و من خطبة له ع يحمد

متن ترجمه آیتی ترجمه شهیدی ترجمه معادیخواه تفسیر منهاج البرائه خویی تفسیر ابن ابی الحدید تفسیر ابن میثم

185 و از خطبه‏هاى آن حضرت است 1 سپاس خدايى را كه حسّهاى ظاهرى 2 ، او را نتواند دريافت ، و هيچ جاى [ 197 ] فرا گرفتن وى را در خود ، بر نتواند تافت . ديده‏ها او را نخواهد ديد ، و پوششها وى را نتواند پوشيد . به حادث بودن آفريده‏هايش ، قديم بودن خود را بيان دارنده است ، و با پديد آوردن مخلوقاتش ، هستى خويش را نماينده 3 ، و با همانند بودن آنان به يكديگر بى‏همانندى خود را نشان دهنده . خدايى كه در وعده خود راست گفتار است ، و از ستم كردن بر بندگان به دور و به كنار . با آفريدگانش به دادكار كند ، و در حكم خود بر آنان با عدل رفتار كند . نوپديد بودن موجودات گواه است كه او هميشه بوده است ، و نشان عجزى كه در آفريده‏ها نهاده ، توانايى او را نموده است 4 ، و به نيست شدنى كه آفريدگان را از آن ناچار ساخته ، دليل آرد كه خود پاينده است . يگانه است نه به شمار ، هميشه است و به خود پايدار ، برپاست نه بانگاهدار . ذهنها او را از روى اوصاف شناسد و به درك او نرسد ، و نشان خلقت او هر جا بر وجود وى گواهى دهد ، نه آنكه او تنها در آنجا بود . وهمها او را فرا نگيرد ، بلكه براى آنها در ديگر آفريده‏ها جلوه كرد ، و نماياند كه او را به تصوّر نتوانند درآورد ، و داورى را به عهده آنها انداخت تا بدانند كه او را هرگز چنانكه بايد نتوانند شناخت . او نه بزرگى است داراى درازا و پهنا و ژرفا گرديده ، و درازى و پهنى و ژرفايى ، او را داراى جسمى بزرگ گردانيده ، و نه تناورى است حدّها آن را به نهايت رسانيده و كالبدى ستبرش گردانيده ، بلكه بزرگى او در مقام و رتبت است ، و عظمت او در قدرت و سلطنت ، و گواهى مى‏دهم كه محمّد ( ص ) بنده اوست ، و فرستاده برگزيده او ، و امانتدار پسنديده اوست . درود خدا بر او و آل او باد . او را با حجّتهاى الزام كننده فرستاد ، و با پيروزى آشكار ، و راه پديدار . پس رسالت خود را آشكارا رساند ، و مردم را به راه راست واداشت و آن راه را بديشان نماياند . نشانه‏ها بر پا كرد براى راه يافتن ، با چراغهايى روشن . رشته‏هاى احكام اسلام را استوار كرد . و دستآويزهاى آن را محكم و پايدار . از اين خطبه است در صفت آفرينش گونه‏هاى جانداران و اگر در بزرگى قدرت و كلانى 5 نعمت او مى‏انديشيدند ، به راه راست باز مى‏گرديدند ، و از آتش سوزان عذاب مى‏ترسيدند ، ليكن دلها بيمار است و بينشها عيبدار . آيا به خردترين چيزى كه آفريده نمى‏نگرند ، كه چسان آفرينش او را استوار داشته و تركيب آن را برقرار ؟ آن را شنوايى و بينايى بخشيده و [ 198 ] برايش استخوان و پوست آفريده . بنگريد به مورچه و خردى جثّه آن ، و لطافتش ، در برون و نهان 6 . چنان است كه به گوشه چشمش نتوان ديد ، و با انديشيدن به چگونگى خلقتش نتوان رسيد . چگونه بر زمين جنبد و به روزى خود خنبد 7 . دانه را به لانه خود برد ، و در قرارگاه خويش آماده‏اش كند . در گرما براى سرماى خود فراهم آرد ، و به هنگام درون رفتن ، برون شدن را فراياد دارد . رزق او پذرفته گرديده و روزى‏اش