و من خطبة له ع تسمى القاصعة و هي تتضمن ذم إبليس لعنه

متن ترجمه آیتی ترجمه شهیدی ترجمه معادیخواه تفسیر منهاج البرائه خویی تفسیر ابن ابی الحدید تفسیر ابن میثم

[ 565 ] 234 خطبه‏اى از آن حضرت ( ع ) بعضى اين خطبه را « قاصعه » ( 1 ) ناميده‏اند و آن در نكوهش ابليس ( لعنه الله ) است به سبب خودپسندى او و سجده نكردنش براى آدم ( ع ) . او نخستين كسى است كه عصبيت را آشكار ساخت و از حميّت پيروى نمود . اين خطبه مردم را از رفتن به راه ابليس برحذر مى‏دارد . ستايش خداوندى را كه كسوت عزّت و بزرگى پوشيد و آن دو را خاص خود گردانيد نه آفريدگانش و ، آن دو را بر ديگران ممنوع و حرام نمود . عزّت و بزرگى را تنها براى جلالت شأن خويش برگزيد و لعنت را نصيب كسى از بندگانش نمود كه در عزّت و بزرگى با او به منازعت برخاست . سپس ملايكه مقرّب خود را بياموزد تا متواضعانشان را از متكبّرانشان تميز دهد . آنگاه خداى سبحان كه از راز درون دلها آگاه است و آنچه را در پرده نهان است مى‏داند ، گفت : « پروردگارت به فرشتگان گفت : من بشرى را از گل مى‏آفرينم چون تمامش كردم و در آن از روح خود دميدم همه سجده‏اش كنيد . همه فرشتگان سجده كردند ، مگر ابليس . » ( 2 ) ابليس بر آدم رشك برد و به آفرينش خود بر او باليد و به اصل خود نازيدن گرفت . ابليس دشمن خدا و پيشواى متعصبان و پيشرو مستكبران و گردنكشان است . او بود كه عصبيت را پايه نهاد و با خداى تعالى بر سر كسوت عزّت و جبروت به نزاع پرداخت و خود چنان كسوتى پوشيد و جامه خوارى و مذلّت از تن به در نمود . آيا نمى‏بينيد كه خداوند چگونه او را به سبب تكبرش حقير ساخت و به سبب بلند پروازيش پست و بيقدر نمود و در دنيا مطرودش ساخت و در آخرت هم به عذاب آتش گرفتار خواهد نمود ؟ اگر خداى تعالى مى‏خواست كه آدم را از نورى بيافريند كه پرتوش ديده‏ها را خيره سازد و زيباييش بر خردها چيره شود و بوى خوشش دماغ جانها را معطر سازد ، مى‏توانست . اگر چنين كرده بود ، گردن همگان در برابر او به خضوع خم [ 567 ] مى‏گرديد و كار آزمايش بر ملايكه هم آسان مى‏شد . ولى خداى سبحان ، آفريدگان خود را به بعضى چيزهايى ، كه از اصل آن بى‏خبرند ، مى‏آزمايد ، تا فرمانبرداران از نافرمانان جدا شوند و آنان را از لوث خودكامگى و گردنكشى پاك دارد و تكبر و خودپسندى را از آنان دور گرداند . پس ، از آن معاملت كه خداوند با ابليس كرد عبرت گيريد . آن همه اعمال نيكويش را باطل گردانيد و آن همه سعى و كوشش او را بى‏ثمر ساخت . ابليس شش هزار سال خدا را عبادت كرد ، حال از سالهاى دنيا بود يا سالهاى آخرت كس نداند ، ولى يك ساعت تكبر ورزيد . بعد از ابليس چه كسى ممكن است كه از اينگونه نافرمانيها در برابر ذات احديت در امان ماند ؟ هرگز خداوند انسانى را به بهشت نمى‏برد كه مرتكب عملى شده باشد كه ملكى را به سبب آن از بهشت رانده است . حكم او بر اهل آسمانها و مردم روى زمين يكسان است . و ميان خدا و هيچيك از بندگانش مصالحه‏اى نيست كه چيزى را كه بر همه جهانيان حرام كرده بر آن بنده مباح نموده باشد . پس ، اى بندگان خدا بترسيد از اين كه دشمن خدا شيطان شما را به بيمارى خود [ تكبر و خودپسندى ] دچار گرداند و به نداى خود شما را از جاى برانگيزد و سواران و پيادگان خود را به سر شما آورد . به جان خودم سوگند كه او تير تهديد در كمان رانده و كمانش را سخت كشيده است و از جايى نزديك بر شما تير مى‏بارد . و گفت : « اى پروردگار من چون مرا نوميد كردى . در روى زمين بديها را در نظرشان بيارايم و همگان