و من كلام له ع فيما يخبر به عن الملاحم بالبصرة

متن ترجمه آیتی ترجمه شهیدی ترجمه معادیخواه تفسیر منهاج البرائه خویی تفسیر ابن ابی الحدید تفسیر ابن میثم

[ 249 ] 126 از سخنان آن حضرت عليه السّلام است . از حوادث سختى كه در بصره روى خواهد داد خبر مى‏دهد : يَا ؟ أَحْنَفُ ؟ كَأَنِّي بِهِ وَ قَدْ سَارَ بِالْجَيْشِ اَلَّذِي لاَ يَكُونُ لَهُ غُبَارٌ وَ لاَ لَجَبٌ وَ لاَ قَعْقَعَةُ لُجُمٍ وَ لاَ حَمْحَمَةُ خَيْلٍ يُثِيرُونَ اَلْأَرْضَ بِأَقْدَامِهِمْ كَأَنَّهَا أَقْدَامُ اَلنَّعَامِ يومى‏ء بذلك إلى صاحب الزنج . ثُمَّ قَالَ ع وَيْلٌ لِسِكَكِكُمُ اَلْعَامِرَةِ وَ اَلدُّورِ اَلْمُزَخْرَفَةِ اَلَّتِي لَهَا أَجْنِحَةٌ كَأَجْنِحَةِ اَلنُّسُورِ وَ خَرَاطِيمُ كَخَرَاطِيمِ اَلْفِيَلَةِ مِنْ أُولَئِكَ اَلَّذِينَ لاَ يُنْدَبُ قَتِيلُهُمْ وَ لاَ يُفْقَدُ غَائِبُهُمْ أَنَا كَابُّ اَلدُّنْيَا لِوَجْهِهَا وَ قَادِرُهَا بِقَدْرِهَا وَ نَاظِرُهَا بِعَيْنِهَا ملحمة : رويداد بزرگ . « اى احنف گويا او را مى‏بينم با سپاهى حركت كرده كه گرد و غبار و بانگ و خروشى ندارد ، و صداى لگام و شيهه اسبان ، از آن به گوش نمى‏رسد ، آنها با گامهاى خود كه مانند گامهاى شتر مرغان است زمين را مى‏پيمايند . شريف رضىّ مى‏گويد : اين سخنان اشاره به صاحب زنج است . سپس امام ( ع ) فرمود : واى بر كوچه‏هاى آباد و خانه‏هاى آراسته‏اى كه بالهايى همچون بال كركسان و خرطومهايى مانند خرطوم پيلان دارند . سپاهى [ 250 ] كه كسى بر كشته‏هاى آنها نمى‏گريد و از غايب آنها خبر نمى‏گيرد ، آرى من دنيا را به رو در افكنده‏ام ، و اندازه آن را سنجيده‏ام و با چشم دل به آن نظر كرده‏ام ، و به حقيقت آن بينا مى‏باشم . » امام ( ع ) اين خطبه را پس از جنگ جمل در بصره ايراد فرموده است ، و ما بخشهايى از آن را پيش از اين ذكر كرده‏ايم ، روى سخن با احنف بن قيس است كه از رهبران و خردمندان و برجستگان طايفه خود بود ، نام او صخر بن قيس بن معاوية بن حصن بن عباد بن مرّة بن عبيد بن تميم است ، گفته شده كه نامش ضحّاك ، و كنيه‏اش ابو بحر مى‏باشد ، افراد قبيله بنى تميم به سبب او مسلمان شدند ، زيرا هنگامى كه پيامبر خدا ( ص ) آنان را به اسلام دعوت فرمود ، آنها نپذيرفتند ، احنف به آنها گفت : او شما را به اخلاق كريمه مى‏خواند ، و از صفات ناپسند نهى مى‏كند پس اسلام بياوريد ، و احنف خود مسلمان شد و در ركاب على ( ع ) در جنگ صفّين حضور داشت ، ولى در جنگ جمل در هيچ يك از دو سپاه نبود ، در جمله كأنّي به ضمير به صاحب زنج برگشت دارد ، نام او علىّ بن محمّد و منسوب به علويان است [ 1 ] ، سپاهى كه به آن اشاره شده همان سپاه زنج است ، و حوادثى كه در بصره پديد آوردند ، مشهور