و من خطبة له ع تسمى القاصعة و هي تتضمن ذم إبليس لعنه

متن ترجمه آیتی ترجمه شهیدی ترجمه معادیخواه تفسیر منهاج البرائه خویی تفسیر ابن ابی الحدید تفسیر ابن میثم

[ 399 ] 234 از خطبه‏هاى آن حضرت ( ع ) است : فصل اوّل خطبه قاصعه اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي لَبِسَ اَلْعِزَّ وَ اَلْكِبْرِيَاءَ وَ اِخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُمَا حِمًى وَ حَرَماً عَلَى غَيْرِهِ وَ اِصْطَفَاهُمَا لِجَلاَلِهِ وَ جَعَلَ اَللَّعْنَةَ عَلَى مَنْ نَازَعَهُ فِيهِمَا مِنْ عِبَادِهِ ثُمَّ اِخْتَبَرَ بِذَلِكَ مَلاَئِكَتَهُ اَلْمُقَرَّبِينَ لِيَمِيزَ اَلْمُتَوَاضِعِينَ مِنْهُمْ مِنَ اَلْمُسْتَكْبِرِينَ فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ هُوَ اَلْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ اَلْقُلُوبِ وَ مَحْجُوبَاتِ اَلْغُيُوبِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ فَسَجَدَ اَلْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلاَّ ؟ إِبْلِيسَ ؟ 5 25 38 : 71 74 اِعْتَرَضَتْهُ اَلْحَمِيَّةُ فَافْتَخَرَ عَلَى ؟ آدَمَ ؟ بِخَلْقِهِ وَ تَعَصَّبَ عَلَيْهِ لِأَصْلِهِ فَعَدُوُّ اَللَّهِ إِمَامُ اَلْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ اَلْمُسْتَكْبِرِينَ اَلَّذِي وَضَعَ أَسَاسَ اَلْعَصَبِيَّةِ وَ نَازَعَ اَللَّهَ رِدَاءَ اَلْجَبْرِيَّةِ وَ اِدَّرَعَ لِبَاسَ اَلتَّعَزُّزِ وَ خَلَعَ قِنَاعَ اَلتَّذَلُّلِ أَ لاَ تَرَوْنَ كَيْفَ صَغَّرَهُ اَللَّهُ بِتَكَبُّرِهِ وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِي اَلدُّنْيَا مَدْحُوراً وَ أَعَدَّ لَهُ فِي اَلْآخِرَةِ سَعِيراً وَ لَوْ أَرَادَ اَللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ ؟ آدَمَ ؟ مِنْ نُورٍ يَخْطَفُ اَلْأَبْصَارَ ضِيَاؤُهُ وَ يَبْهَرُ اَلْعُقُولَ رُوَاؤُهُ وَ طِيبٍ يَأْخُذُ اَلْأَنْفَاسَ عَرْفُهُ لَفَعَلَ وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ اَلْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً وَ لَخَفَّتِ اَلْبَلْوَى فِيهِ عَلَى اَلْمَلاَئِكَةِ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ يَبْتَلِي خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا يَجْهَلُونَ أَصْلَهُ تَمْيِيزاً بِالاِخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْياً لِلاِسْتِكْبَارِ عَنْهُمْ وَ إِبْعَاداً لِلْخُيَلاَءِ مِنْهُمْ [ 400 ] قصع : قورت دادن آب و نشخوار كردن ، و قصعت الرجل : او را تحقير كردم و كوچك شمردم و قصعت هامّته : با كف دست بر سر او زدم ، و قصع اللَّه شبابه : خدا او را خوار و ذليل ساخت ، پس او رشد و پيشرفت ندارد ، بطور كلى اين واژه براى تحقير و كوچك شمردن شخص مى‏آيد . جبريّه و جبروت : عظمت و بزرگى . ادّرعه : آن را مثل زره بر تن كرد دحر : دور افكندن . خطف يخطف : پلكهاى چشم بتندى شروع به بر هم خوردن كرد . تبهر العقول : بر نور عقلها چيره مى‏شود و آنها را در خود پنهان مى‏كند . رواء : چهره زيبا عرف : بوى خوش خيلاء : تكبر و خود بزرگ بينى احباط : باطل كردن جهد : كوشش كردن هواده : صلح و آشتى كردن در اين خطبه حضرت شيطان را به دلايلى چند نكوهش فرموده است به خاطر تكبر ورزيدن بر آدم ، و سجده نكردن در برابر او ، و نيز به اين سبب كه تعصب و نپذيرفتن حق را آشكار كرد ، و نخوت و خودپرستى را پيروى كرد ، و بدين علت حضرت مردم را از رفتن به راه او بر حذر داشته است ، و اين خطبه شامل چند فصل مى‏باشد كه فصل اول آن اين است : « سپاس ، خداوندى را سزاست كه به عزّت و كبريايى آراسته و اين دو صفت را ويژه خود ساخته ، نه آفريدگانش ، بلكه اين دو را بر غير خود ممنوع و حرام فرموده و به جلال خود آنها را بر گزيده است و هر كس از بندگانش را كه با وى در اين دو ويژگى به نزاع برخيزد ، مورد لعن خود قرار داده است پس به اين سبب فرشتگان مقرب خود را ، آزمود تا فروتنان را از متكبران و گردنكشان جدا سازد ، از اين رو ، با آن كه بر تمام پنهانيهاى دلها و پوشيده‏ترين نهانها آگاهى داشت فرمود : « إنّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ ، فَإذا سَوَّيتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ روْحى فَقَعُوْا لَهُ [ 401 ] ساجِدينَ فَسَجَدَ المَلائكةُ كُلُّهُمْ أجَمَعُونَ إلاّ إبليسَ » [ 1 ] كه خودخواهى بر او روى آورد و به خلقت خود بر آدم فخر و مباهات كرد و به اصل و ريشه خود تعصّب ورزيد و زير بار حقّ نرفت . پس دشمن خدا ( شيطان ) ، پيشواى متعصّبان و پيشرو گردنكشان است ، كه بنيان عصبيت را بر جاى گذاشت و با خداوند در لباس عظمت و بزرگوارى به نزاع پرداخت و جامه كبر و خود بزرگ بينى بر تن كرد و پوشش فروتنى و تواضع را از روى خود دور افكند . آيا نمى‏بينيد كه چگونه خداوند او را به علت كبر و نخوت ، خرد و كوچك كرد و به سبب بلند پروازيش وى را ، پست و زبون ساخت ؟ ، پس در دنيا او را رانده و در آخرت برايش ، آتش بر افروخته آماده كرد . و اگر خداوند مى‏خواست ، مى‏توانست كه آدم را از نورى بيافريند كه روشنى آن ديده‏ها را خيره و زيبائيش خردها را حيران كند و نيز قادر بود كه وى را از مادّه خوشبويى بسازد كه عطرش تمام دماغها را به سوى وى جلب كند ، و اگر چنين مى‏كرد گردنها در برابر او خاضع مى‏شد و آزمايش درباره او بر فرشتگان آسان مى‏شد ، اما خداوند سبحان آفريده‏هايش را به برخى از امور مى‏آزمايد كه اصل آن را نمى‏دانند ، به سبب اين كه به آنها امتياز دهد و خودخواهى و تكبّر را از آنان دور كند . » در مورد علت صدور اين خطبه شريفه ، گفته‏اند ، در اواخر خلافت حضرت اهل كوفه به فتنه و فساد گرويده بودند ، بسيار اتفاق مى‏افتاد كه شخصى از سرزمين قبيله خود خارج شده و گذارش به قبيله ديگرى مى‏افتاد ، در اين جا گاهى از بعضى افراد اندكى ناراحتى مى‏ديد ، در اين هنگام با [ 1 ] سوره ص ( 38 ) آيه‏هاى ( 2 71 ) يعنى : من مى‏خواهم بشرى از گل بسازم ، پس هر گاه آن را تكميل كردم و از روح خود ، در وى دميدم ، تمامتان در برابرش به سجده درآييد ، پس كليه فرشتگان سجده كردند بجز شيطان . [ 402 ] سر و صداى زياد و داد و فرياد قبيله خود را به مدد مى‏طلبيد ، از باب مثال با صداى بلند ندا مى‏كرد : آى قبيله نخع آى كنده ، و منظورش ايجاد آشوب و فتنه بود ، در اين هنگام بر اثر اين سر و صدا چند نفر از جوانان اين قبيله بيرون مى‏ريختند و اهل قبيله خود را صدا مى‏زدند ، عده ديگرى جمع مى‏شد و پس از ردّ و بدل كردن سخنان زشت او را مجروح مى‏كردند و سپس او كه با سر و وضع خون آلود به قبيله خود مى‏آمد شكايت مى‏كرد و به اين سبب فتنه و آشوب بر پا مى‏شد و عده‏اى بى‏دليل كشته مى‏شدند ، فقط به علت بر خورد چند نفر كم خرد ، و چون اين عمل بارها تكرار شد ، امام ( ع ) به ميان مردم آمد و اين خطبه را ايراد فرمود . دليل نامگذارى اين خطبه در وجه تسميه اين خطبه به نام قاصعه چند وجه ذكر كرده‏اند . 1 مناسبترين دليل آن است كه حضرت هنگامى كه اين سخنان را بيان مى‏فرمود سوار بر ناقه‏اى بود كه در حال نشخوار كردن بود . 2 چون نصايح و امر و نهى‏ها در اين خطبه پشت سر هم و منظّم به كار رفته و شباهت دارد به حالتى كه شتر مرتب غذايى كه خورده نشخوار مى‏كند . 3 به دليل اين كه در اين خطبه ، شيطان متكبّر و هر ستمكارى درهم كوبيده و تحقير شده است ، زيرا قصع به معناى توسرى زدن و تحقير كردن است و اين وجه مناسبى است . 4 وجه چهارم براى نامگذارى اين خطبه آن است كه اين سخنان غرور و خودخواهى متكبّران را فرو مى‏نشاند و از اين بابت مانند آب است كه تشنگى و عطش را فرو مى‏نشاند ، چنان كه عرب مى‏گويد : قصع الماء عطشه ، آب [ 403 ] تشنگى او را از بين مى‏برد . مقدمه‏اى درباره موضوع خطبه در اين خطبه كبر و خود پسندى و پى‏آمدهاى شوم آن ، كه بى‏اعتنايى به حقايق و تعصب جاهلانه در برابر غير خداست ، مورد نكوهش و مذمّت واقع شده است تا براى جامعه انسانى درسى باشد ، كه خلاف آن را اختيار كنند يعنى متواضع و نرمخو باشند . در مقدمه كتاب بيان كرديم كه سخنران به منظور توجه شنوندگان لازم است در آغاز سخن كلّياتى از مطالب خود را بطور اجمال ذكر كند ، در اين خطبه نيز حضرت نخست عزّت و كبريايى را مخصوص حق تعالى ، و بر غير او حرام و ممنوع دانسته و سپس داستان گردنكشى و تكبر ابليس را بر آدم ذكر ، و او را نكوهش و مذمت فرموده و بيان داشته است كه او به دليل داشتن اين صفت رذيله و اين عمل ناپسند از درگاه حق تعالى طرد شده و به زبان همه پيامبران الهى مورد لعنت قرار گرفته است و به اين دليل انسانها را آگاه ساخته تا از او دورى كنند و از اين صفت ناپسند او يعنى تكبّر و خود پسندى كه مايه بدبختى وى شد ، بر حذر باشند ، حال چون هدف اصلى از ايراد اين خطبه شريف ، مذمت صفت تكبّر و خود بزرگ بينى و نهى از اين ويژگى ناپسند است ، لازم است براى روشنتر شدن مطلب به حقيقت تكبّر و ثمرات آن و نكوهشها و مذمتهايى كه از اين خصيصه ناپسند ، شده اشاره‏اى داشته باشيم . حقيقت معناى تكبر تكبر هيأتى است نفسانى كه چون انسان خود را از ديگران كاملتر و بلند مرتبه‏تر تصور مى‏كند ، برايش حاصل مى‏شود ، و نتيجه آن ، بلند پروازى و فخر فروشى و در كلّ ، خود بزرگ بينى مى‏باشد و چون صفت بسيار ناپسندى [ 404 ] است پيامبر اكرم عرض مى‏كند : « خدايا از باد تكبر به تو پناه مى‏برم [ 2 ] » . تكبر يكى از صفات ناپسند و جزء گناهان به حساب مى‏آيد و نقطه مقابل صفت پسنديده تواضع است . صفت تكبر شباهت زيادى به عجب دارد و عجب موقعى تحقق پيدا مى‏كند كه انسان آن چنان به خود مطمئن باشد كه هيچ احساس نياز به منعم خود نداشته و براى ديگران هم كمالى فرض نمى‏كند كه خود را از آنها بالاتر بداند بلكه تمام كمالات را منحصر به خود و جدا نشدنى از خود مى‏داند . فرق اين دو صفت آن است كه متكبر براى ديگران مقام و مرتبه‏اى فرض مى‏كند امّا مقام خود را از آنان برتر مى‏داند ولى شخصى كه عجب دارد براى ديگران هيچ شخصيت و موقعيّتى تصور نمى‏كند . آفات تكبّر اثرات سوء تكبّر بسيار است برخى مربوط به باطن متكبر است و برخى در مورد اعمال و كارهاى ظاهر او مى‏باشد ، امّا اعمال باطنى و قلبى او از اين قبيل است كه ديگران را حقير و بى‏مقدار مى‏شمارد و هيچ كس را شايسته همنشينى و نشست و برخاست با خود نمى‏داند ، و مى‏خواهد كه ديگران هميشه دست بر سينه پيش او بايستند ، بلكه گاهى عقيده دارد كه ديگران حتى شايستگى براى اين هم ندارند . دانشمند متكبر به اشخاص عامى با ديده تحقير و تمسخر نگاه مى‏كند ، و بالاخره از ويژگيهاى باطنى متكبر ، آن است كه بر ديگران حسد مى‏ورزد و كينه آنان را به دل مى‏گيرد . امّا آنچه مربوط به اعمال ظاهرى تكبّر مى‏باشد از اين قرار است : پيوسته در راه رفتن بر ديگران پيشى مى‏گيرد ، و در مجالس از همه بالاتر مى‏نشيند و ديگران را از همنشينى و هم غذايى با خود [ 2 ] اعوذ بك من نفحة الكبر . [ 405 ] طرد مى‏كند . و در موقع نصيحت كردن و خيرخواهى سختى و زورگويى به عمل مى‏آورد ، و اگر كسى سخن او را نپذيرد و با دليل ردّ كند خشمگين مى‏شود و نسبت به دانش آموزان خود ، درشتى روا مى‏دارد و آنان را حقير شمرده به خدمت مى‏گيرد ، غيبت و بدگويى مى‏كند و حرف زياد مى‏زند ، از اثرهاى سوء تكبر آن است كه گاهى باعث ترك بسيارى از كارهاى پسنديده مى‏شود ، از جمله اين كه ، تواضع را ترك مى‏كند و از مجالست با پايين‏تر از خود دورى مى‏نمايد و با صاحبان حاجت به نرمى رفتار نمى‏كند و بسيارى از نارواهاى ديگر . نكوهش تكبر از نظر قرآن و سنت نكوهشهاى زيادى از اين خوى ناپسند در قرآن و سنت نقل شده است : اما در قرآن مى‏فرمايد . الف : « كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّه عَلَى‏ قَلْب كُلِّ مُتكَبِّرٍ جَبَّارٍ [ 3 ] » . ب : « وَ اسْتَفْتَحُوْا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عنيد [ 4 ] » و اما سنت : الف : پيامبر اكرم فرمود : خداوند متعال مى‏فرمايد : كبريايى در خور من و بزرگوارى شايسته مقام من است ، و هر كه اين دو صفت را بر خود روا دارد ، با من به ستيزه برخاسته است و من او را در جهنم سرنگون خواهم ساخت . ب : امام ( ع ) مى‏فرمايد : كسى كه در دلش ذره‏اى تكبر و خود پسندى باشد داخل بهشت نمى‏شود ، و اين كه اين صفت پرده‏اى ميان انسان و بهشت مى‏شود به آن دليل است كه وى را از خويهاى پسنديده‏اى كه در حقيقت راههاى ورود [ 3 ] سوره مومن ( 40 ) قسمتى از آيه ( 34 ) يعنى : اين چنين مهر مى‏نهد خداوند بر دل هر متكبّر ستمكارى . [ 4 ] سوره ابراهيم ( 14 ) آيه ( 14 ) يعنى : فتح و پيروزى نصيب رسولان الهى و هلاكت و حرمان سزاى هر ستمگر و جبّار است . [ 406 ] اهل ايمان به بهشت است ، باز مى‏دارد پس كبر و عجب ، اين دو خصلت ناروا ، تمام درهاى رحمت خدا را بر روى انسان مى‏بندد زيرا با وجود اندكى از تكبر هرگز مومن نمى‏تواند به محبوب خود دست يابد و براى متكبر امكان ندارد كه خصال ناپسند را ترك كند و به جاى آن صفات پسنديده‏اى از قبيل فروتنى و كظم غيظ و نصيحت پذيرى و نرم زبانى را پيشه خود سازد . خلاصه آن كه هيچ صفت زشتى نيست مگر آن كه شخص خود پسند به منظور حفظ خود بزرگ بينى‏اش آن را بر خود روا مى‏دارد و هيچ فضيلت پسنديده‏اى نيست مگر آن كه براى حفظ موقعيت خود آن را ترك مى‏كند ، اين است حقيقت آن كه هر كس ذرّه‏اى تكبر داشته باشد داخل بهشت نمى‏شود و برخى از صفات مذموم بعضى ديگر از صفات زشت را با خود به همراه مى‏آورند ، و بدترين اقسام تكبر و خود پسندى آن قسمتى است كه آدمى را از كسب علم و عمل به آن باز دارد و مانع پذيرفتن حق و تسليم در برابر آن شود . اكنون كه با خلاصه‏اى از مطالب خطبه شريف آشنا شديم به شرح آن مى‏پردازيم : امام ( ع ) در آغاز سخنان خود ، خداى را به چند اعتبار ستوده است كه در ذيل بيان شده است : 1 حق تعالى آراسته به عزت و كبريايى است ، ذاتى مى‏تواند متصف به صفت كبريايى و عزت باشد كه دو امر در او ، يافت شود . الف آگاهى به كامل بودن ذات خود داشته باشد . ب شرافت و برترى بر كليه ما سواى خود ، داشته باشد . حق تعالى كه مصداق اكمل اين دو امر مى‏باشد ، به اين دو صفت از هر موجودى شايسته‏تر خواهد بود ، ذات حق تعالى داراى كمال مطلق و بى‏نهايت است ، به دليل اين كه تمام كمالات از وجود و هستى نشأت مى‏گيرد و وجود خداوند اتمّ و اكمل وجودهاست ، و هر موجودى هستى خويش را از او [ 407 ] دريافت مى‏كند ، پس صفت كبريايى و عزت در ذات وى از همه موجودات مصداقى كاملتر و شايسته‏تر دارد ، او به اين دليل كه بر تمام وقايع كلى و جزئى آگاهى دارد ، به كمال ذات خود و شرافت و عزت خويش بر تمام موجودات عالم هستى نيز علم و آگاهى دارد . واژه لبس كه به معناى پوشش است در اين جا استعاره است و احاطه كبريايى و عزت حق تعالى كه امرى معقول است تشبيه به پيراهن و عبايى شده است كه تمام بدن شخص را احاطه مى‏كند ، تشبيه معقول به محسوس است . 2 حق تعالى دو صفت كبريايى و عزت را ويژه خود ساخته است زيرا جز ذات اقدس او ، هيچ كس شايسته آن نيست و اين مطلب به دليل نقلى و عقلى به ثبوت رسيده است ، دليل نقلى آيه قرآن است كه مى‏فرمايد : « عالِمُ الغَيْبِ وَ الشَّهادةِ الكَبيرُ الْمُتَعالِ [ 5 ] » الف و لام مفيد حصر است ، كبريايى و تعالى را به خداوند منحصر مى‏كند ، و نيز در بسيارى از آيات ديگر متكبران را مذمّت كرده و به آنان وعده عذاب داده و از زبان پيامبر اكرم نقل شده است كه الكبرياء ردايى . . . ، بزرگى شايسته من ( خداوند ) است ، و دليل عقلى نيز حكم مى‏كند بر اين كه اين ويژگى جزء ذات وى مى‏باشد نه خارج از ذاتش زيرا اگر خارج از ذات او باشد لازمه‏اش نيازمندى حق تعالى به غير خود مى‏باشد كه بر خداوند محال است . 3 خداوند اين دو ويژگى را بر غير خود حرام كرده است كلمه‏هاى حمى و حرم كه به معناى قرق كردن و ممنوعيت مى‏باشد استعاره است يعنى غير ذات اقدس او از داخل شدن در اين حريم ممنوع و محروم مى‏باشند چنان كه مالك زمين ، ديگران را از دخول در حول و حوش ملك خود بر حذر مى‏دارد . 4 و اصطفاهما لجلاله ، در اين جمله بيان شده است كه چرا خداوند اين [ 5 ] سوره رعد ( 13 ) آيه ( 8 ) يعنى : اوست داناى غيب و شهود و بزرگ خداى متعال . [ 408 ] دو صفت را به خود اختصاص داده و مى‏فرمايد به دليل تقدس و تنزّه ذات اقدس وى از همانندى مخلوقات و بلندى مرتبه وى شايسته اين ويژگى است پس از اين روست كه كبريايى و عزت را به خويش اختصاص داده است . 5 كسانى را كه در اين امر با وى به رقابت برخيزند و بخواهند خود را به اين دو صفت متصف سازند مورد لعنت قرار داده است چنان كه پيش از اين روايتى از پيامبر نقل شد كه خداوند فرمود : هر كس با من در اين دو امر منازعه كند وى را در آتش دوزخ مى‏اندازم و معلوم است كه هر كس در جهنم بيفتد ملعون و مطرود از خير و رحمت خداوند است و لغت منازعه كه در اين روايت ذكر شده مجاز و از باب ذكر لازم و اراده ملزوم و نيز متضمن تشبيه مى‏باشد ، به اين بيان كه سرپيچى كردن و مخالفت متكبران از فرمانهاى خداوند را تشبيه به اين امر كرده است كه گويا آنها در صدد آنند كه صفت مخصوص خدا را به قبضه خود درآورند و چون لازمه اين عمل نزاع و جدال در گفتار مى‏باشد از اين رو تعبير به منازعه شده است . 6 در مورد همين صفت تكبر ، فرشتگان خود را مورد آزمايش و امتحان قرار داده است ، گر چه اختبار و آزمايش به اين دليل انجام مى‏شود كه شخص يا شيئى مورد آن ، شناخته شود ولى اين منظور در موردى عملى است كه امتحان كننده مورد امتحان را نشناسد و به اين وسيله بخواهد آن را بشناسد ، پس در مورد خداوند به عنوان استعاره به كار مى‏رود يعنى خداوند كه بنده خود را بطور كامل مى‏شناسد و معصيت كار و مطيع را از اوّل مى‏داند ، ملاك پاداش و كيفر را بر انجام دادن تكاليف مقرر ساخته است كه اگر اطاعت كردند ثواب ، و اگر مخالفت كردند كيفر مى‏بينند ، و همين وضعيت درباره خداوند را حضرت تشبيه كرده است به اين كه مولايى مى‏خواهد غلام خود را بيازمايد كه آيا مطيع است يا گستاخ و به اين دليل عنوان آزمايش را بطور مجاز درباره خداوند به كار برده است . [ 409 ] ليميّز المتواضعين منهم من المتكبرين ، اين عبارت به عنوان ترشيح براى استعاره آزمايش كه در عبارت قبل به عنوان مجاز ذكر شده بود آورده شده است يعنى فرشتگان را با امر به سجده كردن در برابر آدم آزمايش كرد تا متواضعان از متكبران شناخته شوند . احتمال ديگر در معناى اين عبارت آن است كه امر به سجده به اين منظور بوده است كه معصيت كاران با كيفر شدن و اهل اطاعت با ثواب گرفتن از يكديگر جدا شوند و منظور اين نيست كه شناخته شود كه مطيع و متواضع كيست و نافرمانان و متكبران چه كسانند ، تا مجاز و استعاره لازم آيد . و هو العالم . . . الغيوب ، اين جمله كه در ميان فقال سبحانه . . . و انّى خالق معترضه است و حكايت از علم خداوند نسبت به آنچه در دلها پوشيده و در پرده غيب نهان است ، مى‏كند ، خود قرينه بر اين است كه آزمايش در اين جا به معناى حقيقى نيست بلكه مجاز است چنان كه بيان گرديد و عبارت فقعوا له ساجدين امر به سجده كردن است كه با آن ملائكه مورد آزمايش قرار گرفتند . برخى از شارحان مى‏گويند خداوند با آن كه بر تمام پنهانيها آگاه است فرشتگان را آزمايش كرده اما نه براى آن كه خود آگاه شود بلكه به آن علت كه ديگران بدانند فرمانبر كيست و نافرمان چه كسى مى‏باشد . چنان كه وقتى مى‏فرمايد : « لِنَعْلَمَ أىُّ الحزْبَيْنِ [ 6 ] » و جاى ديگر : « لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيه [ 7 ] » مراد آن است تا اين كه تو و غير تو اين امور را بدانيد ولى اين وجه به نظر بعيد مى‏آيد ، و ما چون داستان ملائكه و فرشتگان را در خطبه اول بطور كافى شرح داديم نيازى به تكرار آن نداريم تنها چند واژه بود كه نياز به توضيح داشت . [ 6 ] سوره كهف ( 18 ) قسمتى از آيه ( 11 ) يعنى : تا معلوم كنيم كدام يك از آن دو گروه . [ 7 ] سوره بقره ( 2 ) قسمتى از آيه ( 142 ) يعنى : مگر بر اين كه بيازماييم و جدا كنيم گروهى را كه از پيغمبر خدا پيروى مى‏كنند از آن كه به مخالفت او بر مى‏خيزند . [ 410 ] بطورى كه از آيات قرآن بر مى‏آيد سركشى شيطان و تكبر و مباهات ورزيدن او بر آدم به علت توجه به اصل و ماده خلقتش بود كه آدم از خاك و او از آتش آفريده شده است به دليل اين كه در سوره اعراف ( 3 ) آيه ( 21 ) از قول وى نقل مى‏شود كه گفت : « خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ [ 8 ] » و در سوره بنى اسراييل مى‏گويد : « أَ أَسجُدُ لِمَنْ خَلقْتَ طيناً [ 9 ] » و در جاى ديگر : « أَ أَسْجُدُ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَاءٍ مَسْنُونٍ [ 10 ] » و اين كه حضرت وى را امام متعصبان شمرده از اين بابت است كه او منشاء پافشارى در غير حق و پيشقدم در تعصب بى‏مورد بوده است . امام تعصب در راه حق از صفات پسنديده شمرده مى‏شود چنان كه در روايت آمده است العصبيّة فى اللَّه تورث الجنّة و العصبّية فى الشيطان تورث النّار ، پافشارى در راه خدا سرانجامش بهشت و تعصب در مسير شيطان نتيجه‏اش آتش دوزخ است . و نيز شيطان پيشتاز گردنكشان و متكبران است به دليل اين كه در تكبر ورزيدن و فخر و مباهات كردن بر آدم ابو البشر ، بر تمام متكبران تقدم داشته است ، و نيز مى‏فرمايد : او پايه عصبيت را بنا كرد و تعصبهاى نارواى بقيه افراد جامعه كه به اصل و نسب و ريشه خود مى‏نازند بر همين منوال است . و نازع اللَّه رداء الجبريه : شيطان به سبب تكبر و خود بزرگ بينى‏اش در مقابل عزت و عظمت الهى به نزاع برخاست چنان كه گذشت . واژه‏هاى منازعه ورداء به عنوان استعاره به كار رفته است . و ادّرع لباس التّعزّز ، در اين عبارت تكبر و به خود باليدن ابليس را تشبيه [ 8 ] سوره اعراف ( 7 ) آيه ( 21 ) يعنى : خدايا تو مرا از آتش و آدم را از گل آفريدى . [ 9 ] سوره بنى اسرائيل ( 17 ) آيه ( 60 ) يعنى : آيا سجده كنم در برابر كسى كه او را از گل آفريدى ؟ [ 10 ] سوره حجر ( 15 ) آيه ( 32 ) ، يعنى : آيا سجده كنم در برابر بشرى كه وى را از گل و لاى كهنه آفريدى ؟ [ 411 ] به پوششى براى وى كرده ، و به اين دليل واژه زره‏پوشى را برايش استعاره آورده و كلمه لباس را هم به عنوان ترشيح آن ذكر فرموده است و نيز در جمله : خلع قناع التذلل ، خلع استعاره و قناع ترشيح آن است يعنى شيطان نقاب فروتنى و بندگى در پيشگاه حق را كه همچون حجابى براى حفظ آبروى بندگى او بود از صورت خود بدور افكند و خود را رسواى خاص و عام كرد . ا لا ترون . . . بترفّعه ، در اين عبارات حضرت وجوهى را بيان فرموده است كه خداوند شيطان را به علت كبر و خود پسنديش پست و خوار كرده است و آن وجوه از اين قرار است : الف پس از آن كه او را از بهشت بيرون فرستاد ، در دنيا مورد لعنت قرارش داد ، و فرمود : « أُخْرُجْ مِنْها مَذؤُماً مَدْحُوْراً [ 11 ] » ب در آخرت براى وى زبانه آتش مهيا كرد ، و گفت : « لأَمْلَئَنَّ جَهَّنَم مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أجْمَعينَ [ 12 ] » . و لو اراد اللَّه . . . على الملائكه ، اين جمله استدلال به صورت قياس استثنايى مركب از دو شرطيه متصله مى‏باشد كه صغراى آن دو از و لو اراد اللَّه . . . لفعل ، و كبراى آن از و لو فعل نا آخر مى‏باشد و تالى كبرى مركب از دو جمله است كه يكى بر ديگرى عطف شده است ، و معناى مقدمه صغرى اين است كه اگر خداوند پيش از آفرينش آدم اراده مى‏كرد كه او را از نور شفاف لطيفى بيافريند كه چشمها را خيره كند و زيباييش خردها را دچار حيرت سازد و از عطرى به وجود آورد كه بوى خوشش روحها را تازه كند و از گل و خاك تيره و تاريك او را نيافريند ، مى‏توانست ، زيرا اين امر براى خداوند مقدر و ممكن است . [ 11 ] سوره اعراف ( 7 ) قسمتى از آيه ( 17 ) يعنى : از بهشت بيرون شو ، در حالى كه مورد نكوهش و لعنت مى‏باشى . [ 12 ] سوره ص ( 38 ) آيه ( 84 ) يعنى : جهنم را از تو و تمامى پيروانت پر مى‏كنم . [ 412 ] در عبارت امام كه تعبير به آفرينش از نور مى‏فرمايد احتمال ديگرى نيز داده شده است كه مراد آفرينش روحانى و مجرّد از ماده ظلمانى باشد ، و اين معمول است كه گاهى از مجردات تعبير به نور مى‏شود مثلا مى‏گويند : انوار خدا و انوار جلال او ، و انوار حضرته و نيز مى‏گويند : فلانى ما را به نور علمش روشن ساخت و همچنين از مجردات تعبير به بوييدنى هم مى‏شود و مى‏گويند فلانى رايحه علم را بو نكرده است و تعبير به طعم نيز مى‏شود و مى‏گوييد : فلان فرد شيرينى دانش را نچشيده است و در تمام اينها براى تقريب به ذهن لفظ محسوس را استعاره براى معقول آورده‏اند . معناى مقدمه كبرى اين است كه اگر اين كار را مى‏كرد و آدم را چنان كه گفته شد مى‏آفريد گردنهاى فرشتگان و همچنين ، ابليس در برابرش خاضع مى‏شد ولى در اين صورت خضوع فرشتگان به خاطر اصل خلقت و شرافت مادّى حضرت آدم بود نه براى فرمان الهى و در اين حالت ملائكه نمى‏توانستند بر خداوند اشكال كنند كه چرا كسى را مى‏آفرينى كه در زمين فساد مى‏كند و خونريزى راه مى‏اندازد ، و شيطان قادر نبود به دليل اصل آفرينش خود بر او فخر فروشى كند و نيز امتحان ملائكه در مورد وى آسانتر برگزار مى‏شود به دو علت : الف طبيعى است كه اگر كسى را دستور دهند كه در برابر پايينتر از خود اظهار كوچكى كند حاضر نيست و از اين رو سجده ملائكه در برابر آدم تا حدّى ناگوار بود ، ولى با اين فرض كه در شرافت اصل خلقت از آنان كاستى نداشته و شبيه آنان بود به سادگى براى خضوع در برابر وى تسليم مى‏شدند . ب آنچه كه مانع تسليم شدن ملائكه براى خضوع در برابر آدم بود ، ناآگاهى آنها از راز آفرينش وى بود چون از نظر اصل خلقت غير از آنان بود نمى‏دانستند كه صلاحيت براى خليفة اللهى دارد و از اين رو بر خداوند راجع به آفرينش او ، اشكال گرفتند و حق تعالى در پاسخ آنان فرمود : من چيزهايى [ 413 ] مى‏دانم كه شما بر آن آگاهى نداريد ، ولى با فرض اين كه خداوند آدم را از ماده نورى مناسب با اصل خلقت ملائكه مى‏آفريد بر سرّ آفرينش وى آگاهى داشتند و بر خداوند اشكال نمى‏گرفتند و تسليم آنان در مقابل فرمان حق تعالى براى سجده در برابر آدم آسانتر بود . پس از بيان اين مطلب امام مى‏فرمايد : اما خداوند سبحان بندگان خود را به امورى مورد آزمايش قرار مى‏دهد كه راز آن را نمى‏دانند ، و با اين سخن مى‏فهماند كه حق تعالى نخواست آدم را از نور بيافريند و اراده‏اش آن بود كه فرشتگان خود را به سجده بر آدم بيازمايد ، با آن كه هيچ توجّه به اصل و غرض از اين تكليف نداشتند . مقصود از اين قياس استثنايى توجه به اين است كه خداوند آفرينش آدم را از نور اراده نكرده است ، و اين معنا از اين نتيجه به دست مى‏آيد كه اگر خدا خلقت آدم را از نور اراده مى‏كرد ، همه در مقابلش خضوع مى‏كردند و آزمايش بر فرشتگان آسان مى‏شد ، امّا اين امر ، تحقّق نيافت ، پس اراده خدا بر آفرينش آدم از نور تعلق نگرفت . نصب اين چند واژه : تمييزا ، نفيا و ابعادا بنابر مفعول له است يعنى خدا فرشتگان را آزمايش كرد تا مطيع را از عاصى مشخص سازد و خصيصه زشت كبر و خودخواهى را از آنان دور كند . توفيق از خداوند است . فصل دوم خطبه قاصعه فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اَللَّهِ ؟ بِإِبْلِيسَ ؟ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ اَلطَّوِيلَ وَ جَهْدَهُ اَلْجَهِيدَ وَ كَانَ قَدْ عَبَدَ اَللَّهَ سِتَّةَ آلاَفِ سَنَةٍ لاَ يُدْرَى أَ مِنْ سِنِي اَلدُّنْيَا أَمْ مِنْ سِنِي اَلْآخِرَةِ عَنْ كِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ فَمَنْ ذَا بَعْدَ ؟ إِبْلِيسَ ؟ يَسْلَمُ عَلَى اَللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ كَلاَّ مَا كَانَ اَللَّهُ سُبْحَانَهُ لِيُدْخِلَ اَلْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَكاً إِنَّ حُكْمَهُ فِي أَهْلِ اَلسَّمَاءِ وَ أَهْلِ اَلْأَرْضِ لَوَاحِدٌ وَ مَا بَيْنَ اَللَّهِ وَ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ فِي إِبَاحَةِ حِمًى حَرَّمَهُ عَلَى اَلْعَالَمِينَ فَاحْذَرُوا عِبَادَ اَللَّهِ عَدُوَّ اَللَّهِ أَنْ يُعْدِيَكُمْ بِدَائِهِ وَ أَنْ يَسْتَفِزَّكُمْ بِنِدَائِهِ وَ أَنْ يُجْلِبَ عَلَيْكُمْ بِخَيْلِهِ [ 414 ] وَ رَجْلِهِ فَلَعَمْرِي لَقَدْ فَوَّقَ لَكُمْ سَهْمَ اَلْوَعِيدِ وَ أَغْرَقَ إِلَيْكُمْ بِالنَّزْعِ اَلشَّدِيدِ وَ رَمَاكُمْ مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ فَقَالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي اَلْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ 2 11 15 : 39 قَذْفاً بِغَيْبٍ بَعِيدٍ وَ رَجْماً بِظَنٍّ غَيْرِ مُصِيبٍ صَدَّقَهُ بِهِ أَبْنَاءُ اَلْحَمِيَّةِ وَ إِخْوَانُ اَلْعَصَبِيَّةِ وَ فُرْسَانُ اَلْكِبْرِ وَ اَلْجَاهِلِيَّةِ حَتَّى إِذَا اِنْقَادَتْ لَهُ اَلْجَامِحَةُ مِنْكُمْ وَ اِسْتَحْكَمَتِ اَلطَّمَاعِيَّةُ مِنْهُ فِيكُمْ فَنَجَمَتِ اَلْحَالُ مِنَ اَلسِّرِّ اَلْخَفِيِّ إِلَى اَلْأَمْرِ اَلْجَلِيِّ اِسْتَفْحَلَ سُلْطَانُهُ عَلَيْكُمْ وَ دَلَفَ بِجُنُودِهِ نَحْوَكُمْ فَأَقْحَمُوكُمْ وَلَجَاتِ اَلذُّلِّ وَ أَحَلُّوكُمْ وَرَطَاتِ اَلْقَتْلِ وَ أَوْطَئُوكُمْ إِثْخَانَ اَلْجِرَاحَةِ طَعْناً فِي عُيُونِكُمْ وَ حَزّاً فِي حُلُوقِكُمْ وَ دَقّاً لِمَنَاخِرِكُمْ وَ قَصْداً لِمَقَاتِلِكُمْ وَ سَوْقاً بِخَزَائِمِ اَلْقَهْرِ إِلَى اَلنَّارِ اَلْمُعَدَّةِ لَكُمْ فَأَصْبَحَ أَعْظَمَ فِي دِينِكُمْ حَرْجاً وَ أَوْرَى فِي دُنْيَاكُمْ قَدْحاً مِنَ اَلَّذِينَ أَصْبَحْتُمْ لَهُمْ مُنَاصِبِينَ وَ عَلَيْهِمْ مُتَأَلِّبِينَ فَاجْعَلُوا عَلَيْهِ حَدَّكُمْ وَ لَهُ جِدَّكُمْ فَلَعَمْرُ اَللَّهِ لَقَدْ فَخَرَ عَلَى أَصْلِكُمْ وَ وَقَعَ فِي حَسَبِكُمْ وَ دَفَعَ فِي نَسَبِكُمْ وَ أَجْلَبَ بِخَيْلِهِ عَلَيْكُمْ وَ قَصَدَ بِرَجِلِهِ سَبِيلَكُمْ يَقْتَنِصُونَكُمْ بِكُلِّ مَكَانٍ وَ يَضْرِبُونَ مِنْكُمْ كُلَّ بَنَانٍ لاَ تَمْتَنِعُونَ بِحِيلَةٍ وَ لاَ تَدْفَعُونَ بِعَزِيمَةٍ فِي حَوْمَةِ ذُلٍّ وَ حَلْقَةِ ضِيقٍ وَ عَرْصَةِ مَوْتٍ وَ جَوْلَةِ بَلاَءٍ فَأَطْفِئُوا مَا كَمَنَ فِي قُلُوبِكُمْ مِنْ نِيرَانِ اَلْعَصَبِيَّةِ وَ أَحْقَادِ اَلْجَاهِلِيَّةِ فَإِنَّمَا تِلْكَ اَلْحَمِيَّةُ تَكُونُ فِي اَلْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ اَلشَّيْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ وَ اِعْتَمِدُوا وَضْعَ اَلتَّذَلُّلِ عَلَى رُءُوسِكُمْ وَ إِلْقَاءَ اَلتَّعَزُّزِ تَحْتَ أَقْدَامِكُمْ وَ خَلْعَ اَلتَّكَبُّرِ مِنْ أَعْنَاقِكُمْ وَ اِتَّخِذُوا اَلتَّوَاضُعَ مَسْلَحَةً بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ عَدُوِّكُمْ ؟ إِبْلِيسَ ؟ وَ جُنُودِهِ فَإِنَّ لَهُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ جُنُوداً وَ أَعْوَاناً وَ رَجْلاً وَ فُرْسَاناً وَ لاَ تَكُونُوا كَالْمُتَكَبِّرِ عَلَى اِبْنِ أُمِّهِ مِنْ غَيْرِ مَا فَضْلٍ جَعَلَهُ اَللَّهُ فِيهِ سِوَى مَا أَلْحَقَتِ اَلْعَظَمَةُ بِنَفْسِهِ مِنْ عَدَاوَةِ اَلْحَسَدِ وَ قَدَحَتِ اَلْحَمِيَّةُ فِي قَلْبِهِ مِنْ نَارِ اَلْغَضَبِ وَ نَفَخَ اَلشَّيْطَانُ فِي أَنْفِهِ مِنْ رِيحِ اَلْكِبْرِ اَلَّذِي أَعْقَبَهُ اَللَّهُ بِهِ اَلنَّدَامَةَ وَ أَلْزَمَهُ آثَامَ اَلْقَاتِلِينَ إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ أَلاَ وَ قَدْ أَمْعَنْتُمْ فِي اَلْبَغْيِ وَ أَفْسَدْتُمْ فِي اَلْأَرْضِ مُصَارَحَةً لِلَّهِ بِالْمُنَاصَبَةِ وَ مُبَارَزَةً لِلْمُؤْمِنِينَ بِالْمُحَارَبَةِ فَاللَّهَ اَللَّهَ فِي كِبْرِ اَلْحَمِيَّةِ وَ فَخْرِ اَلْجَاهِلِيَّةِ فَإِنَّهُ مَلاَقِحُ اَلشَّنَئَانِ وَ مَنَافِخُ اَلشَّيْطَانِ اَلَّتِي خَدَعَ بِهَا اَلْأُمَمَ اَلْمَاضِيَةَ وَ اَلْقُرُونَ اَلْخَالِيَةَ حَتَّى أَعْنَقُوا فِي حَنَادِسِ جَهَالَتِهِ وَ مَهَاوِي ضَلاَلَتِهِ ذُلُلاً عَنْ سِيَاقِهِ سُلُساً فِي قِيَادِهِ أَمْراً تَشَابَهَتِ اَلْقُلُوبُ فِيهِ وَ تَتَابَعَتِ اَلْقُرُونُ عَلَيْهِ وَ كِبْراً تَضَايَقَتِ اَلصُّدُورُ بِهِ أَلاَ فَالْحَذَرَ اَلْحَذَرَ مِنْ طَاعَةِ سَادَاتِكُمْ وَ كُبَرَائِكُمْ اَلَّذِينَ تَكَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَ تَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَ أَلْقَوُا اَلْهَجِينَةَ عَلَى رَبِّهِمْ [ 415 ] وَ جَاحَدُوا اَللَّهَ عَلَى مَا صَنَعَ بِهِمْ مُكَابَرَةً لِقَضَائِهِ وَ مُغَالَبَةً لِآلاَئِهِ فَإِنَّهُمْ قَوَاعِدُ أَسَاسِ اَلْعَصَبِيَّةِ وَ دَعَائِمُ أَرْكَانِ اَلْفِتْنَةِ وَ سُيُوفُ اِعْتِزَاءِ اَلْجَاهِلِيَّةِ فَاتَّقُوا اَللَّهَ وَ لاَ تَكُونُوا لِنِعَمِهِ عَلَيْكُمْ أَضْدَاداً وَ لاَ لِفَضْلِهِ عِنْدَكُمْ حُسَّاداً وَ لاَ تُطِيعُوا اَلْأَدْعِيَاءَ اَلَّذِينَ شَرِبْتُمْ بِصَفْوِكُمْ كَدَرَهُمْ وَ خَلَطْتُمْ بِصِحَّتِكُمْ مَرَضَهُمْ وَ أَدْخَلْتُمْ فِي حَقِّكُمْ بَاطِلَهُمْ وَ هُمْ أَسَاسُ اَلْفُسُوقِ وَ أَحْلاَسُ اَلْعُقُوقِ اِتَّخَذَهُمْ ؟ إِبْلِيسُ ؟ مَطَايَا ضَلاَلٍ وَ جُنْداً بِهِمْ يَصُولُ عَلَى اَلنَّاسِ وَ تَرَاجِمَةً يَنْطِقُ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ اِسْتِرَاقاً لِعُقُولِكُمْ وَ دُخُولاً فِي عُيُونِكُمْ وَ نَفْثاً فِي أَسْمَاعِكُمْ فَجَعَلَكُمْ مَرْمَى نَبْلِهِ وَ مَوْطِئَ قَدَمِهِ وَ مَأْخَذَ يَدِهِ احباط : باطل ساختن جهد : كوشش كردن هواده : آشتى كردن استنفزّه : آن را سبك شمرد و طردش ساخت . فوق السهم : براى تير ، دندانه‏اى قرار داد كه محل قرار گرفتن زه كمان مى‏باشد . نزع القوس نزعا : كمان را بطور كامل كشيد . اغراق فى المدّ : كشيدن كامل و فراگير قذف : نسبت ( بد ) دادن ( تهمت زدن ) طماعيه : حرص و آز نجمت : آشكار شد دلف : راه رفت و نزديك شد . اقحموكم : شما را با زور و قهر داخل كردند ولجات : جمع ولجه ، جايى است مثل غار و مانند آن كه مسافران در ميان راه به آن جا پناه مى‏برند و خود را از باران و غير آن محافظت مى‏كنند . ورطات : جمع ورطه : بيابانى طولانى كه راه به جايى ندارد و نيز به معناى هلاكت مى‏آيد . حزّ : قطع كردن خزائم : جمع خزامه : حلقه‏اى مويين كه در بينى شتر قرار مى‏دهند و آن را مهار مى‏كنند . [ 416 ] أورى : باب افعال از ورى آتش روشن ساخت . مناصبة : دشمنى كردن و با هم جنگيدن در حقيقت هر يك آنها شرّ خود را در برابر ديگرى آماده ساخته است تألّب : جمع شدن حسب الرجل : آنچه كه انسان از مايه‏هاى افتخار و مباهات آباء و اجداد خود مى‏داند اجلب عليه : جمع كرد حليه ، صداهايى كه در جنگ و غارت كردن به كار مى‏رود . حومة الشى‏ء : عضو مهّم از الشى‏ء و آنچه از آن كه بيشتر مورد توجه است و به همين معناست الحلقه للقوم عرصة موت : در آستانه مرگ قرار داشتن جوله : مثل حلقه به معناى جمعيت مهم و مورد توجه نخوه : تكبر و غرور نزع : تباه كردن نفث : دميدن بطور اندك و كمتر از فوت كردن مسلّحه : پاسداران مسلّح كه حافظ مرزها مى‏باشند و بر خود اين مكانها هم اطلاق مى‏شود امعان فى شى‏ء : دور انديشى و ژرف نگرى در امرى است صارحه : كشف و آشكار شدن ملاقح : نرها ، آبستن كننده‏ها ، جمع ملقح ، ممكن است مصدر ميمى باشد . شنئان : بغض و دشمنى اعنق الجمل فى السير : شتر گردنش را كشيد و گامهايش را بزرگ ساخت حنادس : جمع حندس ، شب بسيار تاريك ذلل : جمع ذليله فعيل به معناى مفعول است ، رام شدگان سلس : جمع سلس ، مطيع و نرم هجينه : كار قبيح و زشت ، فعيل به معناى مفعول اعتزاء : خويشاوندى و نسبت يافتن به پدر يا قبيله أدعياء : جمع دعّى كسى كه به غير پدرش نسبت داده مى‏شود ، زنا زاده [ 417 ] حلس : آنچه همراه شى‏ء است از حلس البعير پارچه نازكى كه زير جهاز شتر مى‏گسترانند تا پشت آن را از زخم شدن نگهدارى كند . عقوق : ستم كردن به پدر و ساير خويشان و خوددارى از نيكى به آنها فصل دوم : در اين قسمت از خطبه امام ( ع ) به شنوندگان هشدار مى‏دهد كه از بدبختى شيطان پند بگيرند زيرا به سبب تكبر و تعصب بى‏جايش عبادتهاى چندين ساله‏اش باطل و در دنيا و آخرت مورد لعن و شماتت واقع شد ، و نيز مردم را بر حذر مى‏دارد كه راه او را نروند گرد تكبر و خود پسندى نگردند كه اين خود ريشه بسيارى از صفتهاى زشت و اعمال ناروا و سرانجام سقوط در دره هلاكت ابدى خواهد بود . توفيق از خداوند است . « از كار خدا درباره شيطان پند و عبرت بگيريد ، زيرا عبادتهاى طولانى و كوشش فراوان او را به دليل يك ساعت سركشى و تكبر ، باطل و بى‏اثر ساخت ، با اين كه شش هزار سال خدا را عبادت كرده بود كه معلوم نيست از سالهاى دنيا بوده ، يا آخرت ، پس چه كسى بعد از ابليس ، با انجام دادن مانند گناه او ، از عذاب الهى سالم خواهد ماند ؟ هرگز نخواهد شد كه خداوند سبحان ، انسانى را به بهشت وارد سازد به سبب كارى كه به وسيله آن فرشته‏اى را از آن بيرون كرد . حكم خداوند در ميان اهل آسمان و زمين يكى است و بين او با هيچ يك از آفريدگانش ، در روا داشتن آنچه بر جهانيان حرام فرموده است سازشى نيست ( كه آنچه بر همه حرام كرده بر او مباح كند ) پس ، از دشمن خدا ( شيطان ) بترسيد ، كه ، مبادا شما را به درد خود گرفتار سازد و با ندايش شما را نگران كند و با لشكريان سواره و پياده خويش اطرافتان را فرا گيرد ، به جان خودم سوگند كه تير شرّش را براى جان شما به چلّه كمان نهاده و آن را به جانب شما سخت كشيده و از نزديك شما را هدف قرار داده و گفته است : [ 418 ] « رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنى لأُزَيَنَنَّ لَهمْ فِى الْأَرْضِ وَ لأُغوِيَنَّهُم اَجمَعين [ 13 ] » او ، بى‏انديشه از آينده دور غيبگويى كرده ، و با پندارى غير واقع سنگ انداخته است و فرزندان نخوت و برادران عصبيت ، و سواران گردنكش و جاهليت او را تصديق كردند ، تا اين كه سركشهاى شما از او پيروى كردند ، و حرص و طمع او ، در شما پا بر جا شد ، پس راز نهان آشكار شد و تسلط او بر شما قوت يافت و سپاه خود را به سوى شما نزديك آورد و لشگريان وى شما را در غارهاى ذلت و خوارى جا دادند و در گودالهاى مرگ انداختند ، و با زخمهاى سنگين كه از نيزه زدن در چشمها و بريدن گلوها و كوبيدن بينيها و انداختنتان در قتلگاهها ، در شما ايجاد كردند پايمالتان ساختند ، چرا كه اراده داشتند شما را با حلقه‏هاى مهار قهر و خشم كه در بينى مى‏نهند به سوى آتشى كه برايتان آماده شده است بكشانند . بنابراين شيطان براى زخم زدن در دين شما بزرگتر و به علت آتش افروختن در دنياى شما افروزنده‏تر از كسانى است كه شما آشكارا با آنها دشمنيد و بر آنان حمله مى‏كنيد ، پس شدت خود را عليه او ، و سعى و كوششتان را به منظور دفع او به كار بريد ، به خدا سوگند كه او بر اصل و ريشه شما فخر و مباهات كرد و در قدر و منزلت شما نكوهش وارد ساخت ، و بر نسب شما ايراد گرفت و سواران خود را براى حمله بر شما گسيل كرد و با پيادگان خود ، راه شما را بست . آنان در هر جا شما را شكار كرده و به دام مى‏اندازند و سر انگشتانتان را مى‏زنند ، و با هيچ چاره‏جويى نمى‏توانيد سر ، باز زنيد و با هيچ اراده‏اى نمى‏توانيد شرّشان را از خود دفع كنيد ، در حالى كه شما در انبوه بيچارگى و خوارى و تنگاتنگ مرگ و جولانگاه بلا و سختى گرفتاريد ، پس آتشهاى عصبيت و كينه‏هاى زمان جاهليت را كه در سينه‏هايتان پنهان است خاموش كنيد ، زيرا اين خود پسندى و تكبر در وجود مسلمان از وساوس و نخوتهاى شيطان و تباهيها و دميدنهاى اوست و تصميم گيريد كه فروتنى را روى سرهايتان نهيد و كبر و غرور را به زير لگدهايتان [ 13 ] سوره حجر ( 15 ) آيه ( 39 ) يعنى : پروردگارا چون تو مرا گمراه كردى من نيز گناهان را بر بنى آدم در زمين مى‏آرايم و تمامشان را گمراه مى‏كنم . [ 419 ] افكنيد و خودخواهى و گردنكشى را از گردنهايتان دور سازيد ، و فروتنى و تواضع را به منزله سلاح ميان خود و دشمنانتان : شيطان و لشكريانش ، قرار دهيد ، زيرا او را در هر جامعه‏اى لشكرها و ياران پياده و سوار مى‏باشد و مانند آن متكبر گردنكش ( قابيل ) بر فرزند مادرش نباشيد كه بر او تكبر ورزيد ، بدون آن كه خداوند در او فزونى قرار داده باشد بجز تكبرى كه به دليل دشمنى حسد بر نفس او ، وارد شد و از آتش خشم در دل وى تعصّب افروخته شد و شيطان باد كبر و غرور در بينى او دميد تا بالاخره خداوند او را از كار خود پشيمان ساخت و گناه كشندگان تا روز قيامت را بر گردن او نهاد ، بهوش باشيد كه شما در ستمگرى زياده روى كرديد و در روى زمين فساد بر پا ساختيد ، در حالى كه دشمنى با خدا را آشكار كرده و براى جنگ با مؤمنان برخاستيد ، پس درباره گردنكشى برخاسته از تعصب بيجا و بر خود باليدنهاى جاهلانه از خداوند بترسيد ، زيرا تكبر و خودخواهى توليد كننده دشمنى و دميدنگاه شيطان است كه به آن سبب امتهاى گذشته و پيشينيان را فريب داد ، تا جايى كه در تاريكيهاى نادانى و دامهاى گمراهى او گرفتار شدند ، در حالى كه به هر جا او براند ، رامند و هر جا بكشاند روانند ، آرى اين بلايى است همگانى كه دلها در آن هماننداند و گذشتگان در پى آن شتافتند و به جانب خود پسندى رفتند كه سينه‏ها به سبب آن تنگ شد . بهوش باشيد و از پيروى كردن فرمانروايانتان بپرهيزيد ، آنها كه به دليل جاه و مقام خود ، تكبر ورزيدند و بالاتر از نسب خويش سرافرازى كردند و نسبتهاى ناروا به پروردگارشان دادند و احسانهاى خدا را بر خود انكار كردند تا با قضا و قدر او نبرد كنند و با نعمتهايش به مبارزه برخيزند پس به اين دليل ، ايشان پايه‏هاى بناى عصبيت و استوانه‏هاى اركان فتنه و آشوب و شمشيرهاى افتخار و سرافرازى دوران جاهليت و نادانى مى‏باشند . پس از خدا بترسيد ، و بر نعمتهايى كه به شما داده است ناسپاس نباشيد و بر احسانهايى كه به شما ارزانى فرموده است حسد نورزيد و از بدان و ناكسان كه به دروغ خود را از سلاله اشراف دانند پيروى نكنيد ، زيرا آنها اشخاصى مى‏باشند كه [ 420 ] شما ، آب تيره گل آلودشان را با آب صاف و پاكيزه خود آشاميده و بيماريشان را با تندرستى خويش مخلوط كرده و باطل و نادرستيشان را در راستى و درستى خود ، داخل كرديد ، در حالى كه آنان اساس و پايه فسق و همراهان گناه و ستمكارى مى‏باشند ، كه شيطان ايشان را به منزله شترهاى باركش گمراهى گرفت ، و نيز آنان را سربازانى قرار داد كه با آنها بر مردم حمله كند و ترجمه كننده‏هايى كه بر زبان آنان سخن گويد ، تا اين كه عقلهاى شما را بدزدد ، و در چشمهايتان داخل شود و در گوشهايتان بدمد ، پس شما را هدف و جاى پا و دستگيره خود قرار دهد . » فاعتبروا ، امام ( ع ) پس از شرح حال شيطان و مدت طولانى را كه در عبادت خداى تعالى به سر برده و بيان آنچه كه بر اثر تكبر و خود بزرگ بينى به سر او آمد تمام اعمالش باطل شد ، و از رحمت بى‏پايان خدا دور و به لعنت ابدى دچار شد ، در اين فصل از خطبه شريف شنوندگان خود را مامور كرده است كه از سرگذشت رقّت بار او پند و اندرز بگيرند و گرد اين خصلت ناپسند و ناروا نگردند بلكه با خود بيانديشند كه وقتى آن كه در جرگه فرشتگان بود و 6 هزار سال خداى را پرستش كرد ، اما به دليل يك لحظه كبر و خود پسندى چنين وضعيتى پيدا كرد ، افراد بشر كه عمر عبادتشان بسيار اندك است ، اگر تكبّر ورزند به طريق اولى به اين سرنوشت گرفتار خواهند شد . جهده الجهيد ، يعنى كوششى كه انجام داد و مشقت آن را تحمل كرد . و كان قد عبد اللَّه . . . الاخره ، سالهاى آخرت ممكن است اشاره به مدتهاى بسيار طولانى و مجاز باشد ، شبيه روزهاى آخرت كه از آيات قرآن استفاده مى‏شود مثل : « و انَّ يوماً عند ربك كالف سنه مما تعدّون [ 14 ] » و نيز مى‏گويد : « فى يَوْمٍ كانَ [ 14 ] سوره حج ( 22 ) قسمتى از آيه ( 46 ) يعنى : يك روز نزد پروردگارت به اندازه هزار سال از سالهايى است كه شما حساب مى‏كنيد . [ 421 ] مِقْدارُهُ خَمْسينَ أَلْفَ سَنَةٍ [ 15 ] » زيرا روزهاى عالم آخرت را نمى‏شود بر معناى حقيقى آن حمل كرد به دليل اين كه يك روز عبارت از زمان طلوع خورشيد تا هنگام پنهان شدن و غروب آن مى‏باشد ولى پس از فناى دنيا چنان كه ظاهر شرع بر آن حكم مى‏كند نه خورشيد و نه طلوع و غروبى براى آن باقى مى‏ماند ، و بنابر عقيده كسانى كه فلك و مدار ستارگان را براى هميشه باقى مى‏دانند نيز رستاخيز عبارت از جدايى نفوس از بدنها و يا حالاتى كه براى آنها پس از جدايى از بدن حاصل مى‏شود و بديهى است كه براى مجردات و مفارقات از ماده زمان و مكانى نيست تا اين كه روز و سالى داشته باشد ، با اين فرض نيز بايد روز را حمل بر معناى مجازى كنيم كه زمان فرضى است و از مقايسه احوال آخرت با دنياى مادى و روزهاى آن به دست مى‏آيد از باب جانشين ساختن امر بالقوه به جاى بالفعل و به همين معناست زمانهايى كه دانشمندان علم كلام به آن تعبير كرده و گفته‏اند : تقدم خداوند بر وجود جهان ، به زمانهاى مفروضى است كه نهايتى برايش نيست ، بنابراين روزى كه مقدارش پنجاه هزار يا هزار سال است اشاره به تفاوت حالات اشخاص است كه بر اثر سختى حساب و آسانى آن كه در نتيجه زيادى گناه يا عبادتها و اعمال خير متفاوت است يعنى براى آنان كه بار گناهشان سنگين و كارهاى نيكشان اندك و هول و هراسشان زياد است ، آن روز بسيار طولانى است و از نظر آنان كه كفّه اعمال نيكشان بر گناهان مى‏چربد روز حساب و قيامت بسيار طولانى نيست ، چنان كه ابن عباس مفسّر كبير در تفسير قول خداوند : روزى كه مقدار آن پنج هزار سال است مى‏گويد : مقصود روز قيامت است كه خداوند آن را براى كافران پنجاه هزار سال قرار داده است زيرا بر اثر گناه و معصيت حسابشان طولانى است و آن چنان در فشار و سختى قرار مى‏گيرند كه [ 15 ] سوره معارج ( 70 ) قسمتى از آيه ( 3 ) يعنى : در روزى كه اندازه آن پنجاه هزار سال است . [ 422 ] در نظر آنان اين چنين طولانى مى‏شود و از ابى سعيد خدرى نقل شده است كه حضور پيامبر اكرم عرض شد ، چه بسيار طولانى است پنجاه هزار سال روز قيامت حضرت فرمود : سوگند به آن كه جانم در دست قدرت اوست روز قيامت براى مومن بسيار سهل و آسان است حتى از انجام دادن يك نماز واجب كه در دنيا بجا مى‏آورد آسانتر است ، آرى اينها دلالت دارد بر آن كه مراد از كلمه يوم زمان فرضى و تصوّرى است و گر نه زمان حقيقى به اين اندازه تفاوت پيدا نمى‏كند . پس از بيان مطلب ، مى‏گوئيم : درباره عبادت ابليس و ملائكه كه در حديث و خطبه اوّل چنين گفتيم آنها به زمين فرود آمدند ، طايفه جن را به سوى درياها و سر كوهها ، راندند و خود مدت زمانى خدا را در زمين عبادت كردند دو احتمال وجود دارد . الف اين كه عبادت ، روحانى بوده كه زمانى را اشغال نمى‏كند بلكه شامل حالاتى شبيه زمان مى‏باشد و ابليس خدا را پيش از آفرينش آدم در زمانهاى مفروضى عبادت كرده كه اندازه آن شش هزار سال مى‏باشد . ب احتمال ديگر آن كه عبادت جسمانى باشد و در زمانهاى دنيا باشد كه مقدارش به اندازه پنجاه هزار سال از سالهاى دنيا باشد . لا يدرى در نسخه منقول از مرحوم سيد رضى بر وجه معلوم ضبط شده است ولى در نسخه‏هاى ديگر به طريق مجهول نقل شده ، بنابر فرض اول لازمه‏اش آن است كه خود شيطان نمى‏داند كه آن سالها از چه سنخ زمانى بوده است ولى بنابر نسخه دوم كه مجهول باشد ممكن است خود او بداند ولى ديگران ندانند خلاصه آن كه در اين مطلب چند احتمال و ترديد وجود دارد . 1 عبادت ابليس قبل از آدم ، روحانى باشد يا جسمانى . 2 زمان عبادت حالت فرضى بوده است يا موجودى واقعى . [ 423 ] 3 بر تقدير اخير ، مراد از شش هزار سال ، سالهاى متعارف نزد ما باشد يا سالهايى كه قبل از خلقت آدم مرسوم بوده است كه هر سالى هزار سال يا پنجاه هزار سال از سالهاى ميان ما باشد ، وقتى كه اين همه احتمال در مطلبى وجود داشته باشد ، يقين به هيچ كدام پيدا نمى‏شود ، بدين علت حضرت تعبير به لا يدرى غير معلوم فرموده است اما ديگرى از شارحان نهج البلاغه مى‏گويد : از اين كه امام آن مدت را شش هزار سال تعيين كرده و سپس فرموده است كه معلوم نيست از چه سالهايى باشد ، چنين بر مى‏آيد كه اين مطلب را يا بطور اجمال از پيامبر اكرم بدون شرح و تفصيل شنيده بوده است ، و يا اين كه به وجه كامل آن را مى‏دانسته ، اما آن را از مردم پنهان ساخته است ، زيرا مى‏داند كه درك كردن سالهاى آخرت براى آنان بسيار دشوار و غير قابل هضم است زيرا در صورتى كه عبادت شيطان شش هزار سال و هر روزى از آن سالها پنجاه هزار سال به سالهاى دنيا باشد ، حاصل ضرب شش هزار سال در سيصد و شصت روز كه در پنجاه هزار ضرب شده باشد ، يكصد و هشت هزار ميليون سال مى‏شود كه عددى بسيار سنگين است و بر فرضى كه اندازه هر روز را هزار سال بدانيم از ضرب شش هزار سال در سيصد و شصت هزار ، دو هزار و صد و شصت ميليون سال مى‏شود كه اين نيز بر ذهنها گران مى‏آيد ، از اين رو حضرت تفصيل مطلب را براى مردم بيان نفرمود . فمن . . . معصيته ، در اين جمله از راه استفهام انكارى هيچ شخصى را كه متصف به صفت ناپسند تكبر باشد از لعنت و عقوبت الهى سالم و بر كنار نمى‏داند ، و جمله يسلم على اللَّه ، يعنى اين كه به سوى خدا برگردد ، در حالى كه از لعنت و عذاب او سالم باشد ، چنان كه وقتى چيزى سالم به سوى تو برگشت و خراب و تلف نشده بود ، مى‏گويى سلم علىّ هذا لشيئى . حرف باء در عبارت بمثل معصيته ، براى مصاحبت است يعنى چه كسى سالم از كيفر الهى به سوى او [ 424 ] بر مى‏گردد با اين كه گناهى مانند گناه ابليس همراه خود داشته مثل او متكبّر باشد و امر حق تعالى را مخالفت كند . واژه كلاّ نيز براى ردّ كسى است كه ممكن است سالم ماندن از عذاب را براى چنين شخصى جايز بداند ، و اين مطلب را با جمله : ما كان اللَّه . . . ملكا ، تفسير و شرح فرموده است يعنى هرگز چنين نيست كه خداوند داخل بهشت سازد ، بشرى را كه همراه با گناهى باشد كه به خاطر آن فرشته‏اى [ 1 ] را از بهشت بيرون كرده است ، و اين گناهان خصلت ناپسند تكبر است . جمله امام ( ع ) در اين مورد به عنوان يك قضيه سالبه عرفيه عامّه بيان شده است كه معنايش اين است : هيچ انسانى تا هنگامى كه متّصف به صفت كبر باشد داخل بهشت نمى‏شود بنابراين اگر پيوسته اين صفت همراه او باشد مثل كسى كه با كفر بميرد هرگز داخل بهشت نمى‏شود ، ولى اگر دوام نيابد و بدون آن از دنيا برود ، مى‏توان گفت كه داخل بهشت مى‏شود ، و در اين هنگام قول كسانى كه اين سخن امام را دليل بر آن مى‏گيرند كه گناهكاران و فاسقان اهل اسلام هميشه در جهنمند ارزش و اعتبارى ندارد . امّا اين كه تمام عبادات و اعمال گذشته او باطل شد به دليل كفر او بود نه تكبرش چنان كه قرآن از آن پرده بر مى‏دارد « إلاّ إبْليسَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الكافِرين » [ 16 ] اكنون اگر گفته شود كه سخن امام ( ع ) دلالت دارد بر اين كه بطلان عبادات گذشته ابليس و بيرون راندن او از بهشت به دليل تكبرش بوده است نه كفر او ، جوابش آن است كه گر چه پايه و اساس آن ، تكبر بوده اما تكبر در برابر امر خدا و كوچك شمردن دستور او و اطاعت نكردن فرمان وى ، مبارزه [ 1 ] تعبير امام ( ع ) در اين جا از شيطان به فرشته ، براى آن است كه در آسمان بوده و با فرشتگان آميزش داشته ، فيض الاسلام . [ 16 ] سوره ص ( 38 ) آيه ( 73 ) ، يعنى : مگر شيطان كه تكبر ورزيد و از كافران شد . قمشه‏اى . [ 425 ] با خدا و كفر صريح مى‏باشد زيرا در برابر حق تعالى ايستاد و گفت : آيا براى بشرى سجده كنم كه او را از گل و لاى كهنه آفريدى ؟ بنابر اين تكبر وى سبب كفر ، و كفر هم باعث حبط عمل و لعنت شدن او و خارج شدنش از بهشت شد . انّ حكمه فى اهل السماء . . . لواحد ، حكم حق تعالى در افاضه خير و شر ، بر آنان كه استحقاق و آمادگى در برابر اين دو امر دارند ، خواه در آسمان باشد و خواه در زمين ، يكى است و فرقى نمى‏كند . پى هر كس آماده خير يا شرّ است به آن سوى مى‏رود . و ما بين اللَّه . . . السالمين ، يعنى ميان او ، و هيچ يك از آفريدگانش صلح و سازشى نيست كه او را استثنا كند و آنچه را بر ديگران حرام كرده براى او مباح سازد زيرا سازشكارى از علامتهاى ترس و نياز است كه هر دو بر خداوند محال و ناروا مى‏باشد . برخى از شارحان گفته‏اند : آنچه از قرآن و روايات درباره احباط و بطلان اعمال آمده ، حمل بر آن شده است كه فاعل به بعضى از شرايط لازم فعل اخلال رسانده و آن را چنان كه وظيفه داشته انجام نداده و يا بدون بصيرت و يقين بلكه از روى گمان و تخمين بجا آورده و خلاصه بر وجهى واقع نشده است كه استحقاق ثواب داشته باشد نه اين كه آن را بر وجه صحيح و مستحق ثواب انجام داده و سپس باطل شده باشد ، زيرا اين امرى است كه طبق برهان و دليل عقلى محال و غير ممكن است . پس از آن كه حضرت مردم را توجه داد كه از سرگذشت شيطان و بدبختيهايى كه به سبب گناه و خود خواهى و تكبر ، بر سرش آمده ، عبرت بگيرند ، هم اكنون آنان را از اين دشمن خدا ، بر حذر مى‏دارد كه مبادا آنان نيز به اين درد مبتلا شوند . دشمنى او با خدا ، همان دورى از اطاعت دستورهاى او ، و [ 426 ] رو آوردن به مخالفت و معصيت وى مى‏باشد . در عبارت متن از تكبر ، تعبير به بيمارى شده است ، زيرا اين صفت ناپسند يك بيمارى روانى است كه از امراض جسمى بسيار دردناكتر مى‏باشد . عبارت ان يعديكم در محل نصب بدل از عدوّ است و از قطب راوندى نقل شده است كه مفعول دوم براى فعل احذروا مى‏باشد ولى درست نيست ، زيرا اين فعل متعدى به دو مفعول نمى‏شود . بخيله و رجله ، كنايه از ياران شيطان است كه گمراه و گمراه كننده‏اند و مردم را با وساوس خود به كوره راههاى پر پيچ و خم تاريكى و ضلالت مى‏كشانند . فلعمرى . . . الشديد ، در اين عبارت واژه سهم ، كه به معناى تير است استعاره از وسوسه‏هاى شيطانى و آرايشگريهاى اوست كه در پيشگاه حق تعالى فرزندان آدم را به آن ، تهديد كرد و گفت : « وَ لأُزَيِّننَّ لَهُمْ فىِ الأَرضِ وَ لأُغْوِيَنَّهم أجمعين » [ 17 ] . وجه استعاره آن است كه ابليس اين وسوسه‏ها را جلو روى انسانها جلوه مى‏دهد و روح آنان را تحت تأثير قرار مى‏دهد و باعث هلاكت و تباهى آنها در آخرت مى‏شود چنان كه تير به روى كسى بياندازند و او را به هلاكت برسانند . واژه‏هاى تفويق ، اغراق ، نزع ورمى را كه معانى آنها در قسمت لغات ذكر شد به عنوان ترشيح براى اين استعاره ياد فرموده است . منظور از مكان نزديكى كه شيطان از آن جا بنى آدم را هدف قرار داده همان است كه از پيامبر اكرم نقل شده است « كه شيطان مثل خون در باطن وجود انسانها در جريان است [ 18 ] » و نيز مى‏فرمايد . « اگر نه اين بود كه شيطانها بر دلهاى بنى آدم احاطه كرده‏اند فرشتگان آسمان را با ديده‏هاى دل خود مى‏ديدند [ 19 ] » ، مكانى از اين [ 17 ] براى آدرس و ترجمه اين آيه به پاورقى شماره . . . . . مراجعه شود . [ 18 ] انّ الشيطان يجرى من ابن آدم مجرى الدم . [ 19 ] لو لا انّ الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملكوت السموات . [ 427 ] نزديكتر نمى‏شود . كلمه فلعمرى كه مفيد قسم است به منظور اهميت موضوع و تاكيد آورده شده است . ربّ بما اغويتنى ، در معناى حرف باء وجوهى ذكر شده است : 1 به معناى قسم . حال اگر سؤال شود به چه دليل شيطان گمراهى را به خدا نسبت داد و چگونه مورد سوگند قرار گرفته است ؟ پاسخ آن است كه علم و قدرت و بقيه خصوصيات كه از آنها در گمراهى استفاده شده خداوند آنها را در وجود او آفريده و چون او خالق اسباب است از اين رو ، اسناد گمراهى به وى صحيح مى‏باشد و اما اين كه اغواء مقسم به واقع شده ، دو وجه ذكر شده است : الف : ما موصوله و عائدصله حذف شده و معناى جمله آن است : سوگند به آنچه كه مرا به آن سبب گمراه ساخته‏اى ، و مراد از آن دستور سجده بر آدم مى‏باشد ، زيرا در مقابل اين امر استكبار كرد و از معصيتكاران شد ، پس در حقيقت مقسم به امر و فرمان خداوند مى‏باشد . ب : كلمه ما مصدريه باشد و بطور مجاز و از راه اطلاق مسبّب بر سبب ، امر حق تعالى را گمراهى نام نهاده و سپس اين امر را به اعتبار امر و تكليف نه به اعتبار گمراهى مورد سوگند قرار داده است . 2 معناى دوم حرف باء ، سببيّت است يعنى به سبب گمراهيم چنين مى‏كنم ، چنان كه مى‏گويند : بطاعته ليدخل الجنه و بمعصيته ليدخل النار يعنى به سبب اطاعتش بايد داخل بهشت شود و به سبب گناهش بايد داخل دوزخ شود . مفعول لأزنينّ ، الباطل بوده و حذف شده يعنى سوگند اين است كه آن چنان باطل را براى بنى آدم آرايش مى‏دهم تا به انجام دادنش اقدام كنند . 3 به معناى سببيّت اما فعل اقسم محذوف باشد و معنايش چنين است : به سبب تكليفى كه براى من معين ساختى كه باعث گمراهى من شد اكنون قسم ياد مى‏كنم كه باطل را براى اولاد آدم در روى زمين آرايش خواهم داد . [ 428 ] قذفا بغيب بعيد ، قذفا مصدر جانشين حال است ، و فعلش محذوف است يعنى شيطان كه اين حرفها را گفت در حالى بود كه از روى تخمين از آينده دور و پنهان سخن مى‏گفت چنان كه خداوند مى‏فرمايد : « وَ يَقذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِنْ مَكانٍ بَعيْدٍ . » [ 20 ] مفسران گفته‏اند : غيب در اين عبارت به معناى ظنّ و گمان است اما اين درست نيست به دليل اين كه اطلاق لفظ غيب بر ظنّ مجاز است و موقعى لفظ حمل بر مجاز مى‏شود كه حقيقت جا نداشته باشد اما در اين جا مانعى براى معناى حقيقى آن نيست زيرا معناى حقيقى غيب چيزى است كه از نظر مردم پنهان باشد و آن را ندانند پس اظهار مطلب درباره هر چه كه نمى‏دانند قذف به غيب شمرده مى‏شود ، و چون ابليس امورى را ادّعا مى‏كرد كه نمى‏دانست در آينده انجام خواهد داد يا نه ، از اين بابت ادعاهاى وى را انداختن شيئى نامحسوس از جاى بسيار دور خوانده‏اند ، اما جمله بعد در نسخه سيد رضى ، بظنّ مصيب ، نقل شده ، يعنى : از روى گمان درست ، اما در بيشتر نسخه‏ها بظن غير مصيب ، آمده كه اين وجه با عبارت قبل بغيب بعيد مناسبتر مى‏آيد ، زيرا آنچه كه از پنهانى دور گفته مى‏شود گمان درستى آن كمتر است . اكنون اگر سؤال شود كه چرا حضرت حرفهاى شيطان را گمان نابجا و غير مصيب خوانده است با آن كه وى پيوسته مقاصد شوم خود را عملى كرده و به گمراه كردن مردم اشتغال دارد چنان كه خداوند نيز مى‏فرمايد : « وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهْمِ إبْليْسُ ظَنَّه فَاتَّبَعُوْهُ » [ 21 ] ، در پاسخ چند وجه مى‏توان بيان كرد . 1 منظور از ظنّ غير مصيب ، عدم علم است چون آنچه معمولا درست در مى‏آيد ، علم و يقين است نه مظنّه و گمان پس معناى سخن حضرت آن است [ 20 ] سوره سبا ( 34 ) قسمتى از آيه ( 52 ) ، يعنى : از نقطه دور دستى نسبت به عالم غيت ناروا مى‏گويند . [ 21 ] سوره سباء ( 34 ) قسمتى از آيه ( 19 ) يعنى : و ابليس گمان باطل خود را سخت به صدق و حقيقت در نظر مردم جلوه داد ، پس او را پيروى كردند . [ 429 ] كه شيطان بر طبق ظن و گمان حرف مى‏زد نه از روى علم و يقين . 2 به گفته يكى از شارحان غير مصيب بودن آن به اين دليل است كه گمان مى‏كرد گمراه كردن مردم به دست اوست و به همين سبب گفت : همه آنان را گمراه مى‏سازم ، و حال آن كه مردم به اختيار خود راه باطل را پيش گرفتند ، و او اگر چه در اين گمان ، كه گمراهى انسانها به اختيار اوست ، خطا كرد امّا ، گمان او درباره اصل گمراه شدن گمراهان با گمراه شدنشان تحقّق يافت . 3 چون هدف امام ( ع ) از بيان اين مطلب نكوهش شيطان و وادار كردن مردم به دشمنى با او است لذا در كلمه اجمعين توقّف فرموده به اين معنا كه ابليس گمان كرد همه مردم را گمراه خواهد كرد و امّا اين كه پس از تهديد براى گمراه كردن همه فرزندان آدم بندگان خالص را استثنا كرد ، بر طبق ظن و گمان خودش نبود ، بلكه از باب تصديق سخن پروردگار بود كه فرمود : « انَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهم سُلْطانٌ [ 22 ] » و بديهى است كه اين گمان شيطان نيز گمان فاسدى بود زيرا او فقط توانست برخى از انسانها را گمراه كند نه همه را . 4 برخى ديگر از شارحان گفته‏اند گمان نابجاى ابليس به اين دليل است كه وقتى تهديد كرد و گفت : همه را گمراه مى‏كنم ، مقصودش شرك به خدا بود و هنگامى كه گفت : بجز بندگان با اخلاصت ، منظورش معصومين از گناه بود كه دسترسى به آنان ندارد ، پس در حقيقت به گمان او ، مردم فقط دو گروه مى‏باشند مشرك و معصوم ، و اين ظنّ غير مصيب و انديشه ناصوابى است زيرا گروههاى بسيارى هستند كه نه مشركند و نه معصوم . صدّقه به أبناء الحميّة ، حميت به معناى عصبانيت و خشم و غضب مى‏باشد ، متكبّر در حقيقت از اين خشمناك است كه تصور مى‏كند كسى بر او [ 22 ] سوره حجر ( 15 ) قسمتى از آيه ( 41 ) يعنى : همانا بر بندگان خاصّ من تو را تسلطى نخواهد بود . [ 430 ] برترى پيدا مى‏كند كه خود ، خويشتن را از او بالاتر مى‏داند و همين تصور او را مى‏آزارد و مايه خشم او مى‏شود ، بنابراين ، حميّت از لوازم تكبّر است ، صاحبان اين صفت ناپسند را از باب استعاره ابناء و فرزندان خوانده است زيرا همچنان كه فرزندان پيوسته با مادرانشان مى‏باشند اينان نيز هميشه ملازم با اين صفت هستند چنان كه گويا در اصل و ريشه از آن به وجود آمده‏اند ، و اين گروه با انجام دادن گناهان و داشتن صفات ناپسند و انحراف از راه حق ، خيالات نادرست شيطان را بر كرسى صحت و درستى نشاندند . و إخوان العصبيّه ، در معناى كلمه اخوان ، دو احتمال وجود دارد : الف بطور استعاره براى عصبيّت برادرانى ذكر كرده است چنان كه براى حميت فرزندانى ذكر كرد و منظور ، صاحبان و دارندگان اين صفت ناپسند مى‏باشد . ب منظور از برادران كسانى باشد كه ميان خود عقد اخوت بسته و تعهد كرده‏اند كه زير بار حق نروند و در برابر آن كبر و گردنكشى كنند . فرسان الكبر و الجاهليه ، در اين عبارت نيز دو احتمال است : 1 اين كه فرسان يعنى اسب سواران ، استعاره از كسانى باشد كه متّصف به صفت كبرند و مرتكب گناهان مى‏شوند . 2 احتمال ديگر آن است كه بدون استعاره ، مراد از آن ، دارندگان صفت ناپسند كبر باشد . حتى . . . الجلّى ، اين جمله ، نتيجه سخن پيشين امام است كه سوگند ياد كرد و فرمود : شيطان تير گمراهى خود را به سوى شما در كمان نهاده و به جانب شما نشانه رفته و از نزديك به شما تير افكنده تا آخر . جامحه ( گردن كشان ) را براى گنهكاران و كسانى كه سر از اطاعت بر مى‏پيچند استعاره آورده است . [ 431 ] فنجمت الحال ، سرانجام مقاصد شوم شيطان كه گمراهى و انحراف شما بود به وقوع پيوست ، و رازى كه آن پليد در باطن داشت آشكار شد و به فعليت رسيد و بسيارى از شما را به راه گناهكارى و ضلالت سوق داد . استفحل ، اين فعل در مقام جزا و جواب شرطى است كه در قبل آورده شد ( حتى اذا انقادت . . . ) واژه استفحال كه استعاره از شدت سطوت شيطان ، و لفظ سلطانه اشاره به كمال قدرت و توانايى او براى مطيع ساختن نفوس و چيره شدن بر آنها مى‏باشد . و جنود ابليس ، كنايه از اهل فساد در روى زمين است چنان كه در گذشته دانستى ، و معناى دلف بجنوده . . . ، آن است كه شيطان لشكريان خود را كه همان تباهكارانند وادار مى‏كند تا در ميان جامعه فساد بپا كنند و براى مردم رذايل اخلاقى را بيارايند و آنان را به گمراهى بكشانند و از پى آمدهاى اين عمل آن است كه بر هم ديگر حسد مى‏برند و دشمن يكديگر مى‏شوند و با هم ديگر قطع رابطه مى‏كنند و در ميانشان تشتت آراء و اختلاف افكار پيش مى‏آيد و در نتيجه اين امور دشمن به زور و جبر آنان را به سياهچالهاى ذلت و خوارى وارد مى‏سازد و در پرتگاههاى قتل و كشتار قرارشان مى‏دهد و در حالتى كه جراحتهاى بى‏شمار برداشته‏اند ايشان را لگدمال مى‏كند . احتمال ديگر اين است كه مقصود از جمله استفحل سلطانه عليكم ، چيره شدن دشمنان و مخالفان از قبيل معاويه و امثال او است كه پس از متفرّق شدن ياران امام و سر پيچى از اطاعت آن حضرت ، آنان قوّت گرفتند . و اين كه امام ( ع ) اين غلبه دشمن را به شيطان و لشكريان او نسبت داده ، امرى است روشن ، زيرا معمولا به جاى سلطان الحق و جنوده ، گفته مى‏شود : سلطان اللَّه و جنوده و به جاى سلطان الباطل و جنوده ، گفته مى‏شود : سلطان الشيطان و جنوده ، يا جنود الشيطان و اعوانه و اوليائه . [ 432 ] اثخان الجراحة منصوب و مفعول دوم براى اوطاؤكم است . دو كلمه : ولجات ، ورطات ، استعاره از حالتهايى است كه موجب تحمل خوارى و قتل مى‏شود ، مثل مكانهائى كه از ترس دشمنان با خوارى به آن پناه مى‏برند و در آن جا به قتل مى‏رسند و يا كنايه از پيروى كردن از دشمنان و تسليم بودن در مقابل آنان مى‏باشد ، و منظور از اقحام و احلال آن است كه دشمنان حق و شياطين يا مخالفان ، آنان را به اكراه و جبر به اين حالتها و جايگاهها وادار مى‏سازند و چون افتادن در اين چاههاى عميق گمراهى باعث رنج و آزارهاى طاقت فرساست صفت لگدكوب كردن و مجروح ساختن را براى آن استعاره آورده است يعنى آنان را در سوزش زخمها و جراحتها مى‏افكند و هنگامى گفته مى‏شود : اثخن فى الجراح كه به شخصى جراحت بسيار وارد شود ، و آن چنان زياد و ظاهر شود كه گويا در آتش سوزان قرار گرفته است . طعنا . . . لمقاتلكم ، امام ( ع ) چشمها را محل نيزه‏هاى دشمنان قرار داده و همچنين گلوها را محل قطع شدن و بينيها را جاى نرم كردن و كوبيدن و كشتارگاهها را مقصد و مقصود آنان خوانده است به اين دليل كه هر گاه كسى بخواهد ديگرى را با ذلت به هلاكت رساند اين امور را در اين موارد انجام مى‏دهد ، زيرا اگر چه از باب مثال ضربت نيزه بر تمام بدن رنج‏آور است امّا وقتى كه به چشم وارد شود سخت‏تر است و منظره‏اى زشت‏تر ايجاد مى‏كند ، و بقيه هم بر همين قياس مى‏باشد . بعضى از شارحان گفته‏اند ، نصب كلمات طعنا ، حزّا ، دقّا ، قصدا و سوقا مصدرهاى منصوب به فعل مقدر مى‏باشند و اين بهترين وجوه است ولى بنابر روايت لإثخان الجراحه كه لام در اوّل آن آورده شود ، مى‏توانيم طعنا و دو كلمه بعدش را مفعول دوم براى فعل او طأوكم و لام را براى غرض بگيريم يعنى به خاطر اين كه جراحتهاى شما را افزايش دهند شما را با نيزه زدن و گلو بريدن و [ 433 ] درهم شكستن بقيه اعضاء لگدمال مى‏سازند اما دو كلمه قصدا و سوقا باز هم مصدرند ( فعلشان حذف شد ) زيرا از مفعول به دور مى‏باشند . اكنون كه شيطان و لشكريانش اين گونه كارها را درباره انسانها انجام مى‏دهند ، اگر مراد از لشكريان شيطان كسانى باشند كه در ميان مردم به وسوسه و فساد در روى زمين مى‏كوشند معنايش اين خواهد بود كه آنان با وسوسه‏هايشان در ميان ياران امام ( ع ) تفرقه انداخته و آنها را وادار به مخالفت با امامشان مى‏كنند و اين امر سبب ضعف آنها و چيرگى دشمن شده كه آن اعمال را نسبت به اينها انجام دهند و نتيجه آن خوارى و ذلت در دنيا نصيب آنها شده و سرانجام ، با مهارهاى قهر و خشم الهى كه در بينيهاى آنها نهاده شده به سوى آتشى كه بر ايشان آماده شده كشيده مى‏شوند . واژه خزائم ، حلقه‏هاى موئينى كه شتر را با آن مهار مى‏كنند ، استعاره از گناهان و روحيات ناپسندى است كه ناگزير آنان