را گمراه كنم . » ( 1 ) با اين سخن تير به تاريكى مى‏افكند ، تيرى كه هرگز به هدف نمى‏رسيد . ولى جماعتى از زادگان حميّت و قومى از متعصبان و سواركاران ميدان تكبر و جهالت سخنش را راست پنداشتند . تا آنگاه كه آن سركش و طاغى از ميان شما برپاى خاست و مطيع فرمان وى شد . شما در او طمع بستيد و در طمع خود پاى فشرديد تا آن وسوسه‏ها كه در دل داشتيد ، آشكار گرديد و استيلاى او بر شما نيرو گرفت و لشكرهاى خود بر سر شما كشيد ، [ 569 ] و در مغاك خوارى و مذلتتان افكندند ، و در ورطه هلاكتان سرنگون ساختند و با تنى مجروح پايمالتان نمودند . نيزه‏ها در چشمانتان ، نشاندند و گلوهايتان را بريدند و بينى‏هايتان را خرد كردند بدين قصد كه شما را بكشند و مهار در بينى كرده به سوى آتشى كه برايتان مهيا شده است بكشند . پس شيطان به سبب آسيب رساندنش به دين شما و آتش افروزيش در دنياى شما بزرگتر از كسانى است كه به نبردشان برخاسته‏ايد و براى پيكار به آنان آرايش لشكر داده‏ايد . پس همه سعى خود را بر دفع او گماريد . به خدا سوگند كه او بر پدر شما فخر كرد و بر حسب و نسب شما عيب گرفت و سوارانش را بر سر شما آورد و پيادگانش را بر سر راهتان بداشت . چنانكه ، در هر جا شكارتان مى‏كند و سر انگشتانتان را مى‏برد . به هيچ حيله خود را در امان نتوانيد داشت و به هيچ افسون دفع آن نتوانيد كرد . در لجّه خوارى گرفتار مانده‏ايد ، در چنبر تنگى افتاده‏ايد و در عرصه مرگ و فنا و جولانگاه بلا اسير شده‏ايد . آتش عصبيت و كينه‏هاى جاهلى را كه در اعماق دلتان كمين گرفته است ، خاموش سازيد كه اين حميّت براى مسلمانان از خطرهاى شيطان است و از خودكامگيها و تباهكاريها و وسوسه‏هاى اوست . بر آن مصمم شويد كه فروتنى را بر فرق خود جاى دهيد و تكبر و خودخواهى را زير پاى افكنيد و خودكامگى را از گردنهايتان فرو هليد . فروتنى را چون مرزدارانى ميان خود و دشمن بگماريد ، يعنى ميان خود و شيطان كه او را از هر ملت و قومى لشكرها و يارانى است . چه پياده و چه سواره . و مباشيد ، همانند آن كس كه بر برادر خود كبر ورزيد ( 1 ) بى‏آنكه ، خدا او را بر برادرش فضيلتى داده باشد . جز آنكه كبر و خودپسندى كه از حسد برخاسته بود ، بر او روى نهاد و حميّت در دل او آتش غضب افروخت و شيطان در بينى او باد غرور دميد . خداوند كيفر او را پشيمانى داد و گناه همه آدمكشان را تا روز قيامت بر گردن او نهاد . بدانيد كه شما در ستمگرى سخت پيش رانديد و در زمين فساد كرديد كه هم بصراحت با خدا در افتاديد و هم در نبرد روياروى مؤمنان قرار گرفتيد . خدا را ، خدا را ، [ 571 ] حذر كنيد از بزرگى فروختن به سبب حميّت و تفاخر كردن به روش اهل جاهليت . كه حميت زادگاه دشمنيهاست و جايگاه افسون دميدن شيطان . شيطان با افسونهاى خود امتهاى پيشين و مردمان روزگاران ديرين را فريب داد ، تا آنگاه كه در ظلمات جهالت او و مغاكهاى ضلالت او سرنگون گشتند . در حالى كه ، تسليم او بودند كه به هر جا كه خواهد براندشان و رام او ، كه به هر سو كه خواهد بكشاندشان و شتافتند به سوى چيزى كه دلها در پذيرفتنش همانند يكديگرند و بسا سالها كه در پى آن روان بوده‏اند ، در حالى كه ، سينه‏ها از تكبر به تنگى افتاده بوده است . هان . حذر كنيد ، حذر كنيد از اطاعت سروران و مهترانتان كه به حيثيت و شرف پدران خود نازيدند و رفعت جستند به نياكان خود بر ديگران . و چيزى را كه خود عيب مى‏شمردند به پروردگار خود نسب دادند و نعمتى را كه خدا ارزانيشان داشته بود ، انكار كردند و با قضا و قدر