چاتلی
نام یکی ازمواضع سکنای طایفه یموت در گرگان واقع در پنجاه هزارگزی چکشلر و پنجاه هزارگزی شمال غربی گنبد قابوس .
چاخان پاخان
. سخنان دروغین و بیهوده .
چادر اجساد
کنایه از عناصر اربعه (آب و باد و خاک و آتش ) است . (ناظم الاطباء).
چاتمه
چند تفنگ را صلیبی بهم پیوسته در زمین نصب کردن .
-چاتمه قراول ; قراول مواظب چاتمه .
-چاتمه گذاشتن ; انجام دادن عمل چاتمه .
چاخانچی
با دیگری چاخان کننده . کسی که عادت به چاخان کردن و خوش آمد گفتن دارد.
چادر احرام
کنایه است از برف . (آنندراج ):
از پشت کوه چادر احرام برکشد
بر کتف ابر چادر ترسا بر افکند.

خاقانی .

چاپکربا
رجوع به چابکربا شود.
چاپوک دست
چابکدست . ماهر. تردست . کنایه از هنرمند یا صنعتگری که در صنایع دستی مهارت و استادی به کمال دارد:
چه چاپوک دستی است بازی سگال
که در پرده داند نمودن خیال .

اسدی (از انجمن آرای ناصری ).

چاتمه ای
چاتمه وار. وضعی از اوضاع که سر دو چیز را به یک دیگر تکیه دهند که هر یک پایه و قیم دیگری شود و هر دو بر پا توانند ماند.
چاخانسر
دهی جزء دهستان سیاهکلرود بخش رودسر شهرستان لاهیجان 20 هزارگزی جنوب خاوری رودسر و یک هزارگزی راه شوسه رودسر بشهسوار. جلگه ، معتدل ، مرطوب با 400 تن سکنه آب آن از نهر سیاهکلرود. محصول آنجا برنج و مرکبات ، شغل اهالی زراعت است و راه شوسه فرعی و قهوه خانه سر راه شوسه و شش باب دکان در داخل آبادی دارد. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).
چادر اژدها
کنایه است از عناصر اربعه . (ناظم الاطباء).
چاتمه زدن
چند تفنگ را به شکل چاتمه در محلی گذاشتن . از چند تفنگ تشکیل چاتمه دادن . چند قراول یا نگهبان در حال مراقبت از کسی یا جایی تفنگهای خود رابوضع چاتمه قرار دادن .
  • در خانه کسی ماندن و مزاحم شدن .
  • برای مطالبه چیزی یا انجام تقاضایی منتظر کسی ماندن و مزاحم آنکس شدن .
  • چاخان کردن
    گول زدن . فریفتن . چاپلوسی کردن . بدروغ و ریا سخنی گفتن یا کسی را ستودن .
    چادر افراختن
    چادر زدن . چادر افراشتن . خیمه زدن . خیمه بپا کردن و رجوع به خیمه افراختن شود.
    چاپک سوار
    رجوع به چابک سوار شود.
    چاخانی
    نام کوهی در اشکور واقع در ناحیه تنکابن به مازندران .
    چادر بسر
    کنایه است از زن . لچک بسر.
    چاپک سواری
    رجوع به چابک سواری شود.
    چاخچور
    چاقچور. نوعی جامه زنانه مخصوص پوشانیدن ساق پا که زنان هنگام بیرون رفتن از خانه می پوشیده اند. رجوع به چادر چاخچور شود.
    چادر به یک شاخ افکندن
    به یک سو زدن چادر رعنائی و خودنمائی را. دور کردن چادر. (آنندراج ). رجوع به یک شاخ شود:
    کشیده برقع از رخساره گستاخ
    فکنده چادر از شوخی به یک شاخ .

    اشرف (از آنندراج ).