است ، تفصيل اخبار و وقايع آنها نيازمند كتابى است مشتمل بر بيست جلد كه مستقلاّ در اين باره نوشته شود ، و بايد آگاهى بر احوال آنها را به چنين كتابى ارجاع داد ، امّا اين كه سپاهيان زنج به چنين صفاتى تعريف شده‏اند ، براى اين است كه آنها پيش از آن اهل اسب و سپاه نبوده‏اند ، تا اين كه بدين اوصاف شناخته شوند ، اين كه فرموده است ، خاك [ 1 ] بسيارى از مورّخان بويژه آل ابى طالب ، صاحب رنج را علوى ندانسته‏اند و چنان كه ابن ابى الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه ( جلد 8 صفحه 126 ) نوشته است ، نام او علىّ بن محمّد بن عبد الرّحيم و از طايفه عبد القيس است ، و مذهب ازارقه را كه فرقه‏اى از خوارج بوده‏اند داشته است . او در سال 255 ه قيام و پس از ايجاد آشوب و كشتار بسيار در سال 270 ه كشته شده است . ( مترجم ) [ 251 ] زمين را با پاهاى خود بر مى‏انگيزند ، كنايه از اين است كه اكثر آنها پابرهنه‏اند و پياده زمين را مى‏پيمايند ، و چون پا برهنگى مستلزم تماس پا با زمين و آنچه در روى زمين افتاده مانند چوب و جز آن است لذا آنها با پاهاى برهنه خود به جاى سمّ ستوران ، خاك زمين را بر مى‏انگيزانند ، امّا جهت مشابهت پاهاى آنها به پاى شتر مرغ اين است كه پاهاى آنها غالبا كوتاه و كف پاى آنها پهن و ميان انگشتان آنان باز بوده چنان كه ميان طول و عرض آن تفاوتى نبوده است ، از اين رو پاهاى آنها تقريبا به پاى شتر مرغان شباهت داشته است ، پس از آن امام ( ع ) از نابودى اماكن بصره و خانه‏هاى آراسته و پر نقش و نگار آنها خبر مى‏دهد ، و براى خانه‏هاى آنها واژه أجنحة ( بالها ) را استعاره فرموده است ، و منظور از آن بالكنها يا كنگره‏هايى است كه از چوب و بوريا ساخته مى‏شده ، كه از سقف بام بيرون بوده ، و مانند حفاظى براى ساختمان بلند و ديوارها از اثرات باران بوده است و اينها در شكل و وضع از هر چه بيشتر به بال پرندگان بزرگ مانند كركس شباهت داشته است ، همچنين واژه خرطوم پيلان را براى ناودان‏هايى استعاره فرموده ، كه آنها را از شاخه درخت خرما مانند خرطوم فيل مى‏ساخته‏اند ، و روى آن قير ماليده مى‏شده است و طول آنها نزديك به پنج ذرع يا بيشتر مى‏رسيده ، كه نيز براى حفظ ديوارها از آسيب سرازير شدن آب ، از پشت‏بام به پايين آويزان مى‏شده ، و هر چه بيشتر به خرطوم فيل شباهت داشته است درباره اين كه فرموده است كسى بر كشته آنها نمى‏گريد و از احوال آنها نمى‏پرسد ، برخى از شارحان گفته‏اند مراد سرسختى و دليرى و شيفتگى آنها به جنگ بوده است زيرا به مرگ اعتنا نداشتند ، و بر فقدان افراد خود اندوهگين نمى‏شدند ، ولى آنچه به نظر من درست‏تر مى‏آيد اين است كه زنگيان داراى عشيره و طايفه‏اى نبودند و بسيارى از