را به سوى دوزخ مى‏برد همچنان كه مهار شتر باعث كشاندن آن به هر طرف كه انسان بخواهد مى‏باشد و لفظ سوق ترشيح اين استعاره است ، امّا اگر مراد از لشكريان ابليس ، مخالفان امام و آنهايى باشند كه با آن حضرت و يارانش مى‏جنگيدند ، انجام دادن آنان اين كارها را درباره ياران وى امرى است روشن و ظاهر و در معناى اين كه آنان را به سوى آتش سوق مى‏دهد نيز دو احتمال وجود دارد : الف دشمنان امام و يارانش از قبيل معاويه و پيروانش كه با غلبه و زور مسلمانانى را كه از اطاعت امامشان سرپيچى مى‏كردند تحت حكومت خود و راههاى باطل و خلاف حق مى‏كشاندند و بديهى است كه ورود در مسيرهاى باطل ناگزير آدمى را به آتش مى‏برد و در اين هنگام كلمه خزائم يا استعاره از آمادگى نفوس آنان براى رفتن به راه باطل و بيهوده است و يا از دستورهاى انحرافى كه به مسلمانان مى‏دهند و آنان را بر انجام گناه وادار مى‏سازند ، مى‏باشد . [ 434 ] ب احتمال دوم آن كه آنان را به سوى آتش مى‏كشاند ، شيطان و پيروان وسوسه‏گر او ( از جنّ و انس ) مى‏باشد . فاصبح اعظم فى دينكم . . . حرجا ، امام ( ع ) پس از آن كه با توجه به جمله و دلف بجنوده . . . لكم اصحاب خود را از وساوس شيطان و لشكريانش بر حذر داشت . در اين جمله به موقعيت خود شيطان پرداخته و مى‏فرمايد : بنابراين شيطان براى به تباهى كشاندن دين شما از همه دشمنانتان بزرگتر است . و در اين عبارت حضرت ( ع ) از معناى فساد و تباهى كه امرى عقلى است تعبير به جراحت فرموده است زيرا جراحت هم خود ، فسادى است كه در عضو يافت مى‏شود و از وسوسه‏هاى شيطانى تعبير به آتش زنه و ذرات آتش فرموده است ، زيرا همچنان كه ذرات آتش در هر چه افتاد آن را تباه مى‏سازد ، وساوس شيطانى هم با ايجاد كينه و دشمنى كه باعث اختلاف و از هم پاشيدگى جامعه مى‏شود ، عظمت آن را از بين مى‏برد و هستى افراد را به آتش فنا و نيستى مى‏كشاند ، حضرت در اين عبارت شيطان را در تباه كردن دين و دنياى انسانها از هر دشمنى كه در برابر آنان ايستاده است دشمن‏تر دانسته است ، به دليل اين كه وسوسه‏هاى او ريشه هر فساد و اساس و پايه تمام تباهيها و زيانهايى است كه از ناحيه دشمنان براى انسان به وجود مى‏آيد . پس از بيان اين خصوصيات ، مردم را دستور مى‏دهد كه خود را عليه او آماده سازند و براى دفع وى حاضر شوند و كوشش كنند تا خويشتن را از فتنه و آشوبش نجات دهند و او را از سر راه خود بردارند . فلعمر اللَّه . . . بلاء ، در اين جا حضرت بار ديگر دشمنى ابليس را براى مردم متذكر مى‏شود تا بيشتر از او بر حذر باشند و يادآورى فرموده است كه يكى از نشانه‏هاى دشمنى وى آن است كه بر اصل طينت و خمير مايه وجودى انسان فخر و مباهات كرد و خود را از وى برتر و بالاتر دانست و گفت : « أَنَا خَيْرٌ منْهُ [ 435 ] خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طين » [ 23 ] و نيز در نسبت فرزندان آدم به سرزنش پرداخت و چنين اظهار كرد : « لَمْ أكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حماءٍ مَسْنُونٍ » [ 24 ] و با ذكر خمير مايه اصلى آنان كه گل و لاى گنديده است اشاره كرده به اين كه قدر و اعتبارى ندارد . سپس امام مى‏فرمايد لشكريانش را كه طرفداران باطلند به منظور جنگ با مومنان و يا وسوسه و گمراه كردن آنان بسيج كرده است و بر سر راه آنان راه حقى كه در مسير آن روانند قرار مى‏گيرد و آنان را از رفتن باز مى‏دارد ، چنان كه قرآن نقل كرده است كه گفت « لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيم » [ 25 ] و اين مطلب اشاره به آن است كه هر گاه انسانها به سوى حق و راه ديانت توجه كنند او بر اثر وساوس خود ايشان را منحرف و به طرف باطل مى‏كشاند و به اين منظور از هر جانب آدمى را در احاطه خود قرار مى‏دهد چنان كه در آيه بعد مى‏گويد : « ثم لآتيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ » [ 26 ] و به كمك لشكريان خود دشمنان خدا و دين را وادار مى‏كند ، كه آنان را به هلاكت برسانند ، و اگر لشكريان شيطان را مخالفان آن حضرت و گمراهان از آدميان بدانيم ، معناى بستن راه و دنباله عبارات اين خواهد بود كه اين گروه مردم را از اقامه حدود الهى و ثابت ماندن در راه خدا باز مى‏دارند ، و به دام هلاكت مى‏اندازند و قتل و كشتار و آزار و اذيت آنان را به نهايت مى‏رسانند و بديهى است موقعى كه شيطان و همدستانش بر مردم چيره شدند هر كار بخواهند انجام مى‏دهند و كسى [ 23 ] سوره اعراف ( 7 ) آخر آيه ( 11 ) يعنى : من از او بهترم ، زيرا مرا از آتش آفريدى و ، وى را از گل . [ 24 ] سوره حجر ( 15 ) آيه ( 33 ) ، يعنى : هرگز چنين نيست كه سجده كنم در برابر بشرى كه او را از گل و لاى كهنه خلق كرده‏اى . [ 25 ] سوره اعراف ( 7 ) آيه ( 15 ) ، يعنى : راه مستقيم تو را بر روى آنان خواهم بست . [ 26 ] سوره اعراف ( 7 ) آيه ( 16 ) ، يعنى : آنگاه از پيش رو ، و از پشت سر و چپ و راست آنان در مى‏آيم . . . [ 436 ] را ياراى مخالفت و مقاومت جدى نمى‏باشد . واژه‏هاى حومه ، حلقه ، عرصه و جوله ، كنايه از دنياست ، زيرا دنيا محل خوارى و سخت گذشتن بر آنها و ميدان گرفتارى و جايگاه مرگ آنان مى‏باشد و پس از معرفى شيطان و بيان دشمنيهاى وى پيروان خود را بر حذر مى‏دارد كه در خطّ او قرار نگيرند و به اين منظور آنان را فرمان مى‏دهد كه دلهايشان را از آلودگيهاى كبر و خود بينى و كينه جوييهاى جاهليت پاك سازند ، و كلمه نيران را به منظور استعاره از شعله سوزان حرارت خشم آورده است كه كبر و عصبيت ، هم از آن برمى‏خيزد و منشأ و سرآغاز حرارت غضب هم ، قلب مى‏باشد و براى ترشيح استعاره ياد شده به ذكر كلمه ( اطفاء ) خاموش كردن پرداخته است و نيز مى‏توانيم نيران را به حميّت معنا كنيم چنان كه از عبارت و انما تلك الحميه ، اين مطلب فهميده مى‏شود و روشن است كه حميّت و عصبيت باطل از خاطره‏هاى قلبى شيطانى است كه در دلهاى پيروان خود مى‏دمد و خود بزرگ بينى است كه با وادار كردن انسان بر غلبه بر ديگران و انتقام گرفتن و به منظور جاه طلبى و رياست بر خلق ، آن را در نفوس انسانها به وجود مى‏آورد و وسوسه‏هايى است كه افراد را با آن به تباهى مى‏كشاند و رازهاى نهانى است كه براى گمراه كردن و تباه ساختن در انديشه‏ها و افكار آنان مى‏اندازد ، حضرت تمام اين امور را به شيطان نسبت داده است تا اين كه بيشتر مورد نفرت و كراهت انسانها واقع شود . پس از بيان دشمنيهاى ديرينه شيطان و بر حذر داشتن انسانها را كه در مسير او واقع نشوند ، چند دستور اخلاقى به مردم مى‏دهد تا از دسترسى او در امان و دور باشند ، نخست آنان را امر مى‏كند كه تواضع و فروتنى را پيشه كنند و از ذلت و خوارى ظاهر باكى نداشته باشند و براى اين كه بيشتر عزت و شرافت اين فضيلت اخلاقى را نشان دهد مى‏فرمايد : آن را همچون تاج افتخار بر سر نهيد و پيوسته اين خصلت پسنديده را شعار خود قرار دهيد ، دستور دوم آن [ 437 ] است كه خودخواهى و فخر فروشى را كه مايه انحطاط و پستى آدمى است از خود ، دور سازند و آن را در زير لگدهاى خود بياندازند و هيچ گونه توجّهى به آن نداشته باشند ، و نيز آن را به پيراهن يا طوقى مانند كرده است كه در گردن مى‏اندازند ، و چون مناسب آنها نيست به آنان دستور مى‏دهد كه از گردنهاى خود بيرون آورند و لباس تواضع را بر تن پوشند ، و كلمه مسلّحه را براى متواضع بودن استعاره آورده است زيرا اشخاص متواضع به دليل داشتن اين خصلت پسنديده ، دين و معنويت خود را از دستبرد ابليس و لشكريانش محافظت و پاسدارى مى‏كنند و نمى‏گذارند خوى ناپسند تكبر و ساير رذايل اخلاقى و عملى بر آنان حمله كنند چنان كه فرد مسلّح خود و اشخاص مورد نظرش را از شرّ دشمنان نگهدارى و محافظت مى‏كند ، و سپس مى‏فرمايد : كه براى شيطان گذشته از لشكريان جنّى ، يارانى از آدميان نيز مى‏باشد كه كار او را ادامه مى‏دهند و صفت وى را كه تكبر و عصبيت است شعار خود دارند ، پس از آنان نيز بپرهيزيد . و لا تكونوا كالمتكبر على ابن امّه ، امام ( ع ) در اين جمله به منظور بيان مصداق ، پيروان خود را نهى مى‏كند از اين كه مثل قابيل نباشند كه برادر خود را از كبر و حسد به قتل رسانيد كه قرآن حكايت آن را بطور تفصيل در سوره مائده بيان كرده است : « وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأبَنى آدَمَ بِالْحَقِّ إذْقَرَّبا قُرْباناً . . . جزاءُ الظّالِمين [ 27 ] » درباره سبب و علت اين كار ، نقل شده است كه حضرت حوّا ، هر دفعه كه آبستن مى‏شد دو فرزند ، يك دختر و يك پسر مى‏آورد ، اولين مرتبه قابيل و خواهرش را به دنيا آورد و پس از گذشت شش ماه هابيل و خواهر او را زاييد ، و چون اين چهار تن بالغ شدند خداوند به حضرت آدم دستور داد كه [ 27 ] سوره مائده ( 5 ) آيه ( 30 ) ، يعنى : داستان دو پسر آدم را براى مردم بيان كن ، موقعى كه هر كدام قربانى خود را به درگاه خدا آوردند . . . اين است كيفر ستمكاران . [ 438 ] خواهر و همزاد قابيل را براى هابيل و خواهر هابيل را براى قابيل عقد كند ، هابيل كه تسليم فرمان حق تعالى بود به اين امر راضى شد اما قابيل به دليل اين كه دختر همزادش زيباتر بود و به كابين هابيل درآمد ، از اين امر ناخشنود بود ، حضرت آدم براى حلّ اختلاف به دو پسر خود دستور داد كه در راه خدا قربانى كنند و گفت قربانى هر كدامتان پذيرفته شد آن دختر را به كابين وى در مى‏آورم ، بنا به روايت ديگرى به آن دو گفت : خدا به من وحى كرده است كه بعضى از فرزندان من در پيشگاه او ، قربانى خواهند كرد ، پس شما اين عمل را انجام دهيد تا با قبول شدن آن چشم من روشن شود ، قابيل كشاورزى داشت و هابيل گلّه‏دار و صاحب گوسفند و چهارپايان بود ، هنگام تقديم قربانى ، قابيل پست‏ترين دسته زراعت خود را به ميدان آورد ، امّا هابيل نيكوترين برّه را تقديم كرد ، هنگامى كه هر دو قربانيان خود را بر بالاى كوه قرار دادند ، حضرت آدم به دعا پرداخت و از خداوند قبولى آن را درخواست كرد ، آتش سفيدى از آسمان آمد ، قربانى هابيل را فرا گرفت ولى از قابيل پذيرفته نشد زيرا نيّتش خالص نبود چنان كه ذكر شد خداوند در قرآن اين مطلب را بيان فرموده است كه دنباله آيه قبل اين است : . . . پس قربانى يكى از آنها پذيرفته شد بدون ديگرى ، وقتى كه قربانى قابيل قبول نشد با اين كه از نظر سنّى از هابيل بزرگتر بود ، بر او حسد برد و گفت هم اكنون تو را مى‏كشم ، هابيل پس از شنيدن اين تهديد به قابيل گفت : خدا عمل پرهيزكاران را قبول مى‏كند ، حال اگر تو براى كشتن من دست بلند كنى من آن كسى نيستم كه براى كشتن تو دست دراز كنم و قاتل پس از كشتن برادر از زيانكاران عالم شد ، هم برادرش از دستش رفت و هم از بهشت آخرت محروم ماند ، نقل شده است كه وقتى قابيل برادرش هابيل را به قتل رساند نمى‏دانست با نعش او چه كار كند از اين رو مدت زمانى او را بر پشت خود گرفته متحيرانه راه مى‏برد تا اين كه خداوند زاغى را مأمور ساخت تا زمين را با [ 439 ] منقارش بشكافد كه قابيل ياد بگيرد چه عملى را انجام دهد و بعضى گفته‏اند : دو عدد زاغ پيدا شد يكى از آن دو ، ديگرى را كشت و سپس با منقار خود زمين را كند و آن را در آن ميان مخفى ساخت ، قابيل كه اين منظره را مشاهده كرد با خود گفت : اى واى بر من به اندازه همين زاغ هم نيستم . حضرت در عبارت بالا فرمود : شما مثل آن كس نباشيد كه بر فرزند مادرش تكبر ورزيد ، فرزند را به مادر نسبت داد نه به پدر ، درباره اين انتساب وجوهى ذكر كرده‏اند : الف : ثعلبى گفته است : جزء حقيقى فرزند از ناحيه مادر است ( در شكم مادر صورت آدمى درست مى‏شود ) آنچه از پدر مى‏باشد نطفه است و آن هم جزء مادّى فرزند است نه حقيقت او ، و نسبت فرزند به پدر از نظر حكمى است نه حقيقى . ب : بعضى گفته‏اند : چون قابيل به علت كشتن برادر كه گناه بزرگى است انتساب خود را از پدر بريد ، چنان كه فرزند نوح به دليل انجام دادن خلاف ، از انتساب به خاندانش قطع شد و خداوند به حضرت نوح فرمود : « إنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إنَّهُ عَمَلٌ غيْرُ صالحٍ . » [ 28 ] ج : وجه سوم آن كه چون عاطفه مادرى بيشتر است بيشترين مهربانى كه ميان برادران وجود دارد از ناحيه مادر است نه از جانب پدر ، به اين دليل ، حضرت فرموده است به فرزند مادرش كبر ورزيد ، ولى بهترين وجه همان وجه اوّل مى‏باشد ، حضرت با بيان اصل خويشاوندى ، زشتى بيشتر اين تكبّر را هم فهمانده است زيرا به اين مطلب اشاره دارد كه هر دو از يك محل و يك بطن هستند و هيچ كدام بر ديگرى رجحانى ندارند تا جاى خود بزرگ بينى و تكبر [ 28 ] سوره هود ( 11 ) قسمتى از آيه ( 45 ) ، يعنى : او از خاندان تو نيست ، چون كار ناصالحى انجام داده است . [ 440 ] بر ديگرى داشته باشد ، و به جامعه انسانى نيز فهمانده است كه چون همه از يك نسلند شايسته نيست كه بر هم ديگر فخر و مباهات داشته باشند ، و اين حقيقت را با اين بيان صريح كه خداوند هيچ فضيلت و برترى براى او ، بر برادرش قرار نداده بود ، تاكيد فرموده است . سوى ما الحقت العظمة . . . ريح الكبر ، در اين عبارتها ، حضرت سبب و علت تكبر را روشن ساخته و آن ، دشمنى و عداوتى است كه از صفت ناپسند حسد پيدا مى‏شود ، توضيح مطلب اين كه شخص متكبر ، خود را در نهايت كمال مى‏داند و معتقد است كه از هر كسى به هر كمالى شايسته‏تر مى‏باشد ، و هيچ كس لايق نيست كه در اين امر شريك او باشد ، و اين امر سبب حسد ورزيدن بر غير خود مى‏شود ، چنان كه قابيل ، به دليل بزرگى سنّى و ديگر اسباب برترى و لياقت كه در خود تصور مى‏كرد عقيده داشت كه از هر كس براى ازدواج با خواهر زيبا رويش سزاوارتر مى‏باشد ، از اين رو بر ، برادر خود كه در اين امر جلو افتاده بود حسد برد و اين حسد هم باعث بر افروخته شدن آتش خشم و عصبانيت او شد چنان كه در قبل توضيح داده شد ، كلمه « نار » كه به معناى آتش است به عنوان استعاره ذكر شده و لفظ قدح كه جرقّه آتش است ترشيح آن مى‏باشد و كلمه « ريح » استعاره از وسوسه‏ها و خاطره‏هايى است كه شيطان در نفس شخص متكبر مى‏دمد كه او نسبت به اين امر و هر كمالى از هر كسى احق و اولى مى‏باشد و ، واژه نفخ نيز استعاره از القاء و تلقين كردن اين خيالات و وسوسه‏هاست . الذى اعقبه اللَّه . . . ، منظور از آنچه كه خداوند به دنبال اين تكبر براى او آورد ، همان پشيمانى است كه آن را ذكر كرديم . و الزمه آثام القاتلين الى يوم القيامه ، اين عبارت اشاره به مطلبى است كه از قرآن استفاده مى‏شود از جمله مى‏فرمايد : « مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى‏ بنى إسْرائيْلَ [ 441 ] أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فىِ الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعا [ 29 ] » يعنى شدت كيفر و جاودانگى آن مانند آن است كه شخصى همه انسانها را به قتل رسانده باشد و نيز مى‏فرمايد « وَ مَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً مَتَعمِّداً . . . [ 30 ] » و رواياتى به اين مضمون نيز نقل شده است كه از جمله قول پيامبر اكرم است كه مى‏فرمايد : هر كس روش نامناسبى را در جامعه برقرار سازد ، بار گناه آن و گناه آنان كه به آن عمل كنند تا روز قيامت به گردن وى باشد ، و قابيل نخستين كسى است كه آدم كشى را در جهان مرسوم ساخت پس گناه تمام قاتلان تا روز رستاخيز به گردن او خواهد بود و روايت ديگرى از آن جناب نقل شده است كه : هر فردى كه از روى ستم كشته شود قسمتى از گناه آن به گردن فرزند نخستين آدم مى‏باشد ، و اين به آن سبب است كه او اين عمل زشت را مرسوم كرد . الا و قد امعنتم . . . ، پس از شرح خطاكاريهاى شيطان و سوء عاقبت او ، كه پيشرو گردنكشان است و اشاره به كيفر مداوم اولين فرزند گناهكار حضرت آدم ، كه نخستين رونده راه ناپسند شيطان بود ، مردم زمان خود را كه از طريق مستقيم ديانت و ولايت منحرف شده‏اند هشدار مى‏دهد كه بدانيد شما هم اكنون در راه فساد و ستمكارى افتاده و بلكه در درياى معصيت و خطا غوطه‏وريد به فكر خود باشيد و هر چه زودتر خويش را از اين منجلاب برهانيد . چنان كه از ظاهر عبارت برمى‏آيد روى سخن حضرت با پيروان معاويه است كه به جنگ با آن حضرت و ياران او ، و خدا و تمام اوليايش برخاسته بودند ، و بطور مكرر جامعه را در مورد صفت ناپسند خود پسندى و بر خود باليدن از خداوند و عقوبت او بر حذر داشته است و اين كه در فرمايش خود دو صفت ، [ 29 ] سوره مائده ( 5 ) آيه ( 31 ) ، يعنى : به اين دليل در جامعه بنى اسرائيل مقرر كرديم كه هر كسى انسان بى‏گناهى را كه نه قتل نفس كرد . و نه فسادى به پا كرده ، به قتل برساند ، چنان است كه تمام مردم را كشته است . [ 30 ] سوره نساء ( 4 ) آيه ( 92 ) يعنى : و هر كس از روى عمد و آگاهى شخص با ايمانى را بكشد . . . [ 442 ] كبر الحميه و فخر الجاهليه را به طريق اضافه ذكر فرموده اشاره به كبر و فخر ناپسند كرده زيرا گاهى اين دو صفت ممدوح و پسنديده‏اند مثل تكبر فقرا و بينوايان در برابر اغنيا و ثروتمندان [ 31 ] و به منظور ايجاد نفرت بيشتر از اين خصلت ناپسند آن را توليد كننده دشمنيها ناميده است . واژه ملاقح كه به معناى حيوانهاى نر آبستن كننده است [ 32 ] استعاره از كبر و نخوتهاى برجسته‏اى است كه آدمى را به شدت دچار خود بزرگ بينى مى‏سازد ، و بديهى است كه اين ويژگيها همه را به او بد بين مى‏كند و باعث ايجاد دشمنى و كينه مى‏شود ، همچنان كه حيوانات نر سبب آبستن حيوان ماده مى‏شوند و اگر اين واژه را به معناى فحول چنان كه گذشت نگيريم بلكه به معناى مصدرى بگيريم اشاره به اين خواهد بود كه ثمره كبر و مباهات ، دشمنى و عداوت است همچنان كه نتيجه هر آبستن بودنى ولادتى مى‏باشد و در عبارت متن از باب اطلاق اسم سبب بر مسبب مجاز به كار رفته است . زيرا دشمنى عين كبر نيست بلكه از نتايج كبر است و در درجه دوّم است . جمع آوردن ملاقح به دليل كثرت معناى كبر در اذهان متكبّران است . و منافخ الشيطان ، منافخ جمع منفخ مصدر ميمى و به معناى دميدن مى‏باشد انواع كبر و خود پسندى كه در روحيه انسان به وجود مى‏آيد از وساوس و دميدنهاى ابليس است و در عرف متداول به كسى كه خود را از ديگران بلند مقام‏تر مى‏داند مى‏گويند : شيطان باد به دماغ وى انداخته است و سپس مى‏فرمايد كه اين نفخه‏هاى شيطانى ملتهاى گذشته را فريب داد به اين دليل كه امور باطل را در نظر آنان حق نمايش داد از باب مثال خوى ناپسند تكبر و آنچه را [ 31 ] تكبر ممدوح اقسامى دارد 1 تكبر از صفات خاصه خداست 2 تكبر با متكبر ، عبادت است 3 تكبر فقرا در برابر ثروتمندان ، ( مترجم ) [ 32 ] چنان كه در معناى لغات بيان شد . [ 443 ] كه لازمه آن است براى آنان خوب جلوه داده و چنان وانمود مى‏كرد كه از صفات نيكوتر و سودمندتر مى‏باشد ، و بالاخره اين ظاهر فريبيها چه بسا كه سبب افتادن آنها در تاريكيهاى نادانى و چاههاى هولناك گمراهى بوده است . صفت اعناق در موردى به كار مى‏رود كه شتر موقع راه رفتن گردن خود را بكشد و گامهايش را توسعه دهد و اين كلمه در اين جا استعاره از فرو رفتگى كامل آن مردم در تاريكيهاى جهل و سرعت سير آنان در آن وادى مى‏باشد و لفظ حنادس كه جمع حندس و به معناى شبهاى بسيار تاريك مى‏باشد استعاره از تاريكى و ظلمت جهل و نادانى است ، و مهاوى ( پرتگاهها ) اشاره به آن است كه گمراهى و راههاى انحراف محل سقوط و فرو افتادن از بلنديهاى قله كمال و درجات خوشبختى و سعادت است ، اضافه جهالت و ضلالت به سوى ضمير شيطان از باب اضافه مسبب به سوى سبب است زيرا شيطان سبب گمراهى و جهل مى‏باشد . دو واژه ذلل و سلس ، جمع ذليل و سلس كه صفت شتر رام و مطيع مى‏باشند ، منصوب و حال براى ضمير جمع در فعل اعنقوا است يعنى در راه ضلالت و گمراهى شتافتند در حالى كه مطيع و فرمانبردار بودند ، و كلمه امرا منصوب و مفعول به براى فعل محذوف است كه تقدير آن چنين است فاعتمد امرا . . . پس شيطان امورى را براى پيروان خود پايه ريزى كرد و همه در مسير آن قرار گرفتند ، و آن امور عبارت از وسوسه و بر خود باليدن و فرو رفتن در جهل و ضلالت است و كلمه كبرا عطف بر امرا و مفعول مى‏باشد يعنى تكبر و مفاخره‏اى را در ميان آنان مرسوم ساخت كه از شدت آن ، سينه ، احساس تنگى مى‏كرد . الا فالحذر الحذر . . . كبرايكم ، پس از بيان ذمايم شيطان و علل آن ، مردم را از پيروى ناآگاهانه ، از سردمداران و بزرگان خود بر حذر داشته است و اين مطلبى است كه قرآن هم يادآور شده و خداوند كسانى را كه در قيامت جرم گمراهى خود را به بهانه پيروى از پيشوايان خود مى‏خواهند از بين ببرند [ 444 ] سرزنش مى‏فرمايد و مورد مذمت و بدگويى قرار مى‏دهد « وَ قالُوا رَبَّنا إنّا أطَعْنا سادَتَنا و كُبَرائنا فَأَضَلُّونا السَّبيلا ، رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ و الْعَنْهُمْ لَعْناً كَبيراً » [ 33 ] و موقعى كه پيروان شياطين با پيشوايان خود ، در جهنم قرار مى‏گيرند با آنان مخاصمه مى‏كنند و مى‏گويند : « تاللَّه إنْ كُنّالَفى ضَلالٍ مُبينٍ إذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ العالَمين » [ 34 ] الذين تكبّروا عن حسبهم و ترفّعوا فوق نسبهم ، در اين عبارت ، حضرت دليل عدم شايستگى كبراء و سردمداران را براى پيروى كردن آن دانسته است كه اينها تكبر ورزيده و مدّعى رياست و رهبرى شده‏اند به علت اين كه اصل و نسب خود را كه گل و لاى بى ارزش و آب پست و گنديده است از ياد برده‏اند ، و اگر توجه به اصل و ريشه و ماده وجودى خود مى‏داشتند مى‏بايست كمال تواضع داشته باشند ، چنان كه گفته‏اند : چه افتخارى است كسى را كه مايه اوّليش نطفه و سرانجامش مردار است و قادر نيست جلو آورد آنچه را كه مطلوب اوست و به تاخير اندازد امرى كه ناپسند وى مى‏باشد . و القوا الهجينه على ربهم ، خصوصيت ناپسند ديگر اين رهبران ناشايست آن است كه آنچه از ويژگيهاى انسانى كه به نظرشان زشت و ناپسند مى‏آيد به خدا نسبت مى‏دهند مثل اين كه يكى بر ديگرى فخر و مباهات كند و بگويد : من عربم و تو عجم هستى و به دليل اين كه صفت عجمى را عيب مى‏داند براى آزردن طرف مقابل اين حرف را مى‏گويد و چون اين امر مربوط به خداوند [ 33 ] سوره احزاب ( 33 ) آيه ( 47 ) ، يعنى : روز قيامت اهل عذاب مى‏گويند : پروردگارا ما از پيشوايان و بزرگان خود پيروى كرديم و آنان ما را به گمراهى كشاندند ، پس خدايا عذاب آنان را دو چندان كن و آنها را مورد لعنت خود قرار ده . [ 34 ] سوره شعرا ( 26 ) آيه‏هاى ( 96 و 97 ) ، يعنى : به خدا سوگند ، ما در گمراهى بسيار آشكار بوديم ، كه شما را مانند خداى جهان پرستش مى‏كرديم . [ 445 ] است پس نسبت قبيح به خدا داده است و اين گونه انسانها در اين كار پيرو ابليس مى‏باشند زيرا او گفت چگونه بشرى را سجده كنم كه او را از ماده پست آفريده‏اى و اين آفرينش را كه از ناحيه خداست ناپسند دانست . و جاحدوا اللَّه ما صنع بهم ، يكى ديگر از ويژگيهاى اين اشخاص آن است كه نعمتهاى الهى بر خود را انكار مى‏كنند و به دليل غفلت از حقّانيت خداوند توجهى به نعمتهاى فراوان او بر خود ندارند و در نتيجه شكر و سپاس وى را انجام نمى‏دهند ، و چون شكر و سپاس حكايت از اعتراف به نعمت دارد ، جحد و ناسپاسى نيز دليل بر غفلت آنان مى‏باشد و به تعبير ديگر سپاسگزارى در برابر نعمت منعم به دو طريق امكان پذير است ، نخست اين كه بطور آشكار با زبان در پيش صاحب نعمت اعتراف به احسان وى كند و طريق ديگر آن است كه در مطالبى كه بر زبان مى‏راند و يا كارهايى كه انجام مى‏دهد رضايت و خشنودى منعم را فراهم سازد و موافقت اوامر و نواهى وى را مورد توجه قرار دهد ، و هنگامى كه هيچ كدام از اين دو طريق تحقق نيافت و ترك شد كفران نعمت و انكار آن لازم مى‏آيد . اين شرح مربوط به انكار و ناسپاسى از ناحيه اكابر و اين رهبران نالايق بود اما به اين دليل كه فعل جاهدوا ، از باب مفاعله است كه مفيد اشتراك و كار طرفينى است ظاهرا از طرف خداوند هم بايد چنين عملى از عبارت اراده شده باشد ، ولى آنچه از ناحيه حق تعالى تصور مى‏شود آن است كه ناسپاسى و انكار آنها را ناديده گرفته و پيوسته نعمتش را بر آنان مى‏افزايد و به اين سبب ايشان را به ياد نعمتهاى خود در حق آنان مى‏اندازد . حرف « ما » در عبارت بالا ، مصدريه است و نيز ممكن است كه موصول و به معناى الذى باشد كه عايد صله آن حذف شده و تقدير آن ماصنعه بهم است . مكابرة لقضائه ، اينها اين ناسپاسى را به منظور مخالفت حكم حق تعالى [ 446 ] انجام مى‏دهند زيرا او به سپاسگزارى و اطاعت امر ، دستور مى‏دهد ، ولى آنان حكم وى را ناديده گرفته و فرمانهايش را پيروى نمى‏كنند . واژه مكابره به معناى منازعه و ستيزه كردن با يكديگر و گفتار مى‏باشد به علت تكبرى كه در طرفين وجود دارد ، مكابره ترشيح براى استعاره مجاحده است و مغالبة لآلائه نيز ترشيح است و هر دو منصوب و مفعول له مى‏باشند امّا مغالبه مثل مكابره غايت حقيقى براى جحود و انكار نيست ، بلكه شبيه غايت است ، شرح مطلب اين است كه وقتى لازمه كفران نعمت ، از دست رفتن و قطع شدن آن باشد بنابراين آنان كه اهل جحود و انكارند گويا قصد از بين بردن نعمت داشته و در اين امر به پيروزى رسيده‏اند زيرا لازمه فعل آنها زوال نعمت بوده است . فانهم . . . الجاهليه ، امام ( ع ) به منظور اين كه بيشتر جامعه را از پيروى كوركورانه گذشتگان و بزرگان خودشان باز دارد ، در اين جمله‏ها برخى از اسباب و علل آن را بيان فرموده است كه چنين است : آنها پايه‏هاى بناى عصبيت و استوانه‏هاى اركان فتنه‏جويى و آشوبگرى و شمشيرهاى وابستگى و انتساب به جاهليت مى‏باشند . در هر يك از اين فرازها نوعى استعاره به كار رفته است مثلا چون مبدأ و ريشه خودخواهى و انحصار طلبى كبر و نخوت است لذا واژه اساس را براى آن استعاره آورده و چون صفت تكبر به وجود اين اكابر قائم است آنها را پايه‏هاى آن گفته است همچنان كه هر ساختمانى روى پايه‏ها قرار مى‏گيرد و لفظ اركان كنايه از اجزاء و قسمتهاى فتنه و آشوب است و نيز آنها را دعائم و ستونهاى فتنه و آشوب و لفظ سيوف را براى آنها استعاره آورده است به اعتبار اين كه آنان در امور منسوب به جاهليت داراى موقعيت و تصميمهاى قاطع و نافذ بوده‏اند چنان كه شمشير بر هر جا كه وارد شود قاطع و برنده مى‏باشند . احتمال ديگر آن است كه استعاره نباشد بلكه از باب حذف مضاف باشد يعنى آنها صاحب شمشيرهاى [ 447 ] شعار جاهليت هستند كه شمشيرها را به دست مى‏گرفتند و شعار مى‏دادند كه يا لفلان و با اين فرياد قبيله خود را به يارى مى‏طلبيدند و آشوب به پا مى‏كردند چنان كه در مورد سبب اين خطبه بيان شد و به همين دليل است كه اين گونه شعارها كه باعث ايجاد فتنه مى‏شود ، در اسلام ممنوع است و نيز به اين مناسبت روايت شده است كه ابىّ بن كعب شنيد مردى صدا مى‏زند يا لفلان ، ابىّ از اين شعار ناراحت شد و به او گفت : آلت پدرت را گاز گرفتى ؟ شخصى كه آن جا بود و اين حرف را شنيد به ابى گفت : اى ابو منذر ، چرا اين حرف زشت را بر زبان راندى ؟ ابىّ گفت از پيامبر شنيدم كه فرمود : « هر كه به شعارهاى زمان جاهليت بگرايد به او ، اين نسبت بدهيد و بطور آشكار بگوييد به كنايه و پوشيده سخن نگوييد [ 35 ] » عزاء ، اسم مصدر از اعتزاء مى‏باشد يعنى شعار . فاتقو اللَّه و لا تكونوا . . . ، پس از بر حذر داشتن مردم از اطاعت شيطان و تسليم بى‏قيد و شرط در مقابل سردمداران و پيشينيان ، آنان را به داشتن تقوا امر مى‏كند و آنان را نهى مى‏كند از آن كه كارهايى انجام دهند كه ضدّ نعمتهاى الهى بر آنان باشد يعنى در برابر نعمتهاى خداوند گناه و معصيت كنند كه اين كفران و باعث زوال و از بين رفتن نعمت بلكه تبديل آن به نقمت و عذاب مى‏شود ، و در عبارت ديگر به طريق استعاره ايشان را از اين عمل باز مى‏دارد ، و كسانى را كه بر اثر گناه و كفران باعث زوال نعمت مى‏شوند به عنوان حسّاد نام مى‏برد و مى‏گويد درباره وجود نعمت ، اهل حسد نباشيد به اين دليل كه چون باعث از بين رفتن نعمت مى‏شوند گويا بر وجود نعمت حسد مى‏ورزند و مى‏خواهند كه نباشد . و لا تطيعوا الأدعياء ، بعضى در معناى كلمه ادعياء مى‏گويند منظور از آن [ 35 ] من تعزّى بعزاء الجاهليه فاعضّوه بهن ابيه و لا تكنوا ( پيامبر اكرم ( ص ) ) . [ 448 ] كسانى است كه از نظر ظاهر مسلمان ولى در حقيقت مسلمان نيستند بلكه منافقند ، احتمال ديگر آن كه معناى حقيقى آن اراده شود ، يعنى اشخاصى كه اصل و ريشه درستى ندارند و به منظور رفع اين كمبود به اشخاص بى‏دين غير پدرهاى واقعى خود نسبت داده مى‏شوند و گاهى اين گونه اشخاص ناشايست در قبيله‏اى كه به آن نسبت داده مى‏شوند موقعيّت و رياست به دست مى‏آوردند ، و حضرت مى‏فرمايد كه از اين قبيل افراد پيروى و اطاعت نكنيد و سپس در مورد مراوده با آنها خصوصياتى را يادآور مى‏شود و مى‏فرمايد : الّذين شربتم بصفوكم كدرهم ، اگر از آنان پيروى كنيد نوشيدنيهاى صاف و گواراى خود را به دليل آميختن با آشاميدنيهاى ناخالص آنان ، در كام خود تلخ و ناگوار خواهيد ساخت و در اين عبارت چند استعاره به كار رفته است كه يكى كلمه صفو يعنى آشاميدنى خالص مى‏باشد كه استعاره از عقيده و ايمان پاك و يا زندگى با صفا و صميميت آنهاست و لفظ كدر ، استعاره از نفاق و ساير صفتهاى ناپسند نفسانى است كه سبب ناخالصى ايمان مى‏شود مانند خوى زشت حسد و جز آن كه عقيده و ايمان انسان را سست مى‏كند و باعث ايجاد فساد و فتنه مى‏شود و در نتيجه آن دنياى وى نيز تلخ و پر آشوب مى‏شود . واژه شرب كه به معناى آشاميدن است ترشيح براى استعاره ياد شده مى‏باشد ، و معناى عبارت اين است كه وقتى از آنان پيروى كرديد ، كفر و نفاق آنها را به ايمان خود در آميخته و آن را آشاميده‏ايد چنان كه آب خالص را با شراب حرام مخلوط كنند و بياشامند . حرف با ( در بصفوكم ) به معناى مصاحبت مى‏باشد . اين كه امام ( ع ) در اين عبارتها ، آنچه را كه از ناحيه مخاطبها است مقدم داشته و مقرون به حرف جر ذكر كرده و آنچه را كه متعلق به ادعياء و بى‏دينان است در آخر و به طريق مفعول صريح آورده است به اين علت است كه از نخست آنان را متوجه مى‏كند ، كه اين شما هستيد كه با قصد و عمد شراب آنها را [ 449 ] با آب پاك خود آشاميديد و بيمارى آنان را با تندرستى خويش آميختيد و باطل ايشان را در حقّ خودتان وارد ساختيد و گرنه آنها چنين قدرت و جرأتى نداشتند و مقصود از مرض و بيمارى صفت نفاق و تكبر و بقيه رذايل اخلاقى و منظور از صحت و تندرستى ، سلامت روح مردم مسلمان است كه به سبب ايمان از آلودگى به مرضهاى تباهى‏آور اخلاقى مصون و بر كنار مى‏باشند و آنها را توبيخ و سرزنش كرده است كه ايمانشان را با بى‏ايمانى و كبر و نفاق مخلوط كرده‏اند ، و همچنين است عبارت بعدى : و ادخلتم فى حقّكم باطلهم ، منظور از حق ايمان و كوشيدن در عمل صالح يا خلافت و رياست روى زمين مى‏باشد كه شايسته و سزاوار مؤمنان است و منظور از باطل دروغ و نفاق و كارهاى بيهوده و ساير صفتهاى پست و ناپسند و يا موقعيتهاى دنيا مى‏باشد كه اهل باطل را حقّى بر آن نيست و به ناحق در تصرف خود گرفته‏اند . امام ( ع ) به اين دليل اين نسبتها را به مردم زمان خود داد كه مى‏ديد ، دست از يارى او برداشته‏اند و از پيروى دستورهايش ، كه رهبر دلسوزشان است سر بر تافته‏اند . در پايان به خاطر اين كه بيش از پيش اكابر و پيران آنها را معرفى كند تا مردم از آنها تقليد نكنند ، خصوصيات ديگر آنان را يادآور مى‏شود : 1 از باب اين كه ايشان ريشه اصلى گناهان و معصيتها مى‏باشند واژه اساس را براى آنها استعاره آورده كه آنان مانند ستونهايى هستند كه بناهاى فسق و فجور بر آنها قرار دارد . 2 آنها وسيله قطع رحم و بر هم زننده پيوند فرزند با والدين و خويشاوندان مى‏باشند . واژه احلاس ، جمع حلس و به معناى پارچه نازكى است كه زير پالان شتر پهن مى‏كنند تا بدن وى آزرده و زخم نشود ، آنها را احلاس خوانده‏اند زيرا همان طور كه آن پارچه پيوسته همراه پالان و شتر است [ 450 ] وجود اطاعت از آنها هم همراه با قطع خويشاوندى و عقوق نسبت به پدر و مادر مى‏باشد بعضى به جاى احلاس در متن خطبه اسئاس بر وزن آن خوانده‏اند كه جمع اسّ خواهد بود يعنى اساس و پايه مثل حمل كه جمعش احمال است . 3 شيطان آنها را مركب سوارى به سوى تيرگى و گمراهى ساخته و مردمى كه از آنها پيروى مى‏كنند به پرتگاه سقوط و هلاكت كشيده مى‏شوند . يكى از نكات بسيار لطيف كه در اين عبارت به كار رفته است كه حضرت در استعاره‏اى كه آورده و آنان را به چهار پاى سواريى مانند ساخته است كه راكب خود را به هلاكت و ضلالت مى‏برد اشاره به انحطاط و پستى درجه آنان كرده است كه به هيچ رو شايستگى رهبرى و اطاعت شدن ندارند . 4 آنها براى شيطان به منزله لشكرى هستند كه به آن وسيله انسانها را مورد حمله قرار مى‏دهد زيرا اين گروه از طرف او آماده‏اند كه مردم را به راه او كه سقوط حتمى و هلاكت ابدى است سوق دهند . 