او به ستيزه برخاستند و با نعمتهاى او سر پيكار داشتند . اينها پايه‏ها و اساس عصبيت‏اند و اركان فتنه و شمشيرهاى نازش به شيوه زمان جاهليت . پس ، از خدا بترسيد و با نعمتهايى كه شما را داده است مستيزيد و به فضيلتى كه به يكى از شما عنايت كرده است رشك مبريد و از مدعيان دروغين نسب پيروى مكنيد . اينان كسانى هستند كه شما آب صافى و گواراى خود را با آب گل آلود آنان نوشيديد و بيماريشان را با تندرستى خود در آميختيد و سخن باطلشان را بر سخن حق خود در افزوديد . اينان اساس بزهكارى هستند و ملازمان نافرمانى و معصيت خداوندند ، شيطان بار ضلالت خود بر پشت آنها نهاده كه خود لشكريان شيطان‏اند كه به نيرويشان بر مردم مى‏تازد و چون ترجمانى به زبانشان سخن مى‏گويد تا عقلهايتان را بدزدد و در چشمانتان داخل شود و بر گوشهايتان افسون دمد و شما را هدف تيرهاى خود سازد و به زير پاى خود بسپرد و شما را دستمايه اغواى خود گرداند . پس عبرت گيريد از آنچه مستكبران پيش از شما را رسيد ، از عذاب و خشم خدا و سختگيريها و عقوبتهاى او . و پند گيريد از چهره بر خاك نهاده آنها و از پهلوهاى بر خاك خفته آنها و به خدا پناه بريد از آنچه تكبر آورد ، آنسان ، كه از حوادث روزگار به او پناه مى‏بريد . [ 573 ] اگر خداى تعالى بندگانش را رخصت كبر ورزيدن مى‏داد ، همانا به خواص پيامبران و دوستان خود رخصت مى‏داد . ولى خداى سبحان ، كبر ورزيدن را براى ايشان ناپسند شمرد و از تواضعشان خشنودى نمود . آنان چهره‏هاى خود را بر زمين هشتند و رويهاى خود به خاك بيالودند و در برابر مومنان فروتنى نمودند و خود مردمانى بودند به ناتوانى موصوف . خداوندشان به گرسنگى امتحان نمود و به سختيها مبتلا كرد و به وحشتها بيازمود و به جفاها و ناخوشيها بپالود . مبادا كه مال و فرزند را ترازوى خشم و خشنودى خداوند پنداريد ، در حالى كه ، ندانيد كه اگر توانگرى و قدرت عطا مى‏كند ، چيزى جز آزمايش شما نيست . خداى سبحان فرمايد : « آيا مى‏پندارند كه آن مال و فرزند كه ارزانيشان مى‏داريم . براى آن است كه مى‏كوشيم خيرى به آنها برسانيم ؟ نه ، كه آنان در نمى‏يابند . » ( 1 ) او بندگان خودپسند و سركش خود را به ارزش و اعتبارى كه بندگان زبون و ناتوان او در ديده آنها دارد مى‏آزمايد . چنانكه موسى بن عمران با برادرش هارون بر فرعون داخل شدند . آن دو جامه پشمين بر تن داشتند و هر يك را عصايى در مشت بود . به فرعون گفتند كه اگر اسلام آورد عزّت و پادشاهيش باقى خواهد ماند . فرعون گفت : آيا از اين دو در شگفت نيستيد كه با من در باب بقاى عزّت و سلطنتم شرط مى‏كنند و خود چنانكه مى‏بينيد در عين بينوايى و خوارى هستند . چرا دستبندهاى زرين به دستهايشان آويخته نيست ؟ زيرا فرعون زر و زراندوزى را بزرگ مى‏داشت و جامه پشمين پوشيدن را حقير مى‏شمرد . اگر خداى سبحان ، مى‏خواست كه هنگام مبعوث داشتن پيامبران خود گنجها و معادن زر را برايشان بگشايد و باغهاى بهشت گونه را به آنان دهد و پرندگان آسمان و وحوش زمين را به فرمان ايشان در آورد ، چنان مى‏كرد . ولى اگر چنان كرده بود ، آزمايشها را موردى نبود و پاداش روز جزا باطل مى‏شد و اخبار آسمان تباه [ 575 ] مى‏گرديد . و اجر و مزد امتحان شدگان بر پذيرندگان دعوت تعلق نمى‏گرفت و مؤمنان مستحق ثواب نيكوكاران نمى‏شدند . نامهاى مؤمن و كافر ، معانى خود را از دست مى‏دادند . ولى خداى سبحان ، پيامبران خود را به اراده و تصميم ، نيرومندى داد و بظاهر در چشم ديگران ناتوانشان نمود . با قناعتى كه دلها و ديدگان