آنها مادر و خواهر يا قوم و خويشى نداشتند ، تا بر حسب معمول بر كشته آنها گريه و زارى كند ، و از ناپديد شدگان جستجو شود ، زيرا بيشتر اينها در بصره غريب و بى‏كس بودند ، از اين رو اگر كسى از آنها كشته مى‏شد گريه كننده‏اى نداشت ، و [ 252 ] اگر كسى از آنها ناپديد مى‏شد كسى در جستجوى او نبود . فرموده است : أنا كابّ الدّنيا لوجهها يعنى : من دنيا را به رو در افكنده‏ام اشاره است به زهد و بى‏رغبتى آن حضرت به دنيا ، و مرتبه فضيلت آن بزرگوار ، گفته مى‏شود : كببت فلانا لوجهه يعنى او را رها كردم و به او توجّه نكردم ، و قادرها بقدرها يعنى به اندازه ارجى كه دنيا دارد با او رفتار مى‏كنم ، و چون ارزش آن نزد آن حضرت كم و ناچيز است ، توجّه آن بزرگوار نيز به آن اندك ، و به اندازه‏اى است كه ضرورت بقاى در آن ايجاب مى‏كند ، همچنين جمله ناظرها بعينها يعنى دنيا را با ديده‏اى واقع بينانه ارزيابى ، و آن را چنان كه حقيقت آن است فريبنده و غدّار و حيله‏گر و امثال آن شناسايى كرده است ، و اين كه دنيا كشتزار آخرت و راهى به سوى آن است ، و خود آن ، هدف و مطلوب بالذّات نيست . و توفيق از خداوند است . [ 253 ] 127 از سخنان آن حضرت عليه السّلام است . به احوال تركان مغول اشاره فرموده است : يؤمى به إلى وصف الأتراك كَأَنِّي أَرَاهُمْ قَوْماً كَأَنَّ وُجُوهَهُمُ اَلْمَجَانُّ اَلْمُطْرَقَةُ يَلْبَسُونَ اَلسَّرَقَ وَ اَلدِّيبَاجَ وَ يَعْتَقِبُونَ اَلْخَيْلَ اَلْعِتَاقَ وَ يَكُونُ هُنَاكَ اِسْتِحْرَارُ قَتْلٍ حَتَّى يَمْشِيَ اَلْمَجْرُوحُ عَلَى اَلْمَقْتُولِ وَ يَكُونَ اَلْمُفْلِتُ أَقَلَّ مِنَ اَلْمَأْسُورِ فَقَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ لَقَدْ أُعْطِيتَ يَا ؟ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ ؟ عِلْمَ اَلْغَيْبِ فَضَحِكَ ع وَ قَالَ لِلرَّجُلِ وَ كَانَ كَلْبِيّاً يَا أَخَا ؟ كَلْبٍ ؟ لَيْسَ هُوَ بِعِلْمِ غَيْبٍ وَ إِنَّمَا هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذِي عِلْمٍ وَ إِنَّمَا عِلْمُ اَلْغَيْبِ عِلْمُ اَلسَّاعَةِ وَ مَا عَدَّدَهُ اَللَّهُ بِقَوْلِهِ إِنَّ اَللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلسَّاعَةِ 1 28 31 : 34 اَلْآيَةَ فَيَعْلَمُ سُبْحَانَهُ مَا فِي اَلْأَرْحَامِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى وَ قَبِيحٍ أَوْ جَمِيلٍ وَ سَخِيٍّ أَوْ بَخِيلٍ وَ شَقِيٍّ أَوْ سَعِيدٍ وَ مَنْ يَكُونُ فِي اَلنَّارِ حَطَباً أَوْ فِي اَلْجِنَانِ لِلنَّبِيِّينَ مُرَافِقاً فَهَذَا عِلْمُ اَلْغَيْبِ اَلَّذِي لاَ يَعْلَمُهُ أَحَدٌ إِلاَّ اَللَّهُ وَ مَا سِوَى ذَلِكَ فَعِلْمٌ عَلَّمَهُ اَللَّهُ نَبِيَّهُ ص