در خور وى رسيده . نعمت دهنده او را وانگذارد ، و پاداش دهنده محرومش ندارد ، هرچند بر خشك سنگى باشد صاف و تابان ، يا بر سنگى فسرده در بيابان ، و اگر بنگرى در گذرگاههاى خوراك او كه چسان از بالا و زير پيوسته است به هم ، و آنچه درون اوست از غضروفهاى آويخته به دنده تا شكم ، و آنچه در سر اوست از چشم و گوش هم ، از آفرينش او جز شگفتى نتوانى ، و در وصف او به رنج درمانى . پس ، بزرگ است خدايى كه او را بر دست و پاهايش برپا داشت و بر ستونهاى بدنش نگاه داشت . در آفرينش آن آفريننده‏اى با او انباز نبود ، و در خلقت آن توانايى ، وى را كارساز نه . اگر فكرت خود را در گونه‏گون راهها ى آفرينش بگردانى تا خود را به نهايت آن راهها رسانى ، تو را جز اين نشان ندهد كه آفريننده مورچه و خرمابن يكى بود ، به خاطر دقّتى كه جدا جدا در آفرينش هر چيز به كار رفته است ، و اختلاف دقيق و ديرياب كه در خلقت هر جاندار با جاندارى ديگر نهفته است ، و ميان كلان و نازك اندام ، و گران و سبك ، و نيرومند و ناتوان ، در آفرينش جز همانندى نيست ، و خلقت آسمان ، و هوا ، و بادها ، و آب يكى است . پس بنگر در آفتاب و ماه ، و درخت و گياه ، و آب و سنگ ، و شب و روز رنگارنگ ، و روان گشتن اين درياها ، و فراوانى اين كوهها ، و درازى ستيغهاى كوه ، و گونه‏گونى لغتها و زبانهاى مردم انبوه . پس واى بر آن كه تقدير كننده را نپذيرد ، و تدبير كننده را ناآشنا گيرد . پنداشته‏اند همچون گياهانند كه آنان را كارنده‏اى نيست و اختلاف صورتهاشان را سازنده‏اى . در [ 199 ] آنچه ادعا كردند حجّتى نياوردند . و نه تحقيقى كردند در آنچه فرا گرفتند آيا هيچ بنايى بود بى‏سازنده ، يا جنايتى بى‏جنايت كننده ؟ و اگر خواهى از ملخ بگويم كه دو ديده سرخ آفريد براى آن ، و دو حدقه برايش افروخت چون ماه تابان ، و او را گوشى بداد پوشيده و پنهان ، و برايش دهانى گشود به اعتدال ، و حسّى نيرومند و به كمال . و دو دندان پيشين كه بدانها ببرد ، و دو پاى داس مانند كه بدانها چيزى را بگيرد . كشاورزان در كشت خود از آن مى‏ترسند و توانايى راندنش را ندارند ، هر چند همه كسان خود را فراهم آرند ، تا گاهى كه در جست و خيزهايش روى به كشته آرد ، و هر چه خواهش آن است روا دارد ، و همه اندام ملخ به اندازه يك انگشت باريك نيست و اين حقيقتى است . پس بزرگ است خدايى كه آنچه در آسمانها و زمين است خواه و ناخواه او را سجده نمايد ، و خوار و فروتن گونه و چهره بر زمين سايد ، و از سر تسليم و ناتوانى طاعت او بپذيرد ، و از بيم و ترس رشته فرمانبرى او را در گردن گيرد ، و پرنده رام فرمان اوست ، پرها و دم زدن آن را شمرده است ، و پاهايش را برترى و خشكى استوار كرده است ، و روزى آن را مقدّر فرموده ، و جنسهاى آن را به شمار درآورده است . اين كلاغ است و اين عقاب ، و اين كبوتر است و اين شتر مرغ . هر پرنده را به نام آن خواند ، و روزى او را پذيرفت و بدو رساند ، و ابر گرانبار را بيافريد و باران پيوسته را از آن ببارانيد ، و نصيب هر جا را معين گردانيد ، و زمين را ، از پس آنكه خشك بود ، تر كرد ، و پس از آنكه رستنى نداشت گياه از آن برآورد .