را از بى‏نيازى پرسازد و بينوايى و فقرى كه چشمها و گوشها را بيازارد . اگر پيامبران را نيرويى بود ، چنانكه ، كس را ياراى ستيز با آنان نبود و يا عزّت و جاهى بود كه مورد ستم واقع نمى‏شدند يا سلطنتى بود ، كه مردم به سويشان گردن مى‏كشيدند تا هيبت و شوكتشان را بنگرند و از هر سو بار سفر بسته آهنگ ايشان مى‏نمودند ، در اين حال مردم اندرزهايشان را آسانتر مى‏پذيرفتند و در برابر آنان كمتر سركشى مى‏كردند ، آنگاه به آنان ايمان مى‏آوردند و اين ايمان يا از وحشتى بود كه بر آنها چيره شده بود يا رغبتى بود كه به ايمانشان متمايل كرده بود . يعنى نيتهايشان خالص نبود و اعمال نيكشان ميان مؤمن حقيقى و ظاهرى منقسم شده بود . اما خداوند مى‏خواهد كه پيروى از رسولانش و تصديق به كتابهايش و خشوع در برابرش و فروتنى در برابر فرمانش و تسليم به طاعتش امورى باشند خاصّ او و از هر شايبه و آميزه‏اى پاك كه هر چه آزمايش بزرگتر باشد ثواب و جزاى آن بيشتر خواهد بود . آيا نمى‏بينيد كه خداوند سبحان پيشينيان را از زمان آدم ( ع ) تا كسانى كه پس از آنها آمده‏اند از اين عالم بيازمود ، به سنگهايى كه نه سود مى‏رسانيدند و نه زيان ، نه مى‏ديدند و نه مى‏شنيدند ، و آن سنگها را بيت الحرام خود قرار داد و آن را براى مردم برپا ساخت در سخت‏ترين سنگلاخهاى زمين در ريگزارى كه در آنجا از هر جاى ديگر كمتر گياه مى‏رويد . در درّه‏اى از ديگر درّه‏ها تنگتر ، بين كوههاى سخت و ريگهاى نرم ، آنسان ، كه گذر كردن از آنها دشوار باشد و چشمه‏هاى كم آب و دهكده‏هاى دور از يكديگر كه در آنجا نه اشترى فربه مى‏شود و نه اسب و گاو و گوسفندى . آدم ( ع ) و فرزندان او را فرمان داد كه به آن خانه روى نهند و آنجا [ 577 ] بازارگاهى شد براى كسانى كه در سفرها در پى سودند و بارگاهى براى افكندن بارها . مردم ، شتابان روى به بيت الحرام آوردند . از بيابانهاى بى‏آب و گياه و از عمق درّه‏هاى ژرف و جزيره‏هاى پراكنده و درياها . تا از روى خوارى شانه‏هاى خود را بجنبانند و گرد آن بگردند و آواز به تهليل ( 1 ) بردارند . موى پريشان و خاك‏آلود ، نه دوان و نه آهسته گام بردارند جامه‏ها از تن به در كنند و با رها كردن موى ، چهره نيكوى خود را زشت نمايند . اين است آزمايش بزرگ و امتحانى سخت و آزمونى آشكار . خداوند آن را سبب رحمت خود ساخت و وسيله رسيدن به بهشت خويش . اگر خداى مى‏خواست بيت الحرام خود را و پرستشگاههاى بزرگش را در ميان باغها و نهرها قرار مى‏داد و در جايى كه زمين نرم و هموار باشد ، در مكانى پر درخت و درختان سرشار از ميوه . در ميان خانه‏ها و عمارات بسيار و روستاهاى به هم پيوسته . در ميان گندمزارهاى قهوه‏اى رنگ و اراضى پرباران و باغستانهاى خرم و راههاى آباد . در اين حال ، پاداش اندك بود ، زيرا رنج سفر اندك بود . اگر بنيانى كه كعبه بر روى آن ساخته شده و سنگهايى كه ديوارهايش را برآورده ، زمرد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنى بود ، از دودليها و ترديدهايى كه در سينه‏ها جارى كرده مى‏كاست و سعى و كوشش شيطان را از دلها دور مى‏ساخت و اضطراب و نگرانى را از قلب مردم مى‏زدود . ولى خداوند بندگانش را به گونه‏گونه سختى مى‏آزمايد و به انواع مجاهدتها به بندگى وامى‏دارد . و به كارهاى ناخوش آيند امتحان مى‏كند تا تكبر و خودپسندى را از دلهايشان بيرون كند و خوارى و فروتنى را جانشين آن سازد . اينهاست درهايى كه به عوالم فضل و احسان او گشوده مى‏شود و سببهايى مهيا براى آنكه بندگانش را بيامرزد و