5 آنها زبان گوياى شيطان هستند زيرا به منظور گمراه كردن مردم سخنانى مى‏گويند كه خشنودى وى در آن است از اين رو مثل زبان او مى‏باشند . پس از بيان اجمالى برخى از خصوصيات اكابر و رؤسا كه بعضى مردم سطحى و كوركورانه آنها را مقتداى خود قرار مى‏دهند و اين كه آنان به نمايندگى شيطان جامعه را به گمراهى مى‏كشانند ، شرح مى‏دهد كه از چه راههايى اين نيابت را انجام مى‏دهند ، و چگونه مركبهاى سوارى و لشكريان آماده و زبانهاى گوياى وى مى‏باشند و به سه طريق آن را شرح فرموده است : الف آنها با حرفهاى دروغ و انجام دادن كارهاى زشت و فاسد و عادات گمراه كننده آدميان را به دوستى دنيا و امور پست آن علاقه‏مند و مجذوب مى‏كنند و از انسانيت و درستى كه به آن منظور آفريده شده‏اند منصرفشان مى‏كنند . [ 451 ] ب زينتهاى ظاهر فريب دنيا را در جلو ديد انسان آرايش مى‏دهند و آنان را از لذتهاى بصرى بهره‏مند مى‏كنند . ج زمزمه‏هاى شيطانى و وساوس نفسانى كه در گوشها و دلهاى مردم مى‏دمند با سخنان فريبنده و آوازهاى دلفريب آنها را مجذوب دنيا كرده و از گوش دادن به نداهاى ربّانى و حقايق آسمانى آنان را باز مى‏دارد . كلمات : استراقا ، دخولا و نفثا همگى مفعول مطلق براى فعل محذوف خود مى‏باشند و از باب مثال تقدير اوّلى اين است : يسترق عقولكم استراقا . فجعلكم مرمى نبله ، در پايان امر ، مردم را هشدار مى‏دهد كه شيطان را دشمن اصلى خود بدانند ، زيرا اوست كه آنان را هدف تيرهاى خود قرار داده و لگدكوب گامهايش ساخته است و دستهاى ستمگرى و جنايت خود را بر روى آنها باز كرده است . در اين عبارت چند استعاره است الف نبل استعاره از وسوسه‏هايى است كه هر كس را تحت تأثير بگيرد . وى را در وادى هولناك ضلالت و گمراهى ابدى سرازير مى‏سازد ، چنان كه هر كس مورد اصابت تير ، واقع شود مرگ به سراغش مى‏آيد ، و چون آنها هدف وساوس هستند لفظ مرمى را بر آنها اطلاق كرده است . ب لفظ موطى‏ء كه به معناى لگدگاه است استعاره از از ذلت و خوارى گناه است كه بر او ، وارد مى‏شود مثل وجود بى‏ارزشى كه لگدمال شود و كلمه قدم به عنوان ترشيح ذكر شده است . ج كلمه مأخذ ، استعاره از حالت گرفتارى آدميان در بندها و ريسمانهاى وساوس شيطانى مى‏باشد و چون معمولا گرفتنها به وسيله دست انجام مى‏شود لذا كلمه يد را براى ترشيح آن آورده‏اند . [ 452 ] فصل سوم : از خطبه قاصعه فَاعْتَبِرُوا بِمَا أَصَابَ اَلْأُمَمَ اَلْمُسْتَكْبِرِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنْ بَأْسِ اَللَّهِ وَ صَوْلاَتِهِ وَ وَقَائِعِهِ وَ مَثُلاَتِهِ وَ اِتَّعِظُوا بِمَثَاوِي خُدُودِهِمْ وَ مَصَارِعِ جُنُوبِهِمْ وَ اِسْتَعِيذُوا بِاللَّهِ مِنْ لَوَاقِحِ اَلْكِبْرِ كَمَا تَسْتَعِيذُونَهُ مِنْ طَوَارِقِ اَلدَّهْرِ فَلَوْ رَخَّصَ اَللَّهُ فِي اَلْكِبْرِ لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِهِ لَرَخَّصَ فِيهِ لِخَاصَّةِ أَنْبِيَائِهِ وَ مَلاَئِكَتِهِ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ كَرَّهَ إِلَيْهِمُ اَلتَّكَابُرَ وَ رَضِيَ لَهُمُ اَلتَّوَاضُعَ فَأَلْصَقُوا بِالْأَرْضِ خُدُودَهُمْ وَ عَفَّرُوا فِي اَلتُّرَابِ وُجُوهَهُمْ وَ خَفَضُوا أَجْنِحَتَهُمْ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ كَانُوا قَوْماً مُسْتَضْعَفِينَ قَدِ اِخْتَبَرَهُمُ اَللَّهُ بِالْمَخْمَصَةِ وَ اِبْتَلاَهُمْ بِالْمَجْهَدَةِ وَ اِمْتَحَنَهُمْ بِالْمَخَاوِفِ وَ مَحَّصَهُمْ بِالْمَكَارِهِ فَلاَ تَعْتَبِرُوا اَلرِّضَا وَ اَلسُّخْطَ بِالْمَالِ وَ اَلْوَلَدِ جَهْلاً بِمَوَاقِعِ اَلْفِتْنَةِ وَ اَلاِخْتِبَارِ فِي مَوْضِعِ اَلْغِنَى وَ اَلاِقْتِدَارِ وَ قَدْ قَالَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي اَلْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ 1 16 23 : 55 56 فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ اَلْمُسْتَكْبِرِينَ فِي أَنْفُسِهِمْ بِأَوْلِيَائِهِ اَلْمُسْتَضْعَفِينَ فِي أَعْيُنِهِمْ وَ لَقَدْ دَخَلَ ؟ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ ؟ وَ مَعَهُ أَخُوهُ ؟ هَارُونُ ع ؟ عَلَى ؟ فِرْعَوْنَ ؟ وَ عَلَيْهِمَا مَدَارِعُ اَلصُّوفِ وَ بِأَيْدِيهِمَا اَلْعِصِيُّ فَشَرَطَا لَهُ إِنْ أَسْلَمَ بَقَاءَ مُلْكِهِ وَ دَوَامَ عِزِّهِ فَقَالَ أَ لاَ تَعْجَبُونَ مِنْ هَذَيْنِ يَشْرِطَانِ لِي دَوَامَ اَلْعِزِّ وَ بَقَاءَ اَلْمُلْكِ وَ هُمَا بِمَا تَرَوْنَ مِنْ حَالِ اَلْفَقْرِ وَ اَلذُّلِّ فَهَلاَّ أُلْقِيَ عَلَيْهِمَا أَسَاوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ إِعْظَاماً لِلذَّهَبِ وَ جَمْعِهِ وَ اِحْتِقَاراً لِلصُّوفِ وَ لُبْسِهِ وَ لَوْ أَرَادَ اَللَّهُ سُبْحَانَهُ لِأَنْبِيَائِهِ حَيْثُ بَعَثَهُمْ أَنْ يَفْتَحَ لَهُمْ كُنُوزَ اَلذِّهْبَانِ وَ مَعَادِنَ اَلْعِقْيَانِ وَ مَغَارِسَ اَلْجِنَانِ وَ أَنْ يَحْشُرَ مَعَهُمْ طُيُورَ اَلسَّمَاءِ وَ وُحُوشَ اَلْأَرَضِينَ لَفَعَلَ وَ لَوْ فَعَلَ لَسَقَطَ اَلْبَلاَءُ وَ بَطَلَ اَلْجَزَاءُ وَ اِضْمَحَلَّتِ اَلْأَنْبَاءُ وَ لَمَا وَجَبَ لِلْقَابِلِينَ أُجُورُ اَلْمُبْتَلَيْنَ وَ لاَ اِسْتَحَقَّ اَلْمُؤْمِنُونَ ثَوَابَ اَلْمُحْسِنِينَ وَ لاَ لَزِمَتِ اَلْأَسْمَاءُ مَعَانِيَهَا وَ لَكِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ أُولِي قُوَّةٍ فِي عَزَائِمِهِمْ وَ ضَعَفَةً فِيمَا تَرَى اَلْأَعْيُنُ مِنْ حَالاَتِهِمْ مَعَ قَنَاعَةٍ تَمْلَأُ اَلْقُلُوبَ وَ اَلْعُيُونَ غِنًى وَ خَصَاصَةٍ تَمْلَأُ اَلْأَبْصَارَ وَ اَلْأَسْمَاعَ أَذًى [ 453 ] وَ لَوْ كَانَتِ اَلْأَنْبِيَاءُ أَهْلَ قُوَّةٍ لاَ تُرَامُ وَ عِزَّةٍ لاَ تُضَامُ وَ مُلْكٍ تُمَدُّ نَحْوَهُ أَعْنَاقُ اَلرِّجَالِ وَ تُشَدُّ إِلَيْهِ عُقَدُ اَلرِّحَالِ لَكَانَ ذَلِكَ أَهْوَنَ عَلَى اَلْخَلْقِ فِي اَلاِعْتِبَارِ وَ أَبْعَدَ لَهُمْ فِي اَلاِسْتِكْبَارِ وَ لَآمَنُوا عَنْ رَهْبَةٍ قَاهِرَةٍ لَهُمْ أَوْ رَغْبَةٍ مَائِلَةٍ بِهِمْ فَكَانَتِ اَلنِّيَّاتُ مُشْتَرَكَةً وَ اَلْحَسَنَاتُ مُقْتَسَمَةً وَ لَكِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ أَرَادَ أَنْ يَكُونَ اَلاِتِّبَاعُ لِرُسُلِهِ وَ اَلتَّصْدِيقُ بِكُتُبِهِ وَ اَلْخُشُوعُ لِوَجْهِهِ وَ اَلاِسْتِكَانَةُ لِأَمْرِهِ وَ اَلاِسْتِسْلاَمُ لِطَاعَتِهِ أُمُوراً لَهُ خَاصَّةً لاَ يَشُوبُهَا مِنْ غَيْرِهَا شَائِبَةٌ وَ كُلَّمَا كَانَتِ اَلْبَلْوَى وَ اَلاِخْتِبَارُ أَعْظَمَ كَانَتِ اَلْمَثُوبَةُ وَ اَلْجَزَاءُ أَجْزَلَ أَ لاَ تَرَوْنَ أَنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ اِخْتَبَرَ اَلْأَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ ؟ آدَمَ ص ؟ إِلَى اَلْآخِرِينَ مِنْ هَذَا اَلْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ لاَ تَضُرُّ وَ لاَ تَنْفَعُ وَ لاَ تُبْصِرُ وَ لاَ تَسْمَعُ فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ اَلْحَرَامَ اَلَّذِي جَعَلَهُ لِلنَّاسِ قِيَاماً ثُمَّ وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ اَلْأَرْضِ حَجَراً وَ أَقَلِّ نَتَائِقِ اَلدُّنْيَا مَدَراً وَ أَضْيَقِ بُطُونِ اَلْأَوْدِيَةِ قُطْراً بَيْنَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ وَ عُيُونٍ وَشِلَةٍ وَ قُرًى مُنْقَطِعَةٍ لاَ يَزْكُو بِهَا خُفٌّ وَ لاَ حَافِرٌ وَ لاَ ظِلْفٌ ثُمَّ أَمَرَ ؟ آدَمَ ع ؟ وَ وَلَدَهُ أَنْ يَثْنُوا أَعْطَافَهُمْ نَحْوَهُ فَصَارَ مَثَابَةً لِمُنْتَجَعِ أَسْفَارِهِمْ وَ غَايَةً لِمُلْقَى رِحَالِهِمْ تَهْوِي إِلَيْهِ ثِمَارُ اَلْأَفْئِدَةِ مِنْ مَفَاوِزِ قِفَارٍ سَحِيقَةٍ وَ مَهَاوِي فِجَاجٍ عَمِيقَةٍ وَ جَزَائِرِ بِحَارٍ مُنْقَطِعَةٍ حَتَّى يَهُزُّوا مَنَاكِبَهُمْ ذُلُلاً يُهَلِّلُونَ لِلَّهِ حَوْلَهُ وَ يَرْمُلُونَ عَلَى أَقْدَامِهِمْ شُعْثاً غُبْراً لَهُ قَدْ نَبَذُوا اَلسَّرَابِيلَ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَ شَوَّهُوا بِإِعْفَاءِ اَلشُّعُورِ مَحَاسِنَ خَلْقِهِمُ اِبْتِلاَءً عَظِيماً وَ اِمْتِحَاناً شَدِيداً وَ اِخْتِبَاراً مُبِيناً وَ تَمْحِيصاً بَلِيغاً جَعَلَهُ اَللَّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ وَ وُصْلَةً إِلَى جَنَّتِهِ وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَضَعَ بَيْتَهُ اَلْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ اَلْعِظَامَ بَيْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَارٍ وَ سَهْلٍ وَ قَرَارٍ جَمَّ اَلْأَشْجَارِ دَانِيَ اَلثِّمَارِ مُلْتَفَّ اَلْبُنَى مُتَّصِلَ اَلْقُرَى بَيْنَ بُرَّةٍ سَمْرَاءَ وَ رَوْضَةٍ خَضْرَاءَ وَ أَرْيَافٍ مُحْدِقَةٍ وَ عِرَاصٍ مُغْدِقَةٍ وَ رِيَاضٍ نَاضِرَةٍ وَ طُرُقٍ عَامِرَةٍ لَكَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ اَلْجَزَاءِ عَلَى حَسَبِ ضَعْفِ اَلْبَلاَءِ وَ لَوْ كَانَ اَلْأَسَاسُ اَلْمَحْمُولُ عَلَيْهَا وَ اَلْأَحْجَارُ اَلْمَرْفُوعُ بِهَا بَيْنَ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ وَ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ وَ نُورٍ وَ ضِيَاءٍ لَخَفَّفَ ذَلِكَ مُصَارَعَةَ اَلشَّكِّ فِي اَلصُّدُورِ وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ ؟ إِبْلِيسَ ؟ عَنِ اَلْقُلُوبِ وَ لَنَفَى مُعْتَلَجَ اَلرَّيْبِ مِنَ اَلنَّاسِ وَ لَكِنَّ اَللَّهَ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ اَلشَّدَائِدِ وَ يَتَعَبَّدُهُمْ بِأَنْوَاعِ اَلْمَجَاهِدِ وَ يَبْتَلِيهِمْ بِضُرُوبِ اَلْمَكَارِهِ إِخْرَاجاً لِلتَّكَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَ إِسْكَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِي نُفُوسِهِمْ وَ لِيَجْعَلَ ذَلِكَ أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَى فَضْلِهِ وَ أَسْبَاباً ذُلُلاً لِعَفْوِهِ [ 454 ] فَاللَّهَ اَللَّهَ فِي عَاجِلِ اَلْبَغْيِ وَ آجِلِ وَخَامَةِ اَلظُّلْمِ وَ سُوءِ عَاقِبَةِ اَلْكِبْرِ فَإِنَّهَا مَصْيَدَةُ ؟ إِبْلِيسَ ؟ اَلْعُظْمَى وَ مَكِيدَتُهُ اَلْكُبْرَى اَلَّتِي تُسَاوِرُ قُلُوبَ اَلرِّجَالِ مُسَاوَرَةَ اَلسُّمُومِ اَلْقَاتِلَةِ فَمَا تُكْدِي أَبَداً وَ لاَ تُشْوِي أَحَداً لاَ عَالِماً لِعِلْمِهِ وَ لاَ مُقِلاًّ فِي طِمْرِهِ وَ عَنْ ذَلِكَ مَا حَرَسَ اَللَّهُ عِبَادَهُ اَلْمُؤْمِنِينَ بِالصَّلَوَاتِ وَ اَلزَّكَوَاتِ وَ مُجَاهَدَةِ اَلصِّيَامِ فِي اَلْأَيَّامِ اَلْمَفْرُوضَاتِ تَسْكِيناً لِأَطْرَافِهِمْ وَ تَخْشِيعاً لِأَبْصَارِهِمْ وَ تَذْلِيلاً لِنُفُوسِهِمْ وَ تَخْفِيضاً لِقُلُوبِهِمْ وَ إِذْهَاباً لِلْخُيَلاَءِ عَنْهُمْ وَ لِمَا فِي ذَلِكَ مِنْ تَعْفِيرِ عِتَاقِ اَلْوُجُوهِ بِالتُّرَابِ تَوَاضُعاً وَ اِلْتِصَاقِ كَرَائِمِ اَلْجَوَارِحِ بِالْأَرْضِ تَصَاغُراً وَ لُحُوقِ اَلْبُطُونِ بِالْمُتُونِ مِنَ اَلصِّيَامِ تَذَلُّلاً مَعَ مَا فِي اَلزَّكَاةِ مِنْ صَرْفِ ثَمَرَاتِ اَلْأَرْضِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ إِلَى أَهْلِ اَلْمَسْكَنَةِ وَ اَلْفَقْرِ اُنْظُرُوا إِلَى مَا فِي هَذِهِ اَلْأَفْعَالِ مِنْ قَمْعِ نَوَاجِمِ اَلْفَخْرِ وَ قَدْعِ طَوَالِعِ اَلْكِبْرِ مثلات : كيفرها ، مجازاتها مثاوى : جمع مثوا ، موقعيت و مقام تكابر : خود را بزرگ دانستن تعفير : گونه‏ها را بر خاك گذاشتن مخمصه : گرسنگى مجهده : سختى ، دشوارى اقتار : فقر و تنگدستى اساوره : جمع اسوره جمع سوار ، و مى‏توان آن را جمع اساور دانست ، ابو عمرو بن علاء آن را جمع اسوار گفته كه به معناى سوار يعنى دست بند است . ذهبان : جمع ذهب ، طلا مثل خرب و خربا نبراى مذكر حبارى كه نام پرنده‏اى است شبيه كبك عقيان : طلاى خالص ، زرناب انباء : خبرها خصاصه : گرسنگى شوب : آميختگى وعر : دشوار اضمحلّ : فانى شد نتائق : جمع نتيقه ، فعيل به معناى مفعول است ، نتق مصدر به معناى جذب است و شهرها و مكانهاى بلند و مشهور را نتائق مى‏گويند به دليل اين كه از همه بلندتر است ، گويا به بالا كشيده و جذب شده است . قطر : پهلو ، طرف دمثه : ملايمت ، نرمى وشله : كم آب منتجع : اسم مفعول از انتجاع : جستجوى [ 455 ] آب و آبادانى كردن . مثابه : باز گشتنگاه مفاوز : بيابانهاى پهناور قفار : جمع قفر : صحراى بى‏آب و علف سحيقه : بسيار دور فجاج : جمع فجّ : راه پهناور ميان دو كوه يهلّلون : صداهايشان را به تلبيه بلند مى‏كنند اهلال : صدا را بلند ساختن رمل : هروله كردن أشعث : خاك آلوده سر ، پريشان حال نبذ : دور انداختن سرابيل : لباس و پيراهن بلند تشويه : قيافه را زشت ساختن تمحيض : خالص ساختن ، آزمايش كردن و جدا ساختن مشاعر : مكانهاى انجام دادن اعمال حج قرار : محل ثابتى از زمين جمّ : زياد ، كثير بنى : جمع بنيه : ساختار ارياف : جمع ريف : زمين زراعتى و حاصلخيز محدقه : احاطه كننده مغدقه : پر آب و علف معتلج : اسم مفعول از اعتلاج به معناى غلبه يافتن و اضطراب ، اعتلجت الامواج : موجها به هم خورد و متلاطم شد . فتحا : پهن شده و توسعه يافته ذللا : آسان و رام شده وخامة الظلم : هلاكت ، و سرانجام بد ستمگرى مصيده : تور ، و آنچه وسيله صيد مى‏باشد . مساوره : حمله كردن ، احاطه كرد اكدى الحافر : حفّار زمين به جاى سفتى رسيده كه نمى‏تواند بكند به زحمت افتاده است و أكدت المطالب : امور دشوار جوينده‏اش را به زحمت انداخت . أشوت الضربه تشوى : ضربتى وارد شد كه طرف را به قتل نرساند ، اشواه يشويه : تيرى به سوى او پرتاب كرد اما وى را نكشت . طمر : جامه كهنه عتائق : جمع عتيقه : نيك چهره‏ها و بخشندگان قمع : رد كردن نواجم : جمع ناجمه ، طلوع كنندگان قدع : منع ، بازداشت كردن در اين قسمت حضرت به ياران خود يادآور مى‏شود كه از گذشته تاريخ و هلاكت و سرنگونى مستكبران عبرت بگيرند و از سرگذشت پيامبران و [ 456 ] تواضع آنان با آن عظمت مقامشان درس اخلاق و زندگى بياموزند و به ياد آنان مى‏آورد كه خداوند خانه محترم خود را كه زيارتگاه تمام بندگانش مى‏باشد از پاره‏هاى سنگ ظاهرا بى‏مقدار قرار داد تا بندگان خود را بيازمايد كه متواضعان و مطيعان از گردن‏كشان و متكبران تميز داده شوند ، و اين است سخن امام ( ع ) : « پس اى مردم از كيفر الهى و عقوبت او ، كه دامنگير زورمندان و مستكبران پيش از شما شد عبرت بگيريد و بيانديشيد كه چگونه صورتهاى ناز پرورده و پهلوهاى نرم و نازكشان بر روى خاكهاى قبر نهاده شده ، به خدا پناه بريد از پيآمدهاى خودخواهى و تكبر ، چنان كه از گرفتاريهاى روزگار به او پناه مى‏بريد . اگر حق تعالى به يكى از بندگانش اجازه كبر ورزيدن و خود بينى مى‏داد ، رخصت اين كار را به پيامبران و فرشتگان خاص خود مى‏داد ، اما خداوند خود بينى و كبر ورزى را براى آنان ناپسند داشت و تواضع و فروتنى را شايسته ايشان دانست بدين سبب آنان نيز رخسارهاى خود بر زمين نهاده و چهره‏ها بر خاك ساييدند و در برابر مؤمنان و خدا پرستان بالهاى تواضع گشودند و آنها مردمى مستضعف بودند ، خداوند آنان را به گرسنگى آزموده و به انواع مشقت مبتلا و به امور ترس‏آور امتحانشان فرمود و از ناشايسته‏ها آنان را خالص و پاك ساخت . پس از روى نادانى و عدم آگاهى به موارد آزمايش و امتحان ، خشنودى و خشم خدا را به دارايى و داشتن فرزند ندانيد و آنها را ملاك كار مپنداريد به دليل اين كه خداوند در قرآن كريم مى‏فرمايد « أيَحْسَبُونَ أنّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنينَ نُسارعُ لَهُمْ فى الْخَيراتِ بَلْ لا يَشْعُروْن [ 36 ] » و گاهى خداوند برخى بندگانش را كه استكبار مى‏ورزند و خويشتن [ 36 ] سوره مومنون ( 23 ) آيه‏هاى ( 54 و 55 ) يعنى : آيا اين كافران را كه ما ، به مال و فرزند كمك مى‏كنيم ، گمان مى‏كنند كه در نيكيها بر ايشان مى‏شتابيم ؟ خير ، آنان نمى‏فهمند . [ 457 ] را بزرگ مى‏شمرند به وسيله دوستانش كه در نظر آنان ضعيف و بى‏مقدار مى‏آيند مورد آزمايش قرار مى‏دهد چنان كه موسى بن عمران و برادرش هارون ( ع ) هنگامى كه بر فرعون وارد شدند جامه پشمين بر تن و عصاى چوبين در دست داشتند و با او شرط كردند كه اگر اسلام بياورد پادشاهى و عزتش دوام يابد ، او شگفت زده شد و به اطرافيانش گفت : آيا از اين دو نفر تعجب نمى‏كنيد كه براى من شرط دوام حكومت و بقاى عزت مى‏كنند و حال آن كه خودشان بر چنين وضعى از بيچارگى و فقر مى‏باشند كه مى‏بينيد ؟ اگر چنين است پس چرا دستبندهاى طلايى ندارند ؟ اين حرفها را به اين دليل گفت كه در نظر او طلا و گردآورى آن ، عظمت داشته و پوشيدن جامه پشمين حقير و بى‏مقدار مى‏آمد . هنگامى كه خداوند پيامبرانش را برانگيخت اگر مى‏خواست كه گنجهاى طلا و كانهاى زرناب و سرزمينهاى آباد و سبز و خرم جهان را برويشان بگشايد و پرندگان آسمان و جانوران زمين را با آنها همراه و به خدمتشان درآورد اين قدرت را داشت و اين عمل را انجام مى‏داد اما اگر چنين مى‏كرد ، آزمايش و امتحان از بين مى‏رفت و جزا و پاداش ، نادرست مى‏نمود ، و وحى و اخبار آسمانى بى‏مورد بود ، و براى آنان كه حرف انبياء را بپذيرند اجر و مزد آزمايش شدگان ثابت نمى‏شد و ايمان آورندگان شايسته ثواب نيكوكاران نبودند ، و نيز نامها با معانى خود مطابقت نمى‏كرد [ 37 ] ، و ليكن خداوند سبحان پيامبران خود را در اراده و تصميم ، نيرومند و در وضع ظاهرى كه به چشم مى‏آيد ناتوان و ضعيف قرار داد ، با قناعتى كه دلها و چشمها را از بى‏نيازى سرشار مى‏ساخت ، و فقر و تنگدستى كه ديده‏ها و گوشها را از رنج و آزار پر مى‏كرد . اگر پيامبران داراى آن قدرتى بودند كه كسى جرأت دست يابى بر آنان را نمى‏كرد و عزتى مى‏داشتند كه مورد هجوم ستم واقع نمى‏شدند و داراى سلطنتى مى‏بودند ، كه مردم گردنها به سوى آن مى‏كشيدند و براى رفتن به آن سوى مجبور [ 37 ] توضيح اين مطلب در ذيل جمله و لا لزمت الاسماء معانيها ( شماره 6 ) ذكر مى‏شود . [ 458 ] مى‏بودند مركبهاى سوارى را مجهّز سازند ، اين حالت ، تسليم و پذيرش مردم را آسانتر ، و آنان را از گردنكشى و استكبار ، دورتر مى‏ساخت و به دليل ترسى كه بر آنان چيره شده يا رغبت و ميلى كه ايشان را مجذوب كرده به آنان مى‏گرويدند ، و در اين صورت نيّتها ناخالص و نيكيها ( عبادتها براى دنيا و آخرت ) تقسيم شده مى‏بود ، ولى خداوند چنين خواست كه پيروى از پيامبران و ايمان به كتابهاى آسمانى او ، و فروتنى در پيشگاه عظمت و گردن نهادن بر فرمان و پذيرش آن ، تنها براى جلب رضايت و خشنودى ذات اقدس وى باشد ، نه هيچ چيز ديگرى و در اين راه هر چه آزمايش و ابتلا بيشتر و بزرگتر باشد ، اجر و پاداش هم ارزشمندتر و پر بهاتر خواهد بود . مگر نمى‏بينيد كه حق تعالى تمام فرزندان آدم ( ع ) را از پيشينيان تا آخرين فرد اين جهان را با سنگهايى كه نه سود و زيانى دارد و نه نيروى بينايى و شنوايى ، آزمايش فرموده و آن سنگها را خانه محترم خود قرار داده و آن را موجب پايدارى وسيله قيام مردم دانسته است ، پس آن را در سنگلاخ‏ترين مكانها و كم ارتفاع‏ترين نقطه دنيا از جهت خاك و كلوخ و تنگترين دره‏ها از نظر عرض قرار داد ، در ميان كوههاى خشن ، ريگهاى نرم و روان ، چشمه‏هاى كم آب ، و آباديهاى دور از هم ، كه نه شتر و نه اسب و گاو ، و گوسفند هيچ كدام در آن به راحتى زندگى نمى‏كنند . و سپس آدم و فرزندانش را فرمان داد كه به آن سو ، روى آورند . بنابراين آن جا مركز تجمع و سر منزل مقصود و بار انداز آنان شد ، آن چنان كه افراد با طيب خاطر ، شتابان از ميان فلات و دشتهاى دور و از درون واديها و دره‏هاى عميق و جزيره‏هاى پراكنده درياها ، بدان جا روى آوردند ، تا به هنگام سعى شانه‏هاى خود را خاضعانه حركت دهند و در اطراف خانه طواف كنند و تهليل ( لا اله الا اللَّه ) گويند ، و با موهاى آشفته و بدنهاى پر گردو غبار هروله كنان و شتابان حركت كنند ، لباسهايى كه نشانه شخصيّتهاست كنار انداخته و با رها گذاشتن موها ، قيافه خود را ناخوش آيند سازند . اين آزمونى بزرگ ، امتحانى شديد ، آزمايشى آشكار و خلوص مؤثرى است كه خداوند آن را سبب رحمت و رسيدن به بهشتش قرار داده است . اگر خداوند [ 459 ] مى‏خواست ، خانه محترم خود و محلّهاى انجام وظايف حج را در ميان باغها و نهرها و سرزمينهاى هموار و امن ، با درختهاى بسيار و ميوه‏هاى سر به زمين فرو آورده ، مناطق آباد و داراى خانه‏ها و كاخهاى بسيار و آباديهاى به هم پيوسته در ميان گندم زارها و باغهاى خرم و پر گل و گياه ، در ميان بستانهاى زيبا و پر طراوت و پر آب ، در وسط باغستانى بهجتزا و جاده‏هاى آباد قرار مى‏داد در اين صورت به همان نسبت كه آزمايش آسانتر بود ، پاداش و جزا نيز كمتر مى‏بود ، و اگر پى و بنياد خانه و سنگهايى كه در بناى آن به كار رفته از زمرّد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنايى بود ، ديرتر شك و ترديد ، در سينه‏ها رخنه مى‏كرد و كوشش ابليس در قلبها ، كمتر اثر مى‏گذاشت و ، وسوسه‏هاى پنهانى از مردم منتفى مى‏شد ، اما خداى متعال بندگانش را به انواع شدايد مى‏آزمايد و با كوششهاى گوناگون به عبادت وادار مى‏كند و به اقسام گرفتاريها مبتلا مى‏سازد تا تكبر را از قلبهاشان خارج سازد و خضوع و آرامش را در آنها جايگزين كند ، بابهاى فضل و رحمتش را به رويشان بگشايد و ، وسايل عفو خويش را به آسانى در اختيار آنان قرار دهد . پس ، از خدا بترسيد از خدا بترسيد ، از كيفر تباهكارى در دنيا و از سرانجام و خيم ظلم در آخرت و بد فرجامى تكبر و خود پسندى كه كمينگاه بزرگ ابليس و مركز كيد و نيرنگ اوست بهراسيد ، كيد و نيرنگى كه با قلبهاى انسانها مانند زهرهاى كشنده مى‏آميزد و هرگز از تأثير فرو نمى‏ماند و كسى از هلاكتش جان بدر نمى‏برد ، نه دانشمند به دليل علمش و نه بينوا در لباس مندرسش ، و خداوند به منظور حفظ بندگانش از اين امور يعنى ظلم و ستم و كيد شيطان به سبب نماز ، زكات و كوشش براى گرفتن روزه واجب ، آنان را حراست فرموده تا اعضا و جوارحشان آرام و چشمانشان خاشع و غرايز و تمايلات سركششان خوار و ذليل و دلهاى آنان خاضع شود و تكبر از آنها رخت بر بندد ، علاوه بر آن ساييدن پيشانى كه بالاترين جاى صورت است ، بر خاك موجب تواضع و گذاردن اعضاى پر ارزش بدن بر زمين ، دليل اظهار كوچكى و چسبيدن شكم به پشت از [ 460 ] گرسنگى روزه ، مايه فروتنى مى‏باشد ، و پرداخت زكات موجب صرف محصولات زمين و غير آنها و نيازمندان و مستمندان مى‏شود ، به آثار اين اعمال توجه كنيد كه چگونه شاخه‏هاى درخت تفاخر را درهم مى‏شكند و از جوانه زدن كبر و خود پسندى جلوگيرى مى‏كند . » امير المؤمنين ( ع ) در اين قسمت از خطبه شريف چند دستور براى پيروان خود يادآور مى‏شود : 1 به آنان دستور مى‏دهد از عقوبتهاى الهى كه بر گردنكشان ملتهاى گذشته وارد شد ، عبرت بگيرند ، و راه عبرت گرفتن آن است كه انسان عاقل به حالت آنها بيانديشد و توجه كند كه آنچه به آنان رسيده خودشان باعث آن بودند ، زيرا بر اثر تكبر از اطاعت امر خدا سرپيچى كردند ، و بر بندگان خدا فخر و مباهات نمودند ، چنان كه در قرآن به اين مطلب اشاره كرده است « قالَ الْمَلأُ الَّذْينَ اْسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اْسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ . . . فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فى دِيارِهِم جاثِمين [ 38 ] » و از اين قبيل آيات و اشارات در قرآن فراوان است ، و كسى كه در اين امور انديشه كند به خود خواهد آمد و از ترس اين كه به مثل عقوبتهاى آنها گرفتار شود ، از قدم گذاردن در راه آنان خوددارى خواهد كرد . 2 آنها را امر مى‏كند كه از خفتن گردنكشان در ميان قبر پند و اندرز بگيرند ، ببينند آنان كه در دنيا بر خود مى‏باليدند و باد و تكبر داشتند چگونه هنگام مرگ چهره‏ها و پهلوهايشان بر روى خاك نهاده شده و آن عزّت موهومى و غرور خودخواهى به اين ذلت و خوارى واقعى تنزل يافته و از اين امر پند و اندرز [ 38 ] سوره اعراف ( 7 ) آيه‏هاى ( 75 و 78 ) يعنى : سردمداران قوم ثمود كه تكبر ورزيدند به مومنان كه ضعيف شمرده مى‏شدند گفتند . . . ، پس ايشان را صاعقه آسمانى فرا گرفت و همگى وارد صبح شدند در حالى كه در خانه خود به زانو در روى زمين افتاده بودند . [ 461 ] بگيرند و ديگر گرد تكبر نگردند ، چون آنها نيز به همين سرانجام دچار خواهند شد . 3 سفارش مى‏كند كه از پى‏آمدهاى صفت ناپسند استكبار به خدا پناه ببرند همچنان كه در گرفتاريهاى دنيا و حوادث روزگار به او پناه مى‏برند ، منظور از اين تشبيه آن است كه در اين امر بطور فراوان و از روى خلوص به خدا پناه ببريد ، كلمه لواقح استعاره از امور و صفاتى است كه سبب تكبّر مى‏شود . فلو رخّص اللَّه . . . التواضع ، در اين عبارت با يك قياس شرطى استدلال شده است بر اين كه تكبر و خود بزرگ بينى صفت ناپسندى مى‏باشد و هيچ يك از آفريده‏هاى خدا حق اتصاف به اين ويژگى را ندارند بيان استدلال به اين شرح است كه پيامبران بطور عموم از خصيصين درگاه الهى و دوستان و پيروان جدّى دستورات خدا مى‏باشند پس اگر صفت تكبر در خور آفريده‏اى از آفريدگان او مى‏بود خداوند آنان را بر اين امر بر مى‏گزيد و چون به ايشان هم رخصت تكبر نداده است معلوم مى‏شود كه هيچ كس از بندگانش را رخصت تكبر نداده است امّا در متن سخن امام استثناى نقيض تالى و نتيجه آن حذف شده [ 39 ] ، و به ذكر برخى از لوازم آن اكتفا كرده و چنين فرموده : ليكن خدا تكبر را بر پيغمبران و فرشتگان خود ناروا و تواضع را بر آنان خوشايند دانست ، زيرا بارها در قرآن مستكبران را به علت تكبرشان وعده عذاب داده و در مورد تواضع به رسول اكرم مى‏فرمايد : « وَ آخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنين [ 40 ] » و مانند آيات ديگر كه در اين مورد آمده است . فألصقوا . . . مستضعفين اشاره به اين است كه بندگان خاص خدا ، پيامبران [ 39 ] تالى در عبارت امام اين است : لرخّص فيه لخاصّة انبيائه و ملائكته ، و استثناى نقيض آن چنين است لكنّه لم يرخّص فيه لهم . مترجم [ 40 ] سوره حجر ( 15 ) قسمتى از آيه ( 88 ) يعنى : بال و پر خود را براى اهل ايمان فرود آور . [ 462 ] و اولياى او كاملا ، فرمان وى را در مورد تواضع و فروتنى امتثال كردند و آنچه را كه خداوند بر آنان پسنديده است انجام داده‏اند زيرا اين كه مى‏فرمايد بندگان خدا در برابر عظمت حق تعالى گونه‏ها را بر زمين مى‏گذارند و چهره‏ها را بر خاك مى‏مالند ، رفتارى است كه بين خود و خدا در حال پرستش و عبادت او بجا مى‏آورند و اين كه در برابر مؤمنان بالهاى تواضع را مى‏گسترانند و با حالت استضعاف بسر مى‏برند ، اشاره به اطاعت فرمان خداوند در مورد بندگان و آفريده‏هاى وى مى‏باشد . لفظ اجنحه كه به معناى بالها و از ويژگيهاى پرنده است ، در اين جا براى دست انسان استعاره شده است ، به اعتبار اين كه دست وسيله اظهار قدرت و علامت ايجاد محبت و يا دشمنى و طرد امر نامطلوب مى‏باشد ، و خفض جناح كنايه از نرمى و ملايمت و اظهار دوستى و محبت است ، چنان كه مفسّر كبير ابن عباس در شرح آيه و اخفض جناحك للمؤمنين مى‏گويد : يعنى نسبت به مؤمنان نرمى و ملاطفت كن و بر آنان درشتى و تندى مكن ، و عربها به كسى كه سنگين و با وقار باشد مى‏گويند : فلانى داراى خفض جناح است . قد اختبرهم . . . بالكابره ، در اين جا حضرت انواع گوناگون سختيها و گرفتاريهاى دنيوى را بيان مى‏كند كه خداوند بندگانش را به آن مى‏آزمايد از قبيل گرسنگى و ترس و ساير ناملايمات و به اين سبب آنان را به دنيا بى‏علاقه و از آن متنفر مى‏سازد تا در عوض به خدا و آخرت و اجر و ثوابهايى كه نزد اوست بيشتر علاقه‏مند شوند . فلا تعتبروا الرضا . . . الاقتدار [ الإقتار ] يعنى خيال نكنيد كه خشنودى خدا از بنده‏اش به اين است كه ثروت دنيا و فرزند زياد به او دهد و غضب وى نسبت به او ، اين باشد كه از داشتن اين امور محرومش سازد . اين سخن امام ( ع ) گويا پاسخى است از پرسشى كه ممكن است گوينده‏اى چنين بگويد : حال كه [ 463 ] پيغمبران و اولياى خداوند ، از خواصّ بندگان ، و مطيع فرمان وى و مورد رضايت او مى‏باشند ، پس چرا آنان را با سختيها و ناگواريها گرفتار ساخت و از اموال دنيا و زن و فرزند بى‏بهره‏شان داشت ، چنان كه فرعون هم به موسى اين اشكال را كرد كه اگر او پيامبر است و ارزش و اعتبارى دارد پس چرا از آرايشهاى دنيا و زينتهاى طلايى بى‏بهره است ؟ و كفار قريش به پيغمبر اسلام گفتند : در صورتى به او ايمان مى‏آوريم و او را پيامبر مى‏دانيم كه داراى گنجينه‏اى از جواهرات و گوهرهاى قيمتى باشد ، و يا باغها و مزارعى داشته باشد كه شكمها را سير كند خلاصه در پاسخ اين گونه سؤالهاى مقدر ، حضرت مى‏فرمايد : اين قبيل اشكالها و توهمات به علت ناآگاهى آنان از عموميت امر ، امتحان و آزمايش است ، خداوند چنان كه بندگان خود را با مبتلا ساختن به فقر و نيازمندى و گرفتار ساختن به مشقتها و ناگواريها مى‏آزمايد همچنين آنان را به افزودن اموال و فرزندان آزمايش و امتحان مى‏كند ، بنابراين نبايد تصور كرد كه دارا بودن اين امور دليل سعادت انسان در پيشگاه خداست ، همچنان كه نداشتن آن دليل بدبختى و شقاوت نيست و امام ( ع ) به منظور تبيين فرمايش خود به اين آيه شريفه استناد فرموده است « أَيَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدّهُمْ بِه مِنْ مالٍ وَ بَنيْنَ نُسارعُ لَهُمْ فىِ الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ [ 41 ] » يعنى گنهكاران مى‏پندارند ما كه اموال و امور دنيوى آنان را زياد مى‏كنيم ، اين امر دليل رضايت و خشنودى ما از كارها و عقايد پست آنان مى‏باشد ، و حال آن كه چنين نيست بلكه ايشان بى‏خبراند از اين كه آنچه به ايشان داده‏ايم براى امتحان و آزمايش آنهاست و اين امور بر بلا و گرفتارى آنان مى‏افزايد ، كلمه جهلا كه منصوب است مفعول له مى‏باشد . فانّ اللَّه سبحانه يختبر . . . فى اعينهم ، اين كلام از جمله‏هاى گذشته [ 41 ] سوره مؤمنون ( 23 ) آيه ( 57 ) يعنى : آيا مى‏پنداريد كه آنچه به آنها از مال و فرزندان كمك مى‏كنيم در بخشيدن خوبيها به آنها شتاب مى‏كنيم بلكه چنين نيست آنان درك نمى‏كنند . [ 464 ] جداست كه در ابتدا چنان به نظر مى‏آيد كه علت امرى واقع شده است در حالى كه سيد رضى بين آن و جمله‏هاى قبلش با گذاشتن نقطه فاصله قرار داده است ، امام ( ع ) در اين قسمت به نوع ديگرى از آزمايشهاى بندگان سركش و نافرمان اشاره فرموده است كه خداوند بندگان مستكبرش را از طرفى با آنچه در خود آنهاست و از طرف ديگر با اولياى خاص و پيامبران پاكش كه در چشم آنان ناتوان مى‏آيند مى‏آزمايد ، و نيز در اين جمله به بعضى از اسرارى كه در آفرينش اين بندگان مستضعف و انبياى پاك وجود دارد اشاره فرموده است به اين بيان كه يكى از حكمتهاى آفريدن خداوند اين بندگان خالص را ، همان آزمايش گردنكشان و مستكبران مى‏باشد . به عنوان شاهد داستان حضرت موسى و هارون و برخوردشان را با فرعون طغيانگر يادآور شده است : در تاريخ طبرى اين ماجرا چنين نقل شده است كه وقتى خداوند به آنان ماموريت ارشاد فرعون را داد به پايتخت او ، مصر وارد شدند و مدت دو سال صبحها مى‏آمدند تا شب و اجازه ورود مى‏خواستند و مى‏گفتند : ما فرستادگان خدا به سوى فرعون هستيم ولى كسى به آنها جواب درستى نمى‏داد ، دربانها و ماموران آنان را دور مى‏كردند و هيچ كدام جرأت و ياراى آن را هم نداشتند كه اين پيغام خطرناك را به فرعون برساند تا سرانجام يك روز دلقك دربار كه غالبا پيش فرعون مى‏آمد و برايش مسخرگى مى‏كرد و او را مى‏خنداند ، هنگامى كه پيش فرعون رسيد ، گفت : پادشاها مردى بر در كاخ ايستاده مطلب شگفتى اظهار مى‏دارد و چنين مى‏پندارد كه او را خدايى غير از تو مى‏باشد ، فرعون دستور داد كه داخل شود حضرت موسى با برادرش هارون وارد شد و عصايش را برداشت ، گفت : من پيغمبر خداى آفريننده جهان مى‏باشم . . . تا آخر كه در تاريخ طبرى ذكر شده است ، اما در قرآن قصه موسى و هارون و گفتگويشان و ساير قسمتهايش در [ 465 ] سوره‏هاى شعرا و قصص و غير آنها بطور مفصل ذكر شده ، و بيان امام ( ع ) نيز در اين مورد ، روشن و آشكار است . كعب گفته است كه حضرت موسى فردى عصبانى و داراى قامتى طولانى بود ولى برادرش هارون از او بلندتر و چاقتر و سفيدتر و استخوان بنديش درشت‏تر و سه سال از موسى بزرگتر بود و بر پيشانيش خالى داشت و نيز بر سر بينى حضرت موسى چنين علامتى بود و بر نوك زبانش به سبب سوختگى گرهى كه باعث لكنت آن بود قرار داشت چنان كه در قرآن به آن اشاره شده است 42 . و نيز مى‏گويد فرعون همزمان با حضرت موسى همان پادشاه مصر است كه با يوسف معاصر بود به نام وليد بن مصعب و بيش از چهار صد سال عمر داشت و ليكن ديگران اين قول را نپذيرفته و گفته‏اند : موساى فرعون غير از عزيز مصر زمان حضرت يوسف مى‏باشد . هارون برادر موسى در سن صد و هفده سالگى از دنيا رفت ، و موسى ( ع ) سه سال بعد از او زنده بود و روزى كه در گذشت به سن برادرش بود . چنان كه قبلا بيان شد ، موقعى كه اين دو بزرگوار پيش فرعون آمدند به اين دليل شرط باقى ماندن حكومت و سلطنت او را مسلمان شدن و ايمان وى دانستند كه قوانين و عمل به آن ، علت نظم بخشى به جامعه انسانى و اصلاح شدن وضع دنيا و آخرت آن مى‏شود كه اين خود ، سبب برقرارى حكومت و دوام عزت و دولت مى‏باشد ، اما فرعون از گفته آنان به شگفت درآمد و آن را نپذيرفت زيرا او خيال مى‏كرد كسى مى‏تواند چنين قولى بدهد كه داراى مال و ثروت دنيا باشد و هنگامى كه ديد اين دو نفر لباسهاى پشمين مندرس به تن دارند و از سرو وضعشان فقر و نيازمندى مى‏بارد آنان را تحقير كرد و حرفشان را نپذيرفت و گفت چگونه مى‏توانند به دوام سلطنت من كمك كنند در حالى كه آثار ثروتمندى كه زينت و آرايش به زيورهاى طلايى است در آنان وجود ندارد . ----------- ( 42 ) سوره طه ( 20 ) آيه ( 26 ) . [ 466 ] و لو اراد اللَّه . . . معانيها . در اين عبارت براى اثبات مطلب به يك قياس اقترانى از شكل اول استدلال شده است كه داراى دو مقدمه شرطيه متصله مى‏باشد و نخستين مقدمه از « و لو اراد اللَّه » آغاز و به « لفعل » پايان مى‏يابد ، و مقدمه دوم « لو فعل لسقط البلاء » تا آخر [ 43 ] ، و نتيجه قياس اين است كه اگر خداوند مى‏خواست و اين امتيازهايى را كه در متن ذكر شد به انبياى خود عطا مى‏كرد ، لازمه‏اش سقوط امتحان و بطلان پاداش و جز اينها بود ، ملازمه ميان مقدم ( جمله شرطيه ) و تالى ( جواب و جزاى شرط ) در مقدمه اول كه صغرى است روشن است ، زيرا ايجاد آن امتيازات براى پيامبران از ناحيه خداوند امرى ممكن و مقدور است و براى تحقق يافتن آن ، تنها اراده حق تعالى كافى مى‏باشد ، اما در شرطيه متصله اخير كه مقدمه دوم و كبراى قياس است امام ( ع ) در صورت تحقق مقدم كه اعطاى امتيازات به انبياء باشد ، لوازم متعددى براى آن ذكر كرده است كه در ذيل به آن مى‏پردازيم . 