالم یکن له
    حلیم اذا ما اوردالامر اصدرا.
    پیغمبر در حقش دعا کرد که «نیکو گفتی لایفضض اللّه فاک ». گویند پس از آن صد سال زیست و هیچیک از دندانهایش فرو نیفتاد. (اغانی ج 5).در آثار بعض سخنوران پارسی بدین داستان اشاراتی هست :
    بر لب و دندان آن شاعر که نامش نابغه ست
    کی دعا کردی رسول هاشمی خیرالوری .

    منوچهری .

    نابنوا
    هر چیزی را گویند که ضایع شده باشد و به کار نیاید. (برهان ). که به هیچ کار نیاید. (ناظم الاطباء). ضایع. تباه:
    کار مدد و کار کیا نابنوا شد
    زین نیز بتر باشدشان نابنوائی .

    منوچهری .

    نابها
    یکی از ولایات هند است .
    ناپائیدن
    مقابل پائیدن . رجوع به پائیدن شود.
    نابسته
    نبسته .
  • زخمی که آن را نبسته و مرهم بر وی نگذاشته باشند. (ناظم الاطباء):
    تن پیلتن را چنان خسته دید
    همه خستگیهاش نابسته دید.

    فردوسی .

  • نابغه ذبیانی
    از اعاظم سخنوران عرب در عهد جاهلیت است . ابوالفرج اصفهانی نام و نسب او را چنین آرد:زیادبن معاویةبن ضباب بن جناب بن یربوع بن غیظبن مرةبن عوف بن سعدبن ذبیان بن بغیض بن ریث بن غطفان بن سعدبن قیس بن عیلان بن مضر. (اغانی ج 11 ص 3) و بمناسبت نام دو دخترش امامة و ثمامة کنیت او را ابوامامة و ابوثمامة ذکر کرده اند. (اغانی ج 11 ص 3). و به استناد این شعرش :
    فقد نبغت لهم منا شوون
    او را «نابغه »لقب داده اند. (اغانی ج 11 ص 3). عمری طولانی داشته است . (اعلام زرکلی از شواحدالمغنی سیوطی ). و در حدود سال هیجدهم پیش از هجرت مطابق با 604 م . درگذشته است . (اعلام زرکلی ، ریحانةالادب ، اعلام دیوان منوچهری ). صاحبان تذکره ها به اتفاق او را از جمله اعاظم شاعران جاهلیت شمرده اند، و با نقل روایات گوناگون او را از همگنان برتر نهاده اند. معاصران نظر نابغه را در نقد شعرحجت میدانستند و او در سوق عکاظ بر مسند قضاوت شعر می نشست و شاعران بزرگی چون اعشی و حسان بن ثابت و خنساء دختر عمروبن الشرید آثار خود را بر او عرضه میداشتند. (الاغانی ج 11 ص 6) و این افتخاری بود که در جاهلیت نصیب دیگری از شاعران نشد. (تاریخ آداب اللغةالعربیه ج 1 ص 115). پس از مرگش هم سخنوران و سخن شناسان عرب و بر عظمت شان او در شاعری گواهی داده اند: ابوعمروبن العلاء، بشربن ابی حازم و نابغه ذبیانی را سرآمد شاعران جاهلیت گفته است . (البیان و التبیین ج 2 حاشیه ص 10). اصمعی سخن او را چنین وصف کرده است : «اگر بگویم نرم تر از حریر درست گفته ام و اگر بگویم محکم تر از آهن باز هم درست گفته ام ». (عقدالفرید). حماد راویه ایجاز اعجازآمیز او را در سخن ستوده است و بهمان دلیل او را از دیگر شاعران برتر نهاده . (اغانی ج 11 ص 6). ابن عباس در جواب مردی که از او نام اشعر شعرای عرب را خواسته بود از ابوالاسود دولی نظر خواست و ابوالاسود بدلیل این بیت :
    فانک کاللیل الذی هو مدرکی
    و ان خلت ان المنتای عنک واسع
    نابغه را اشعرناس نامید. (اغانی ج 11 ص 5). جاحظ، از قول ابوعبیده آرد: آنان که با هجای خویش ازشان هجو شدگان کاستند یا با مدیح خود بر قدر ممدوحان افزودند و معارضان و سخنوران از بیم هجای آنان خموشی گزیدند، در اسلام عبارتند از جریر و فرزدق و اخطل ، و در جاهلیت زهیر و طرفه و اعشی و نابغه . (البیان و التبیین ج 3 ص 272). سخن شناس دیگری در تعیین اشعر شعرا گفته است : النابغة اذارهب ، و زهیر اذارغب ، و جریر اذاغضب ! (عقدالفرید). عمربن خطاب نابغه را اشعر شعرای بنی غطفان و بروایتی بزرگترین شاعر عرب دانسته است . (رجوع شود به ذبیانی ).
    جرجی زیدان دروصف سخن نابغه آرد: امتیاز نابغه بر دیگر شاعران و معاصرانش به برکت روانی شعر و گیرائی کلام و جزالت ابیاتش بود، سخن نابغه روان و خالی از تکلف است و این سادگی و روانی در همه ابیاتش بروشنی آشکار است و مقبول طبع، بدانمایه که مقدار زیادی از ابیات وی مَثَل شده است و در افواه عوام افتاده .
    شاعران دیگر، بسیاری از اشعار او را تضمین و بدان استشهاد کرده اند. از آنجمله : حجاج بن یوسف ، چون عبدالملک مروان بر اومتغیر شد، بدین بیت نابغه تمثل جست :
    نبئت ان ابا قابوس اوعدنی
    ولا قرار علی زارمن الاسد
    و این بیتش :
    فلو کفّی الیمین بغتک خونا
    لافردت الیمین من الشمال .
    در این شعر مثقب العبدی اثر گذاشته است :
    و لوانی تخالفنی شمالی
    بنصر لم تصاحبها یمینی .
    و عدی بن زید، این بیت نابغه را:
    رقاق النعال طیب حجزاتهم
    یحبون بالریحان یوم السباسب .
    بدینگونه آورده است :
    اجل ان اللّه قد فضلکم
    فوق من احکی بصلب و ازار.

