و من خطبة له ع و هي إحدى الخطب المشتملة على الملاحم

متن ترجمه آیتی ترجمه شهیدی ترجمه معادیخواه تفسیر منهاج البرائه خویی تفسیر ابن ابی الحدید تفسیر ابن میثم

[ 15 ] 98 از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن اشاره به رويدادهاى دشوار آينده مى‏فرمايد : اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلْأَوَّلِ قَبْلَ كُلِّ أَوَّلٍ وَ اَلْآخِرِ بَعْدَ كُلِّ آخِرٍ وَ بِأَوَّلِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ أَوَّلَ لَهُ وَ بِآخِرِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ آخِرَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ شَهَادَةً يُوَافِقُ فِيهَا اَلسِّرُّ اَلْإِعْلاَنَ وَ اَلْقَلْبُ اَللِّسَانَ أَيُّهَا اَلنَّاسُ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِي 4 6 11 : 89 وَ لاَ يَسْتَهْوِيَنَّكُمْ عِصْيَانِي وَ لاَ تَتَرَامَوْا بِالْأَبْصَارِ عِنْدَ مَا تَسْمَعُونَهُ مِنِّي فَوَالَّذِي فَلَقَ اَلْحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ إِنَّ اَلَّذِي أُنَبِّئُكُمْ بِهِ عَنِ ؟ اَلنَّبِيِّ اَلْأُمِّيِّ ص ؟ مَا كَذَبَ اَلْمُبَلِّغُ وَ لاَ جَهِلَ اَلسَّامِعُ لَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى ضِلِّيلٍ قَدْ نَعَقَ ؟ بِالشَّامِ ؟ وَ فَحَصَ بِرَايَاتِهِ فِي ضَوَاحِي ؟ كُوفَانَ ؟ فَإِذَا فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ وَ اِشْتَدَّتْ شَكِيمَتُهُ وَ ثَقُلَتْ فِي اَلْأَرْضِ وَطْأَتُهُ عَضَّتِ اَلْفِتْنَةُ أَبْنَاءَهَا بِأَنْيَابِهَا وَ مَاجَتِ اَلْحَرْبُ بِأَمْوَاجِهَا وَ بَدَا مِنَ اَلْأَيَّامِ كُلُوحُهَا وَ مِنَ اَللَّيَالِي كُدُوحُهَا فَإِذَا أَيْنَعَ زَرْعُهُ وَ قَامَ عَلَى يَنْعِهِ وَ هَدَرَتْ شَقَاشِقُهُ وَ بَرَقَتْ بَوَارِقُهُ عُقِدَتْ رَايَاتُ اَلْفِتَنِ اَلْمُعْضِلَةِ وَ أَقْبَلْنَ كَاللَّيْلِ اَلْمُظْلِمِ وَ اَلْبَحْرِ اَلْمُلْتَطِمِ هَذَا وَ كَمْ يَخْرِقُ ؟ اَلْكُوفَةَ ؟ مِنْ قَاصِفٍ وَ يَمُرُّ عَلَيْهَا مِنْ عَاصِفٍ وَ عَنْ قَلِيلٍ تَلْتَفُّ اَلْقُرُونُ بِالْقُرُونِ وَ يُحْصَدُ اَلْقَائِمُ وَ يُحْطَمُ اَلْمَحْصُودُ ( لا يجرمنّكم : وادار نكند شما را ) فحص الطّائر الأرض برجله : پرنده زمين را با پايش كاوش كرد ضلّيل : بسيار گمراه يجرمنّكم : بر شما لازم است استهواه : او را به هوش انداخت [ 16 ] نعق : فرياد زد كوفان : نام كوفه است فلان شديد الشكيمه : فلانى سركش و بيباك است كدح : شديدتر از خراشيدگى حطم : كوبيدن ضواحى : اطراف شهر كه ديده مى‏شود فغرفوه : دهنش باز شد كلوح : ترشرويى أينع الزّرع : زراعت رسيده و آماده است « خداوندى كه اوّل است پيش از هر اوّلى ، و آخر است پس از هر آخرى از اين كه او پيش از هر آغازى است لازم آيد كه او را آغازى نباشد ، و از اين كه پس از هر پايانى است ، واجب شود كه او را پايانى نباشد . گواهى مى‏دهم كه هيچ معبودى جز او نيست ، و در اين گواهى درون و برون و دل و زبان همراهند . اى مردم دشمنى با من شما را به گناه وادار نكند ، و نافرمانى من شما را حيران و سرگردان نسازد ، هنگامى كه چيزى از من مى‏شنويد ( خبر از غيب ) با ( شگفتى ) به يكديگر ننگريد ، سوگند به آن كه دانه را شكافت ، و انسان را آفريد ، آنچه را به شما خبر مى‏دهم از پيامبر امّى است ، كه درود خداوند بر او و خاندانش باد ، گوينده دروغ نگفته ، و شنونده نادان نبوده است . من چنان مى‏بينم كه مردى بسيار گمراه در شام ، همچون جانوران