گناهانشان را ببخشايد . خدا را ، بترسيد از تبهكارى در اين جهان و كيفر ستمگرى در آن جهان ، و از سرانجام بد خودخواهى و خودپسندى كه دام بزرگ ابليس است . حيله و مكر او بر [ 579 ] دلها چنگ مى‏افكند ، آنسان ، كه زهر كشنده . او در كار خود ناتوان نگردد و در كشتن ، شمشيرش خطا نكند و كس را از فريب خود مجال رهايى ندهد ، خواه عالمى باشد ، به سبب علمش يا بينوايى باشد ، در جامه كهنه‏اش . خداوند بندگان مؤمن خود را از دامهاى شيطان نگه مى‏دارد ، به نمازها و زكاتها و مجاهدتها در گرفتن روزه در روزهايى كه واجب است . تا جسمشان آرامش يابد و در ديدگانشان خشوع آشكار شود و در نفسهاشان فروتنى پديد آيد . و آتش شهوت در دلهاشان فروكش كند و كبر و نخوت از آنان دور شود . زيرا در نماز است كه به تواضع چهرههاى نيكو به خاك مى‏آلايند و براى اظهار خردى ، اعضا و جوارح بر زمين مى‏سايند و شكمها در روزه‏دارى ، از روى خضوع ، به پشت مى‏چسبند . و در زكات است كه ثمرات زمين و غير آن به مستمندان و مسكينان داده مى‏شود . بنگريد ، كه در اين كارها چه فوايدى نهفته است ، از سركوبى كبر و غرور ، آنگاه كه تازه سر بر مى‏دارد و دفع خودپسندى آنگاه كه تازه مجال ظهور مى‏يابد . نگريستم و هيچيك از مردم جهان را نديدم كه در چيزى تعصب ورزد ، مگر آنكه تعصبش را علت و سببى بود ، كه يا فريب و اشتباه نادانان را در برداشت يا تراوشهاى ذهن مشتى مردم بيخرد را . و اينها شما نيستيد ، زيرا شما به چيزى تعصب مى‏ورزيد كه سبب و علتش ناشناخته است . شيطان به سبب اصل و نژاد خود بر آدم تعصب ورزيد و گردنكشى كرد . بر آفرينش او طعن زد و گفت كه من از آتش آفريده شده‏ام و تو از گل . و توانگران و صاحب نعمتان ، تعصبشان به مال و ثروت خود بود . چون خود را در آن همه نعمت و آسايش ديدند گفتند : « ما را مال و فرزند بيش است و ما عذاب نمى‏شويم » ( 1 ) پس اگر بناگزير تعصبى بايد ، تعصبتان به خصال والا و كارهاى پسنديده باشد ، كه بزرگواران و دلير مردان از خاندانهاى عرب و سروران و مهتران قبايل به آن خصال [ 581 ] و صفات بر يكديگر برترى مى‏جستند . چون نيكخويى و خردمندى فراوان و توانايى در كارهاى بزرگ و رفتارهاى پسنديده . شما نيز اگر تعصب مى‏ورزيد ، بايد كه در خصال پسنديده بود ، چون پناه دادن كسانى كه به شما پناه مى‏آورند و وفاى به عهد و پيمان و اطاعت از نيكان و نافرمانى در برابر متكبران و انتخاب فضايل و دورى از ستم و رذايل و پرهيز از قتل و عدالت با مردم و فرو خوردن خشم و اجتناب از فساد كردن در زمين . و بترسيد از عذابهايى كه در اثر رفتارهاى ناپسند و كردارهاى نكوهيده بر امتهاى پيش از شما رسيده است . پس بياد آريد ، احوال نيك و بد آنان را و حذر كنيد از اينكه همانند آنان باشيد . چون در تفاوت حالاتشان انديشيديد ، روشى را برگزينيد كه به سبب آن مقامشان ارجمندى يافت و دشمنانشان از سرشان رانده شد و عافيت بر سرشان سايه گسترد و نعمت مطيع و منقادشان شد . و به بركت آن كرامت ، رشته اتحاد در ميانشان استوار گرديد و از تفرقه اجتناب كردند و الفت و مهربانى را شعار خود ساختند و يكديگر را بر آن تحريض نمودند و سفارش كردند ، و از هر كارى كه پشتشان را مى‏شكست و بنيان قدرتشان را سست مى‏نمود ، چون رخنه كردن كينه‏ها در دلها و افروخته شدن آتش عداوتها در سينه‏ها و از يكديگر روى گردانيدن و از يارى هم دست كشيدن ، دورى نمودند . پس در احوال مؤمنانى كه پيش از شما مى‏زيستند ، تأمّل كنيد . كه در هنگام آزمون و رنج چگونه بودند . آيا از همه آفريدگان بارشان سنگينتر و از همه بندگان خدا به هنگام آزمايش كوشنده‏تر نبودند و زندگيشان از همه مردم جهان تنگتر نبود ؟ فرعونان آنان را برده خود مى‏ساختند و سخت شكنجه‏شان مى‏نمودند و شرنگ جانگزا ، جرعه جرعه ، به كامشان مى‏ريختند و همواره با خوارى و هلاكت دست به گريبان بودند . و مقهور قهر و غلبه آنان . براى سر بر تافتن از ستم چاره‏اى نمى‏دانستند و دفاع از خود را راهى نمى‏شناختند . تا آنگاه كه خداى سبحان ديد كه چگونه در راه محبت او ، بر آن همه آزار ، شكيبايى مى‏ورزند و چسان از خوف او هر ناگوارى را تحمل مى‏كنند . پس از آن تنگناهاى بلا ، راهشان را بگشود و خواريشان را به عزّت [ 583 ] بدل نمود و وحشتشان را به ايمنى ، پادشاهان و حاكمان شدند و پيشوايانى سرفراز . كرامت خداوندى در حق ايشان به جايى رسيد كه هرگز آرزوى آن را در دل نپرورده بودند . بنگر كه حال آنان چگونه بود ، آنگاه كه جماعتشان متفق بودند و آرايشان يكى بود و شمشيرهاشان آخته به يارى هم . و ديده بصيرتشان ژرف‏نگر و عزم و آهنگشان يگانه بود . آيا در آن روزگاران مهتران روى زمين و ملوك فرمانروا بر مردم جهان نبودند ؟ آنگاه به پايان كارشان بنگريد ، زمانى كه ميانشان تفرقه افتاد و الفتشان به پراكندگى كشيد و ميان آنها به دل و زبان خلاف و پراكندگى افتاد . با يكديگر به نزاع برخاستند و خداوند جامه كرامت خود از تنشان به در كرد و نعمت سرشارش را از آنان بستد . داستانشان در ميان شما بماند تا مگر عبرت گيرندگان عبرت گيرند . از حال فرزندان اسماعيل و اسحاق و فرزندان اسرائيل [ درود بر آنان ] پند گيريد حالاتشان چه به هم شبيه است و شباهتشان نزديك . در كار آنها بينديشيد و به پراكندگى و تفرقه آنها در روزگارى كه كسراها و قيصرها سرورانشان بودند . آنها را از آباديهاى آفاق و درياى عراق و اراضى سبز و خرم مى‏راندند و به جايهايى كه « درمنه » مى‏رويد و بادهاى سخت مى‏وزد ، مى‏فرستادند و آنان گرفتار زندگى سخت و ناگوارى شدند . آنان را ، چون گروهى درويش و مسكين با چند اشتر پشت ريش و مشتى كرك رها كردند . از حيث مساكنشان ، خوارترين ملتها بودند و سرزمينشان بى آب و گياه‏ترين زمينها . نه به دعوتى پيوسته بودند ، كه بر آن تعصب ورزند و نه سايه‏سار محبتى داشتند ، كه در آنجا بيارامند و به عزّت و ارجمندى متكى شوند . احوالشان پريشان بود و آرايشان گونه‏گون . با آنكه به شمار بيش بودند ، در پراكندگى مى‏زيستند ، گرفتار بلاهاى سخت و نادانيهاى تو بر تو ، چون زنده به گور كردن دختران و پرستش بتان و بريدن از خويش و پيوند و رفتن در پى غارت و تاراج . سپس اين قوم را بنگريد ، آنگاه كه خداوند نعمتهاى خويش به آنان ارزانى داشت [ 585 ] و برايشان پيامبرى فرستاد و آنان را فرمانبردار آيين او نمود و به دعوت او پراكندگيهاشان را به يگانگى بدل كرد . و نعمت ، بال كرامت بر سرشان بگسترد و جويبارهاى خود را به سويشان روان داشت . دين خدا آنان را در سودها و بركات خود درپيچيد . در نعمت اسلام غرقه شدند و در مرغزارهاى زندگى خوش به شادمانى بيارميدند . در سايه سلطانى قاهر و غالب كارهاشان به سامان آمد و حالشان به گونه‏اى نيكو شد كه در كنف عزّت و پيروزمندى جاى گرفتند . كارها به آسانى مى‏راندند و بر اوج اقتدار جاى گرفتند و بر همه جهانيان فرمانروا شدند . پادشاهانى شدند فرمانروا بر سراسر زمين . از هر كس كه بر آنها فرمان رانده بود ، فرمانروايى بستدند و كسانى را كه روزگارى بر آنان حكومت مى‏كردند به زير فرمان در آوردند . ديگر