فَعَلَّمَنِيهِ وَ دَعَا لِي بِأَنْ يَعِيَهُ صَدْرِي وَ تَضْطَمَّ عَلَيْهِ جَوَانِحِي مجانّ : به فتح جمع مجنّ به كسر ميم به معناى سپر است . مطرقة : به فتح راء و تخفيف ، كفشى كه تو در تو دوخته شده باشد ، گفته مى‏شود : أطرقت بالجلد يعنى پوست را پوشيدم . سرق : به فتح سين و راء قطعه‏هاى ابريشم ، مفرد آن سرقه است ، ابو عبيده گفته است : نام ابريشم سفيد است ، و اين واژه فارسى است و اصل آن سره است يعنى خوب مانند پارچه زريد وزستبر ابريشمى . [ 254 ] يعتقبون الخيل : اسبها را نگهدارى مى‏كنند و مى‏بندند . استحرّ القتل يا حرّ : جنگ سخت شد . « گويا قومى را مى‏نگرم كه چهره‏هاشان به نظر مانند سپرى است كه بر آن پوستى دوخته و پينه زده باشند ، جامه‏هاى ديبا و ابريشمين مى‏پوشند و اسبهاى اصيل يدك مى‏كشند ، در آن جا كشتارى سخت روى مى‏دهد به گونه‏اى كه زخميها از روى كشته‏ها عبور مى‏كنند و فراريان كمتر از اسيرانند . در اين هنگام يكى از يارانش گفت اى امير مؤمنان مگر علم غيب به تو داده شده است ؟ امام ( ع ) خنديد ، و در پاسخ آن مرد كه از قبيله كلب بود فرمود : اى برادر كلبى آنچه گفتم علم غيب نيست بلكه از صاحب دانشى فرا گرفته شده است ، علم غيب دانستن زمان قيامت ، و آن چيزهايى است كه خداوند سبحان در قرآن بر شمرده است : « اِنّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ . . . » [ 1 ] همچنين خداوند آنچه را در رحم مادران است مى‏داند كه پسر است يا دختر ، زشت است يا زيبا ، جوانمرد است يا بخيل ، بدبخت است يا نيكبخت ، هيزم جهنّم است يا يار و همنشين پيامبران ، اينها علم غيبى است كه جز خداوند كسى آنها را نمى‏داند امّا آنچه جز اينهاست دانشى است كه جز خداوند آن را به پيامبرش آموخته ، و او هم به من تعليم داده است ، و برايم دعا فرمود كه سينه‏ام آن را نگه دارد ، و اندرونم را از آن پر سازد . » بايد دانست كه روش امام ( ع ) در هنگامى كه مى‏خواهد از وقايع آينده خبر دهد اين است كه سخن خود را با عبارت كأنّي آغاز مى‏كند ، همچنان كه پيش از اين در مورد آينده كوفه فرمود : كأنّى بك يا كوفة و نيز در موقعى كه شاميان را صدا [ 1 ] علم زمان وقوع رستاخيز نزد اوست . . . [ 255 ] زد ، فرمود كأنّي به ، علّت اين است كه آنچه را آن حضرت از آينده مى‏داند به چشم بصيرت آن را ديده ، و انوار غيبى آن را از طريق مرشد و استادش پيامبر گرامى ( ص ) بر نفس قدسى او افاضه و الهام فرموده است از اين رو آنچه را به چشم باطن ديده به سبب جلوه و ظهور آن كه خالى از هر شكّ و ريب است به رؤيت چشم سر تشبيه فرموده است لذا به كار بردن حرف تشبيه در آغاز سخن زيبا و نيكوست ، و ضميرهاى جمع در خطبه به تركان برگشت دارد ، اين كه چهره‏هاى آنها را