بانگ بر آورد ، و پرچمهاى خود را در اطراف كوفه نصب كند ، چون دهان بگشايد و دهنه لجامش سخت گردد ، و جاى پاى خود را در زمين محكم كند ، فتنه و آشوب با نيش دندان ، فرزندان خويش را بگزد ، و امواج جنگ به جنبش در آيد ، و روزها چهره عبوس خود را بنمايد ، و شبها سختى و رنج خود را آشكار سازد ، و چون كشت او را هنگام درو رسد ، و براى برداشت آن به پا خيزد ، مانند شتر مست عربده كشد ، و برق شمشيرهايش تابيدن گيرد ، بيرق فتنه‏ها و آشوبهاى سخت بر افراشته شود ، و همچون شب تار و درياى پر تلاطم رو آورند ، و چه طوفانهاى شكننده و هراس انگيزى كه كوفه را درهم شكند ، و تندبادهاى سختى كه بر آن بوزد ، و ديرى نگذرد كه مردم دسته دسته به جان هم افتند ، به [ 17 ] گونه‏اى كه هر كس ايستاده است درو شود ، و آن كه افتاده است لگد كوب گردد . » مضمون اين خطبه پس از ذكر يگانگى خداوند ، بر حذر داشتن شنوندگان از نافرمانى اوست ، و همچنين بيم دادن آنها به اين كه اخبارى را كه درباره آينده بيان مى‏فرمايد ، با اشاره به يكديگر تكذيب نكنند . تفسير الأوّل و الآخر پيش از اين گفته شد . فرموده است : بأوليّته وجب أن لا أوّل له . يعنى به سبب اوليّت او لازم مى‏آيد كه او را آغازى نباشد ، چون منظور امام ( ع ) از اوليّت خداوند ، اين است كه او مبدأ همه چيزهاست و مراد آن حضرت از آخريّت او ، اين است كه او غايت و نهايتى است كه همه اشيا در هر حال به او منتهى مى‏شود ، بنابراين لازم مى‏آيد كه براى او اوّلى كه مبدأ هستى او باشد ، و آخرى كه به آن منتهى و متوقّف شود وجود نداشته باشد ، اين كه امام ( ع ) در توصيف گواهى خود بر يگانگى خداوند فرموده است كه در اين شهادت درون با برون و دل با زبان همراه است ، كنايه از خلوص اين شهادت از شايبه نفاق و انكار بارى تعالى است ، سپس مردم را هشدار و پرهيز مى‏دهد كه با او دشمنى نورزند و نافرمانى وى نكنند ، و سخنان او را دروغ نشمارند ، و اين سخن براى نكوهش كسانى است كه چشم بصيرت آنها از ديدن فضايل آن حضرت ناتوان است ، و نيز اشاره است بر اين كه خبر دادن از حوادث آينده براى شخصيّتى مانند او در خور امكان است ، پس از آن آنچه را مى‏خواهد به آگاهى مردم برساند و آنچه را پيش از اين خبر داده به پيامبر خدا ( ص ) مستند مى‏دارد تا شاهدى بر صدق گفتارش باشد و آن را تأكيد مى‏فرمايد به منزّه بودن پيامبر ( ص ) از دروغگويى در تبليغ رسالت ، و شنونده كه خود او است در آنچه از رسول اكرم ( ص ) شنيده و نقل مى‏كند از دروغ مبرّاست ، و ما در فصول پيش بيان كرده‏ايم كه چگونه امير المؤمنين ( ع ) از پيامبر اكرم ( ص ) علوم را فرا گرفته است . [ 18 ] فرموده است : لكأنّي أنظر إلى ضلّيل قد نعق بالشّام . . . اين بيان ، از جمله آينده گوييهاى آن حضرت است ، و گفته شده كه ضلّيل يعنى بسيار گمراه اشاره به سفيانى دجّال است و نيز گفته‏اند كه منظور معاويه است ، زيرا وى سلطنت خود را در شام بنياد نهاد ، و دعوت خود را از آن جا آغاز كرد ، و در زمان حيات امير مؤمنان ( ع ) به اطراف كوفه و شهر انبار شبيخون زد ، و اين مطالب را پيش از اين شرح داده‏ايم . و اين كه فرموده است فحص براياته . . . كنايه است از دست اندازى معاويه به شهر كوفه و پيرامون آن ، و استعاره واژه فحص در اين جا به مناسبت شباهت كار اوست با مرغ سنگخواره كه محلّ تخم گذارى او را مفحص مى‏گويند . همچنين است جمله فغرت فاغرته كه كنايه است از يورش بردن و شبيخون زدن به مردم ، و اين به مناسبت شباهتى است كه با يورش شير به شكار خود دارد . و عبارت اشتداد شكيمته