نه كسى را انديشه آن بود كه نيزه‏اى بر آنان راند و نه سنگى به سوى ايشان افكند . بدانيد كه شما بند طاعت اسلام از دستها گشوديد و آن دژ خدايى را كه گرداگردتان را فرا گرفته بود با به كار بستن احكام جاهليت ، سوراخ كرديد . خداى سبحان بر جماعت اين امت منت نهاد ، آنگاه كه ميانشان عقد الفت بست . الفتى كه در سايه آن قدم مى‏زدند و در پناه آن مى‏آرميدند . همراه با نعمتى كه هيچيك از آفريدگان بهاى آن ندانند ، زيرا بهايش از هر بهايى بيش است و ارجش از هر ارجمندى برتر . بدانيد كه شما بعد از هجرت بار ديگر شيوه اعراب باديه‏نشين را پيش گرفتيد و پس از عقد مودت گروه گروه شديد . از اسلام تنها نام آن بر خود بستيد و از ايمان تنها به ظاهر آن بسنده كرديد . مى‏گوييد : آتش ، آرى و ننگ و عار ، نه . گويى مى‏خواهيد كه چهره اسلام را وارونه سازيد و پرده حرمتش بردريد و پيمانى را كه خدا با شما بسته است بگسليد . همان پيمان كه آن را در زمين پناهگاه خود ساخت و جاى امن و آسايش در ميان [ 587 ] آفريدگان خود قرار داد . اگر از اسلام به غير اسلام پناه جوييد كافران به پيكار شما خواهند خاست . نه جبرئيل به ياريتان خواهد آمد و نه ميكائيل ، نه مهاجران و نه انصار . و ياورى جز ضربه‏هاى شمشير نخواهيد داشت تا آنگاه كه خدا در ميان شما حكم كند . هر آينه ، شما را نمونه‏هاى عبرت‏آميزى است ، از عذابهاى و سختيهاى كوبنده الهى بر امتهاى پيشين و روزهاى نزول عذاب و حوادث سخت او . فرا رسيدن عذاب خدا را دير مينگاريد ، بدين بهانه كه از مؤاخذه او بيخبريد يا خشم و غضب او را سهل مى‏شماريد و چنان پنداريد كه عذاب او به شما نخواهد رسيد . خداوند سبحان گذشتگان را كه پيش از شما بودند ، از رحمت خود دور نساخت ، مگر بدين سبب كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كردند . خداوند سفيهان را به خاطر ارتكاب معاصى و اهل خرد را به سبب واگذاشتن نهى از منكر لعنت نموده است . آگاه باشيد كه شما رشته اسلام را بريده‏ايد و حدود آن را اجرا نكرده‏ايد و احكامش را ميرانده‏ايد . بدانيد كه خدا مرا به جنگ با سركشان و پيمان‏شكنان و كسانى كه در زمين فساد مى‏كنند ، فرمان داده است و من با پيمان شكنان جنگيدم و با آنان كه حق را واگذاشتند ، جهاد كردم و بيرون شدگان از دين را خوار و زبون نمودم . اما شيطان ردهه ( 1 ) با بانگى كه بر او زدم ، كارش را تمام كردم . بانگى كه در اثر آن صداى قلبش را و لرزش سينه‏اش را شنيدم . بقيتى از باغيان و تجاوزگران باقى مانده‏اند ، اگر خدا مرا اجازت دهد باز بر آنها مى‏تازم و دولتشان را مى‏ستانم ، جز اندك مردمى از ايشان كه در اطراف زمين پراكنده باشند . [ 589 ] من در خردى پشت عرب را به خاك رسانيدم و شاخهاى ربيعه و مضر را شكستم و شما از منزلت من در نزد رسول الله آگاه هستيد ، هم از جهت خويشاوندى و هم از جهت حرمت خاصى كه براى من مى‏شناخت . من خردسال بودم كه مرا در كنار خود مى‏نشاند و بر سينه خود مى‏چسباند و در بستر خود مى‏خوابانيد و تن من به تن او مى‏ساييد و بوى خوش خود را به مشام من مى‏رسانيد . گاه چيزى را مى‏جويد و در دهان من مى‏نهاد . او هرگز نه دروغى را از من شنيد و نه در رفتارم خطايى ديد . از آن زمان كه رسول الله ( صلى الله عليه و آله ) از شير باز گرفته شد ، خداوند ، بزرگترين ملك خود را شب و روز همنشين او ساخت تا او را به راه بزرگواريها و خصال و اخلاق نيكو برد . من همواره ، چون بچه شترى كه در پى مادر رود در پى او مى‏رفتم و او هر روز يكى از صفات پسنديده‏اش را بر من آشكار مى‏نمود و مرا مى‏فرمود كه بدان اقتدا كنم . هر سال در غار حراء ، زمانى چند خلوت مى‏گزيد . من او را مى‏ديدم و جز من كسى نمى‏ديد . روزگارى جز خانه‏اى كه رسول الله ( ص ) و خديجه و من در آن مى‏زيستيم ، اسلام را ديگر خانه‏اى نبود . نور وحى و رسالت را به چشم مى‏ديدم و بوى نبوت را مى‏شنيدم . هنگامى كه وحى نازل مى‏شد صداى ناله شيطان را مى‏شنيدم . مى‏پرسيدم يا رسول الله ، اين صداى چيست ؟ مى‏گفت كه صداى شيطان است ، از اينكه او را بپرستند ، نوميد شده است . تو هم مى‏شنوى ، هر چه من مى‏شنوم و مى‏بينى آنچه من مى‏بينم ، جز آنكه تو پيامبر نيستى ولى تو وزير منى ، تو به راه خير مى‏روى . من با آن حضرت ( صلى الله عليه و آله ) بودم كه گروهى از بزرگان قريش بيامدند و گفتند : يا محمد تو ادعاى بزرگى كرده‏اى كه نه پدرانت چنان كرده بودند و نه يكى از خاندانت . ما از تو چيزى مى‏خواهيم كه اگر بپذيرى و به ما نشان بدهى ، دانيم كه تو پيامبر و فرستاده او هستى و اگر نكنى دانيم كه جادوگر و دروغگويى . پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) پرسيد : چه مى‏خواهيد ، گفتند : اين درخت را فراخوان تا از ريشه به درآيد و بيايد و پيش روى تو بايستد . پيامبر ( ص ) گفت : خدا بر هر كارى [ 591 ] تواناست . آيا اگر خدا براى شما چنين كند ، ايمان مى‏آوريد و به حق شهادت مى‏دهيد ؟ گفتند : آرى ، گفت : اكنون هر چه خواسته‏ايد به شما نشان خواهم داد . ولى مى‏دانم كه به راه خير باز نمى‏گرديد . در ميان شما كسى است كه به چاه قليب افكنده شود ( 1 ) و كسى است كه گروهها را گرد آورد ( 2 ) . سپس گفت : اى درخت ، اگر به خدا و روز جزا ايمان دارى و مى‏دانى كه پيامبر خدا هستم ، به اذن خداى از ريشه به درآى و بيا و در برابر من بايست . سوگند به كسى كه او را به رسالت مبعوث داشته ، درخت از جاى برآمد و بيامد . آوازى سخت داشت و چون پرندگان بال زنان بيامد و در برابر رسول الله ( صلى الله عليه و آله ) بايستاد و شاخه‏هاى بالاى خود را بر رسول الله ( ص ) سايبان ساخت و يكى از شاخه‏هايش را بر شانه من نهاد كه در طرف راست آن حضرت ( ص ) بودم . مردم به آن نگريستند و از روى بلندگرايى و گردنكشى گفتند : اكنون فرمانش ده كه نيمى از آن نزد تو آيد و آن نيم ديگر برجاى بماند . پيامبر ( ص ) فرمان داد . نيمى از درخت با رفتارى عجيب و آوازى بلندتر ، نزد او آمد . آنقدر كه نزديك بود به گرد او پيچيده شود . آنها از روى كبر و سركشى گفتند : حال بفرماى تا به نيم ديگر خود ملحق شود . پس پيامبر ( ص ) امر فرمود و درخت بازگشت . من گفتم : لا اله الا الله . من نخستين كسى هستم كه به تو ايمان آورده‏ام . اى رسول خدا و نخستين كسى هستم كه گواهى مى‏دهم كه به امر خداى تعالى براى تصديق نبوت تو و ارج نهادن بر سخن تو ، درخت چه كرد . همه آن قوم گفتند كه اين مرد جادوگرى دروغگوست . شگفت جادوگرى و در [ 593 ] جادوگرى چه سبك دست . آنها گفتند : آيا جز همانند اين [ مقصودشان من بودم ] كسى تو را در كارت تصديق كند ؟ من از قومى هستم كه ملامت هيچ ملامتگرى آنان را از راه خداى بازنمى‏دارد . چهره آنان چهره راستگويان است و سخنشان سخن نيكان . شب را به عبادت بيدارند و روزها ، مردم را چراغ هدايت‏اند . چنگ در ريسمان قرآن زده‏اند و سنتهاى خدا و سنتهاى پيامبرش را زنده نگه مى‏دارند . نه گردنكشى مى‏كنند و نه برترى مى‏فروشند . از نادرستى و تبهكارى به دورند . دلهايشان در بهشت است و تنهايشان در كار عبادت .