    (تاریخ آداب اللغةالعربیه ج 1 صص 115 - 117).

    نابنوائی
    صفت نابنوا. رجوع به نابنوا شود.
    نابهرمند
    بی بهره . بی نصیب . محروم . که بهره مند نیست . که برخوردار نیست:
    نظامی که در گنجه شد شهربند
    مبادا ازاسلام نابهرمند.

    نظامی .

    ناپائیدنی
    مقابل پائیدنی . بی دوام . ناثابت . آنچه و یا آنکه درخور پائیدن نبود.
    نابسزا
    نه بسزا. که سزاوار نیست . نه اندرخور. ناروا. ناسزا. ناسزاوار. مقابل بسزا.
    نابغه شیبانی
    عبداللّه بن مخارقبن سلیم بن حضیرة بن قیس معروف به نابغه شیبانی ، از قبیله بنی شیبان است و از شاعران بدوی و معاصر و مداح دولت اموی است . در بادیه زندگی می کرد. و هر چندگاه به شام می آمد و خلفای بنی امیه را مدیحتی میگفت وصلتی میگرفت و میرفت . از ممدوحان ویند: عبدالملک مروان و فرزندانش و در حق ولید نیز مدایح فراوانی دارد. صاحبان تذکره ها او را نصرانی مذهب دانسته اند ، بدلیل اشارات و اصطلاحات نصرانی فراوانی که در اشعارش یافته می شود، صاحب ریحانة الادب آرد: به اقتضای عصبیت مذهبی در اشعار خود از انجیل و رهبان و دیگر اصطلاحات مذهبی نصرانیت بسیار یاد کرده است ، اما مصحح الاغانی طبع بیروت بدلیل ابیاتی از این گونه :
    و تعجبنی اللذات ثم یعوجنی
    ویسترنی عنها من اللّه ساتر
    ویزجرنی الاسلام والشیب والتقی
    و فی الشیب و الاسلام للمرء زاجر.
    او را مسلمان دانسته است .
    بدوران ولیدبن یزید، به سال 120 هجری درگذشت . این ابیات از قصیدتی است که در مجلس عبدالملک انشاد کرده است :
    آلیت جهداً و صادق قسمی
    برب عبد تُجنه الکرح
    یظل یتلوالانجیل یدرسه
    من خشیة اللّه قلبه طفح ُ
    لابنک اولی بملک والده
    و نجم من قد عصاک مطّرح
    داود عدل فاحکم بسیرته
    ثم ابن حرب فانهم نصحوا
    وهم خیار فاعمل بسنتهم
    و احی بخیر و اکدح کماکدحوا .
    و نیز رجوع شود به :
    ضحی الاسلام ص 304، عقدالفرید ج 3، الاعلام زرکلی ج 2 و 3، تاریخ آداب اللغةالعربیه ج 1 ص 303، دائرةالمعارف الاسلامی ، ریحانةالادب ج 4 ص 138، اغانی ج 7 ص 104 و 105، قاموس الاعلام ج 6 ص 4533،
    نابوپولاصر
    محرًّف نام پدر بخت النصر پادشاه مشهور بابل است و این نام را اروپائی ها به وی داده اند. از 622 تا 605 ق. م . بمدت 17 سال حکومت کرد. (از قاموس الاعلام ج 6).
    نابهره
    نبهره . زر قلب ناسره . (برهان ) (انجمن آرا)(جهانگیری ) (فرهنگ نظام ). ناسره و نبهره . کاسد. نارایج . (شعوری ). نبهرج معرب آن است . (انجمن آرا) (آنندراج ). زر ناپاک . ناروا.
  • بزرگ. عظیم . (برهان ) (شعوری ) (غیاث اللغات ) (جهانگیری ) (نظام ). چیز عظیم و بزرگ. (انجمن آرا) (آنندراج ). سترگ:
    که واویلا عجب کاریم افتاد
    به سر نابهره دیواریم افتاد .

    جامی .