اشاره است به سركشى و شدّت يورش او و اين اصطلاح است براى اسب سركش كه به لجام قوى و سخت نياز دارد ، و نيز ثقلت وطأته كنايه است بر بسيارى قدرت او در زمين و فشار او بر مردم . و مناسبتر اين است كه اين بيان اشاره به عبد الملك بن مروان باشد كه از چگونگى احوال و طغيان و سركشى او در روى زمين ، پيش از اين سخن رفته است . براى فتنه لفظ عض ( گزيدن ) را استعاره آورده است ، زيرا فتنه و گزيدن ، هر دو با سختى و درد توأم مى‏باشند ، و با ذكر انياب ( دندانها ) براى فتنه و ابناء ( فرزندان ) براى مردم ، اين استعاره را ترشيح [ 1 ] داده و تكميل فرموده است ، و نيز واژه موج را براى جنگ استعاره آورده ، و اين كنايه است از درهم ريختگى ناشى از كشتارها و بيم و هراسهايى كه جنگ به همراه دارد ، و براى روزها واژه كلوخ را [ 1 ] اگر در استعاره امورى را ذكر كنند كه با مستعار منه مناسبت داشته باشد آن را استعاره مرشّحه مى‏نامند ، و نتيجه آن تأكيد تشبيه است . فرهنگ معارف اسلامى ( مترجم ) [ 19 ] ذكر فرموده كه اشاره است به شدّت بديها و سختيهايى كه در آن روزها ديده مى‏شود به مانند كسى كه ترشرويى بسيار از خود نشان دهد . همچنين واژه كدوح استعاره است بر مصيبتهايى كه در آن روزگار روى مى‏دهد و مانند شب ، تيره و تار است واژه زرع استعاره است براى كارهاى او ، و لفظ أيناع ( رسيدن ميوه ) كنايه است بر زمانى كه سركشى و طغيان او به نهايت برسد ، و واژه شقاشق و بروق استعاره است بر حركات هولناك و سخنان دهشتناك او ، همانند ابرى كه با رعد و برق همراه باشد . فرموده است : عقدت رايات الفتن المعضلة . يعنى : اين فتنه ، هنگامى كه پديد آيد ، فتنه‏ها و آشوبها و بى‏نظمى بسيارى را به دنبال خود خواهد آورد ، پديد آمدن اين فتنه‏ها را به رو آوردن شب تار تشبيه فرموده است ، وجه مشابهت اين دو اين است كه همان گونه كه در شب تاريك نمى‏توان راه به جايى برد ، در اين فتنه و آشوب نيز نمى‏توان به حقّ راه يافت ، همچنين آن را به درياى متلاطم تشبيه فرموده است . و اين به سبب بزرگى فتنه ، و درهم ريختگى طبقات مردم است كه گروهى گروه ديگر را واژگون و نابود مى‏سازند ، به همان گونه كه امواج دريا بر يكديگر فرود مى‏آيند و بر چهره هم سيلى مى‏زنند . سپس اشاره فرموده است به آشوبها و مصيبتهايى كه پس از اين كوفه را فرا مى‏گيرد ، چنان كه مطابق نوشته تاريخ نويسان حوادث بسيار و فتنه‏هاى زيادى در آن روى داد كه از جمله آنها فتنه حجّاج و مختار بن ابى عبيده و جز اينهاست ، و نيز دو واژه عاصف و قاصف را كه به بادهاى سخت گفته مى‏شود استعاره فرموده است و اين به مناسبت وزيدن تندباد حوادث بر مردم اين شهر است . فرموده است : و عن قليل تلتفّ القرون بالقرون . . . تا آخر . يعنى : بزودى نسلها و امّتها به يكديگر ملحق مى‏شوند ، و مراد از التفاف برخى به برخى ديگر اجتماع آنها در اندرون زمين است ، و واژه‏هاى حصد ( درو كردن ) و حطم ( پايمال كردن ) را براى حالت مردم استعاره فرموده است چون حالت [ 20 ] آنها با زرع و كشت مناسبت دارد به اين معنا كه زراعت هنگامى كه سر پاست درو ، و پس از آن كوبيده مى‏شود ، در اين جا حصد كنايه از مرگ و كشتار مردم است و حطم نابودى و متلاشى شدن اعضاى آنها در خاك است . بايد دانست كه در الفاظ خطبه دلالت روشنى بر اين كه مراد از ضلّيل معاويه است وجود ندارد ، بلكه احتمال دارد منظور شخص ديگرى باشد كه پس از اين در شام ظاهر شود ، چنان كه گفته شده منظور از آن سفيانى دجّال است اگر چه ظنّ غالب احتمال نخست است ، و توفيق از خداست .