1 انه كان يسقط البلاء : اگر خداوند به انبيا و اوليا اين مزايا را مى‏داد بساط آزمايش و امتحان بكلى بر چيده مى‏شد چون در اين هنگام مستضعفى نبود كه به استضعاف آزمايش شود ، وقتى كه امكانات ياد شده وجود داشته باشد ، اولا فقر و نادارى وجود ندارد تا آزمايشى كه از ناحيه صبر بر فقر پيش مى‏آيد محقق شود و ثانيا به دليل بى‏نيازى و قدرت ظاهرى كه در انبياء احساس مى‏شود تمام مستكبران با ميل و اراده نفسانى به آنان رو مى‏آورند و آزمايشى براى مستكبران تحقق نمى‏يابد ، ثالثا موقعى كه همه مردم پيش آنان متواضع باشند مخالفينى بر ايشان پيدا نمى‏شود كه در برابر ضرب و قتل و انكار آنان صبر كنند و آزمايش شوند ، رابعا با موجود بودن ثروت و امكانات ممكن است رو به دنيا بياورند و از [ 43 ] از ترجمه عبارات كه در وسط صفحه 385 آمده معناى دو مقدمه روشن مى‏شود . [ 467 ] خدا رابطه خود را قطع كنند و در اين صورت چنان كه در متن اشاره شده وحى الهى بر آنان قطع مى‏شود ، پس آزمايشى هم كه به سبب تحمل وظيفه وحى و عمل به آن براى پيامبران وجود دارد تحقق نمى‏يابد . 2 و كان يبطل الجزاء : اگر تمام امكانات براى پيغمبران و اولياى خدا آماده مى‏بود پاداش عبادتها از بين مى‏رفت ، زيرا از طرفى چنان كه گذشت آزمايش بكلى قطع شده و از طرف ديگر با وجود اين امتيازات عبادت مردم و پيروى آنان از گفته‏هاى خدا و اوليايش از روى اخلاص نيست بلكه يا از ترس و يا به دليل تمايلات نفسانى خواهد بود به هر حال ثواب و پاداشى بر آن مترتب نمى‏باشد و حتى پاداش خود پيامبران هم كه به علت صبر بر فقر و نادارى به دست مى‏آورند ، باطل مى‏شد . 3 و كان تضمحلّ الابناء ، لازمه سوم آن است كه اگر چنين مى‏شد اخبار وارده و وحى الهى بر پيامبران از ميان مى‏رفت زيرا از طرفى دنيا و آخرت دو ضد يكديگراند و هر قدر كه آدمى به يكى نزديك شود به همان نسبت از ديگرى دور مى‏شود ، و از طرف ديگر پيغمبران الهى ، اگر چه داراى كمال پاكى و قداست باطنى مى‏باشند ، اما به منظور ارتقاى مقام عبوديت ، پيوسته خود را نيازمند به رياضتهاى نفسانى مى‏دانند ، و به اين دليل از لذتهاى دنيوى دورى مى‏كنند كه زهد حقيقى همين است ، و همواره نفس اماره خود را كه مايل به گناه و لذتهاى مادى است با عبادتهاى پى در پى در اطاعت نفس مطمئنّه در مى‏آورند ، كار تمام اولياى خدا چنين است ، در احوال رسول خدا نوشته‏اند كه گاهى از شدت گرسنگى ، سنگ بر شكم خود مى‏بست و آن را سير كننده مى‏ناميد و اين كار را فقط براى سركوبى نفس اماره انجام مى‏داد ، نه اين كه چيزى براى خوردن نداشته باشد ، جامه‏هاى كهنه خود را هم كه پينه مى‏زد ، از آن بابت نبود كه قدرت بر تهيه لباس نو ، نداشت ، و اگر گاهى بر الاغ برهنه سوار مى‏شد و غلامش يا ديگرى را [ 468 ] پشت سر خود سوار مى‏كرد به اين دليل نبود كه اسبى براى سوارى نداشته باشد يا غلامش اطاعت از او نكند و پياده وى را همراهى نكند او اين اعمال را از ناچارى و ناتوانى انجام نمى‏داد زيرا از طرف خداوند اختيار تمام جهان به دست او بود ، اما به خاطر زهد نسبت به دنيا و دورى جستن از لذتهاى آن اينها را برگزيد . بايد بدانى كه رسيدن به اين كمالات جز با روى گرداندن از دنيا محقق نمى‏شود ، به همين دليل پيامبر ( ص ) به منظور رسيدن به كمال اشرف و برتر ، لذتهاى پست دنيا را بدور افكند ، و به همين سبب حضرت رسول آن اندازه به عبادت مى‏ايستاد كه پاهايش ورم كرد ، وقتى كه از آن حضرت پرسيدند : يا رسول اللَّه تو را كه خدا مژده بهشت داده چرا اين همه خود را به زحمت مى‏اندازى ؟ پاسخ داد ، مگر من نبايد بنده شاكرى باشم ؟ اين مطلب را پيامبر به اين دليل بيان فرمود ، كه مى‏دانست خصيصه سپاسگزارى بر علوّ درجاتش مى‏افزايد ، و در صورتى كه اشرف انبيا و اعظم آنان چنين حالتى داشته باشد ساير پيامبران را خود مى‏توانى قياس كنى و توجه خواهى كرد كه شرط رسيدن به مقامات عاليه وحى و رسالت و لياقت براى تلقّى خبرهاى آسمانى ، آن است كه دنيا و سرگرمى به آن را ترك كنند ، پس اگر خداوند آنان را فرو رفته در دنيا مى‏آفريد و راههاى رفاه مادى را بر روى آنها مى‏گشود ، به آرايشهاى دنيا و لذتهاى آن مشغول مى‏شدند و از توجه به آستان جلال ربوبى غفلت مى‏كردند رابطه وحى الهى و خبرگزارى آسمان از ايشان قطع مى‏شد و از مقام و مرتبه سفارت پروردگارى پايين مى‏آمدند . بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته‏اند ، مقصود امام ( ع ) از عبارت : اضمحلال الابناء اين است كه وعد و وعيد از ميان مى‏رفت و خبرى از اوضاع بهشت و جهنم و ويژگيهاى رستاخيز به ما نمى‏رسيد كه اين خود از پى‏آمدهاى از بين رفتن مقام نبوت و رسالت مى‏باشد . [ 469 ] 4 و لكان لا يجب للقابلين اجور المبتلين ، يعنى اگر اولياى خدا و پيامبران الهى در آسايش و رفاه بسر مى‏بردند ، براى كسانى كه دستورهاى آنان را بپذيرند ، پاداش آزمايش شدگان نبود ، و نيز خود پيغمبران از اجر و مزد صبر بر گرفتارى و آزار و تكذيب مخالفان نصيبى نمى‏بردند زيرا چنان كه قبلا بيان شد در اين صورت نه آزمايشى وجود داشت و نه مخالفى پيدا مى‏شد . 5 و كان لا يستحقّ المؤمنون ثواب المحسنين ، و نيز در اين صورت ، گروندگان به پيامبران ، شايسته ثواب نيكوكاران و اهل احسان نمى‏شدند ، زيرا محسنين كسانى هستند كه با شيطان مبارزه كنند و صفات رذيله را از خود دور سازند و نفس خويش را به فضايل بيارايند و براى خدا ايمان آورند اما ايشان كه يا از روى تمايلات نفسانى به امور مادى و يا از ترس و هيبت دنيوى به پيامبران گرويده‏اند نه ايمانشان همراه با اخلاص است و نه جزء اهل احسان و نيكوكاران مى‏باشند . 6 و لا لزمت الاسماء معانيها [ 44 ] ، ششمين امرى كه در صورت تحقق شرط ياد شده لازم مى‏آيد آن است كه نامها و عناوين اشخاص با معنايش تطبيق نخواهد داشت ، از باب مثال اگر به كسى مؤمن گويند حقيقت ايمان بر وى صدق نمى‏كند زيرا تنها با زبان ايمان آورده و از روى ترس يا هواى نفسانى است نه از روى اخلاص و قلب پاك و همچنين است عنوان زاهد و مسلمان ، بلكه عنوان پيامبر و نبى و رسول نيز چنين است به دليل اين كه در اين حال چنان كه گفته شد حقيقت نبوت و رسالت از آن شخص قطع شده است خلاصه اين كه اسماء بدون مسميّمات خواهد بود ، با ذكر اين لوازم ششگانه ، مقدمه دوم و كبراى قياس مذكور روشن و خلاصه اين مى‏شود كه اين قضيه ، شرطيه متصله است و [ 44 ] در كلمه اسماء دو وجه جايز است نصب آن بنابراين كه مفعول باشد و معانيها فاعل وجه دوم مرفوع باشد چنان كه در نسخه سيد رضى آمده است ولى در معنا هر دو يكى است . [ 470 ] مقدم آن از لو اراد اللَّه تا الارض [ 45 ] مى‏باشد . و لكن اللَّه سبحانه جعل رسله . . . اذى ، پس از بيان برهان و استدلال بر اين كه چرا خداوند اولياى خود را از ثروتمندان و اهل رفاه قرار نداد به اثبات مزيتى پرداخته است كه در عوض آن محروميتها امتيازى به ايشان عطا فرموده است ، و آن عبارت از نيروى تصميم و عزم راسخ براى تبليغ رسالت مى‏باشد و به اين دليل آنان را اولو العزم مى‏گويند كه عزم خود را جزم مى‏كنند و با كمال قدرت در برابر آزار مخالفان مقاومت مى‏كنند مى‏جنگند و مى‏كوشند تا دين خدا را به حاكميت بنشانند هر چند در ظاهر جزء مستضعفان و اهل مسكنت و قناعت مى‏باشند و با گرسنگى و برهنگى مى‏سازند . در متن عبارت ، امام ( ع ) مى‏فرمايد : خدا به اولياى خود اراده‏اى قوى و ظاهرى ضعيف و فقير داد امّا با قناعتى كه قلبها و چشمها را پر از بى‏نيازى مى‏كرد صفت پر كردن كه براى قناعت آورده است به اين اعتبار است كه قناعت آن چنان آنان را بلند طبع و بى‏نياز مى‏كند كه هيچ توجهى به تمتّعات دنيا نشان نمى‏دهند و گويا چشم و دلشان پر شده و جايى براى كالاهاى دنيا ندارد كه مورد طلب و درخواست واقع شود ، و نيز اين ويژگى را براى فقر و بينوايى هم آورده است ، و اين بدان علت است كه گرسنگى زياد باعث ناتوانى و آزار چشم و گوش مى‏شود و گويا آن چنان چشمها و گوشهاى مردان خدا را فرا گرفته است كه پر شده و جا براى چيز ديگرى در آن پيدا نمى‏شود و تمام اينها آدمى را مستعدّ وصول به كمال مى‏كند زيرا كه بارها گفته شده است كه شكمبارگى هوشيارى را [ 45 ] و تالى آن از لسقط البلاء تا معانيها مى‏باشد ، پس نتيجه آن است كه اگر به اراده خداوند اين امور به انبيا تعلق مى‏گرفت ، وقوع تمام اين مفاسد لازم مى‏آمد سپس كلام را به استثناء نقيض تالى اين نتيجه براى استثناء نقيض مقدم آن ارجاع داد ، و نقيض تالى آن است كه اين مفاسد وجود نداشته و سزاوار بوجود آمدن نيز نمى‏باشد ، پس به آنها اين امور را اراده نكرده است . [ 471 ] از بين مى‏برد و سنگدلى مى‏آورد و ترحّم و نازكدلى را زايل مى‏كند و باعث امراض اخلاقى و جسمانى مى‏شود كه دارويى جز فقر و گرسنگى آن را درمان نمى‏كند ، قناعت صفتى است كه از متفرعات خصلت پسنديده عفت و پاكدامنى مى‏باشد . و لو كانت الانبياء . . . مقتسمه ، و اين نيز استدلال ديگرى است براى بيان مطلب كه تقدير مقدمات آن چنين است ، اگر خداوند نسبت به پيامبرانش تمام امكانات رفاهى را فراهم مى‏ساخت ، قوّت و عزّتى به دست مى‏آوردند كه هيچ كس جرأت دستيابى بر آن نداشت و سلطنتى را دارا مى‏شدند كه همه بى چون و چرا تسليم آن مى‏شدند و اين امر نتايج و مفاسدى را در پى داشت كه اكنون به ذكر آن مى‏پردازيم : 1 در اين صورت گر چه اطاعت مردم از آنان سريعتر و آسانتر انجام مى‏شد اما مانند پيروى از پادشاهان بود نه انبيا و اولياء ، زيرا از نظر عامه مردم ، شاهان و قدرتمندان حق اطاعت شدن دارند نه مستضعفان و بينوايان . 2 از پيروى ايشان تكبر نمى‏ورزيدند زيرا روشن است كه اغلب افراد كمتر شانه از زير فرمان اهل قدرت و پادشاهان خالى مى‏كنند ، اما بر اين اطاعت و ترك تكبر اجر و پاداش كسى كه به سبب مجاهده با نفس خود خواهى و استكبار را از خود دور مى‏سازد مترتب نبود . 3 آخرين نتيجه اين كه ايمان مردم در اين موقع خالص و براى خدا نبود بلكه تجزيه شده و يك جزء آن براى خدا و جزء ديگر آن براى تمايلات نفسانى يا ترس از قدرتهاى دنيوى بود ، پس اين گونه اعمال ثوابى ندارد ، ثواب اعمال كسانى كه با شيطان بجنگند و تلقينهاى گمراه كننده وى را درهم شكنند و پيروزمندانه آماده پاداشهاى جاويد آخرت باشند . و ملك تمدّ نحوه اعناق الرجال و تشد اليه عقد الرحال ، دو صفتى كه در اين [ 472 ] عبارت براى واژه ملك آمده كنايه از بزرگى و عظمت قدرت و نيروى پادشاهى مى‏باشد كه در اين صورت آرزوها به سوى او جلب و نظرها به جانب وى متوجه مى‏شود و انسانها گردنهاى اميدوارى به طرفش دراز مى‏كنند و كوله بارهاى خويش به منظور رسيدن به آن ، محكم مى‏بندند . و لكنّ اللَّه سبحانه . . . شائبة ، پس از بيان استدلال فوق و نتايجى كه بر آن مترتب بود ، مجددا حضرت در اين عبارت دليل مى‏آورد بر اين كه اين امر كه ايمان از روى ترس يا تمايل نفسانى و بالاخره غير خالصانه باشد امر فاسدى است كه خواسته خداوند نمى‏باشد ، بلكه اراده او آن است كه ايمان مردم به انبيا و كتب و اديانى كه مى‏آورند ، خالص و تنها براى وى باشد بدون هيچ گونه شائبه و دخالتى و آنچه كه بايد خالص براى خدا باشد سزاوار نيست تقسيم و تجزيه شود ، پس ايمان با تمام اقسامش بايد فقط براى خدا باشد . و كلما كانت البلوى . . . اجزل ، در اين عبارات دو احتمال تصور مى‏شود ، الف نخست اين كه دوّمين مقدمه و كبراى استدلالى باشد كه به منظور بيان مطلب آورده است و مقدمات اين قياس از اين قرار است : در صورتى كه پيامبران از امكانات ظاهرى برخوردار نباشند ، براى ايمان آوردن مردم ، باب آزمايش و امتحان بيشتر باز است و كسانى كه با اين وضع ايمان بياورند خالصتر خواهند بود و هر چه آزمايش و خلوص بيشتر باشد ثواب و پاداش آن هم مهمتر و زيادتر خواهد بود . نتيجه اين مقدمات آن است كه هر مقدار در به دست آوردن عقيده و ايمان رنج بيشتر تحمل شود و اخلاص زيادتر به كار رود ثواب و پاداش بيشتر نصيب دارنده آن خواهد شد . ب احتمال دوم آن است كه اين جمله قياس جديدى نيست بلكه دنباله بيان قبل و در حقيقت مثل مقدمه دوم براى قياس استثنايى باشد كه صغراى آن قبلا آورده شده است و تقدير چنين است كه اگر امكانات مذكور براى انبياء وجود [ 473 ] داشت آن نتايج و توالى ناروا كه از جمله عدم خلوص ايمان مى‏باشد بر آن بار بود ، اما حق تعالى اراده فرموده است كه ايمان و عبادت يكجا و خالص براى او باشد و اگر چه اين امر با زحمت بسيار و آزمايش سخت به دست مى‏آيد اما هر چه بوته امتحان داغتر باشد ايمان خالصتر و هر اندازه كه ايمان و عمل خالصتر باشد ثواب و پاداش افزونترى خواهد داشت ، و بعد به منظور بيان صدق مطلب به ذكر مثال پرداخته است كه عبارت از آزمايش جامعه بشريت به زيارت خانه سنگى خود مى‏باشد . جعله للناس قياما ، خداوند خانه خود را بپا دارنده موقعيت و ارزش و اعتبار انسانها قرار داد ، فلان قيام اهله و قوام بيته ، وقتى گفته مى‏شود كه استقامت و برقرارى خانه و اهل شخص بسته به وجود او باشد . سرزمين مكه كمتر خاكى است و بيشترش از سنگ است ، و امام ( ع ) به منظور مذمّت آن را آكنده از ريگهاى روان مى‏داند زيرا چنين زمينى مناسب حيوانها و چهار پايان نمى‏باشد و سمدارها در آن فرو مى‏روند و در راه رفتن به زحمت دچار مى‏شوند ، و مراد از واژه‏هاى خفّ ، حافر و ظلف ، چهار پايان ، شتر و اسب و گوسفند و گاوهاى ماده مى‏باشد كه بطور مجاز از باب اطلاق اسم جزء بر كل اراده شده و يا اين كه مضاف ، حذف و مضاف اليه جايش را گرفته است از باب مثال ، خف الجمال و حافر الخيل و ظلف الغنم بوده است ، و منظور از فعل لا تزكوا آن است كه چهار پايان در آن سرزمين به دليل ارتفاعات زياد و خشونت آن ، رشدى ندارند و زياد نمى‏شوند و مقصود از عبارت او عربقاع الارض ، ناهموارترين و صعب العبورترين قسمتهاى زمين ، همان معنايى است كه از اين آيه شريفه بر مى‏آيد « إنّى أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتى بِوادٍ غَيْر ذى زَرْع عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ . » [ 46 ] [ 46 ] سوره ابراهيم ( 14 ) قسمتى از آيه ( 36 ) ، يعنى : من خانواده خود را در سرزمين بى‏كشت و زرعى نزد خانه محترم تو مسكن دادم . . . [ 474 ] ثم امر آدم و ولده ان يثنوا اعطافهم نحوه ، اين كلام حضرت دلالت دارد بر اين كه بيت الحرام و خانه كعبه از زمان حضرت آدم بوده است و تاريخ نيز به اين امر گواهى مى‏دهد ، طبرى مى‏گويد از ابن عباس نقل شده است كه وقتى حضرت آدم به روى زمين فرو آمد ، از طرف خدا به او وحى شد كه مرا در روى زمين حرمى است . محاذى عرش من در آسمان ، آن جا برو خانه‏اى برايم بساز و اطرافش طواف كن چنان كه مى‏بينى فرشتگان را كه اطراف عرشم طواف مى‏كنند ، در آن جا دعاى تو و هر كه را از ذريه تو كه اين عمل را انجام دهد به استجابت مى‏رسانم ، حضرت آدم عرض كرد خدايا من آن محلّ را نمى‏دانم و قدرت بر ساختمان خانه هم ندارم ، پس خداوند فرشته‏اى را مامور ساخت تا وى را به آن مكان ببرد ، در بين راه هر جا به بوستان و منظره‏هاى آباد و زيبايى مى‏رسيد به خيال اين كه همان محل مى‏باشد از فرشته درخواست مى‏كرد كه فرود آيد و خانه را بسازند ، او پاسخ مى‏داد كه هنوز به آن جا نرسيده‏ايم ، تا سرانجام به سرزمين مكّه رسيدند ، آدم شروع به ساختن خانه كعبه كرد و مواد ساختمانى آن را از پنج سلسله جبال فراهم ساخت 1 طور سينا 2 طور زيتون 3 لبنان 4 جودى 5 و پايه‏هايش را از كوه حراء بنا كرد ، و موقعى كه خانه ساخته شد فرشته مذكور وى را به صحراى عرفات برد و اعمال و عبادتهايى كه هم اكنون مرسوم است به او ياد داد و سپس او را به مكه آورد و هفت شوط دور خانه طواف كرد و بعد از آن به سرزمين هند برگشت ، و بعضى گفته‏اند كه حضرت آدم از جايگاه خود چهل بار با پاى پياده به حج و زيارت خانه خدا مشرف شد . وهب بن مبنّه مى‏گويد كه آدم در پيشگاه پروردگار خود عرض كرد خدايا آيا در روى زمين غير از من كسى يافت مى‏شود كه ترا تسبيح و تقديس گويد ؟ خداوند متعال فرمود آرى در زمانهاى آينده از فرزندان تو ، كسانى را به دنيا خواهم [ 475 ] آورد كه مرا بستايند و عبادت كنند و خانه‏هايى را خواهم ساخت كه مركز ذكر و ياد من باشد و بندگانم در آن به تسبيح و ثنا گوييم بپردازند و در ميان آن بيوت يكى را خانه مخصوص به كرامت خود قرار مى‏دهم و با اسم خودم آن را علامتگذارى خواهم كرد و آن را خانه خودم مى‏نامم و به عظمت و جلال خود به آن عزت و شرافت مى‏دهم اما بايد دانست كه مكان محدودى براى من نيست بلكه من در همه جا و با همه كس هستم و بر همه چيز احاطه دارم و آن خانه را حرم امن بندگان خود قرار داده‏ام كه با احترام آن هر كس و هر چه در اطراف و در زير و بالاى آن قرار دارد حرمت و احترام پيدا مى‏كند ، پس هر كس آن را به علت احترام من گرامى دارد ، مورد كرامت و احترام من خواهد بود ، و هر كس باعث وحشت و ترس اهل خانه من بشود حرمت من را از بين برده و مستحق سخط و كيفر من مى‏باشد ، من آن جا را خانه مبارك قرار مى‏دهم كه فرزندان تو از هر راه دور ، پياده و سواره با هر وسيله‏اى سراسيمه و گردآلود با ناله‏هاى لبيك و فريادهاى تكبير به آن سو ، مى‏آيند ، و هر شخصى كه به آن اهميت دهد و غير آن را اراده نكند و بر من وارد شود و مرا در آن مكان ديدار كند و مهمانى از من بخواهد خواسته او را برآورده مى‏كنم . آرى براى شخص كريم شايسته است كه واردين و مهمانهاى خود را گرامى دارد ، اى آدم ، تو تا مدتى كه در دنيايى ، در آبادانى خانه من بكوش و پس از تو نيز امّتها و نسلها ، و پيامبران از فرزندانت هر كدام پس از ديگرى در زنده نگهداشتنش مى‏كوشند . سپس به آدم دستور داد كه به سوى خانه رود و طواف كند مثل طواف فرشتگان بر دور عرش . اين بود سرگذشت خانه در زمان آدم و اساس آن ، تا در طوفان نوح خراب شد و سپس حضرت ابراهيم آنرا تجديد بنا كرد ، هم اكنون به متن سخن امام برمى‏گرديم و مى‏گوييم ، اين كه فرمود : خدا به آدم و فرزندانش دستور داد كه توجه خود را به سوى خانه معطوف دارند ، كنايه از رو آوردن به كعبه [ 476 ] و قصد زيارت آن است . فصار مثابة لمنتجع اسفارهم ، از اين رو محلى شد براى عرض حاجت و طلب فراوانى نعمت و ارزاق و درخواست آبهاى گوارا و آنچه در سفرها مورد نياز مى‏باشد ، چنان كه در قرآن مى‏فرمايد : « وَ إذْ جَعَلْنا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أَمْناً » [ 47 ] و نيز مى‏فرمايد : « لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكروا اسْمَ اللَّهِ [ 48 ] » زيرا آن جا محل گرد آمدن مردم است و در آن جا روزهاى برگزارى حج بازار عرضه و تقاضا به پا مى‏شود و آن وقت هنگام تجارتها و سود و بهره بردارى است چنان كه در خطبه اول بيان داشتيم ، و نيز اين كه فرمود : خانه كعبه ، مقصد انداختن بارهايشان گرديد . تهوى اليه ثمار الافئده ، خواهشها و ميلهاى دلها به سوى خانه كعبه به جنبش و حركت در مى‏آيد ، هنگامى كه كسى به سوى چيزى مايل مى‏شود ، و آن را دوست مى‏دارد ، مثل آن است كه خود را نمى‏تواند كنترل كند و خواهى نخواهى بر روى آن سقوط مى‏كند ، به اين دليل ، واژه هوى را براى حركت به جانب محبوب و سعى و كوشش به منظور رسيدن به آن سو استعاره آورده است ، و بعضى از شارحان گفته‏اند : ثمرة الفؤاد ، سويداى قلب است ، يعنى باطن دلها به سوى آن ميل مى‏كند و به همين مناسبت به فرزند مى‏گويند ، ثمرة الفؤاد ، به احتمال ديگر ممكن است كه لفظ ثمار استعاره از افرادى باشد كه به سوى كعبه مى‏آيند ، به اعتبار اين كه هر كدام از آنها محبوب خانواده خود مى‏باشد ، بنابراين او مانند ميوه و نتيجه پيدا شده از دلهاى آنهاست زيرا آنان در تربيت او كوشيده‏اند تا او انسانى [ 47 ] سوره بقره ( 2 ) آيه ( 124 ) يعنى : به يادآور موقعى را كه ما خانه كعبه را مقام امن و مرجع درخواستهاى خلق قرار داديم . [ 48 ] سوره حج ( 22 ) آيه ( 27 ) يعنى : تا مشاهده كنند منافعى براى خود و از آن رو نام خدا را بر زبان دارند . [ 477 ] كامل شده است و احتمال سوم آن است كه منظور از ميوه دلها ، چيزهاى خوب و پسنديده‏اى است كه از هر جا به مكّه آورده مى‏شود چنان كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد « يُجبى‏ إلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيئىٍ [ 49 ] » و دليل اضافه شدن ثمار به افئده آن است كه اين امور محبوب و مطلوب دلهاست ، و در جاى ديگر مى‏فرمايد « وَ اجْعَلْ أَفْئِدةً مِنَ النّاسِ تَهْوى إلَيْهِمْ و ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمراتِ [ 50 ] » و چون واژه هوى كه به معناى ميل داشتن است استعاره مى‏باشد ، كلمه مهاوى خواستگاهها را برايش ترشيح آورده زيرا هر خواستنى خواستگاهى لازم دارد ، و لغت عميقه صفت براى فجاج است كه در قرآن مى‏فرمايد : « يَأْتْينَ مِنْ كُلِّ فَجّ عَميْقٍ [ 51 ] » صفت گودى براى راه وصول به مكّه به علت طولانى بودن راه مكه است و اين كه از دورترين شهرها به آن سرازير مى‏شوند و جزيره‏هاى منقطعه به اين دليل است كه دريا آنها را احاطه كرده و از بقيه قسمتهاى زمين جدايش ساخته است كلمه حتّى براى غايت و به معناى لام است و تعبير لرزش شانه‏ها ، كنايه از حركات در حال طواف مى‏باشد زيرا لازمه حركت سريع مى‏باشد . واژه ذللا جمع ذلول به معناى رام منصوب و حال براى ضمير مستتر در فعل تهرّ مى‏باشد ، و بعضى گفته‏اند ممكن است حال از مناكب باشد و جمله يهلّلون نيز در محل نصب است بنابر حاليت و شعثا و غبرا هم حال از ضمير در يرملون مى‏باشد و عبارت انداختن پيراهنها پشت سرشان كنايه از نپوشيدن آنهاست و اين كه زيباييهاى خود را با آزاد گذاشتن موهايشان زشت كرده‏اند ، به دليل آن است كه تراشيدن و كندن و پاك [ 49 ] سوره قصص ( 28 ) قسمتى از آيه ( 56 ) ، يعنى : انواع نعمت و ثمرات به سوى مكه آورده مى‏شود . [ 50 ] سوره ابراهيم ( 14 ) قسمتى از آيه ( 36 ) يعنى : خدايا دلهاى مردم را به سوى آنها مايل گردان ، و به انواع ثمرات آنان را روزى ده . [ 51 ] سوره حج ( 22 ) قسمتى از آيه ( 26 ) يعنى : از ميان تمام دره‏هاى عميق و راههاى وسيع به سويش مى‏آيند . [ 478 ] كردن مو بر محرم حرام است و فديه دارد و روشن است كه اين عمل خود باعث زشتى و قباحت منظر مى‏شود و روش معمول را كه به منظور حفظ زيبايى ، موها را اصلاح مى‏كنند بر هم مى‏زند . ابتلاء و امتحانا و اختبارا و تمحيصا ، اين چند كلمه منصوب مفعول له براى فعل امر اللَّه آدم مى‏باشند ، و احتمال ديگر آن است كه هر يك مفعول مطلق براى فعل محذوف از جنس خود باشد ، اين چهار كلمه مترادف و همه مفيد يك معنا مى‏باشند ولى براى تاكيد ذكر شده‏اند ، تاكيد اين كه خداوند حاجيان را به شدت تحت آزمايش قرار داده است تا آمادگى بيشتر و استحقاق افزونترى براى ثواب و پاداش پيدا كنند ، و از اين رو مى‏فرمايد : خداوند خانه خود را سبب نزول رحمت و وسيله ايصال به بهشت قرار داد . و نيز با اين جمله‏ها تاكيد كرده است صدق گفتار خود را كه قبلا فرموده بود : « هر اندازه آزمايش و اختبار زيادتر باشد اجر و مزد افزونتر خواهد بود » زيرا موقعى كه خداوند بندگانش را با دستور انجام دادن اعمال حج و عبادتهاى مربوط به آن آزمايش فرمود ، اعمالى كه بدنها را رنج مى‏دهد و باعث تحمل زحمت سفرهاى طولانى مى‏شود و از اين رو كه زيارت خانه‏اى است تشكيل يافته از سنگهاى بى‏خاصيّت كه نه حرفى را مى‏شنوند و نه چيزى را مى‏بينند ، تمام تعلقات دنيا و كبر و خودخواهى را از آدمى دور مى‏سازد ، در اين صورت آمادگى براى پذيرش رحمت الهى و افاضه ثوابهاى او بيشتر خواهد بود از آمادگى كه در ساير عبادتها نصيب آدمى مى‏شود . بنابراين اجر و پاداش در اين عبادت كاملتر و بزرگتر از بقيه عبادات مى‏باشد . و لو اراد اللَّه . . . ضعف البلاء ، اين جمله صغراى قياس پنهان استثنايى است كه استثناى آن حذف شده و نتيجه قياس ديگرى است كه از دو متصله تشكيل يافته كه صغرايش اين است : اگر خدا اراده مى‏كرد كه خانه [ 479 ] محترم خود را در محلهاى ياد شده خوش و شادى‏آور قرار دهد اين كار را مى‏كرد و كبراى آن اين است : اگر اين كار را انجام مى‏داد به دليل كمى ابتلا و آزمايش اجر و مزد كم مى‏شد ، و تقدير استثناى قياس اين مى‏شود : اما اين امر بر خداوند روا نيست زيرا او مى‏خواهد كه رحمت و ثوابش بر همه افزايش يابد و هر كس به كمال نفسانى خود برسد ، و اين امر تحقق نمى‏يابد مگر با كامل شدن استعداد به سبب تحمل شدايد و سختيها ، پس به اين دليل خداوند اراده نكرد كه خانه خود را در اين مكانها قرار دهد تا مستلزم ضعف امتحان و آزمايش شود . عبارت : دنوّ الثمار ، نزديك بودن ميوه ، كنايه از سهل الوصول و حاضر بودن آن مى‏باشد و در هم پيچيدن ساختمانها كنايه از نزديك بودن بعضى از آنها به بعضى ديگر است . واژه برّة به معناى يك دانه گندم است و گاهى به جاى اسم جنس نيز به كار مى‏رود و گفته مى‏شود : هذه برّة حسنة يعنى اين گندم نيكويى است ، نه به معناى يك دانه گندم . و لو كان الأساس . . . من الناس ، اين عبارت قياس مضمر استثنايى ديگرى است كه خلاصه‏اش اين است : اگر خداوند خانه خود را از اين گونه سنگهاى روشن گرانبها قرار مى‏داد شك مردم درباره صداقت پيامبران و انتساب خانه به خداوند تخفيف مى‏يافت ، و به آسانى باور مى‏كردند ، زيرا وقتى كه پيغمبران با حالت فقر و پريشانى مشهور مى‏باشند و خانه خدا از اين سنگهاى سياه و تاريك ساخته شده ، شك و ترديد در اين كه اينها از طرف خداى قادر و بى‏نياز است قوّت مى‏يابد ولى با فرض اين كه پيامبران داراى عزت و پادشاهى باشند و خانه خدا هم از سنگهاى گرانبها باشد ، ديگر اين شك و ترديد وجود نخواهد داشت بلكه خود رياست و عزت آنان و نفاست سنگها مردم را وادار به دوستى آنان و پذيرش ايشان مى‏سازد ، زيرا اين امر مناسبتر است با كمالى كه انبيا به خدا [ 480 ] نسبت مى‏دهند و او را از همه جهت بالاتر مى‏دانند ، علاوه بر آن كه انسان به محسوسها تمايل بيشترى نشان مى‏دهد تا امور نامحسوس . واژه مسارعه به منظور مبالغه‏اى است كه در ميان وجود شك در صدق و شكّ در كذب پيامبران قرار دارد ، زيرا اين دو احتمال وجود دارد كه آيا گفتار انبياء درست است يا نادرست . و نيز كاهش كوشش ابليس به همين دليل است ، زيرا در اين صورت ايمان به اين كه اين خانه از خداوند است و زيارت آن واجب است ، برخواسته از مبارزه با شيطان و به دليل عبادت خدا نيست بلكه فقط به خاطر عزت و عظمت خانه و زيبايى ظاهرى آن و توجه نفس به گوهرهاى پر ارزش مادى آن خواهد بود ، و حال آن كه خدا مى‏خواهد كه ميل طبيعى نباشد تا مجاهده ابليس تحقق يابد زيرا نفس و روح انسان بر اثر آزمايش و تحمل رنجها ، كمالهاى جاويد و سعادتهاى هميشگى را درك مى‏كند . و لكنّ اللَّه يختبر عباده . . . المكاره ، حضرت در اين جمله‏ها دليل اين كه خداوند خانه خود را چنين مجلّل نيافريده بيان مى‏دارد كه هدف وى آزمايش بندگان به واسطه تحمل شدايد و مشقّتها مى‏باشد . اخراجا للتكبر . . . لعفوه ، اين جمله اشاره است به آن كه اين امور علل معدّه فضل و عفو خداوند است و از عنايتهاى الهى است كه به منظور آماده شدن نفوس براى بيرون راندن صفت ناپسند كبر و خودخواهى از خود و جايگزين ساختن ضد آن كه تواضع و فروتنى است مقرر شده است و چون اين امور مذكور سبب داخل شدن انسان در رضوان خداوند و ثواب او مى‏باشد . بطور استعاره آنها را ، درهاى گشوده ناميده است ، و تعبير به ذلل به اين خاطر است كه اين دخول به سهولت و آسانى انجام مى‏شود . پس از بيان فايده و علل اين امور ، امام ( ع ) مردم را متوجه به خدا كرده ، و از سرانجام بد ظلم و ستم ، آنان را بر حذر مى‏دارد . خلاصه چون خداوند به [ 481 ] ستمگران و متكبران وعده عذاب و سرانجام بد داده است به اين دليل امام ( ع ) ظلم در اين سرا و عاقبت سوء اخروى آن را سبب ترس از كيفر الهى دانسته است . فإنّها مصيدة ابليس ، ضمير مؤنث به قول مرحوم سيد فضل اللَّه راوندى بر مى‏گردد به مجموعه بغى و ظلم و كبر كه از عبارتهاى قبل استفاده مى‏شود اما ديگران گفته‏اند مرجع آن كبر است و اين كه مؤنث آورده شده به اعتبار كلمه مصيده است و كبر را به اين دليل شكارگاه ابليس خوانده‏اند كه هر كس در آن داخل و متصف به آن شود از حزب شيطان محسوب شده و در قبضه او واقع مى‏شود چنان كه صيد در تور و ريسمان شكارچى قرار مى‏گيرد و آن را با صفت عظمت ياد كرده است زيرا بسيار نيرومند است و مستلزم رذيله‏هاى اخلاقى بسيار مى‏شود و نيز آن را به عنوان كيد و مكر بزرگ متصف كرده به دليل اين كه اين صفت ناپسند سبب قوى و نيرومندى براى كشاندن انسان به باطل و دور ساختن او از راه خدا مى‏باشد چنان كه كار خدعه و نيرنگ و فريب اين است . واژه مساوره را كه به معناى حمله‏ور شدن و غلبه يافتن است براى استعاره آورده است به اعتبار اين كه گاهى اين صفت به اين طريق بر نفوس آدميان چيره مى‏شود كه خود را در نظر آنان نيك جلوه مى‏دهد و چنان آنها را تحت تأثير مى‏گيرد كه آن را به جان مى‏پذيرند و گاهى بر عكس ، نفس بر آن غلبه كرده و با نيروى خود وسوسه آن را دفع مى‏كند و چنان كه در حالت اول غلبه از جانب كبر بود ، در اين حالت غلبه از جانب نفس است كه تحت تأثير آن واقع نمى‏شود . سپس امام حمله‏ور شدن اين صفت ناپسند كبر را بر دلها و نفوس ، تشبيه به وارد شدن سموم كشنده كرده است كه باعث مرگ جسم طبيعى مى‏شوند و در اين عمل خود هيچ گونه خطايى نمى‏كنند ، يعنى در اين مورد هم ، چنان نيست كه عقل بتواند كبر [ 482 ] را از تحت تأثير قرار دادن نفوس مانع شود . احتمال ديگر آن است كه حمله‏ور شدن اين صفت نارواى كبر بر نفس آدمى مانند تأثير سموم بر بدنها ، قوى و با نفوذ است . فما تكدّى ابدا و لا تشوى احدا ، شيطان هرگز ناتوان نمى‏شود و از هيچ هدفى خطا نمى‏كند ، هر دو صفت براى سمّ و استعاره مى‏باشند ، يعنى چنان كه سمّ ، هم از پيدا كردن جاهاى حساس خطا نمى‏كند ، و هم براى تأثير خود از كار نمى‏ماند ، صفت كبر نيز با تيرهاى معنوى خود قلب روح آدمى را نشانه مى‏گيرد ، خطا نمى‏كند و از تأثير و كوشش و عمل باز نمى‏ماند و وسوسه‏هاى هلاكتزاى خود را دم به دم القا مى‏كند . لا عالما لعلمه و لا مقلاّ فى طمره ، اين خوى ناپسند اثر خود را هم در دانش دانشمند مى‏گذارد ، و هم در تنگدستى بينوا ، پس نه عالم مى‏تواند آن را از خود دور سازد با آن كه علم به پستى و رذالت آن دارد ، و نه تنگدست و فقير به آسانى مى‏تواند از آن بگريزد ، با آن كه تكبر و گردن فرازى هيچ تناسبى با نيازمندى و فقر ندارد بلكه گاهى در همان جامه كهنه و وضع مندرس خود به اين خصلت زشت گرفتار است . و عن ذلك ما حرس اللَّه . . . تذلّلا ، در اين عبارتها حضرت امورى را مورد توجه قرار داده است كه خداوند متعال به آن سبب بندگانش را از گيرودار اين صفت پست ، نگهدارى فرموده است و آنها را سبب احراز و دورى از وساوس شيطانى قرار داده و به سه امر از آنها اشاره فرموده است كه عبارتند از نماز ، زكات و روزه‏هاى واجب ، نماز به دليل اين كه تمام اجزاء و حركتهايش با كبر منافات دارد بلكه سراسر آن ذلت و تواضع است اساسا وضع نماز بر تضرع و التماس و خضوع و خشوع و ركوع و سجده و غير آن مى‏باشد كه هر كدام از اينها حكايت از فروتنى و تسليم در برابر عزت و عظمت حق تعالى [ 483 ] و يادآورى كمال او و و وعده و وعيدها موقعيتهاى ترس‏آور قيامت در پيشگاه وى مى‏كند و تمام اينها نقطه مقابل تكبر و خود بزرگ بينى مى‏باشد اين است كه مى‏فرمايد : خداوند به خاطر حفظ بندگانش از ظلم و ستم و كيد شيطان ، نماز ، زكات و مجاهده در گرفتن روزه واجب ، انسانها را حراست فرموده است تا اعضاء و جوارح آنان آرام و چشمهايشان خاشع و غرايز و تمايلات سركش ايشان خوار و ذليل و دلهاى آنها خاضع شود و تكبر از آنان رخت بر بندد ، به علاوه ساييدن پيشانى كه بهترين جاهاى صورت است به خاك موجب تواضع و گذاردن اعضاى پر ارزش بدن بر زمين دليل كوچكى و فروتنى كامل مى‏باشد . امّا الزكاة ، زكات به دو علت از بين برنده صفت تكبر مى‏باشد : 1 پرداختن زكات سپاسگزارى از نعمت منعم در برابر نعمت مال ، است چنان كه عبادتهاى ديگر شكر نعمت بدن است و معلوم است كسى كه در برابر منعم به سپاسگزارى پردازد ، به ستايش او پرداخته است و اين امر خود مبارزه با تكبر و خودخواهى است . 