به سپرهاى پينه خورده و پوست بردوخته تشبيه فرموده ، جهت مشابهت ، گردى و استخوان بندى و فراخى صورت آنهاست ، و مراد از آن خشونت و ستبرى چهره‏هاى آنهاست ، و اين تشبيه محسوس به محسوس است . امّا توصيف آنها به اين كه جامه ابريشمين و حرير مى‏پوشند ، و اسبان را نگهدارى و آماده مى‏كنند ، بررسى چگونگى احوال تركان به صدق اين گفتار گواهى مى‏دهد ، و خبر آن حضرت در باره كشتار سخت آنها به شرحى كه ذكر فرموده در آن هنگام كه هجوم مى‏آورند نيز از جمله مطالبى است كه تاريخ بر آن گواه است ، وقايعى كه ميان تركان و اعراب و ديگر مسلمانان در روزگار عبد اللّه بن زبير و قتيبة بن مسلم روى داده مشهور است ، همچنين جنگهاى مغولان با مسلمانان و كشتار بى‏رحمانه آنان در عراق عرب و خوزستان و خراسان و ديگر شهرها براى صدق گفتار امام ( ع ) بدان شرح كه بيان فرموده كافى است . امّا پاسخ آن بزرگوار به مرد كلبى مشعر بر اين كه آنچه فرموده است علم غيب نيست ، و آن را از صاحب علم فرا گرفته و اين كه امام ( ع ) دانشهايى را علم غيب شمرده كه جز خداوند كسى آنها را نمى‏داند ، همه گفتارى حقّ و صدق است ، و با اين توضيح ما را به تفاوت ميان علم غيب و خبر دادن از آنچه در آينده روى خواهد داد آگاه فرموده است ، ليكن سزاوار است دانسته شود كه فراگيرى او از پيامبر گرامى ( ص ) بدين طريق نبوده كه صور و وقايع جزيى به آن بزرگوار القا شده باشد ، بلكه معنايش اين است كه بر اثر طول مصاحبت با پيامبر اكرم ( ص ) از [ 256 ] دوران كودكى تا زمان وفات آن حضرت ، همچنين بر اثر رياضات كامله و تعليمات تامّه و آگاهى به كيفيّت سلوك و اسبابى كه موجب رام شدن نفس امّاره براى نفس مطمئنّه است ، نفس قدسى او داراى آن مرتبه گرديد كه امور غيبى در آن نقش بندد ، و صور كلّى در آن منعكس شود ، و توانايى يافت كه از مغيبات خبر دهد و مردم را بدان آگاه سازد ، از اين رو فرمود : و دعا لي بأن يعيه صدرى و تضطمّ عليه جوانحي يعنى : دعا فرمود كه دلم آن را نگهدارد و سينه‏ام آن را فرا گيرد ، واژه جوانح كه به معناى پهلوهاست كنايه از قلب است زيرا ميان دو پهلو قرار دارد ، و اگر علومى كه از جانب پيامبر اكرم ( ص ) به آن حضرت القا شده مشتمل بر صور جزيى بود نيازى به اين دعا نداشت ، زيرا فهم صور جزيى و حفظ آنها براى هر صحابى عامى و غير عامى ميسّر بود ، بلكه آنچه نگهدارى آن مشكل ، و نياز به دعا به درگاه خداوند دارد تا دل ، آن را نگه دارد ، و ذهن براى قبول آن آماده شود ، قوانين كلّى جهان خلقت و كيفيّت انشعاب و تفصيل آنها و فراهم شدن اسبابى است كه ادراك آنها را ممكن سازد تا نفس آماده شود كه صور جزيى به آن افاضه ، و در آن منعكس شود ، چنان كه پيش از اين به آن اشاره كرده‏ايم .