پاافشار
دو تخته کوچک باشد بمقدار نعلین که بافندگان پای بر زبر آن نهند و چون یک پای بیفشارند نیمی از رشته ها که می بافند فرود آید و چون پای دیگر بیفشارند نیمی دیگر. و آنرا پای اوژاره و لوح پای نیز گویند:
نیست بافنده او به دست افزار
نه به ماکونورد و پاافشار.

آذری .

پائین جام
بلوکی از ولایت جام خراسان دارای 76 قریه .
پاالا
بندری به ایتالیاکنار دریای تیره نی دارای 9053 تن سکنه . این بندر کرسی ناحیه سیرکانداریو و مولد سن فرانسوا دُپل است .
پائین خواف
بلوکی از ولایت باخرز و خواف خراسان . قرای آن 36 و مساحت 120 فرسنگ مربع تقریبی است . مرکز آن قصبه رود است . حدّ شمالی آن میان ولایت باخرز و شرقی مرزافغانستان و جنوبی جلگه خواف و غربی بالاخواف است .
پاالی
پاسکال . یکی از وطن پرستان کُرس که بسال 1755 م . (1168 ه' . ق.) به ریاست جزیره کُرس رسید و جز قسمتی از ساحل آن جزیره را به اختیار اهالی ژِن که آن هنگام سیادت بحری در دست آنان بود نگذاشت و با وسایلی اندک خدمات بسیار انجام کرد ولی بسال 1768 م .(1181 ه' . ق.) از کنت دُ وُ هزیمت یافت و به انگلستان رفت و هنگام انقلاب فرانسه به کُرس بازگشت و انگلیسیان را بدانجا دعوت کرد و بهمین سبب نیز کنوانسیون او را از حقوق مدنی محروم کرد. دولت انگلیس نیز حکومت جزیره کُرس را بدیگری داد، و پااُلی به گمنامی در لندن درگذشت . ولادت وی به سال 1725 م . (1137 ه' . ق.) و وفاتش به سال 1807 م . (1221 ه' . ق.) بوده است .
پائین خیابان
بلوکی از ناحیه آمل در مازندران که قرای آن 33 و مساحت 2 فرسنگ مربع و سکنه 2559 تن است . حد شمالی اهلمرستاق و شرقی شهر آمل و جنوبی بالاخیابان و غربی مانزور سفلی است .
پاانداز
فرشی که در سوی دَرِ ورود اطاق افکنند.
  • آنچه در پای عروس یا داماد ریزند از زر یا جامه ها و جز آن .
  • آنچه در گاه ورود عروس بخانه شوی در بیرون خانه از اسب و ملک پیش کشند.
  • (نف مرکب ) قواد. زنی که بساط طرب و عیش و نوش آماده کند مردان و زنان ِ کامجوی را.
  • پائین دروازه
    نام محلتی است به مشرق شهر اصفهان .
    پااندازان رفتن
    شلنگاندازان به کاهلی رفتن .
    پائین دست
    طرف پائین .
    پااورنجن
    خلخال . رجوع به پاآورنجن شود.
    پائین دسته
    ثلث اخیر رودجامگان (ذوات الاوتار) بالای نیم کاسه یا کاسه .
    پااوزار
    رجوع به پاافزار شود.
    پائین رخ
    بلوکی از ولایت تربت حیدریه خراسان . قراء آن 62 و مساحت پانزده فرسنگ مربع و مرکز آن قصبه بُرس است . این ناحیه از شمال به نیشابور و از مشرق به سرجام و از جنوب به بالاولایت و از مغرب به ربع شامات سبزوار محدود است .
    پائیدن
    توقف کردن . ببودن . بایستادن . ماندن . درنگ کردن:
    ای ز همه مردمی تهی و تهک
    مردم نزدیک تو چرا پاید .

    ابوشکور (از فرهنگ اسدی نخجوانی ).

    پائین شهر
    قریه ای است به سه فرسنگونیمی شمال و مغرب میناب .
    پائیز
    خزان . خریف . برگریزان . تیر. تیرماه . بادبیز. بادبز. سفیدبری . (برهان ). و آن مدت ماندن آفتاب است در بروج میزان و عقرب وقوس . سومین فصل سال . و کلمه پائیز با اینکه میان عامه بسیار متداول است در نظم و نثر فصحا یافته نشد.
    -پائیز عمر ;روزگار پیری .
    -امثال :
    جوجه را در پائیز میشمارند ; یعنی جوجه های بهاره تا بپائیز رسند برخی در چاه و چاله افتد و بعضی را مرغان شکاری و شغال و روباه رباید و مثل در نظایر این مورد مستعمل است . نظیر: گوسفند را در آغل شمارند.
    پائین کوه
    ناحیتی است به شمال اردلان .
    پائیزه
    پائیزی . مقابل بهاره : کشت پائیز.
    پائین گنج افروز
    مرکز بلوک مشهد گنج افروز در ناحیه بابل (بارفروش ).