2 كسى كه مى‏داند از طرف خدا بر او زكات واجب شده و قبول دارد كه بايد آن را بپردازد ، با توجه به بى‏نيازى و غناى مطلق حق تعالى ، خود را در مقابل قدرت كامل وى ، مقهور و ناگزير مى‏بيند ، و تمام اين امور ، با تكبر و شانه خالى كردن از زير بار عبادتها منافات دارد . و مجاهدة الصيام ، روزه گرفتن را با عنوان مجاهده روزه نام برده است ، به دليل مشقتهايى كه در آن وجود دارد از قبيل تشنگى و گرسنگى بويژه در روزهاى طولانى تابستان چنان كه فرموده است كه از گرسنگى و تشنگى شكمها به پشت مى‏چسبد ، و آدمى در تمام اين احوال توجه به عظمت و جلال الهى دارد ، و مى‏داند كه اين اعمال را به خاطر اظهار عبوديت و فروتنى در مقابل [ 484 ] فرمان وى انجام مى‏دهد ، و اين همه نيست مگر تواضع و نقطه مقابل تكبر ، علاوه بر آنچه كه در روزه وجود دارد ، از قبيل درهم شكستن نفس اماره و قواى شهوانى و حيوانى كه پيامبر اكرم مى‏فرمايد : « همانا شيطان مانند خون در تمام شريانهاى وجود فرزندان آدم گردش مى‏كند بنابراين راههاى ورود او را با گرسنگى ببنديد [ 52 ] » زيرا از طرفى ابزار و وسيله كاربرد شيطان ، شهوتها و تمايلات نفسانى است و از طرف ديگر سر چشمه شهوتها و نيرو دهنده آن ، خوردن و نوشيدن پى در پى مى‏باشد كه با تحمل گرسنگى و تشنگى به وسيله روزه ، اين قوا ضعيف مى‏شود ، و وساوس شيطانى بى اثر مى‏ماند و راههاى نفوذ وسوسه‏هايش مسدود مى‏شود و نفس سركش ، خوار و دل ، فروتن و متواضع مى‏شود . مع ما فى الزكاة . . . الفقير ، در اين قسمت امام ( ع ) به راز ديگرى از اسرار زكات اشاره فرموده‏اند كه امرى است روشن ، و ما نيز در خطبه‏اى كه به اين عبارت آغاز مى‏شود : ان افضل ما توسّل به المتوسّلون آن را بطور تفصيل شرح كرده‏ايم . انظروا . . . ، در پايان اين فصل جامعه را هشدار مى‏دهد كه از اين دستورها و آثار اين عبادتها عبرت بگيريد كه چگونه در نماز و زكات و روزه ، روحيه گردنكشى به خاك مى‏افتد و اعمال جوارح تحت كنترل در مى‏آيد و بالاخره تمام اينها آدمى را به تواضع و فروتنى وا مى‏دارد و از كبر و غرور و خودخواهى باز مى‏دارد . توفيق از خداوند است . [ 52 ] انّ الشيطان ليجرى فى ابن آدم مجرى الدم فضيّقوا مجاريه بالجوع . [ 485 ] فصل چهارم از خطبه قاصعه وَ لَقَدْ نَظَرْتُ فَمَا وَجَدْتُ أَحَداً مِنَ اَلْعَالَمِينَ يَتَعَصَّبُ لِشَيْ‏ءٍ مِنَ اَلْأَشْيَاءِ إِلاَّ عَنْ عِلَّةٍ تَحْتَمِلُ تَمْوِيهَ اَلْجُهَلاَءِ أَوْ حُجَّةٍ تَلِيطُ بِعُقُولِ اَلسُّفَهَاءِ غَيْرَكُمْ فَإِنَّكُمْ تَتَعَصَّبُونَ لِأَمْرٍ مَا يُعْرَفُ لَهُ سَبَبٌ وَ لاَ عِلَّةٌ أَمَّا ؟ إِبْلِيسُ ؟ فَتَعَصَّبَ عَلَى ؟ آدَمَ ؟ لِأَصْلِهِ وَ طَعَنَ عَلَيْهِ فِي خِلْقَتِهِ فَقَالَ أَنَا نَارِيٌّ وَ أَنْتَ طِينِيٌّ وَ أَمَّا اَلْأَغْنِيَاءُ مِنْ مُتْرَفَةِ اَلْأُمَمِ فَتَعَصَّبُوا لِآثَارِ مَوَاقِعِ اَلنِّعَمِ فَ قالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ 2 11 34 : 35 فَإِنْ كَانَ لاَ بُدَّ مِنَ اَلْعَصَبِيَّةِ فَلْيَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكَارِمِ اَلْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ اَلْأَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ اَلْأُمُورِ اَلَّتِي تَفَاضَلَتْ فِيهَا اَلْمُجَدَاءُ وَ اَلنُّجَدَاءُ مِنْ بُيُوتَاتِ اَلْعَرَبِ وَ يَعَاسِيبِ اَلقَبَائِلِ بِالْأَخْلاَقِ اَلرَّغِيبَةِ وَ اَلْأَحْلاَمِ اَلْعَظِيمَةِ وَ اَلْأَخْطَارِ اَلْجَلِيلَةِ وَ اَلْآثَارِ اَلْمَحْمُودَةِ فَتَعَصَّبُوا لِخِلاَلِ اَلْحَمْدِ مِنَ اَلْحِفْظِ لِلْجِوَارِ وَ اَلْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ اَلطَّاعَةِ لِلْبِرِّ وَ اَلْمَعْصِيَةِ لِلْكِبْرِ وَ اَلْأَخْذِ بِالْفَضْلِ وَ اَلْكَفِّ عَنِ اَلْبَغْيِ وَ اَلْإِعْظَامِ لِلْقَتْلِ وَ اَلْإِنْصَافِ لِلْخَلْقِ وَ اَلْكَظْمِ لِلْغَيْظِ وَ اِجْتِنَابِ اَلْفَسَادِ فِي اَلْأَرْضِ وَ اِحْذَرُوا مَا نَزَلَ بِالْأُمَمِ قَبْلَكُمْ مِنَ اَلْمَثُلاَتِ بِسُوءِ اَلْأَفْعَالِ وَ ذَمِيمِ اَلْأَعْمَالِ فَتَذَكَّرُوا فِي اَلْخَيْرِ وَ اَلشَّرِّ أَحْوَالَهُمْ وَ اِحْذَرُوا أَنْ تَكُونُوا أَمْثَالَهُمْ فَإِذَا تَفَكَّرْتُمْ فِي تَفَاوُتِ حَالَيْهِمْ فَالْزَمُوا كُلَّ أَمْرٍ لَزِمَتِ اَلْعِزَّةُ بِهِ شَأْنَهُمْ حَالَهُمْ وَ زَاحَتِ اَلْأَعْدَاءُ لَهُ عَنْهُمْ وَ مُدَّتِ اَلْعَافِيَةُ بِهِ عَلَيْهِمْ وَ اِنْقَادَتِ اَلنِّعْمَةُ لَهُ مَعَهُمْ وَ وَصَلَتِ اَلْكَرَامَةُ عَلَيْهِ حَبْلَهُمْ مِنَ اَلاِجْتِنَابِ لِلْفُرْقَةِ وَ اَللُّزُومِ لِلْأُلْفَةِ وَ اَلتَّحَاضِّ عَلَيْهَا وَ اَلتَّوَاصِي بِهَا وَ اِجْتَنِبُوا كُلَّ أَمْرٍ كَسَرَ فِقْرَتَهُمْ وَ أَوْهَنَ مُنَّتَهُمْ مِنْ تَضَاغُنِ اَلْقُلُوبِ وَ تَشَاحُنِ اَلصُّدُورِ وَ تَدَابُرِ اَلنُّفُوسِ وَ تَخَاذُلِ اَلْأَيْدِي وَ تَدَبَّرُوا أَحْوَالَ اَلْمَاضِينَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ قَبْلَكُمْ كَيْفَ كَانُوا فِي حَالِ اَلتَّمْحِيصِ وَ اَلْبَلاَءِ أَ لَمْ يَكُونُوا أَثْقَلَ اَلْخَلاَئِقِ أَعْبَاءً وَ أَجْهَدَ اَلْعِبَادِ بَلاَءً وَ أَضْيَقَ أَهْلِ اَلدُّنْيَا حَالاً اِتَّخَذَتْهُمُ اَلْفَرَاعِنَةُ عَبِيداً فَسَامُوهُمْ سُوءَ اَلْعَذَابِ وَ جَرَّعُوهُمُ اَلْمُرَارَ فَلَمْ تَبْرَحِ اَلْحَالُ بِهِمْ فِي ذُلِّ اَلْهَلَكَةِ وَ قَهْرِ اَلْغَلَبَةِ لاَ يَجِدُونَ حِيلَةً فِي اِمْتِنَاعٍ وَ لاَ سَبِيلاً إِلَى دِفَاعٍ حَتَّى إِذَا رَأَى اَللَّهُ جِدَّ اَلصَّبْرِ مِنْهُمْ عَلَى اَلْأَذَى فِي مَحَبَّتِهِ وَ اَلاِحْتِمَالَ لِلْمَكْرُوهِ مِنْ خَوْفِهِ جَعَلَ لَهُمْ مِنْ مَضَايِقِ اَلْبَلاَءِ [ 486 ] فَرَجاً فَأَبْدَلَهُمُ اَلْعِزَّ مَكَانَ اَلذُّلِّ وَ اَلْأَمْنَ مَكَانَ اَلْخَوْفِ فَصَارُوا مُلُوكاً حُكَّاماً وَ أَئِمَّةً أَعْلاَماً وَ قَدْ بَلَغَتِ اَلْكَرَامَةُ مِنَ اَللَّهِ لَهُمْ مَا لَمْ تَذْهَبِ اَلْآمَالُ إِلَيْهِ بِهِمْ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانُوا حَيْثُ كَانَتِ اَلْأَمْلاَءُ مُجْتَمِعَةً وَ اَلْأَهْوَاءُ مُؤْتَلِفَةً وَ اَلْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً وَ اَلْأَيْدِي مُتَرَادِفَةً وَ اَلسُّيُوفُ مُتَنَاصِرَةً وَ اَلْبَصَائِرُ نَافِذَةً وَ اَلْعَزَائِمُ وَاحِدَةً أَ لَمْ يَكُونُوا أَرْبَاباً فِي أَقْطَارِ اَلْأَرَضِينَ وَ مُلُوكاً عَلَى رِقَابِ اَلْعَالَمِينَ فَانْظُرُوا إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ فِي آخِرِ أُمُورِهِمْ حِينَ وَقَعَتِ اَلْفُرْقَةُ وَ تَشَتَّتَتِ اَلْأُلْفَةُ وَ اِخْتَلَفَتِ اَلْكَلِمَةُ وَ اَلْأَفْئِدَةُ وَ تَشَعَّبُوا مُخْتَلِفِينَ وَ تَفَرَّقُوا مُتَحَارِبِينَ وَ قَدْ خَلَعَ اَللَّهُ عَنْهُمْ لِبَاسَ كَرَامَتِهِ وَ سَلَبَهُمْ غَضَارَةَ نِعْمَتِهِ وَ بَقِيَ قَصَصُ أَخْبَارِهِمْ فِيكُمْ عِبْرَةً لِلْمُعْتَبِرِينَ مِنْكُمْ فَاعْتَبِرُوا بِحَالِ وَلَدِ ؟ إِسْمَاعِيلَ ؟ وَ ؟ بَنِي إِسْحَاقَ ؟ وَ ؟ بَنِي إِسْرَائِيلَ ع ؟ فَمَا أَشَدَّ اِعْتِدَالَ اَلْأَحْوَالِ وَ أَقْرَبَ اِشْتِبَاهَ اَلْأَمْثَالِ تَأَمَّلُوا أَمْرَهُمْ فِي حَالِ تَشَتُّتِهِمْ وَ تَفَرُّقِهِمْ لَيَالِيَ كَانَتِ اَلْأَكَاسِرَةُ وَ اَلْقَيَاصِرَةُ أَرْبَاباً لَهُمْ يَحْتَازُونَهُمْ عَنْ رِيفِ اَلْآفَاقِ وَ ؟ بَحْرِ اَلْعِرَاقِ ؟ وَ خُضْرَةِ اَلدُّنْيَا إِلَى مَنَابِتِ اَلشِّيحِ وَ مَهَافِي اَلرِّيحِ وَ نَكَدِ اَلْمَعَاشِ فَتَرَكُوهُمْ عَالَةً مَسَاكِينَ إِخْوَانَ دَبَرٍ وَ وَبَرٍ أَذَلَّ اَلْأُمَمِ دَاراً وَ أَجْدَبَهُمْ قَرَاراً لاَ يَأْوُونَ إِلَى جَنَاحِ دَعْوَةٍ يَعْتَصِمُونَ بِهَا وَ لاَ إِلَى ظِلِّ أُلْفَةٍ يَعْتَمِدُونَ عَلَى عِزِّهَا فَالْأَحْوَالُ مُضْطَرِبَةٌ وَ اَلْأَيْدِي مُخْتَلِفَةٌ وَ اَلْكَثْرَةُ مُتَفَرِّقَةٌ فِي بَلاَءِ أَزْلٍ وَ أَطْبَاقِ جَهْلٍ مِنْ بَنَاتٍ مَوْءُودَةٍ وَ أَصْنَامٍ مَعْبُودَةٍ وَ أَرْحَامٍ مَقْطُوعَةٍ وَ غَارَاتٍ مَشْنُونَةٍ فَانْظُرُوا إِلَى مَوَاقِعِ نِعَمِ اَللَّهِ عَلَيْهِمْ حِينَ بَعَثَ إِلَيْهِمْ رَسُولاً فَعَقَدَ بِمِلَّتِهِ طَاعَتَهُمْ وَ جَمَعَ عَلَى دَعْوَتِهِ أُلْفَتَهُمْ كَيْفَ نَشَرَتِ اَلنِّعْمَةُ عَلَيْهِمْ جَنَاحَ كَرَامَتِهَا وَ أَسَالَتْ لَهُمْ جَدَاوِلَ نَعِيمِهَا وَ اِلْتَفَّتِ اَلْمِلَّةُ بِهِمْ فِي عَوَائِدِ بَرَكَتِهَا فَأَصْبَحُوا فِي نِعْمَتِهَا غَرِقِينَ وَ فِي خُضْرَةِ عَيْشِهَا فَكِهِينَ قَدْ تَرَبَّعَتِ اَلْأُمُورُ بِهِمْ فِي ظِلِّ سُلْطَانٍ قَاهِرٍ وَ آوَتْهُمُ اَلْحَالُ إِلَى كَنَفِ عِزٍّ غَالِبٍ وَ تَعَطَّفَتِ اَلْأُمُورُ عَلَيْهِمْ فِي ذُرَى مُلْكٍ ثَابِتٍ فَهُمْ حُكَّامٌ عَلَى اَلْعَالَمِينَ وَ مُلُوكٌ فِي أَطْرَافِ اَلْأَرَضِينَ يَمْلِكُونَ اَلْأُمُورَ عَلَى مَنْ كَانَ يَمْلِكُهَا عَلَيْهِمْ وَ يُمْضُونَ اَلْأَحْكَامَ فِيمَنْ كَانَ يُمْضِيهَا فِيهِمْ لاَ تُغْمَزُ لَهُمْ قَنَاةٌ وَ لاَ تُقْرَعُ لَهُمْ صَفَاةٌ أَلاَ وَ إِنَّكُمْ قَدْ نَفَضْتُمْ أَيْدِيَكُمْ مِنْ حَبْلِ اَلطَّاعَةِ وَ ثَلَمْتُمْ حِصْنَ اَللَّهِ اَلْمَضْرُوبَ عَلَيْكُمْ بِأَحْكَامِ اَلْجَاهِلِيَّةِ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ اِمْتَنَّ عَلَى جَمَاعَةِ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ فِيمَا عَقَدَ بَيْنَهُمْ مِنْ [ 487 ] حَبْلِ هَذِهِ اَلْأُلْفَةِ اَلَّتِي يَنْتَقِلُونَ فِي ظِلِّهَا وَ يَأْوُونَ إِلَى كَنَفِهَا بِنِعْمَةٍ لاَ يَعْرِفُ أَحَدٌ مِنَ اَلْمَخْلُوقِينَ لَهَا قِيمَةً لِأَنَّهَا أَرْجَحُ مِنْ كُلِّ ثَمَنٍ وَ أَجَلُّ مِنْ كُلِّ خَطَرٍ وَ اِعْلَمُوا أَنَّكُمْ صِرْتُمْ بَعْدَ اَلْهِجْرَةِ أَعْرَاباً وَ بَعْدَ اَلْمُوَالاَةِ أَحْزَاباً مَا تَتَعَلَّقُونَ مِنَ اَلْإِسْلاَمِ إِلاَّ بِاسْمِهِ وَ لاَ تَعْرِفُونَ مِنَ اَلْإِيمَانِ إِلاَّ رَسْمَهُ تَقُولُونَ اَلنَّارَ وَ لاَ اَلْعَارَ كَأَنَّكُمْ تُرِيدُونَ أَنْ تُكْفِئُوا اَلْإِسْلاَمَ عَلَى وَجْهِهِ اِنْتِهَاكاً لِحَرِيمِهِ وَ نَقْضاً لِمِيثَاقِهِ اَلَّذِي وَضَعَهُ اَللَّهُ لَكُمْ حَرَماً فِي أَرْضِهِ وَ أَمْناً بَيْنَ خَلْقِهِ وَ إِنَّكُمْ إِنْ لَجَأْتُمْ إِلَى غَيْرِهِ حَارَبَكُمْ أَهْلُ اَلْكُفْرِ ثُمَّ لاَ ؟ جَبْرَائِيلَ ؟ وَ لاَ ؟ مِيكَائِيلُ ؟ وَ لاَ مُهَاجِرُونَ وَ لاَ أَنْصَارٌ يَنْصُرُونَكُمْ إِلاَّ اَلْمُقَارَعَةَ بِالسَّيْفِ حَتَّى يَحْكُمَ اَللَّهُ بَيْنَكُمْ وَ إِنَّ عِنْدَكُمُ اَلْأَمْثَالَ مِنْ بَأْسِ اَللَّهِ وَ قَوَارِعِهِ وَ أَيَّامِهِ وَ وَقَائِعِهِ فَلاَ تَسْتَبْطِئُوا وَعِيدَهُ جَهْلاً بِأَخْذِهِ وَ تَهَاوُناً بِبَطْشِهِ وَ يَأْساً مِنْ بَأْسِهِ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَلْعَنِ اَلْقَرْنَ اَلْمَاضِيَ بَيْنَ أَيْدِيكُمْ إِلاَّ لِتَرْكِهِمُ اَلْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَلنَّهْيَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ فَلَعَنَ اَللَّهُ اَلسُّفَهَاءَ لِرُكُوبِ اَلْمَعَاصِي وَ اَلْحُلَمَاءَ لِتَرْكِ اَلتَّنَاهِي أَلاَ وَ قَدْ قَطَعْتُمْ قَيْدَ اَلْإِسْلاَمِ وَ عَطَّلْتُمْ حُدُودَهُ وَ أَمَتُّمْ أَحْكَامَهُ تمويه : به اشتباه انداختن تليط : مى‏چسبد و درهم مى‏آميزد سفه : سبك مغزى و كم خردى مجداء : جمع ماجد : بزرگوار و شريف از نظر آباء و اجداد نجداء : جمع نجيد : كسى كه داراى فضيلت نجده مى‏باشد كه صفتى از فروع و شاخه‏هاى شجاعت است . يعاسيب القبايل : سران قبيله‏ها زاحت : دور شد تحاضّ : يكديگر را تشويق كردن فقره : يكى از مهره‏هاى كمر و فقر بدون ة هم خوانده شده است كه جمع فقره باشد . منّه : قوت و نيرومندى تضاغن : كينه ورزيدن تشاخن : دشمنى و تجاوز احتياز : از چيزى استفاده كردن و مقدارى از آن گرفتن ريف : زمين كشتزار و داراى علف بسيار مهافى الريح : مهافى جمع مهفاة : محل وزيدن و حركت باد نكد المعاش : سختى معيشت و كمى آن [ 488 ] عالة : جمع عائل : فقير و بينوا دبر : جراحت روى پشت شتر وتر : كينه ، و در بعضى نسخه‏ها ، دبر و وبر ذكر شده است ( و نيز به معناى زه كمان ، منجد الطّلاب فارسى ) ازل : تنگى مَوءُودة : دختر زنده به گور شده شنّ الغاره : از همه طرف هجوم آورد فكه : خوش باطن ، مسرور ، آدم سركش و طغيانگر تربعت : تحقق يافت و اصل آن جايگزين شدن در بهار است و احتمال ديگر آن است كه تمكن يافت و با اطمينان جايگزين شد مثل كسى كه چهار زانو مى‏نشيند . تدابر : از هم ديگر بريدن تخاذل : به پيروزى نرسيدن عب‏ء : بار أجهد : با مشقّت‏تر سمته كذا : او را در اين امر مقدم داشتم . غضارت نعمت : خوشبويى آن مراد : درختى است تلخ كه وقتى شتر از آن مى‏خورد لبهايش باد مى‏كند و به طرف بالا كج مى‏شود ترادف : كمك كردن و بازوى هم را گرفتن تربّعت : تحقق يافت و اصل آن جايگزين خطر : موقعيت عظيم و قدر و منزلت اعراب : بيابان نشينان اكفاء الإناء : ظرف را چپه كردن و به رو افكندن ذرى جمع ذروه : قلّه كوه عطف عليه و تعطّف : با او مهربانى كرد و با نيكيهايش وى را مورد توجه قرار داد . انتهاك الحرمه : هتك حرمت ، و آبروى كسى را بى‏سبب بردن مقارعه : زد و خورد كردن مقدمه : در اين فصل امام ( ع ) نخست مردم را توبيخ مى‏فرمايد زيرا گناهانى را مرتكب مى‏شوند كه نه موجبى براى آن شناخته مى‏شود و نه دليل خردمندانه‏اى بر انجام دادنش وجود دارد ، و بعد آنان را امر مى‏كند كه به منظور به دست آوردن اخلاق پسنديده و كرامتهاى انسانى سعى و كوشش داشته باشند و بالاخره آنها را از عقوبتهايى كه بر امتهاى قبل به سبب گناهان واقع شد و نگريستن به سرانجام كار آنان هشدار مى‏دهد و جز [ 489 ] اينها از مطالب حكمت‏آميز و اندرز دهنده . « سخنان امام : هر چه فكر كردم و در سرگذشت جهانيان انديشيدم كسى را نيافتم كه به چيزى افتخار كند و تعصب به خرج دهد ، مگر اين كه يا دليلى داشته است كه حقيقت را بر نادانان مشتبه كرده و يا در عقل و انديشه سفيهان و مردم كودن نفوذ داشته است ، بجز شما كه بدون هيچ دليل و سبب درباره امورى تعصب مى‏ورزيد . ابليس در برابر آدم به ماده وجودى خود به مباهات برخاست و آفرينش رقيب خود را مورد طعن قرار داد و گفت : من از آتشم و تو از خاك و ثروتمندان عياش ملتها ، تعصبشان به سبب زور و زيور و دارايى‏شان است و مى‏گويند : ثروت و فرزندان ما از همه بيشتر است و هرگز مجازات نمى‏شويم ، اما اگر قرار است كسى به چيزى بنازد بايد به اخلاق پسنديده و اعمال نيك و كارهاى خوب باشد ، همان كارهايى كه افراد با شخصيت و دليران خاندان عرب و سران قبايل در آنها بر يكديگر برترى مى‏جستند ، يعنى خويهاى پسنديده ، انديشه‏هاى بزرگ ، مقامهاى بلند و آثار ستوده . در اين امور تعصب داشته باشيد براى خصلتهاى ارزشمند ، حفظ حقوق همسايگان ، وفا به پيمانها ، اطاعت كردن نيكيها ، سرپيچى از تكبر ، جود و بخشش داشتن ، خوددارى از ستم ، وحشت از آدم‏كشى ، انصاف درباره مردم ، فرو بردن خشم ، و دورى كردن از فساد در زمين . از كيفرهايى كه در اثر كردار بد و كارهاى ناپسند بر امتهاى پيشين واقع شده بر حذر باشيد و حالات آنها را در خوبيها و سختيها همواره به ياد آوريد ، نكند شما هم مانند آنان باشيد ، پس آن گاه كه در تفاوت حال آنان به هنگامى كه در خوبى بودند و هنگامى كه در شرّ و بدى قرار داشتند انديشه كرديد به سراغ كارهايى برويد كه موجب عزت و اقتدار آنان شد ، دشمنان را از ايشان دور كرده عافيت و سلامت بر آنها روى آورد ، نعمت را در اختيارشان قرار داد و كرامت و شخصيت باعث پيوند اجتماعى ايشان شد ، يعنى از تفرقه و پراكندگى اجتناب ورزيدند ، در الفت و [ 490 ] همكارى همت گماشتند و يكديگر را به آن توصيه و تحريص كردند و از هر كارى كه ستون فقرات آنها را درهم شكست و قدرتشان را سست كرد اجتناب ورزيد ، يعنى از كينه‏هاى درونى ، بخل و حسد و پشت كردن به هم و ايجاد قبور و سستى بين جامعه سخت دورى گزينيد ، و در شرح حال مؤمنان پيشين تدبّر كنيد كه چگونه در حال آزمايش بودند . آيا بيش از همه مشكلات بر دوش آنان نبود و بيش از همه مردم در شدت و زحمت نبودند ، و آيا از همه جهانيان در تنگناى بيشترى قرار نداشتند ؟ . فرعونها آنان را برده خويش ساخته بودند و همواره در بدترين شكنجه‏ها قرار داشتند ، تلخيهاى روزگار را بر آنان چشاندند و اين وضع همچنان با ذلت و هلاكت و مقهوريت ادامه داشت ، نه راهى داشتند كه از اين وضع سر باز ، زنند و نه طريقى براى دفاع از خود مى‏يافتند تا آنگاه كه خداوند ، جديت و استقامت و صبر در برابر ناملايمات به سبب محبتش و تحمل راحتيها از خوف و خشيتش را در آنان يافت ، در اين موقع از درون حلقه‏هاى تنگ بلا ، راه نجاتى برايشان گشود و ذلت را به عزت و ترس را به امنيت تبديل كرد ، يعنى آنها را حاكم ، زمامدار و پيشوا ساخت ، و آن قدر كرامت و احترام از ناحيه خداوند به آنان رسيد كه حتى خيالش را هم در سر نمى‏پروراندند . پس بنگريد كه آنها در چه حالى بودند ، هنگامى كه جمعيتشان متحد ، خواسته‏هايشان متفق ، قلبها و انديشه‏هايشان معتدل ، دستها پشتيبان هم ، شمشيرها يارى كننده يكديگر ، ديدها نافذ و عزمها و مقصودهاشان همه يكى بود . آيا آنان مالك و سرپرست اقطار زمين نشدند ، و آيا زمامدار و رئيس همه جهانيان نگرديدند ؟ و به پايان كار ايشان نيز نگاه كنيد ، آن گاه كه پراكندگى در ميانشان واقع شد ، الفتشان به تشتّت گراييد ، هدفها و دلها اختلاف يافت ، به گروههاى بى‏شمار تقسيم شدند و در عين پراكندگى با هم به نبرد پرداختند ، در اين هنگام بود كه خداوند لباس كرامت و عزت از تنشان بيرون كرد و فراخى نعمت را از آنان سلب كرد تنها آنچه از آنها باقى ماند ، سرگذشت آنان مى‏باشد كه در ميان شما به گونه درس عبرتى [ 491 ] است براى كسانى كه بخواهند پند و اندرز بگيرند . از سرگذشت فرزندان اسماعيل و اسحاق و بنى اسرائيل عبرت گيريد چه بسيار احوال ملتها با هم مشابه و ويژگيها و كارهايشان همانند يكديگر است در حال تشتت و تفرق آنها دقت كنيد زمانى كه كسراها و قيصرها مالك آنان بودند سرانجام ايشان را از سرزمينهاى آباد از كرانه‏هاى دجله و فرات و از محيطهاى سر سبز و خرم راندند و به جاهاى كم گياه و بى‏آب و علف ، محل وزش بادها و جاهايى كه زندگى در آن سخت و دشوار است تبعيد كردند ، آنها را در آن جا به حال بينوايى و بيچارگى و همنشين شترهاى مجروح و دچار كينه و خشم كردند ، و آنان را ذليلترين امتها قرار دادند ، از نظر سكونت در بى‏حاصلترين سرزمينها جاى دادند نه كسى داشتند تا آنان را دعوت به حق كند و به او پناهنده شوند و نه سايه الفت و اتحادى كه به عزت و شوكتش تكيه كنند زندگيشان درهم و برهم و قدرتهايشان پراكنده و جمعيت انبوهشان متفرق بود در بلايى شديد و ميان جهالتهاى گوناگون فرو رفته بودند ، دختران را زنده به گور و بتها را پرستش مى‏كردند ، قطع رحم و غارتهاى پى در پى ، در ميان آنان رواج داشت . پس توجه كنيد به بزرگى نعمتهايى كه خداوند به هنگام بعثت پيامبر به آنان ارزانى داشت ، پس اطاعت آنان را به آيين خود پيوند داد و با دعوتش آنها را متحد كرد ، و بنگريد كه چگونه نعمت ، پر و بال كرامت خود را بر آنها گسترش داد و نهرهاى مواهب خود را به سوى ايشان جارى كرد ، و آيين حق با تمام بركتهايش آنان را در برگرفت ، در ميان نعمتها غرق شدند ، و در شادابى زندگانى شادمان شدند ، امورشان در سايه قدرت كامل استوار شد و در پرتو عزّتى ، پيروز قرار گرفتند ، و حكومتى ثابت و پايدار نصيب آنان شد ، پس زمامدار و حاكم جهانيان و سلاطين روى زمين شدند ، و مالك و فرمانرواى كسانى شدند كه قبلا بر آنها حكومت داشتند و قوانين و احكام را درباره كسانى جارى كردند كه در زمانهاى گذشته درباره خودشان اجرا مى‏كردند كسى قدرت درهم شكستن نيروى آنها را نداشت و هيچ كس خيال مبارزه با آنان را در سر نمى‏پروراند . [ 492 ] بهوش باشيد كه دست از ريسمان اطاعت برگرفته‏ايد و با تجديد رسوم جاهليت حصار محكم الهى را درهم شكسته‏ايد و حال اين كه خداوند بر اين امت منت گذارده پيوند الفت و اتحاد را در ميان آنان محكم كرده است كه در سايه آن زندگانى كنند و به كنف حمايت آن پناهنده شوند ، اين نعمتى است كه احدى نمى‏تواند براى آن ارزش و بهايى تعيين كند زيرا كه از هر بهايى گرانتر و از هر امرى خطيرتر مى‏باشد . و بدانيد كه شما پس از هجرت همانند اعراب باديه نشين شده‏ايد و بعد از دوستى و برادرى به گروههاى گوناگون تقسيم يافته‏ايد ، از اسلام بنامش اكتفا كرده و از ايمان جز رسم آن را نمى‏شناسيد . مى‏گوييد آتش ، آرى ، و ننگ و عار ، نه ، گويا با اين حرف مى‏خواهيد اسلام را وارونه كنيد و حريم الهى را هتك كنيد ، و پيمانى را كه خداوند در زمين مرز قانون خويش قرار داده و موجب امنيّت مخلوقش ساخته است درهم شكنيد ، شما اگر به غير از اسلام پناهى برگزينيد ، كافران به نبرد با شما بر خواهند خاست . و در اين هنگام نه جبرئيل و نه ميكائيل ، و نه مهاجر و انصارى به يارى شما خواهد آمد ، و راهى جز ، زد و خورد با شمشير نخواهيد داشت ، تا اين كه خداوند ميان شما حكم كند . مثلهاى قرآنى در مورد عذاب و كيفرهاى خداوند ، و سر گذشت كسانى كه مورد خشم او قرار گرفته‏اند در اختيار شما مى‏باشد ، بنابراين در رفع تهديدهاى الهى به خاطر جهالت يا سستى ، در برابر خشم او ، و يا اطمينان به عدم فرو فرستادن عذابش ، كندى نورزيد ، خداوند مردم قرون پيشين را از رحمت خود دور نكرد ، مگر به علت اين كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كردند ، خداوند افراد سفيه را به سبب گناه و خردمندان را به دليل ترك نهى از منكر از رحمت خود بدور داشت ، آگاه باشيد كه شما پايبندى به اسلام را از خود قطع كرده‏ايد و حدود و قوانين اسلام را به تعطيل كشانده و احكام الهى را از بين برده‏ايد . » [ 493 ] و لقد نظرت . . . بمعذّبين ، در اين عبارت امام ( ع ) اصحاب خود را مورد سرزنش قرار مى‏دهد ، زيرا مى‏بيند كه آنها درباره امور نادرستى تعصب مى‏ورزند ، بدون اين كه هيچ سودى بر آن مترتب باشد و اين امر باعث برانگيختن فساد و آشوب در جامعه مى‏شود ، و كلمه إلاّ دلالت مى‏كند بر اين كه در تمام ملتها هر كس بر چيزى ببالد و درباره آن تعصب ورزد به خاطر امرى و دليلى است كه آن را مايه فخر و مباهات آن قرار مى‏دهد ، نهايت امر آن است كه يا مطلب را آن چنان بر خلاف جلوه داده است كه بى‏خبران از اصل قضيّه ، آن را درست خيال مى‏كنند و يا دليلى كه آورده مى‏شود ، براى سفيهان و كم خردان ، دلچسب مى‏نمايد . بالاخره اين امرى است مطابق مقتضاى عقل و خردمندى ، زيرا ترجيح بدون مرجح ، عقلا محال است . تقدير و خلاصه معناى عبارت اين است كه هيچ كس را نديدم كه در امرى تعصب ورزد مگر اين كه تعصبش به علتى و دليلى بوده است . غيركم ، اين كلمه استثنايى از معناى اثبات در جمله است و مفيد حصر ، مى‏باشد ، گويا حضرت چنين فرموده است : هر كس را كه به امرى مباهات مى‏كند ، ديدم دليلى براى خود دارد مگر شما كه هيچ دليلى نداريد . تتعصّبون لامر ما يعرف له سبب و لا علّة ، منظور از عدم دليل در اين جا آن است كه هيچ كدام از دو دليل مذكور در عبارت قبل ، براى شما وجود ندارد ، نه دليلى كه حداقل امر را بر نادانها مشتبه سازد ، و نه علتى كه در نظر سفيهان دلچسب باشد ، و حضرت در اين عبارت هر دليلى را بطور كلى و از همه آنان نفى نفرموده است . چرا كه جهّالشان براى تعصب خود علتى داشتند و آن فخر و مباهات به انساب بود كه همين امر باعث ايجاد فتنه و فساد مى‏شد ، نهايت امر چون دليلشان هيچ يك از خصوصيات بالا را نداشت امام از آنها نفى دليل كرد . امّا ابليس : امام ( ع ) پس از سرزنش كردن ياران خود كه بدون دليل منطقى با نسبهاى پوشالى خود كبر و تعصب ورزيدند ، به بيان علل و اسباب آن پرداخته و [ 494 ] در آغاز سرچشمه كبر و خودخواهى شيطان را ، مورد بحث قرار داده است كه وى به ماده اصلى خلقت خود باليده و جوهر وجودى خود را كه آتش است شريفتر از خاك دانسته كه ماده وجودى آدم است و گفت وجود من آتشى و كالبد تو خاكى است و حال آن كه اين امرى است فرعى و شرافت واقعى و اصلى در كيفيت آفرينش و روح انسانى آدم است ، او كه به راز نهفته در وجود آدم شناخت نداشت شرافت ريشه‏اى را با يك امر فرعى و مادى مقايسه كرد ، آرى نخستين قياسگر ابليس بود . در مرتبه بعد به شرح علت گردنكشى و تعصب ثروتمندان و نادانهاى مردم رفاه طلب و سرمايه‏دار پرداخته است كه ايشان هم از شاگردان ابليس مى‏باشند اينها به سرمايه‏ها و فرزندان كه از آثار و موارد نعمتهاى الهى مى‏باشند تعصب مى‏ورزند چنان كه حق تعالى از گفتارشان حكايت مى‏كند : نحن « أَكْثَرُ أمْوالاً وَ أَوْلاداً [ 53 ] » ، آثار فراوانى اين نعمتها بى‏نيازى و رفاه طلبى است و به همين دليل اين نعمتها مايه فخر و تكبر صاحبانش بوده ، البته بايد توجه كرد كه مطلق اموال و اولاد ، نعمت نيست بلكه نعمت از امور نسبى است و نسبت به نعمت دهنده و منعم عليه و نيز به اعتبار منافعى كه آدمى از آنها كسب مى‏كند نعمت خوانده مى‏شود ، فرق مى‏كند . به اين دليل اينها را مواقع نعمت گفته يعنى محلهايى كه قابليت دارند كه نعمت واقع شوند و ممكن است كه مراد از كلمه نعم اموال و اولاد باشد و مراد از مواقع ، تحقق و وقوع آنها يعنى مصدر ميمى باشد و آثار اين‏ها ، چنان كه گفتيم سرمايه‏دارى و رفاه طلبى است . فاءن كان لا بد من . . . ، پس از توجه دادن مردم به افكار واهى و افتخارات [ 53 ] سوره سبأ ( 34 ) آيه ( 34 ) يعنى : ما داراى مالها و فرزندان بيشترى هستيم . [ 495 ] باطل ، امورى را كه سزاوار است مورد مباهات و تعصب واقع شود بيان كرده است كه عبارت از اخلاق بزرگوارانه و كارهاى پسنديده و امور نيكى مى‏باشد كه اهالى مجد و شرف از خانواده‏هاى عرب و بزرگان قبايل از نظر اتصاف به آن بر بقيه انسانها مزيت و برترى يافته‏اند و حرف « با » در « بالاخلاق » متعلق به فعل « تفاضلت » مى‏باشد زيرا اين مردم بزرگوار در كارهاى نيك به سبب اخلاق پسنديده كسب فضيلت كرده‏اند و در فصول سابق اصول اخلاق برتر و شاخه‏هاى فرعى هر كدام از آنها را خاطر نشان كرديم . صفت حلم ملكه‏اى است از شاخه‏هاى شجاعت و عبارت است از بردبارى و سنگينى هنگام پيدايش خشم و علل آن ، و نيز خود را به خطر انداختن به خاطر حفظ مقامات پسنديده به وسيله خويهاى پسنديده و همراه داشتن آن ، كه لازمه‏اش انجام دادن كارهاى نيكى است كه هماهنگ با صفات نيك انسانى است از قبيل بذل و بخشش كه دليل جود و سخاى نفسانى است و مثل اين كه آدمى براى اهميت دادن به عدالتخواهى و وفاى به عهد الهى از كشتن بستگانش باكى نداشته باشد . پس از توجه دادن به امورى كه شايسته است انسان به آنها ببالد ، فرمود : به داشتن ويژگيهاى پسنديده تعصب داشته باشيد و بعد تفصيل آن را چنين بيان مى‏دارد . كه از جمله آنها 1 حفظ جوار و رعايت همسايه‏دارى مى‏باشد و اين صفت خود نتيجه دو خصلت نيك مى‏باشد ، يكى اين كه لازمه همسايه‏دارى آزار ندادن اوست و اين جزء صفت عدل مى‏باشد دوم اين كه شرط تحققش نيكى به وى و همدردى و گذشت و راستگويى و دوستى با او مى‏باشد و اين امور نيز از فروع عفت است . 2 ديگر از جمله خصال پسنديده وفاى به عهدهاست و اين نيز از شاخه‏هاى عفت مى‏باشد . [ 496 ] 3 سوم از اين صفات پيروى كردن برّ و نيكى ، ظاهر آن است كه منظور از كلمه برّ چيزى است كه خداوند در قرآن مى‏گويد : « لَيْسَ البِرَّ أنْ تُوَلُّوْا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ البِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّه . . . وَ أولئكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ وَ لكِنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقى [ 54 ] » كه مراد از اين دو نيكى ، كمال ايمان و تقوا ، و كارهاى درست است و معناى عبارت طاعة البرّ ، همراه داشتن اين افعال و اعتقاد به وجوب آن مى‏باشد ، احتمال ديگر چنان است كه معناى آن پيروى كردن امر به نيكى است و چون معناى امر از قرينه معلوم بوده است لذا آن را حذف كرده‏اند و گاهى از لفظ برّ ، عفت اراده مى‏شود و به اين اعتبار نقطه مقابل آن فجور و گناه خواهد بود احتمال ديگر آن كه مراد از برّ نقطه مقابل عقوق باشد كه عبارت از شفقت و مهربانى به خويشان و نيكى به پدر و مادر مى‏باشد و اين نيز از فروع و شاخه‏هاى عفت است . 4 خصلت ديگرى كه امام بيان فرموده است مخالفت با تكبر است يعنى دورى كردن از آن كه از باب مجاز اسم سبب را كه عصيان است برده است و مسبب را كه دورى باشد اراده كرده است يا منظور معصيت كردن در برابر امر به تكبر است كه كنايه از فروتنى و تواضع مى‏باشد و اين نيز فضيلتى است از شاخه‏هاى عفت و معصيت در اين مورد در مقابل اطاعت است . 5 خصلت ديگر كه بايد مايه فخر و مباهات آدمى باشد ، كامل ساختن شرافت و فضيلت و مداومت به آن مى‏باشد ، احتمال ديگر در معناى فضيلت بخشش و احسان نسبت به ديگران كه جود و بخشش نيز صفتى است از فروع عفت . [ 54 ] سوره بقره ( 2 ) آيه ( 176 ) ، يعنى : نيكى آن نيست كه روهاى خود را به سوى مشرق و مغرب بگردانيد ، بلكه نيكى آن است كه ايمان به خدا آوريد . . . و چنين اشخاص پرهيزكارانند ، ولى نيكى داشتن تقوا و پرهيزكارى است . [ 497 ] 6 صفت ديگر خوددارى از ظلم كه برگشتش به فضيلت عدل مى‏باشد . 7 هفتمين ويژگى بزرگ شمردن قتل نفس يعنى ترك كردن آن ، زيرا آدم كشى لازمه خصلت ناپسند ظلم است و بر آن وعده عذاب در آخرت داده شده است و برگشت اين ويژگى نيز به فضيلت عدل است ، و همچنين انصاف با مردم آن است كه در داد و ستد با آنها پيوسته عدالت را رعايت كند . 8 ويژگى ديگر كظم غيظ و فرو بردن خشم است كه يكى از شاخه‏هاى صفت شجاعت مى‏باشد . 9 آخرين صفتى كه بايد مورد مباهات واقع شود ، دورى از فساد ، در زمين مى‏باشد كه از لوازم فضيلت عدالت است . پس از آن كه امام ( ع ) ياران خود را به داشتن خويهاى پسنديده و انجام دادن كارهاى نيك دستور داده ، به دنبال آن ، آنان را از اتصاف به رذايل اخلاقى و دارا بودن ويژگيهاى ناپسند متنفر مى‏كند ، و به اين منظور سرگذشت امتهاى پيشين و كيفرهاى الهى را كه به دليل كارهاى زشت بر آنها وارد شد براى شنوندگان خود بيان مى‏فرمايد و آنان را از دست يازيدن به اين گونه اعمال ناروا بر حذر مى‏دارد زيرا كيفرى كه به آنان وارد شد به ايشان خواهد رسيد و به آنها دستور مى‏دهد كه توجه كنند چگونه ملتهاى گذشته هنگام اطاعت از پيامبران و انجام دادن اعمال نيك در خير و نعمت بودند و همين كه تغيير حالت دادند و با كارهاى ناپسند و رفتارهاى زشت دمساز شدند به بدترين حالات گرفتار شدند . و آنان را بيم مى‏دهد كه مثل اين گذشتگان حالت نيكى و خير را به زشتى و بدى مبدّل نكنند ، و هنگام انديشيدن در تفاوت دو حالت اقبال و ادبار ، چيزى را كه حالت خير آنها را ثابت نگهداشت و دشمنان را از آنان دور كرد ، و سلامت در آن پيوسته همراهشان شد ، مورد نظر قرار دهند . [ 498 ] مدّت العافية فيه بهم ، حرف « با » براى مصاحبت است ، يعنى عافيت پيوسته همراه آنها بود و در نسخه مرحوم سيد رضى مدّت به حالت معلوم آمده مثل مدّ الماء يعنى آب جارى و روان شد . و نيز به ياران خود توصيه مى‏فرمايد كه امرى را مورد توجه قرار دهند كه سبب افاضه نعمتهاى خداوند بر گذشتگان بود ، و كرامت و بزرگوارى رشته آنها را به آن امر پيوند داده است ، در اين جمله واژه وصل استعاره است از همراه بودن كرامت الهى با آنها در حالى كه امر مذكور را مورد توجه داشته باشند و از اين جهت آن را با ذكر حبل كه به معناى ريسمان است مرشّح ساخته است . من الاجتناب . . . و التواصى بها ، روشن است كه وجود انس و الفت در ميان جامعه تمام نعمتها و خوبيهايى را كه در متن سخنان امام بيان شده در بر دارد . و اجتنبوا . . . و تخاذل الايدى ، و دورى كنيد از امورى كه گذشتگان به آن وسيله موجبات عزّت و بزرگوارى خود را دگرگون كردند ، سست شدند ، نيروى خود را از دست دادند ، و يكايك مهره‏هاى كمرشان در زير بار كيفر و عقوبت الهى خرد شد ، و آن امور عبارتند از كينه ورزى و تجاوز و دشمنى و عدم توجه به حقوق ديگران و جز اينها و همه اين امور ضدّ انس و الفت مى‏باشند . تخاذل الايدى ، اين عبارت كنايه است زيرا معمولا يارى كردن به توسط دست مى‏باشد و تخاذل به معناى دست از يارى همديگر برداشتن است ، منظور از امتهاى گذشته كه حضرت ياران خود را امر به عبرت گرفتن از احوالشان فرموده مطلق جامعه‏هاى پيشين مى‏باشند نه يك ملت معين و مشخصى زيرا بطور كلى هر امتى كه دست به دست هم دهند و همديگر را كمك و يارى كنند عزت و آقايى مى‏يابند و دشمن تاب مقاومت با آنها را از دست مى‏دهد و بر عكس هر جامعه‏اى كه با هم اختلاف داشته باشند و تفرقه و جدايى ميانشان حكمفرما باشد به خوارى و ذلّت دچار شده و دشمنان بر آنها چيره خواهند شد . [ 499 ] و تدبّروا احوال الماضين من المومنين . . . اليه بهم ، در اين عبارت بر خلاف قبل كه سرگذشت مطلق امتهاى گذشته را مورد پند و اندرز ياران خود قرار داده بود ، جامعه‏هاى خاصى را مورد عبرت قرار مى‏دهد و مى‏فرمايد از احوال مومنان زمانهاى گذشته كه همزمان با پيامبران پيشين بودند پند بگيرند ، زيرا آنها پيوسته در رنج و شكنجه و آزمايش و امتحان به سر مى‏بردند و با تحمل سختيها مى‏كوشيدند دين خود را حفظ كنند و نفوس خود را از آلودگيهاى فساد روزگار به دور دارند فرعونها و طاغوتهاى زمان آنان را بردگان خود مى‏خواندند و با شكنجه‏هاى طاقت فرسا آنها را معذّب مى‏كردند ، مثل يوسف كه در آغاز زندگى آن چنان گرفتار بلا شد و نيز موسى و هارون و مؤمنان بنى اسرائيل در شدايد و سختيها دچار بودند كه حضرت مى‏فرمايد : فراعنه آنان را عذاب مى‏كردند و زندگى را بر ايشان تلخ كرده بودند و به اين طريق دورانها را گذراندند تا موقعى كه با سلامت روح از بوته امتحان بيرون آمدند . و با نشان دادن صبر براى نگهدارى دين ، لياقت و استعداد افاضه رحمت الهى را پيدا كردند از اين رو خداوند رحمت خود را شامل حال آنان فرمود و ايشان را از تنگناهاى بلا به فراخناهاى نجات رهايى بخشيد و از دره‏هاى هولناك ذلت به بلنداى عزت اوجشان داد و بيم و هراس آنان را به حالت امن و آسايش مبدل كرد ، كه خداوند در قرآن اين امر را به آنها خاطر نشان مى‏فرمايد : « وَ إذْ نَجيَّناكُم مِنْ آل فِرْعَوْنَ يَسُوُمُونَكُمْ سُوْء العَذابِ ، يُذَبِّحُوْنَ أبنائكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِسائكُمْ وَ فى ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظيْمٌ وَ إذْ فَرَقنا بِكُم البَحْرَ . . . [ 55 ] بقره » و نيز پيش از اين دورانها ، آنچه كه براى پيروان حضرت نوح و ابراهيم و ديگران جريان داشت . [ 55 ] سوره بقره ( 2 ) آيه ( 49 ) و قسمتى از آيه ( 50 ) ، يعنى : و به ياد آر هنگامى كه شما را از ستم فرعونيان نجات داديم كه از آنها سخت در شكنجه بوديد تا به حدى كه پسران شما را كشته و زنانتان را براى كنيزى نگاه مى‏داشتند و اين بلاء و امتحانى بزرگ بود و ياد كنيد وقتى كه براى نجات شما دريا را شكافتيم . . . [ 500 ] و اما اين كه فرمود پس از پايان آزمايش و بلايا ، خداوند آنان را پادشاهان و حكمروايان و پيشوايان جامعه قرار داد ، و به مرحله‏ى از كرامت و عزتشان رساند كه هيچ تصوّرش را نمى‏كردند ، چنين بود كه موسى و هارون پس از هلاكت فرعون مالك حكومت مصر شدند و حاكميت دين و رياست جامعه بر ايشان استقرار يافت ، و همين طور طالوت و داوود پس از كشتن جالوت به حكومت و رياست رسيدند به اين طريق كه وقتى با پيروان خود به منظور جنگ با جالوت از رود عبور كردند ، داوود با فلاخن خود سنگى را به سوى جالوت رها كرد ، به وى اصابت كرد و او را به قتل رساند ، يارانش شكست خورده متفرق شدند و حكومت نصيب طالوت و يارانش شد ، و پس از او به حضرت داوود منتقل شد چنان كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد : « و آتاهُ اللَّه الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَة » [ 56 ] به همين طريق سلطنت و حكومت مطلقه به سليمان رسيد و سپس در ميان فرزندان او يكى پس از ديگرى مى‏چرخيد تا رسيد به شخصى از اولاد سليمان بنام اعرج و چون او ضعيف و ناتوان بود علاوه بر آن پيامبر هم نبود ، پادشاهان از اطراف بيت المقدس به طمع گرفتن سلطنت وى سر برآوردند تا سرانجام يكى از پادشاهان جزيره كه در سرزمينى به اسم سنجار رياست داشت بر او شورش كرد ، و پادشاهى را از او گرفت آنگاه پس از مدتى خداوند بلايى بر او نازل كرد و با فرستادن بادى شديد لشكريان و سربازان وى را به هلاكت رساند پادشاه و فرزندش با بخت نصر كه نويسنده‏اش بود فرار كردند و در هنگام گريز فرزند پادشاه پدرش را به قتل رساند از اين قضيه بخت نصر خشمگين و ناراحت شد ، سرانجام با هر نيرنگى كه بود پسر پادشاه را كه قاتل پدر بود كشت و خودش بر تخت سلطنت قرار گرفت اين بود نخستين مرحله پادشاهى بخت نصر . [ 56 ] سوره بقره ( 2 ) قسمتى از آيه ( 250 ) ، يعنى : و خدايش پادشاهى و فرزانگى عطا فرمود . [ 501 ] فانظروا كيف كانوا . . . للمعتبرين منكم ، در اين عبارات حضرت به مردم زمان خود دستور مى‏دهد كه در حال ملتهاى گذشته بنگرند كه چگونه موقعى كه با هم وحدت كلمه داشتند و دلها با هم الفت داشت و گرد هم اجتماع داشتند خداوند تمام خوبيها را به ايشان عطا فرمود ، و در اوج عزت و اقتدار به سر مى‏بردند ، اما همين كه از آن وضع برگشتند از يكديگر پراكنده شدند و با هم به دشمنى برخاستند ، خداوند جامه كرامت و بزرگوارى را از تنشان كند و ناز و نعمت را از آنان گرفت و سر گذشتشان مايه عبرت و پند آيندگان شد ، و اين سنت الهى در تمام ملتها و در همه زمانها جارى است كه هر گاه مردم اهل حق و حقيقت شدند ، به توحيد رو آوردند ، به وحدت كلمه و مهربانى و الفت گراييدند و دلهايشان به همديگر نزديك بود و براى برقرارى حق و عدالت استقامت ورزيدند و در اين راه در مبارزه با دشمنان ، طاغوتها و فراعنه زمان صبر و تحمل داشتند و از پا ، در نيامدند سرانجام تاج پيروزى بر سر نهند و بر قلّه خوشبختى قرار گيرند . و السيوف متناصره ، برخى برآنند كه تقدير اين عبارت : اهل سيوف است يعنى صاحبان شمشير پيروز مى‏شوند ، مضاف حذف شده است ولى شارح احتمال داده است كه پيروزى براى شمشيرها استعاره است به اين دليل كه چون شمشيرها هر كدام باعث پشتيبانى ديگرى مى‏شوند گويا جماعتى از انسانها مى‏باشند كه به پشتيبانى هم برخاسته‏اند ، و منظور از نفوذ ديدگان آن است كه پرده‏هاى شبهه را كه مانع وصول به حق هستند پاره مى‏كنند و به سوى حق راه مى‏يابند و مراد از اتحاد عزائم ، آن است كه انديشه‏هاى قاطعانه براى جستن حق و حقيقت با هم اتفاق و يگانگى داشته باشند . كلمه‏هاى مختلفين و متحاربين ، حال و منصوبند و جمله قد خلع در محل نصب و حال است و عبرة هم حال و منصوب است . [ 502 ] فاعتبروا بحال ولد اسماعيل . . . صفاة ، امام ( ع ) در امر به عبرت گرفتن مردم زمان خود از احوال ملتهاى پيشين ، مراتب گوناگون عام و خاص و اخص را رعايت فرموده است به اين طريق كه در مرحله نخست بطور مطلق فرمود از سرگذشت ملتهاى گذشته عبرت بگيريد ، در مرحله دوم با روش ذكر خاص پس از عام بيان فرمود كه به احوال مومنان گذشته بنگريد و در عبارت فوق مردم را به پند گرفتن از سرگذشت اولاد اسماعيل و اسحاق و مردم پيش از ظهور پيامبر اسلام متوجه مى‏سازد كه اخصّ از مرحله قبل مى‏باشد . اولاد اسماعيل اشاره به عرب خاندان قحطان و معدّ مى‏باشد و مراد از بنى اسحاق فرزندان روم ، پسر عبص از اولاد اسحاق است و منظور از بنى اسرائيل يعقوب فرزند اسحاق مى‏باشد . اما اختلاف افكار و جدايى آنان از يكديگر كه عامل تسلط پادشاهان ستمگر كسراهاى ايران و قيصرهاى روم شد چنان است كه حضرت در سخنان خود بيان فرموده است و ما به شرح آن مى‏پردازيم : جنگ و جدالهاى فكرى و اجتماعى و اختلاف و تفرقه مردم عرب كه بلا فاصله پيش از ظهور پيامبر اسلام وجود داشت بسيار روشن است و براى هر كسى كه اندك مطالعه‏اى از كتابهاى سير و تاريخ داشته باشد واضح است كه همين اختلافهاى همه جانبه باعث شد كه سلاطين جور و كسراهاى دنيا بر آنان حكومت يافتند و آنان را دستگير و از سرزمينهاى آباد و كرانه‏هاى درياى عراق و مكانهاى سر سبز جهان به طرف بيابانهاى بدون آبادى و لم يزرع تبعيد مى‏كردند اين بود سرگذشت اعراب ، اما وضع بنى اسحاق و اسرائيل همان بود كه براى فرزندان روم بن عيص واقع شد : در دين مسيحيت شعبه‏هاى مختلفى به وجود آمد از قبيل نسطوريه يعقوبيه و ملكانيه و . . . ، و نزاعها و اختلافاتى كه فرقه‏هاى گوناگون با هم داشتند باعث ضعف آنان شد ، و به اين دليل قيصرها در سرزمين روم و شام بر آنان تسلط يافتند و بخت نصر براى مرتبه دوم بر [ 503 ] بنى اسرائيل تاخت و با آنها به جنگ پرداخت و ايشان را از بيت المقدس بيرون راند ، چنان كه در قرآن به اين جنگ دوم اشاره فرموده است : « فَإذا جاءَ وَعْدُ الآخِرَةِ لِيَسُوأُ وُجُوهُكُمْ وَ لْيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ . . . [ 57 ] » و جنگ نخستين او ، با بنى اسرائيل موقعى بود كه در دين بدعتهايى به وجود آمد و سنت الهى را تغيير دادند و خود ، دگرگون شدند ، و در نتيجه گرفتار ظلم و ستم بخت نصر شدند ، و هنگامى كه تغيير حالت دادند و به سوى خدا برگشتند و توبه كردند خداوند شرّ او را از سر ايشان بر طرف فرمود ، كه به اين مرحله نيز خداوند در قرآن اشاره فرموده است : « فإذا جاءَ وَعْدُ أوُليهما [ 58 ] » امّا پس از مرحله آغاز كه بدعت در دين را ايجاد كردند خداوند ارمياى نبى را به جانب آنان فرستاد و او ايشان را به سوى خدا دعوت كرد . اما بروى شوريدند و آن حضرت را كتك زدند و در بند و زندانش افكندند . خداوند بر آنها غضب كرد و بخت نصر را بر آنان مسلّط فرمود ، بسيارى از آنان را كشت ، و به دار زد و سوزانيد و مثله كرد و زنان و فرزندانشان را به بردگى گرفت و خريد و فروش كرد ، طايفه‏اى از آنها به مصر فرار كردند و به پادشاه آن جا پناه بردند ، بخت نصر به آن سرزمين رفت و پادشاه و بنى اسرائيل را اسير گرفت ولى برخى فرار كردند و به اطراف مدينه آمدند كه از جمله آنها يهوديان قريضه و بنى نضير و وادى قرى و بنى قينقاع مى‏باشند . امام ( ع ) در اين قسمت از خطبه شريف مردم را دستور مى‏دهد كه از حالت تفرقه و تشتّتى كه پيش از ظهور پيامبر اسلام داشتند و ستمهايى كه دشمنان در حق آنها انجام مى‏دادند عبرت بگيرند و توجه كنند كه چگونه خداوند به واسطه آن حضرت سمتها و سختيها را از آنها بر طرف فرمود ، و [ 57 ] سوره اسراء ( 17 ) آيه ( 7 ) ، يعنى : . . . و آنگاه كه وقت انتقام ظلم شما فرا رسد تا اثر بيچارگى به رخسار شما ظاهر شود و به بيت المقدس درآيند . [ 58 ] سوره اسراء ( 17 ) قسمتى از آيه ( 4 ) يعنى : پس چون وقت انتقام اول فرا رسد . [ 504 ] هدف حضرت از اين مطلب كه از حالات مؤمنان دورانهاى گذشته درس بگيرند آن است كه در تحمل شدايد و صبر بر مكار ، به آنان اقتداء كرده و به ايجاد انس و الفت با هم اقدام كنند ، و با اين عمل خود اميد و انتظار فرج و گشايش براى آينده خود داشته باشند . فما اشدّ اعتدال الاحوال ، چه قدر بسيار ، احوال گذشتگان با شما مردم همانندى دارد ، و چون زندگانى و رفتار شما شباهت فراوانى با مردم زمانهاى پيش دارد مى‏توانيد از سرگذشت آنان و تحول نعمتها و بلاهايى كه به سبب دگرگونى در كارها براى آنها پيدا شد پند و عبرت بگيريد . تأمّلوا أمرهم فى حال تشتتهم . . . ، امام ( ع ) در اين قسمت مردم را متذكر مى‏شود كه در سختى و سستى و شدت و رخا ، كه بر مردم دورانهاى گذشته وارد شد بيانديشند تا ذهن شنوندگان را به اين امر متوجه سازد كه خود آنها نيز دچار چنين حالتى مى‏باشند ، بنابراين اصلى كه پايه پندگيرى است گذشتگان و فرعش شنوندگان است و حكم اصلى و مايه پندپذيرى ، حالت خير و شرّ و علت آن هم شباهت داشتن اين مردم به پيشينيان مى‏باشد . ليالى كانت الاكاسره و القياصره اربابا لهم ، روزگارهاى تاريك و مانند شبهاى ظلمانى را به خاطر آوريد كه پادشاهان و قيصرها بر مردم حاكم بودند ، قيصرهاى روم بنى اسرائيل و اولاد اسحاق را در سختى و شدت قرار مى‏دادند و پادشاهان ، فرزندان اسرائيل را از حقوقشان محروم مى‏كردند ، و آنان را از سكونت در سرزمين عراق باز مى‏داشتند بنابراين همه اين پيشينيان از تمام سرزمينهاى آباد و باغهاى شام و درياى عراق يعنى دجله و فرات رانده و آواره شدند . الى منابت الشيح و مهافى الريح ، اين كلمه كنايه از بيابان و سرزمينهاى خشك و غير آباد مى‏باشد و چنين جايى بطور بديهى محل زندگى ناگوار و تلخ [ 505 ] است چنان كه در فصلهاى گذشته از وضع زندگى آنان بدگويى و نكوهش فرموده است . اكاسره جمع كسرى به پادشاهان فارس ، و قياصره جمع قيصر ، به سلاطين روم اختصاص دارد ، و اين چنين جمع بستن بر خلاف قياس است . و دو كلمه دبرو ، و وبر كنايه از شتران مى‏باشند و با ذكر اين دو كلمه بى‏چيزى و تنگدستى آنان را خاطر نشان كرده است ، زيرا زخمها و جراحتهاى پشت شتران و به كار بردن كرك و موى آن و خوردن چرك و خون از لوازم تنگدستى و بد حالى مى‏باشد ، و بنا به روايت ديگر دبر هم كه به معناى زخم پشت شتر است كنايه از فقر و تنگدستى و اشاره به زندگانى فقيرانه آنها مى‏باشد و اين مطلب روشنى است كه عربهاى روزگاران پيشين در پست‏ترين خانه‏ها زندگى مى‏كردند ، زيرا بيابان نشينان نه داراى قلعه‏هاى محكم و نه منزلهاى با استقامت بودند كه آنها را از حوادث خرابى و حمله غارتگران نگهدارى كند و اگر برخى از آنان در بعضى بناها و حصارها زندگى مى‏كردند و آنان را از بعضى حوادث از قبيل حمله درندگان و سيل و باد محافظت مى‏كرد ولى چنان كافى نبود كه بتواند آنها را از شرّ دشمنان نيرومند و بنيانكن جلوگيرى كند . اجدبهم قرارا ، و در بى حاصلترين جاها قرار داشتند ، زيرا آن بيابانهاى خشك با شهرها و سرزمينهاى آباد قابل مقايسه نبود . در عبارت بعد ، واژه جناح استعاره از چيزى است كه به آن سبب خواسته آنان بر آورده شود و تقويت شوند هر گاه به آن پناه برند ، و كنايه از اين مطلب است كه كسى نداشتند كه در خواستشان را پاسخ دهد تا به سبب آن از گرفتاريها مصون بمانند ، و نيز لفظ ظلّ استعاره از نيروى تعاون و هميارى و دستگيرى يكديگر است كه لازمه انس و الفت با هم باشد و دليل مشابهت اين دو امر آن است : همچنان كه سايه باعث آسايش و حفظ از گرماى آفتاب مى‏شود اين امور [ 506 ] نيز آدمى را از حرارت آتش جنگ و دشمنى ، سالم نگه مى‏دارد . فالاحوال مضطربة ، اين جمله اشاره است به اوضاع آشفته و نامرتب ملتهاى گذشته و عبارت اختلاف ايديهم را كنايه آورده است از اين كه براى يارى يكديگر هماهنگ نبودند و تفرّق كلمه ، اشاره به نامأنوس بودن با همديگر است و اين كه براى رعايت مصالح خود به گرد يكديگر جمع نمى‏شدند و اضافه بلاء به كلمه أزل به معناى من است يعنى در گرفتارى كه از گذشته دور نصيب آنان بوده و همچنين اضافه أطباق به كلمه جهل و چنان كه در سابق معلوم شده است كه براى صفت جهل ، انبوهى از زشتيها وجود دارد كه برخى از آنها فوق ديگرى است ، نخستين و پست‏ترين امرى كه در جاهل پيدا مى‏شود ناآگاهى وى از حقيقت و بالاتر از آن اعتقاد به حقانيت امور باطل است و از آن بالاتر اعتقاد به امر شبهه ناكى است با احتمال خلاف آن و بالاترين مرتبه ، اعتقاد جزمى و قطعى به آن امر شبهه ناك بدون احتمال خلاف مى‏باشد ، در نسخه ديگر كه از خط سيد رضى نقل شده اطباق به كسر همزه ذكر شده كه مصدر باب افعال است يعنى جهل آنان را فرا گرفته است . من بنات : از اين جا ، به پى‏آمدها و تبعات اين جهل و نادانى پرداخته چهار مورد آن را بطور تفصيل بازگو مى‏فرمايد : 1 نخست زنده به گور كردن دختران ، چنان كه در قرآن ذكر شده است « و إذا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ بِأىِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ [ 59 ] » . به قرارى كه نقل شده اين كار در ميان قبيله‏هاى بنى تميم ، قيس ، بنى اسد ، بنى هذيل و بكر بن وائل بوده است . بعضى گفته‏اند علت امر ، اين بود كه پيامبر [ 59 ] سوره تكوير ( 81 ) آيه ( 8 و 9 ) يعنى : و هنگامى كه از دختران زنده بگور شده باز پرسند ، كه آن بيگناهان را شما به چه جرم و گناه كشتيد ؟ [ 507 ] اكرم عليه آنها نفرين كرد و گفت : خدايا عقوبت خود را بر مضر وارد كن و سالهايى مثل سالهاى يوسف بر آنان قرار ده ، بدين علت هفت سال به قحطى و خشكسالى دچار شدند تا به حدّى كه پشم شتر آميخته با خون را مى‏خوردند و آن را علهز مى‏خواندند ، و از شدت فقر و تنگدستى دختران خود را زنده به گور كردند ، و مؤيد اين مطلب آيه ديگر است كه مى‏فرمايد : « وَ لاَ تَقْتُلُوْا أَوْلادَكُم خَشْيَة إمْلاقٍ [ 60 ] » . برخى گفته‏اند : كه زنده به گور كردن آنان دخترانشان را به دليل غيرتمندى آنان بوده است و داستان آن چنين است كه در سالى از سالها قبيله تميم از فرمانروايى نعمان ابن منذر سرپيچى كردند ، او هم غضب كرد و برادرش ريان بن منذر ، را با تعداد زيادى از قبيله بكر بن وائل به جنگ آنان فرستاد ، او هم با لشكريان خود ، چهار پايان آنها را تصرف كرد و زن و فرزندهايشان را به اسيرى گرفت و به سوى نعمان برد اما بعد مردم بنى تميم به درخواست پيش نعمان رفتند و التماس كردند كه آنچه از آنها برده شده باز پس دهد ، نعمان به حال آنها رقّت كرد و پذيرفت كه اسيرانشان را آزاد كند اما در اول گفت : هر زن و دخترى كه پدر خود را انتخاب كند و بخواهد به قبيله خود برگردد آزاد است و هر كس بخواهد همين جا بماند بايد باشد همه آنها قبيله خود را ترجيح دادند مگر دختر قيس بن عاصم كه اسير كننده خود را برگزيد ، قيس كه به غيرتش بر خورد با خود عهد كرد كه هر چه دختر برايش متولد شود زنده به گور كند و از آن به بعد دختران خود را چنين مى‏كرد و بسيارى از بنى تميم هم از او پيروى كردند ، اين بود علت رسميت يافتن اين سنت غلط . 2 دومين بلايى كه بر اثر جهل گريبانگير ملتهاى پيشين شده بود ، [ 60 ] سوره اسرا ( 17 ) آيه ( 31 ) يعنى : هرگز فرزندان خود را از ترس فقر به قتل مرسانيد . [ 508 ] بت پرستى بود كه هر قبيله‏اى بتى داشت و آن را پرستش مى‏كرد ، بت قبيله هذيل نامش سواع و بت بنى كلب ، ودّ و بت مذجح يغوث بود ، و در دومة الجندل و ذو الكلاع بتى به نام نسر ، پرستش مى‏شد ، و بنى ثقيف لات و عزّا را مى‏پرستيدند و قريش بنى كنانه ، اوس و خزرج بتشان مناة بود . هبل در خانه كعبه و بتهاى إساف و نايله بر كوههاى صفا و مروه ، قرار داشتند و از كارهاى به نامى كه ثمره نادانى و جهالت اين مردم بود آن است كه بنى حنيفه بتى را از ماده خوراكى درست كرده و مدتى طولانى آن را پرستش مى‏كردند اما يك موقعى كه گرسنگى بر آنان غلبه كرد آن را گرفتند و خوردند در اين زمينه يكى از شعرا چنين سروده است : « افراد قبيله بنى حنيف در موقع سختى و گرسنگى خداى مورد پرستش خود را خوردند . و از آن نترسيدند كه خدايشان آنان را سرانجام عقوبت و كيفر كند [ 61 ] » 3 عمل ديگرى كه در نتيجه جهالت انجام مى‏دادند ، قطع رحم و رعايت نكردن رابطه خويشاوندى بود كه گاهى به كمترين سببى شخص تحريك مى‏شد ، پدر ، يا برادرش را به قتل مى‏رساند اين مطلبى است روشن ، كه در تاريخ سرگذشت آنان همواره به چشم مى‏خورد . 4 چهارم غارتگريها و جنگهايى كه در ميان آنان وجود داشت مثل جنگ ذى قار ، و بكر و تغلب از قبيله بنى وابل و جنگ را حس و جز اينها از ديگر روزهاى مشهور ، و حضور اين ملتها در جنگها و غارتگريها بيش از آن است كه به شمارش درآيد ، و تمام اين امور از آثار جهالت و نادانى است . فانظروا الى مواقع نعم اللَّه عليهم ، حضرت در اين عبارات به مردم ، خاطر نشان مى‏كند كه پند بگيرند از موقعيت مردمى كه همزمان با بعثت پيامبر [ 61 ] اكلت حنيفة ربها ، زمن التقحم و المجاعه لم يحذروا من ربهم ، سوء العواقب و التباعه [ 509 ] اسلام وجود داشتند و خداوند به بركت اين نعمت بزرگ ايشان را از آن سختيها و ناهنجاريها رهايى بخشيد ، و ضمير مستتر در دو فعل عقد و جمع به خداى متعال برمى‏گردد كه قرآن ايجاد الفت و مهربانى در ميان آنان را به خداوند نسبت مى‏دهد چنان كه مى‏فرمايد : « لَوْ أنْفَقْتَ ما فىِ الْلأرْضِ جَميعاً ما اَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهْم وَ لكِنَّ اللَّه اَلَّفَ بَيْنَهُمْ إنّهُ عَزيزٌ حَكيم [ 62 ] » و معناى اين كه خداوند اطاعت آنان را به آيين خود پيوند داد ، آن است كه انديشه‏هاى متفرق و نامنظم آنان را جمع و مرتب كرد ، زيرا در دوران جاهليت و بى‏دينى كارهاى آنان بر طبق ميلها و خواسته‏هاى نفسانى بود كه از هم دورو با همديگر ناموافق بودند . واژه جناح استعاره از كرامت و بزرگوارى است كه نعمت بعثت پيامبر بر عموم جامعه آن روز پخش كرد ، و حضرت اين استعاره را با كلمه نشر كه به معناى افشاندن و انتشار دادن است مرشح ساخته و كنايه از آن است كه اين نعمت و كرامت شامل عموم آنان بوده است و لفظ جداول كه به معناى نهرها و جويهاست ، استعاره از انواع گوناگون نعمتها ، خيرات و كمالات نفسانى و بدنى مى‏باشد ، يعنى علل و اسبابى كه باعث اين نعمتها است تشبيه شده است به نهرهايى كه آب در آن جريان دارد و فعل اسالت كه به معناى جارى ساخت ، به عنوان ترشيح براى استعاره آورده شده است . و التقت [ 63 ] المّلة بهم فى عوائد بركتها ، ديندارى و فرهنگ اسلامى در سودهاى بركتدار خود آنان را ملاقات و در زير لوايش جمع‏آورى كرد . گفته مى‏شود التقيت بفلان فى موضع كذا : فلانى را در آن مكان ملاقات [ 62 ] سوره انفال ( 8 ) ، قسمتى از آيه ( 62 ) يعنى : . . . اگر تو ، با تمام ثروت روى زمين مى‏خواستى دلهاى آنها را با هم مهربان كنى ، نمى‏توانستى ، و اين خدا بود كه ميان ايشان الفت ايجاد كرد ، كه او بر هر كار توانا و به مصالح امور آگاه است . [ 63 ] در متن خطبه التفت و در شرح خطبه التقت ذكر ، و بر طبق آن شرح داده شده است . ( مترجم ) [ 510 ] كردم و برخى گفته‏اند اصل عبارت فى موضع عوائد مى‏باشد و در محل نصب بنابر حاليت است يعنى اسلام آنها را ملاقات كرد در حالى كه چنين بود ، و اين ملاقات و بر خورد كنايه از اين است كه ديانت و فرهنگ توحيد بر آنها وارد شد و ايشان هم آن را به جان پذيرفتند . در اين جمله دين را كه در بردارنده نعمت هدايت است ، تشبيه به دريايى پر از گوهر ، و مردم را كه در احاطه آن مى‏باشند به غرق شدگان در آن درياى پر از نعمت و رحمت همانند ساخته و به منظور رساندن اين معنا ، واژه غرقين ، را استعاره آورده است ، و سر سبزى و طراوت زندگى در سايه ديانت ، كنايه از گستردگى نعمت و خوشى زندگى در آن مى‏باشد . مراد از كلمه سلطان ممكن است استدلال برهانى و يا اقتدا و پيروى كردن باشد و نيز ممكن است به معناى غلبه كردن و حكومت داشتن باشد و واژه ظلّ استعاره از نعمتهايى است كه در پرتو تسلط دين براى آنان پيدا مى‏شود ، يعنى در سايه دين ، علل و اسبابى فراهم مى‏شود كه مردم را مستعّد نعمتها و رحمتهاى الهى مى‏سازد . و آوتهم الحال ، اين وضعيت قرار گرفتن آنان در سايه توحيد ، آنان را به عزّت پيروز كه همان عزت اسلام و حكومت آن است ، سوق داد و در اين عبارت امام ( ع ) ، دين و آيين را در بلندى و رفعت به كوههاى مرتفع تشبيه كرده است و واژه تعطّف استعاره از رو آوردن خوشبختيهاى دنيا و آخرت به آنها به سبب دين مى‏باشد كه در سخن حضرت از اين خوشبختيها تعبير به امور شده است و در حقيقت اين رو آوردن ، تشبيه شده است به اقبال و توجّهى كه صاحبان رحمت و شفقت ، نسبت به ديگران انجام مى‏دهند . فهم حكّام . . . يمضيها فيهم ، معناى عبارت روشن است لا تغمز لهم قناة و لا تقرع لهم صفاة ، نه نيزه‏اى به سوى آنها انداخته و نه سنگى پرتاب مى‏شد ، اين دو جمله كنايه از نيروى زيادى است كه داشتند و [ 511 ] مغلوب نمى‏شدند و به عنوان ضرب المثل آورده شده است . سپس پيروان خود را به علت اطاعت نكردن فرمان خدا سرزنش و نكوهش مى‏فرمايد كه شما دست از ريسمان اطاعت خداوند برداشته‏ايد و لفظ « حبل » استعاره از دين و اطاعت خداست كه مايه پيوستگى و ارتباط منظم آنان مى‏باشد ، و دست برداشتن از ريسمان اطاعت ، كنايه از بيرون رفتن از اطاعت و به سختى دور انداختن آن به سبب بسيارى از گناهان و معاصى است كه انجام مى‏دادند . كلمه حصن استعاره از اسلام است زيرا همان طور كه حصار و ديوار محيط كسانى را كه در داخلش هستند از حوادث مصون مى‏دارد اسلام و ديانت نيز پيروان خود را از شرّ دشمنان ظاهرى و باطنى دور و در امان مى‏دارد . واژه مضروب هم به عنوان ترشيح براى اين استعاره ذكر شده است ، و ماده ثلم كنايه از اين معناست كه آنها با اعمال دوره جاهليت خود اسلام را درهم شكستند و در برابر بسيارى از احكام آن مخالفت ورزيدند و حضرت با ذكر اين كلمه مردم را از مخالفت با دين و دستورات آن بر حذر داشته است . و ان اللَّه سبحانه قدامتنّ . . . كل خطر ، در اين عبارت حضرت مردم زمان خود را بيشتر ترغيب مى‏فرمايد كه با هم انس بگيرند ، و الفت و دوستى را در ميان خودشان برقرار سازند و مهمترين نعمتى كه در ارزشمندى كسى را توان آن نيست كه بهايى برايش تعيين كند ، و خداوند به علت آن بر جامعه منت گذارده است ، نعمت اتحاد ، محبت و الفت مى‏باشد ، به علت منافع عظيم و دفع ضررهاى فراوانى كه در آن وجود دارد ، و دليل اين كه هيچ كس از عهده ارزشيابى اين نعمت بر نمى‏آيد ، آن است كه اين نعمت از هر بهايى با ارزشتر و از هر عظمتى برتر مى‏باشد ، مطلبى كه به عنوان دليل بيان شده است ، صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدر آن چنين است : و هر چه كه به اين ويژگى باشد ، كسى ارزش آن را نمى‏داند ، درستى مقدمه اول امرى است روشن زيرا دوستى با [ 512 ] همديگر و اجتماع و تعهد مردم نسبت به مسايل دينى بزرگترين سبب آمادگى و شايستگى جامعه به منظور سعادت دنيا و آخرت مى‏باشد . و علموا . . . بين خلقه ، در اين قسمت آنان را به علّت اين كه از حالتهاى اسلامى و كارهاى دينى برگشته و به معاصى و فسادهاى جاهلانه رو آورده بودند مورد توبيخ و سرزنش قرار داده ، يعنى شما مردم پس از آن كه از مهاجران بوديد برگشتيد و أعراب شديد و انتخاب كلمه اعراب يعنى باديه نشينان به اين دليل است كه اينان معمولا نسبت به مهاجران و شهر نشينان از نظر فرهنگى در رتبه پايينتر مى‏باشند ، زيرا از همنشينى با پيامبر و شنيدن مواعظ و پندهاى وى محرومند و توفيق يادگيرى آداب اسلامى و فراگيرى فرهنگ و اخلاق اجتماعى از جامعه متمدن را ندارند ، لذا از فضايل انسانى دور و غالبا مردمى سنگدل و بى‏رحم مى‏باشند ، چنان كه خداوند متعال در قرآن مى‏فرمايد : « ألأعْراب أشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً [ 64 ] » ، به اين علت حضرت ياران خود را سرزنش فرموده است كه چنين حالتى پيدا كرده‏اند اما چنين نيست كه همه اعراب اين خصوصيت را داشته باشند بلكه بعضى از آنان مردمى وارسته مى‏باشند چنان كه در آيه ديگر مى‏فرمايد : « وَ مِنَ الأعْرابِ مَنْ يُؤمِنُ بِاللَّه وَ الْيَوْمِ الآخر [ 65 ] » و بعد الموالات احزابا ، مراد گروههايى است كه به جنگ با پيامبران و جانشينان ايشان بر مى‏خيزند ، مردم زمان آن حضرت نيز چنين بودند و گروههاى ناكثين ، مارقين ، قاسطين و منافقان در جبهه‏هاى گوناگون با وى مى‏جنگيدند ، اين فرقه‏ها فقط در ظاهر مسلمان بودند و در ميانشان از اسلام جز نامى و از ايمان غير از شعارهاى تو خالى وجود نداشت ، تظاهر به دين داشتند [ 64 ] سوره توبه ( 9 ) قسمتى از آيه ( 96 ) ، يعنى : باديه نشينان در كفر و نفاق از ديگران سخت‏ترند . . . [ 65 ] سوره توبه ( 9 ) قسمتى از آيه ( 98 ) ، يعنى : برخى از عربهاى باديه نشين ايمان واقعى به خدا و قيامت مى‏آورند . . . [ 513 ] شهادتين بر زبان جارى مى‏كردند ، و در نمازهاى جماعت شركت مى‏كردند اما به حقايق آن توجه نداشتند و دستورات واقعى را عمل نمى‏كردند . شعار النار و لا العار ، سخنى است كه اشخاص خودخواه و متكبر ، به منظور اين كه دست به فتنه و آشوب بزنند و اعمال ضد انسانى و فرار از قانون اخلاقى و دينى را موجه نشان دهند ، بر زبان مى‏آوردند ، و اين دو كلمه منصوب و مفعول براى دو فعل مقدر مى‏باشند كه چنين مى‏شود : ادخلوا النار و لا تحتملوا العار : در آتش ( جهنم ) داخل شويد و تحمّل ننگ و عار نكنيد . آنگاه امام ( ع ) اين مردم را كه چنين حالتى دارند و اين گونه سخنان بر زبان مى‏رانند ، مانند شخصى دانسته است كه مى‏خواهد وجهه اسلام را دگرگون سازد و به طريق استعاره بالكنايه ، فساد عمل وى را خاطر نشان مى‏فرمايد ، و اسلام را به ظرفى تشبيه كرده است كه وارونه شده و محتويات مفيد آن ريخته شود و وجه مشابهت اين است كه كارهايى كه اينها انجام مى‏دهند مانند كارهاى كسى از دشمنان اسلام است كه قصد دارد با كارهاى خود اسلام را تباه سازد . انتهاكا و نقضا ، اين دو كلمه مفعول له براى فعل تكفئوا ، مى‏باشند و مى‏توان گفت : اين دو كلمه كه به معناى هتك حرمت و نقض پيمان است ، در حقيقت پى‏آمد و نتيجه تمام فعلهايى است كه امام ( ع ) به مردم زمان خود نسبت داده ، و ذكر اين دو ، در اين مورد خاص مفسّر بقيه موارد مى‏باشد . منظور از پيمان الهى كه حضرت شكستن آن را به ايشان نسبت مى‏دهد همان تعهدات دينى است كه موقع پذيرفتن اسلام خود به خود به آن ملتزم شده‏اند ، يعنى ايمان راستين به خدا و پيامبر و تمام دستوراتى كه از شرع مقدس رسيده است ، و بعد مى‏فرمايد خداوند اين پيمان را به اين علت وضع كرده است كه خلق را در روى زمين امان باشد و حرمت حفظ و نگهدارى آن صاحبانش را از شرّ تمام دشمنان حق و حقيقت مصون دارد . [ 514 ] در معناى كلمه امنا دو احتمال وجود دارد : 1 يعنى محل امن كه مضاف حذف شده است . 2 از كلمه امن ، مجازا مأمن كه محل امن است اراده شود ، از باب اطلاق حالّ بر محلّ . و انّكم . . . بينكم ، در اين جمله‏ها ، حضرت مردم را بر حذر مى‏دارد از اين كه از اسلام رو گردان شوند ، و به غير آن از قبيل : شجاعت و عصبيّت و يا زيادى افراد قبيله و فاميل رو آورند ، زيرا اين عمل سبب مى‏شود كه كافران به آنان طمع ورزند ، و در اين صورت نه فرشتگان به يارى آنها خواهند آمد و نه مهاجرين و انصار به كمك ايشان برخواهند خاست ، به دليل اين كه يا اين نصرت و پيروزى اختصاص به وقتى دارد كه پيامبر وجود داشته باشد و مردم هم مطيع دستورهاى وى باشند و حال آن كه با وفات آن حضرت اين موقعيت از بين رفته است و يا مشروط به اين است كه مردم مدافع دين باشند و در اين راه وحدت داشته باشند ، اما وقتى كه به غير خدا و دين رو آوردند و دچار جنگ و ستيز كفار شدند ، نه مهاجر و انصارى وجود دارند كه ايشان را يارى و كمك كنند و نه خدا و فرشتگان به ياريشان مى‏آيند زيرا اينها به دين توجه ندارند وقتى كه امرى لازمه‏اى چنين ناروا داشته باشد لازم است كه از ملزوم آن يعنى پناه بردن به غير اسلام پرهيز شود ، و ضمير مضاف اليه در دو كلمه حريمه و ميثاقه به اسلام بر مى‏گردد ، ولى بعضى از شارحان ترجيح داده‏اند كه به خدا برمى‏گردد ، اما اوّلى با سياق كلام مناسبتر است ، چنان كه نصب كلمات : جبرائيل و ميكائيل ارجح است ، و دنباله آن هم بايد مهاجرين و انصارا باشد كه چون نكره است ، اسم لاى نفى جنس به حساب آيد و فعل ينصرونكم هم كه در آخر آمده است خبر لا ، مى‏باشد و تفسير كننده خبرهاى ديگرى است كه در فرازهاى قبل حذف شده است . [ 515 ] الا المقارعة بالسيف ، استثناى منقطع است و حكم خدا كه امام ( ع ) آن را در اين عبارت نتيجه ضربات شمشير قرار داده ، عبارت از پيروزى يا شكستى است كه نصيب يكى از دو طرف مى‏شود . و انّ عندكم الأمثال . . . و وقائعه ، امام ( ع ) در اين قسمت از سخنان خود مردم را به ياد سرگذشت مردمان پيشين مى‏اندازد ، كه خداوند در قرآن بيچارگيها و بدبختيهاى فراوان آنان را به منظور پند و اندرز ، مثل قرار داده است ، و واژه ايام كنايه است از روزگارانى كه خداوند در وقتى كه بر اثر معاصى استحقاق يافتند ، آنان را به كيفر و عقوبت رسانده است و حضرت با اين بيانات ياران خود را هشدار مى‏دهد كه دست از مخالفت وى بردارند . فلا تستبطئوا . . . بأسه : اين جمله نيز نوعى تهديد است و امام ( ع ) با اين مطلب مردم زمان خود را توجه مى‏دهد كه بى‏درنگ در پى گناه و معصيت ، عقوبت و كيفر حتمى است ، اطلاق لفظ استبطاء در اين مورد مجاز است ، زيرا معناى حقيقى آن موقعى است كه آدمى در انتظار واقع شدن امرى حريصانه بسر مى‏برد و هنگامى كه مى‏بيند ، دير شده به طلب آن برمى‏خيزد و حال آن كه هيچ خردمندى به دنبال عقوبت و كيفر نمى‏رود تا بگوييم حضرت آنها را از اين كار نهى كرده است پس به معناى حقيقى نيست اما از اين بابت كه انسان هر گاه قصد انجام دادن معصيتى مى‏كند ، عقوبت و كيفر گناه را نزديك نمى‏بيند بلكه آن را خيلى دور تصور مى‏كند و اين تصور ، وى را در انجام دادن گناه كمك مى‏كند و چون به طريقى اين استبعاد سبب و علت گناه شده ، از راه اطلاق اسم جزء بر كل ، استبطاء كه در حقيقت جزء علت است علت تامه به حساب آمده و مورد توبيخ واقع شده است . دليل ديگر بر اين اطلاق آن است كه در حقيقت كسى كه اقدام به گناه مى‏كند با علم به اين كه پى‏آمد آن ، مجازات و كيفر است مثل آن است كه مى‏خواهد هر چه زودتر به آن برسد و با انجام دادن گناه به استقبال آن [ 516 ] مى‏رود ، به اين دليل حضرت اين گونه افراد را انتظار كشندگان عقوبت دانسته و آنان را از اين عمل نهى فرموده است و كلمات جهلا و تهاونا و بأسا ، مفعول له مى‏باشند و هر سه صلاحيت دارند كه علت غايى بعيد شمردن عقوبت باشند زيرا ناآگاهى انسان از كيفرهاى الهى به وسيله مرگ و قبر و هراسهاى سخت آخرت اين امور را در نظر او بعيد مى‏نماياند و نيز بى‏اعتنايى او به عقوبتهاى سخت خداوند باعث دور دانستن آن مى‏شود و وى را به تصميم و عزم بر گناهان كمك مى‏كند و عدم اطمينان به سختگيرى خدا در مجازاتها نيز چنين است . و انّ اللَّه . . . التناهى ، اين جمله هشدارى است به مردم كه لعنت خدا بر ملتهاى پيش از اسلام در برابر گناه ترك امر به معروف و نهى از منكر آنها بود ، و اين كه سفها و نابخردان آنها ملعونند به اين سبب است كه مرتكب گناه مى‏شدند ، و اما اين كه خردمندان و دانشمندانشان مورد لعنت واقع شدند به اين علت بود كه مفاسدى را كه از ديگران مشاهده مى‏كردند زشت نشمرده و مانع نمى‏شدند چنان كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد : « لُعِنَ الذين كَفَروا مِنْ بَنى إسْرائيلَ عَلى لِسانِ داووُدَ وَ عيْسىَ بن مَريْم ، ذلكَ بِما عَصوا وَ كانُوا يَعْتَدُون وَ كانُوا لا يتناهَوْنَ عَنْ مُنْكَرِ فَعَلُوه ، [ 66 ] » . الا و قد قطعتم قيد الاسلام . . . احكامه ، و در اين قسمت جامعه زمان خود را آگاه مى‏كند بر اين كه آنان نيز متصف به صفات پيشينيان هستند كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كرده بودند و مستوجب لعنت خدا شدند اينها نيز در آن لعنت داخل مى‏باشند و هدف حضرت از تشبيه آنان به گذشتگان آن است كه [ 66 ] سوره مائده ( 5 ) آيه ( 82 ) ، يعنى : كفار بنى اسرائيل به اين دليل از زبان حضرت داوود و عيسى بن مريم مورد لعنت قرار گرفتند كه گناه و معصيت مى‏كردند و از كارهاى زشتى كه انجام مى‏دادند دست برنمى‏داشتند . [ 517 ] آنان را از گناهكارى باز دارد و به سوى طاعت سوق دهد . منظور از قيد و بند اسلامى انس و الفت و توجه همگانى نسبت به دين اسلام و اطاعت از قوانين آن مى‏باشد و چون اين اعمال اسلام را براى آنان نگهدارى مى‏كند و ايشان را از آوارگى و از ميان رفتن جلوگيرى مى‏كند چنان كه مهار شتر ، آن را از پراكندگى و آوارگى منع مى‏كند و منظور از حدود اللَّه ، احكام الهى است كه براى مردم مشخص فرموده و آنان را از تجاوز به اين حدود منع فرموده است ، و تعطيل حدود آن است كه آنها را دور بياندازند و به آن عمل نكنند و نيز اماته احكام يعنى عمل نكردن به آن و صفت ميراندن استعاره از ترك و مهمل گذاردن آن مى‏باشد زيرا آنان به سبب اعمالشان احكام الهى را از بهره‏برى خارج ساخته‏اند ، همچنان كه ميراننده شيئى آن را از حد بهره دهى و حيّز انتفاع خارج مى‏كند . فصل پنجم خطبه قاصعه أَلاَ وَ قَدْ أَمَرَنِيَ اَللَّهُ بِقِتَالِ أَهْلِ اَلْبَغْيِ وَ اَلنَّكْثِ وَ اَلْفَسَادِ فِي اَلْأَرْضِ فَأَمَّا ؟ اَلنَّاكِثُونَ ؟ فَقَدْ قَاتَلْتُ وَ أَمَّا ؟ اَلْقَاسِطُونَ ؟ فَقَدْ جَاهَدْتُ وَ أَمَّا ؟ اَلْمَارِقَةُ ؟ فَقَدْ دَوَّخْتُ وَ أَمَّا شَيْطَانُ اَلرَّدْهَةِ فَقَدْ كُفِيتُهُ بِصَعْقَةٍ سُمِعَتْ لَهَا وَجْبَةُ قَلْبِهِ وَ رَجَّةُ صَدْرِهِ وَ بَقِيَتْ بَقِيَّةٌ مِنْ أَهْلِ اَلْبَغْيِ وَ لَئِنْ أَذِنَ اَللَّهُ فِي اَلْكَرَّةِ عَلَيْهِمْ لَأُدِيلَنَّ مِنْهُمْ إِلاَّ مَا يَتَشَذَّرُ فِي أَطْرَافِ اَلْبِلاَدِ تَشَذُّراً أَنَا وَضَعْتُ فِي اَلصِّغَرِ بِكَلاَكِلِ اَلْعَرَبِ وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ ؟ رَبِيعَةَ ؟ وَ ؟ مُضَرَ ؟ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ ؟ رَسُولِ اَللَّهِ ص ؟ بِالْقَرَابَةِ اَلْقَرِيبَةِ وَ اَلْمَنْزِلَةِ اَلْخَصِيصَةِ وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلِيدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ وَ كَانَ يَمْضَغُ اَلشَّيْ‏ءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لاَ خَطْلَةً فِي فِعْلٍ وَ لَقَدْ قَرَنَ اَللَّهُ بِهِ ص مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً [ 518 ] أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلاَئِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ اَلْمَكَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلاَقِ اَلْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اِتِّبَاعَ اَلْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلاَقِهِ عَلَماً وَ يَأْمُرُنِي بِالاِقْتِدَاءِ بِهِ وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ ؟ بِحِرَاءَ ؟ فَأَرَاهُ وَ لاَ يَرَاهُ غَيْرِي وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي اَلْإِسْلاَمِ غَيْرَ ؟ رَسُولِ اَللَّهِ ص ؟ وَ ؟ خَدِيجَةَ ؟ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا أَرَى نُورَ اَلْوَحْيِ وَ اَلرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ اَلنُّبُوَّةِ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ اَلشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ اَلْوَحْيُ عَلَيْهِ ص فَقُلْتُ يَا ؟ رَسُولَ اَللَّهِ ؟ مَا هَذِهِ اَلرَّنَّةُ فَقَالَ هَذَا اَلشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلاَّ أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ وَ لَقَدْ كُنْتُ مَعَهُ ص لَمَّا أَتَاهُ اَلْمَلَأُ مِنْ ؟ قُرَيْشٍ ؟ فَقَالُوا لَهُ يَا ؟ مُحَمَّدُ ؟ إِنَّكَ قَدِ اِدَّعَيْتَ عَظِيماً لَمْ يَدَّعِهِ آبَاؤُكَ وَ لاَ أَحَدٌ مِنْ بَيْتِكَ وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَيْهِ وَ أَرَيْتَنَاهُ عَلِمْنَا أَنَّكَ نَبِيٌّ وَ رَسُولٌ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّكَ سَاحِرٌ كَذَّابٌ فَقَالَ ص وَ مَا تَسْأَلُونَ قَالُوا تَدْعُو لَنَا هَذِهِ اَلشَّجَرَةَ حَتَّى تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا وَ تَقِفَ بَيْنَ يَدَيْكَ فَقَالَ ص إِنَّ اَللَّهَ عَلى‏ كُلِّ 213 شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ 23 28 2 : 20 فَإِنْ فَعَلَ اَللَّهُ لَكُمْ ذَلِكَ أَ تُؤْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ قَالُوا نَعَمْ قَالَ فَإِنِّي سَأُرِيكُمْ مَا تَطْلُبُونَ وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّكُمْ لاَ تَفِيئُونَ إِلَى خَيْرٍ وَ إِنَّ فِيكُمْ مَنْ يُطْرَحُ فِي اَلْقَلِيبِ وَ مَنْ يُحَزِّبُ اَلْأَحْزَابَ ثُمَّ قَالَ ص يَا أَيَّتُهَا اَلشَّجَرَةُ إِنْ كُنْتِ تُؤْمِنِينَ بِاللَّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ تَعْلَمِينَ أَنِّي رَسُولُ اَللَّهِ فَانْقَلِعِي بِعُرُوقِكِ حَتَّى تَقِفِي بَيْنَ يَدَيَّ بِإِذْنِ اَللَّهِ وَ اَلَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لاَنْقَلَعَتْ بِعُرُوقِهَا وَ جَاءَتْ وَ لَهَا دَوِيٌّ شَدِيدٌ وَ قَصْفٌ كَقَصْفِ أَجْنِحَةِ اَلطَّيْرِ حَتَّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْ ؟ رَسُولِ اَللَّهِ ص ؟ مُرَفْرِفَةً وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا اَلْأَعْلَى عَلَى ؟ رَسُولِ اَللَّهِ ص ؟ وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَى مَنْكِبِي وَ كُنْتُ عَنْ يَمِينِهِ ص فَلَمَّا نَظَرَ اَلْقَوْمُ إِلَى ذَلِكَ قَالُوا عُلُوّاً وَ اِسْتِكْبَاراً فَمُرْهَا فَلْيَأْتِكَ نِصْفُهَا وَ يَبْقَى نِصْفُهَا فَأَمَرَهَا بِذَلِكَ فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ نِصْفُهَا كَأَعْجَبِ إِقْبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِيّاً فَكَادَتْ تَلْتَفُّ ؟ بِرَسُولِ اَللَّهِ ص ؟ فَقَالُوا كُفْراً وَ عُتُوّاً فَمُرْ هَذَا اَلنِّصْفَ فَلْيَرْجِعْ إِلَى نِصْفِهِ كَمَا كَانَ فَأَمَرَهُ ص فَرَجَعَ فَقُلْتُ أَنَا لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ إِنِّي أَوَّلُ مُؤْمِنٍ بِكَ ؟ يَا رَسُولَ اَللَّهِ ؟ وَ أَوَّلُ مَنْ أَقَرَّ بِأَنَّ اَلشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اَللَّهِ تَعَالَى تَصْدِيقاً بِنُبُوَّتِكَ وَ إِجْلاَلاً لِكَلِمَتِكَ فَقَالَ اَلْقَوْمُ [ 519 ] كُلُّهُمْ بَلْ ساحِرٌ كَذَّابٌ 11 12 38 : 4 عَجِيبُ اَلسِّحْرِ خَفِيفٌ فِيهِ وَ هَلْ يُصَدِّقُكَ فِي أَمْرِكَ إِلاَّ مِثْلُ هَذَا يَعْنُونَنِي وَ إِنِّي لَمِنْ قَوْمٍ لاَ تَأْخُذُهُمْ فِي اَللَّهِ لَوْمَةُ لاَئِمٍ سِيمَاهُمْ سِيمَا اَلصِّدِّيقِينَ وَ كَلاَمُهُمْ كَلاَمُ اَلْأَبْرَارِ عُمَّارُ اَللَّيْلِ وَ مَنَارُ اَلنَّهَارِ مُتَمَسِّكُونَ بِحَبْلِ ؟ اَلْقُرْآنِ ؟ يُحْيُونَ سُنَنَ اَللَّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ وَ لاَ يَعْلُونَ وَ لاَ يَغُلُّونَ وَ لاَ يُفْسِدُونَ قُلُوبُهُمْ فِي اَلْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِي اَلْعَمَلِ نكث : پيمان شكنى قسوط : ستمكارى دوخت القوم : بر آن گروه چيره شدم و آنان را مغلوب ساختم . ردهه : گودالى در كوه كه آب در آن جمع مى‏شود . صعقه : حالت غشوه كه از صداى مهيب و جز آن پيدا مى‏شود . وجبه : مفرد وجيب به معناى تپش و ضربان قلب رجّه : مفرد رجّ ، حركت و جنبش كرّه : بازگشت لاديلنّهم : آنان را شكست مى‏دهم و بر آنان پيروز خواهم شد تشذّر : پراكندگى و جدايى كلكل : سينه نواجم : جمع ناجمه : طلوع كننده و خارج شونده يكنفنى فى فراشه : مرا در رختخوابش مى‏پيچاند ، نگهدارى مى‏كرد ، و در بر مى‏گرفت . عرفه : بوى آن خطله : گفتار يا كردار بدو زشت . فطيم : از شير گرفته شده . حراء : با مد و كسر ، كوهى است در مكه ، دو وجه در آن جايز است : مذكر و مؤنث و نيز به صورت منصرف و غير منصرف به كار مى‏رود . رنّه : صدايى كه هنگام درد و غم و جز آن از شخص ظاهر مى‏شود قليب : چاه ، پيش از آن كه سنگچين شود هم مذكر و هم مؤنث است ابو عبيده گفته است چاه معمولى و كهنه قديمى . دوى : صداى وزيدن باد و زنبور عسل قصف : صداى پرواز پرنده و پر زدنش در هوا . سيماء : مقصور هم به كار مى‏رود ، علت و اثرى كه شيئى به آن شناخته مى‏شود . [ 520 ] غلّ يغلّ من المغنم : در غنيمت خيانت كرد ، ابو عبيده مى‏گويد در اين مورد يغلّ به ضم است اما در مورد خيانت از معدن يغلّ به كسر و در مورد خيانت مطلق اغلّ يغلّ آورده مى‏شود . منار : علامتها ، نشانه‏ها در اين فصل امام ( ع ) نخست موقعيت وظيفه شناسى خود ، و تسليم در برابر فرمانهاى الهى و تحمل رنجها و گرفتاريهاى در راه خدا را كه بر خود هموار ساخته ، بيان مى‏فرمايد و سپس به شرح حال خود در زمان پيامبر پرداخته و چگونگى و تربيتش را از اول تا آخر عمر بيان فرموده و در آخر به نيرومندى و استقامت خود در امر ديانت اشاره كرده است ، و اين است سخن امام ( ع ) : « هان اى مردم ، خدا مرا فرمان داده است كه با ستمكاران و پيمان شكنان و تباهكاران روى زمين بجنگم ، من هم با ناكثان جنگيدم ، و با قاسطان جهاد كردم ، مارقين را مغلوب و مقهور خود كردم ، و اما شيطان افتاده در گودال ، به سبب صداى ترسناك خود كه فرياد تپش دل و لرزشش شنيده مى‏شد از شرّش در امان ماندم ، تنها بقيه‏اى از ستمگران مانده‏اند كه اگر خداوند به من رخصت دهد بسويشان حمله برم ، دولت و توانايى را از ايشان بگيرم ، بجز اندكى كه در شهرها پراكنده شوند . من در خردى سينه‏هاى عرب را بر زمين افكندم و شاخه‏هاى نو بر آمده قبيله‏هاى ربيعه و مضر را شكستم ، و شما ، مقام بلند خويشاوندى و موقعيت ويژه مرا در خدمت رسول خدا مى‏دانيد ، در حالى كه كودك بودم مرا در دامنش پروراند و به سينه‏اش مى‏چسباند و در بسترش مرا در آغوش مى‏گرفت و بدن مباركش با بدن من مماس مى‏شد ، و بوى خوشش را به من مى‏رساند ، غذا را مى‏جويد و سپس در دهان من مى‏گذارد ، و هيچ گاه دروغى در گفتار و خطا و اشتباه در كردار از من نيافت . [ 521 ] از زمانى كه پيامبر ( ص ) از شير گرفته شد ، خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را همراه او ساخت تا شبانه روز ، وى را به راههاى صحيح و اخلاق پسنديده سوق دهد ، من نيز پيوسته پشت سر او راه مى‏رفتم ، همچنان كه بچه بيشتر به دنبال گامهاى مادرش قدم بر مى‏دارد ، و در هر روز براى من پرچمى از اخلاق حسنه‏اش بر مى‏افراشت ، و مرا به پيروى آن امر مى‏كرد ، همه ساله در حرا مجاور مى‏شد و در آن جا تنها من او را مى‏ديدم و جز من كسى وى را نمى‏ديد ، در آن زمان اسلام در خانه‏اى نيامده بود مگر خانه پيامبر خدا و خديجه ، و من سومين آنها بودم ، نور وحى و رسالت را مى‏ديدم و بوى خوش نبوت را احساس مى‏كردم . وقتى در هنگام فرود آمدن وحى صداى ناله شيطان را شنيدم از پيامبر سؤال كردم كه اين ناله و فرياد چيست ؟ پيامبر فرمود : اين شيطان است كه از عبادت خود مايوس و نااميد شده است آنچه را كه من مى‏شنوم و مى‏بينم تو نيز مى‏شنوى و مى‏بينى جز اين كه تو پيامبر نيستى بلكه وزير من مى‏باشى و پيوسته قرين خير و نيكى هستى و با آن حضرت بودم هنگامى كه گروهى از قريش حضورش شرفياب شدند و عرض كردند : يا محمد ( ص ) تو امر بزرگى را ادعا كرده‏اى كه هيچ يك از پدران و بستگانت چنين ادعايى نكرده‏اند ، اكنون ما دو مطلب از تو سؤال مى‏كنيم اگر پاسخ دارى و درستى آن را به ما نماياندى درمى‏يابيم كه تو پيغمبر و فرستاده خدايى و گرنه خواهيم دانست كه ساحر و بسيار دروغگو مى‏باشى ، پيامبر خدا فرمود مطلبتان چيست ؟ گفتند از خدا بخواه كه اين درخت از ريشه كنده شود و بيايد جلوى روى تو قرار گيرد ، حضرت فرمود ، خدا به هر چيزى تواناست ، پس آيا اگر اين كار را خدا انجام دهد شما ايمان مى‏آوريد و شهادت به حق خواهيد داد ؟ پاسخ دادند : آرى ، پيامبر فرمود : هم اكنون خواسته شما را برمى‏آورم اما مى‏دانم كه راه خير را نمى‏پيماييد در ميان شما كسى هست كه به چاه درخواهد افتاد و كسى است كه لشكر جمع خواهد كرد . آن گاه فرمود : اى درخت ، اگر ايمان به خدا و روز قيامت دارى و مى‏دانى كه من پيامبر خدايم به اذن خدا ، از ريشه درآى و جلو روى من توقف كن . سوگند به خدايى كه وى را به حق مبعوث فرموده است كه آن درخت [ 522 ] با ريشه‏هاى خود از زمين كنده شد و شروع به آمدن كرد در حالى كه زمزمه‏اى شديد و صدايى چون آواز بر هم خوردن بالهاى پرنده با خود داشت و لرزان و بال زنان در مقابل آن حضرت ايستاد و بلندترين شاخه‏اش را روى سر پيامبر افكند و برخى ديگر از شاخه‏هايش را بر روى شانه من قرار داد كه در جانب راست آن جناب ايستاده بودم ، وقتى كه آن مردم چنين ديدند با گردن‏كشى و ناسپاسى گفتند : امر كن نيمى از آن اين جا بيايد و نيم ديگرش بر جاى خود بماند ، پيغمبر خدا چنين دستور داد ، پس نيمى از آن چنان شتابان آمد كه با شگفت‏ترين روى آوردن و سخت‏ترين صدايش همراه ، و نزديك بود كه به رسول خدا بچسبد ، باز هم از روى ناسپاسى و ستيزه‏جويى گفتند : به اين نيمه بگو كه باز گردد و همچنان كه بود به نيمه خود بپيوندد ، پس پيامبر آن را چنين امر كرد ، آن نيز به جاى خود برگشت ، پس من گفتم : لا اله الا اللَّه ، يا رسول اللَّه ، من اول شخص ايمان آورنده به تو هستم و نخستين اقرار كننده به اين كه آنچه را اين درخت انجام داد ، به امر خداى تعالى و به منظور بزرگداشت سخن تو و گواهى دادن به پيامبرى تو بود ، اما آن جمعيت همگى يكصدا گفتند : چه ساحر بسيار دروغگويى است كه در سحر خود چابك است ، آيا جز اين شخص كسى تو را در اين امر تصديق مى‏كند ؟ آنان مرا قصد داشتند ، و من از گروهى مى‏باشم كه سرزنش هيچ سرزنش كننده‏اى آنان را از مسير در راه خدا باز نمى‏دارد ، چهره‏شان چهره صديقان و سخنشان سخن نيكان است ، آباد كنندگان شب و نشانه‏هاى روزانه ، چنگ زنندگان به رشته محكم قرآن مى‏باشند ، سنتهاى خدا و رسولش را زنده مى‏كنند ، استكبار و گردنكشى ندارند ، خيانت و تباهكارى نمى‏كنند ، دلهايشان در باغهاى بهشت و بدنهايشان در كار عبادت و بندگى است . » امام ( ع ) در اين فصل از خطبه قاصعه به جهانيان گوشزد مى‏فرمايد كه جنگش با اين گروه از مردم به فرمان خدا بوده است كه از زبان پيامبر صادر شده است فرمان خدا يا قرآن است و يا سنت ، اما قرآن اين است : « فَإنْ بَغَتْ [ 523 ] إحديُهما عَلَى الأخْرى‏ فَقاتِلُوا الَّتى تَبْغى حتّى تَفِى‏ء إلى أمْرِ اللَّه [ 67 ] » و اما سنت كه آن هم در حقيقت فرمان خداست ، اين است كه پيامبر فرمود يا على بزودى پس از من با اين سه گروه خواهى جنگيد : ناكثين ، قاسطين و مارقين ، ناكثين اهل جنگ جمل بودند ، زيرا بيعتى را كه با حضرت بسته بودند شكستند و قاسطين يعنى متجاوزان و ستمگران اهل شام ، پيروان معاويه و حاضر شدگان در جنگ صفين بودند ، و مارقين هم شامل خوارج نهروان مى‏شود بايد توجه داشت كه بر هر سه گروه ستمكارى صدق مى‏كند و همچنين قاسطين چون همه‏شان از صراط مستقيم عدالت بيرون شده و به ظلم و جور ، رو آورده بودند . و ليكن اين كه هر گروه را به اسمى نامگذارى كرده‏اند ، صرفا عرف و اصطلاح شرعى مى‏باشد و اما دليل نامگذارى خوارج به مارقين گفتار پيامبر اكرم است كه درباره ذو الثّديه فرمود : از اصل و نسب اين مرد ، قومى برمى‏خيزند كه از دين خارج مى‏شوند چنان كه تير از هدف انحراف مى‏يابد و ما اين حديث را در گذشته ذكر كرده‏ايم . واژه ضئضى‏ء ، به معناى اصل و ريشه است . و اين مطلب كه خبر از آينده است از علامتهاى پيامبرى رسول خدا مى‏باشد ، و اين كه امام ( ع ) مى‏فرمايد : با قاسطين جنگيدم و مارقين را شكست دادم اين سخن دليل بر آن است كه اين خطبه در آخر خلافت وى و پس از جنگهاى صفين و نهروان ايراد شده است . مراد حضرت از شيطان ردهه همان ذو الثديه است كه از خوارج مى‏باشد ، زيرا در حديث وارد است كه پيغمبر اكرم در مورد او فرمود : شيطان در چاله افتاده ، [ 67 ] سوره حجرات ( 49 ) قسمتى از آيه ( 8 ) يعنى : . . . و اگر يكى از دو طايفه بر ديگرى ستم كند پس با آن كه ستم مى‏كند بجنگيد تا بازگشت به فرمان خدا كند . [ 524 ] كه مردى از قبيله بجيله از او مى‏ترسد و به اعتبار اين كه گمراه و گمراه كننده است وى را شيطان ناميد ، و اما اين كه او را به گودال نسبت داد به اين دليل است كه وقتى امام در ميان كشته‏ها به جستجويش پرداخت وى را در ميان گودالى يافت كه بر اثر ريزش آب حفر شده بود ، و چون پيامبر قبلا از چگونگى قتل وى خبر داشت لذا او را چنين توصيف فرمود ، و از زيد بن رويم نقل شده است كه امير المؤمنين در جنگ نهروان به من فرمود : امروز چهار هزار نفر از خوارج كشته مى‏شوند كه يكى از ايشان ذو الثديه است ، و وقتى كه تمام خوارج را به قتل رساند در صدد برآمد كه جسد ذو الثديه را بيابد ، ممكن نشد و چون از جستجوى آن خسته شده بود به من دستور داد چهار هزار قطعه از نى آماده كنم ، و خودش سوار بر قاطر مخصوص پيامبر شد پشت سر من مى‏آمد و به من گفت روى هر كدام از كشتگان يك قطعه از نى بگذار مردم نظاره مى‏كردند من كارم را به آخر رساندم جسدها تمام شد اما يكى از تكه‏هاى نى در دست من باقى ماند ، رو به آن حضرت كردم ديدم چهره‏اش درهم شد و با خود مى‏گفت : به خدا سوگند دروغ نگفته‏ام و دروغ به من گفته نشده ، در اين حال از گودالى كه جاى ريزش آب بود صداى شرشر آب شنيده شد ، به من فرمود : آن جا را دقت كن ، موقعى كه خوب نگاه كردم ديدم يكى از كشته‏ها در آب فرو رفته ، پايش به دستم آمد آن را كشيدم و گفتم اين پاى آدمى است حضرت زود از مركب پياده شد ، پاى ديگرش را گرفت و دو نفرى او را به بيرون گودال كشانديم معلوم شد كه اوست ، اين جا بود كه صداى تكبيرش بلند شد و به سجده افتاد و مردمى كه حاضر بودند نيز تكبير گفتند و به سجده افتادند . منظور از واژه صعقه حالت غشوه و مرگى است كه در اثر شمشير وى بر ذو الثديه عارض شد و لازمه آن لرزش و حركات سينه و ضربان قلب او بود كه شنيدن آن را بيان فرموده است و بعضى گفته‏اند مراد صاعقه و صيحه عذاب [ 525 ] است زيرا روايت شده است كه وقتى على ( ع ) در مقابل دشمنان قرار گرفت فريادى چنان هول انگيز سر داد كه همه ترسيدند و ذو الثديه از شدت ترس فرار كرد و ناپديد شد تا بالاخره جسدش را در ميان آن گودال يافتند ، بعضى ديگر از شارحان احتمال داده‏اند كه مقصود از شيطان همان ابليس مشهور است چنان كه در خطبه اول شرح كرديم ، كه همان قوه و هميّه است و به خاطر مشابهت لفظ ردهه را كه حفره‏اى در دامنه كوه است به منظور استعاره از قسمت ميانى دماغ كه جايگاه قوه مذكور است ، آورده و گاهى در اصطلاح اهل تجريد و معنويت از دماغ و قواى آن تعبير به جبل و از شياطين گاهى به جن و گاهى به ملائكه مى‏شود و چون پيامبران و اولياى خدا بعضى اوقات امور معنوى و حقايق مجرد از ماده از قبيل فرشتگان ، جن و شياطين را با كمك نيرويى كه بر ايشان حاصل شده ، به صورت محسوس در مى‏يابند كه اين مطلب در مقدمات كتاب بيان شده و در آينده نيز به آن اشاره خواهيم كرد بنابراين مى‏توان گفت كه امام ( ع ) شيطان واقعى را با صورت محسوس كه داراى قفسه سينه و قلب بوده ، مشاهده كرده و چون داراى مقام عصمت بود پيروزى بر شيطان و رانده شدن و بيچارگى وى را مشاهده مى‏كرد لذا از پيشگاه خداوند توانا صيحه عذاب آورى را مى‏شنيد كه بر شيطان وارد شده و در اثر آن صداى ضربان قلب و حركتهاى سينه وى را شنيد همچنان كه ناله‏هاى او را مى‏شنيد كه بقيه سخنان حضرت حكايت از اين معنا دارد . منظور امام از بقيه اهل بغى معاويه و واماندگان از لشكر شامند در مقابل جنگ با آن حضرت كه فريبكارى را پيشه كردند و آن حكميّت خائنانه را بر قرار ساختند و اين كه فرمود اگر خدا رخصت دهد كه به جانب آنها برگردد بر آنان غلبه خواهد كرد و زندگيشان واژگونه مى‏شود ، از باب اطمينان به وعده‏اى بود كه خداى سبحان بطور كلى داده است كه هر كس مورد تجاوز و ستم واقع [ 526 ] شود او را يارى خواهد كرد [ 68 ] و آيه شريفه « يا ايها الناس انما بغيكم على انفسكم » [ 69 ] و نيز آيه ديگر كه مى‏فرمايد « إنْ تَنَضْرُو اللَّه يَنْصُرْكُمْ [ 70 ] » و جز اينها . . . و لا أذن اللَّه فى الكّرة . . . تشذّرا ، اذن خدا كنايه از فراهم شدن اسباب برگشت به سوى آنها و مهلت داشتن براى تجهيز وسايل و امكانات مى‏باشد ، در اين عبارت ما به معناى من ، به كار رفته از باب اطلاق اسم عام بر خاصّ ، يا اين كه ما ، به معناى الذى است . انا وضعت بكلكل العرب . . . ، در اين قسمت حضرت فضيلت و برترى خود را از نظر شجاعت و بزرگوارى بر ديگران خاطر نشان ساخته است اما نه فقط به منظور مفاخره و مباهات كه صفتى ناپسند و مذموم است و حتى اساس اين خطبه را بر آن نهاده است ، بلكه مراد آن است كه با اين سخنان دل دشمنان را از بيم و ترس ، پر كند و روحيه دوستانش را تقويت نمايد . واژه كلكل را استعاره از گروهى از بزرگان عرب قرار داده كه در صدر اسلام آنها را به قتل رساند و جمعيتشان را پراكنده ساخت و دليل مشابهت در اين مورد آن است كه اين گروه در حقيقت مركز قدرت و نيروى عرب بودند ، چنان كه سينه موجود زنده جايگاه نيرو ، و قوت او مى‏باشد و بنابر قرائت كلاكل به صورت جمع نيز استعاره از همان اشراف عرب است كه امام با آنها جنگيد و آنان را كشت ، و وجه شبه همان است كه ذكر شد و احتمال ديگر آن است كه مجاز باشد از باب اطلاق جزء بر كل يعنى مراد از سينه يا سينه‏هاى عرب ، خود عربها باشد . و [ 68 ] استفاده شده از آيه ( 60 ) سوره حج ( 22 ) است : . . . ثم بغى عليه ينصرنه اللَّه . [ 69 ] سوره يونس ( 10 ) قسمتى از آيه ( 22 ) ، يعنى : اى مردم هر ظلم و ستمى كه انجام دهيد بر نفس خود كنيد . [ 70 ] سوره محمد ( 47 ) قسمتى از آيه ( 6 ) ، يعنى : اگر خدا را يارى كنيد شما را يارى مى‏كند . [ 527 ] حرف « باء » در كلمه بكلكل زايد است و مراد از وضع آنها ، ذليل و خوار ساختنشان مى‏باشد ، وضعته فاتضع ، اين سخن را عرب وقتى مى‏گويد كه قدر و منزلت شخصى را پايين آورده باشد و ممكن است حرف باء براى الصاق باشد يعنى پستى و خوارى را همراه آنان ساختم و لفظ قرون استعاره از بزرگان دو قبيله ربيعه و مضر است كه با آنها جنگيد و آنان را به قتل رساند ، و وجه شبه آن است كه اين گونه افراد نسبت به قبيله خود ، حربه دفاعى و وسيله حمله به دشمن مى‏باشند چنان كه شاخها براى حيوانها وسيله دفاع و حمله است و با ذكر واژه كسر كه به معناى شكستن است اين استعاره را ترشيح فرموده است كه كنايه از كشتن آنان مى‏باشد ، و مراد از نواجم قرون افراد سرشناس و مشهور از اين دو قبيله است ، اين مطلب كه حضرت عده‏اى از بزرگان قبيله مضر را در اوايل اسلام به قتل رسانده امرى روشن و معروف است اما يادآورى قرون ( شاخها ) ى ربيعه اشاره به كسانى از آنهاست كه در جنگهاى جمل و صفين حاضر بودند و حضرت با يارانش آنان را به قتل رساند و هر كس در اين جنگها دقت كند نام اين افراد را مى‏تواند دريابد . و قد علمتم موضعى . . . ، در اين عبارت حضرت شرح مى‏دهد كه چگونه از اول عمر در خدمت رسول خدا بوده و در سايه تربيت وى آماده كمالات نفسانى علمى و اخلاقى برتر شده و مناسبتها و اولويتهايى را بيان مى‏دارد كه در حصول اين تربيت و ملازمت ، مؤثر بوده است و اينك به ذكر آنها مى‏پردازيم : 1 نخست خويشاوندى نزديك وى با رسول خداست كه با يكديگر پسر عمو بودند ، پدرهايشان برادران اصلى از يك پدر و مادر بودند و ديگر اولاد عبد المطّلب ، از يك پدر و مادر نبودند جز زبير كه ( مادرش صفيّه دختر عبد المطّلب با پدر پيغمبر و على ( ع ) از يك پدر و مادر بودند ) . 2 دوم موقعيت خاصى كه با رسول خدا داشته و آن را با اين مطلب كه [ 528 ] پيامبر او را در كنار خود مى‏گرفت هنگامى كه كودك بود و ساير آنچه را كه بيان فرموده است ، شرح مطلب اين است كه مجاهد مى‏گويد يكى از نعمتهاى خداوند بر على ( ع ) كه درباره وى انجام و خير او را اراده فرمود ، آن است كه در يكى از سالها قحطى و خشكسالى سختى قريش را فرا گرفت ، ابو طالب كه داراى فرزندان و عيالات زيادى بود ، طبعا بسيار در مضيقه قرار داشت ، از اين رو پيامبر اكرم به عمويش عباس كه از بقيه بنى هاشم وضعش بهتر بود گفت مى‏دانى كه برادرت ابو طالب عيالمند است و سختى معيشت وى را مى‏آزارد چه مى‏شود برويم و هر كداممان يكى از فرزندانش را تكفل كنيم تا تخفيفى در زندگانى او پديد آيد ؟ او هم پذيرفت و دو نفرى پيش ابو طالب رفتند و پيشنهاد خود را بيان داشتند ، ابو طالب گفت عقيل را پيش من بگذاريد و هر چه مى‏خواهيد انجام دهيد ، پس پيغمبر اكرم على را انتخاب كرد و عباس هم جعفر را برگزيد ، و از طرفى تنها ابو طالب بود كه مدتها كفالت پيامبر را به عهده داشت و او را در دامن خود پروراند و بعدها او را در آغاز پيامبريش حمايت كرد و از شرّ مشركانش رهانيد و هنگام ظهور دعوتش ، وى را يارى كرد و اين مطلب از امورى است كه ويژگى موقعيّت على را در نزد پيامبر تاكيد مى‏كند . ويژگى ديگر على ( ع ) با پيامبر ، خويشاوندى سببى و مصاهرت آن دو بزرگوار مى‏باشد ، كه باعث پيدايش نسل اطهر و فرزندان معصوم و ائمه اطهار شد ، در مورد اين كه حضرت مى‏فرمايد پيامبر اكرم لقمه را مى‏جويد و در دهان من مى‏گذاشت مطلبى را حسن بن زيد بن على بن الحسين ( ع ) ، از پدرش زيد نقل كرده است كه پيغمبر خدا ( ص ) لقمه گوشت يا خرما را در دهان مى‏جويد تا نرم شود و آن را در دهان على ( ع ) كه طفلى كوچك در دامن پيامبر بود ، مى‏گذاشت . 3 موقعيت سوّم كه حضرت با پيامبر اكرم داشته اين است كه هرگز گفته‏اى [ 529 ] خطا و عملى خلاف از او ديده نشد ، و اين مطلب به آن دليل بود كه تربيت در دامن رسول خدا و عبادات و رياضتهاى شرعى ، عامل چيرگى عقل بر دو نيروى خشم و شهوت و سبب مغلوبيّت نفس اماره است كه خود سرچشمه خطاى در گفتار و خلاف در رفتار مى‏باشد ، و در نتيجه اين امور ترك رذايل و دورى از گناه و معصيت ، ملكه نفسانى و خلق و خوى وى گرديد و اين همان مقام عصمت از هر گونه خطاست كه در حق آن حضرت و بقيه معصومين از فرزندان وى ادعا شده است و جاى هيچ گونه انكارى نيست : منظور از فرشته‏اى كه مى‏فرمايد از اول زندگى همدم پيامبر بود جبرئيل است كه در اصطلاح گروهى از دانشمندان اسلامى تعبير به عقل فعال مى‏شود و همراهى با او اشاره به آن است كه نفس مقدس آن حضرت از اول طفوليت تحت تربيت وى بود و بر حسب استعداد كاملى كه در طبيعت او وجود داشت علوم و مكارم اخلاقى و بقيه راههاى رسيدن به مقام قرب الهى را به او افاضه مى‏كرد . و در ضمن يادآورى موقعيتهاى خود با پيامبر ، اشاره به تربيت آن حضرت به وسيله فرشته وحى مى‏كند تا خاطر نشان سازد كه علوم و معارف و مكارم اخلاقى و سجاياى نفسانى رسول اكرم در خود وى نيز به وسيله تبعيت از پيامبر ، تحقق يافته است . از مطالبى كه درباره پيامبر با فرشته و نگهداريش به سبب او ، ذكر شده روايتى است كه از امام باقر ( ع ) نقل شده است كه فرمود : خداوند بر حضرت محمد ( ص ) فرشته با عظمتى را موكل ساخته بود كه از آغاز انفصال از شير خوارگى او را به كارهاى خير و مناسب ، راهنمايى كند و به مكارم اخلاق وادار سازد و ، وى را از شرور و خويهاى نامناسب باز دارد ، و او كسى است كه در سن جوانى كه هنوز به درجه پيامبرى نرسيده بود پيوسته اين ندا به گوشش مى‏رسيد : السلام عليك يا محمد يا رسول اللَّه و چنان گمان مى‏كرد كه اين ندا از سوى سنگها [ 530 ] و يا داخل زمين است امّا هر چه دقت مى‏كرد چيزى را مشاهده نمى‏كرد . . . 4 و لقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر أمّه ، اشاره به موقعيت ديگرش با پيامبر است كه پيرويش از وى ، هيچ وقت قطع نشد زيرا فرمود پيوسته به دنبال پيامبر مى‏رفتم چنان كه بچه شتر هميشه به دنبال مادرش مى‏رود . 5 فايده و ثمره تبعيت و ملازمت خودش را با پيامبر ( ص ) به اين طريق بيان مى‏فرمايد كه هر روزه علامت و پرچمى از اخلاق پسنديده و خويهاى شايسته‏اش را براى من برمى‏افراشت و هر لحظه مرا به اقتداى به وى امر و ترغيب مى‏كرد ، كلمه علم كه به معناى پرچم و علامت است استعاره از درخشندگيهاى اخلاقى است زيرا اينها نيز همانند علامت و پرچم راهنماى آدمى به سوى سعادت و خوشبختى مى‏باشد . 6 ويژگى ششم آن حضرت با پيامبر آن است كه هر ساله در دامنه كوه حراء مدتى مجاور پيامبر ( ص ) بود ، پس در اين مكان تنها او بود كه پيامبر را مى‏ديد و جز وى ديگرى حضرت را نمى‏ديد . در كتب صحاح نقل شده است كه پيغمبر اكرم سالانه مدت يك ماه در حراء سكونت مى‏گرفت و در اين ماه هر كسى از بينوايان كه مى‏آمد از خوان نعمت آن حضرت استفاده مى‏كرد و موقعى كه آن مدت سپرى مى‏شد به سوى مكه بر مى‏گشت و پس از هفت بار طواف كعبه به خانه خود مى‏رفت و اين وضع ادامه داشت تا سالى كه خداوند او را براى رسالت برگزيد ، كه آن سال در ماه رمضان به همراه خانواده‏اش خديجه و حضرت على و يك نفر خدمتگزار به حراء آمد . طبرى و ديگران مى‏گويند كه حضرت رسول قبل از بعثت هر گاه وقت نماز مى‏شد ، پنهان از ابو طالب و بقيه عموها و ساير فاميلش تنها با على به سوى دامنه كوههاى خارج مكه رهسپار مى‏شدند آن جا نماز مى‏خواندند و هنگام شب مراجعت مى‏كردند و اين امر مدتها ادامه داشت تا آن كه يك روز [ 531 ] حضرت ابو طالب در آن جا با آنها بر خورد كه مشغول نماز بودند به پيامبر رو آورد و گفت فرزند برادرم اين چه دينى است كه تو به آن عمل مى‏كنى ؟ حضرت فرمود : عمو جان ، اين دين خدا و فرشتگان و تمام پيامبران او ، و نيز آيين جدمان ابراهيم است كه خداوند مرا براى ابلاغ آن به بندگانش فرستاده است . عمو جان ، اكنون تو براى پاسخ دادن به آن و يارى كردن من و جان نثارى و بذل نصيحت در راه پيشرفت آن از ديگران سزاوارترى ، ابو طالب گفت : فرزند برادرم من كه معذورم و نمى‏توانم از دين خود و كيش و آيين پدران و اجدادم برگردم ، اما به خدا سوگند تا زنده‏ام نمى‏گذارم از كسى گزندى بر تو وارد شود . در روايت ديگر چنين نقل كرده است كه حضرت ابو طالب به على ( ع ) گفت : فرزندم اين دين كه به آن عمل مى‏كنى چيست ؟ او پاسخ داد ، پدر من ايمان به خدا آورده و پيغمبرش را پذيرفته‏ام و آنچه او از طرف خدا آورده تصديق دارم و براى خدا با وى نماز مى‏خوانم ، ابو طالب فرمود : البته او محمد ( ص ) جز به خير و نيكى دعوت نمى‏كند همراهى با او را ترك مكن . 7 لم يجمع بيت واحد . . . و انا ثالثهما ، در اين عبارت اشاره مى‏كند به اين مطلب كه او نخستين مردى است كه اسلام آورد و به پيغمبر گرويد . تفصيل بيشتر اين امر در خطبه‏هاى پيشين بيان شده است در خطبه شماره 68 : آيا من به خدا دروغ مى‏بندم و حال آن كه من اولين ايمان آورنده به او مى‏باشم [ 71 ] ، و در خطبه شماره 56 : پس از من بيزارى مجوييد زيرا من بر فطرت توحيد زاده شده‏ام ، و بر همه مردم در اسلام آوردن و هجرت كردن سبقت جسته‏ام [ 72 ] . طبرى در تاريخ خود از عباد بن عبد اللَّه نقل مى‏كند كه شنيدم امير المؤمنين [ 71 ] اين خطبه در مذمت اهل عراق است . ( مترجم ) [ 72 ] اين خطبه در توصيف مردى مذموم و بيان برترى خود بر او بود . [ 532 ] فرمود : من بنده خدا و برادر رسول خدايم و من صديق اكبرم و پس از من هر كس چنين ادعايى كند ، دروغگو و افترا زننده است و من هفت سال پيش از بقيه مردم نماز بجا مى‏آوردم ، و بنا به روايت ديگر فرمود : من صدّيق و فاروق نخستينم كه هفت سال پيش از ابو بكر ايمان آوردم و نماز خواندم ، و به وجوه ديگرى نيز اين مطلب نقل شده است : الف ابن مسعود مى‏گويد : به مكه وارد شدم ، رفتم نزد عباس بن عبد المطلب كه آن روز فروشنده عطر بود و نزديك زمزم نشسته بود ، در حالى كه ما نزد او حضور داشتيم ناگهان مردى با دو جامه سفيد از باب صفا جلو آمد در حالى كه زلفهاى مجعّد و پيچ در پيچ تا نيمه‏هاى دو گوش او را فرا گرفته بود ، داراى قامتى بلند و دماغى عقابى بود كه ميانه آن بر آمده و سوراخهايش تنگ مى‏نمود ، چشمهايش درشت و سياه و ريشش انبوه و پر پشت بود ، دندانهايى روشن و درخشان داشت رنگ چهره‏اش سفيد متمايل به قرمز بود ، كودكى نزديك به بلوغ يا نوجوانى بالغ با صورتى زيبا در پهلوى راست او قرار داشت به دنبال ايشان زنى روان بود كه موارد زينت خود را پوشيده بود ، اين چند نفر به طرف حجر روان شدند ، نخست آن مرد و سپس آن جوان نورس حجر را لمس كردند و بعد به طواف خانه پرداختند و پس از آن سنگ را قبله قرار دادند ، نوجوان در پهلوى آن مرد و آن زن هم پشت سرشان قرار گرفت ، اركان نماز را بطور كامل انجام دادند وقتى كه ما اين وضع بى‏سابقه را مشاهده كرديم به عباس گفتيم ما كه تا كنون چنين دينى در ميان شما متدينين نديده‏ايم . گفت : آرى به خدا سوگند چنين است گفتيم اينها چه كسانى مى‏باشند ؟ آنان را براى ما معرفى كرد ، و سپس گفت : به خدا قسم در روى اين زمين ، جز اين سه نفر به اين دين يافت نمى‏شود و نظير اين داستان از عفيف بن قيس نيز نقل شده است . ب از معقل بن يسار نقل شده است كه گفت : نزد پيامبر بودم به من [ 533 ] فرمود : آيا مى‏خواهى به عيادت فاطمه ( ع ) بر وى ؟ عرض كردم : البته كه مى‏آيم ، برخاستيم و با هم رفتيم ، پيامبر به دخترش فرمود : حالت چطور است ؟ فاطمه عرض كرد : به خدا سوگند بيماريم طولانى شده و حزن و اندوهم شدت يافته است زنها به من مى‏گويند پدرت به تو شوهرى داده است كه ثروت و مالى ندارد پيامبر فرمود : آيا خوشحال نيستى كه ترا شوهرى داده‏ام كه پيشتازترين افراد امتم در اسلام آوردن است و دانشش از همه بيشتر و فضيلت حلم و بردبارى وى بر تمام آنها راجح مى‏باشد ؟ فاطمه عرض كرد : البته كه خوشحالم ، اى رسول گرامى . همين حديث از ابو ايوب انصارى ، امام جعفر صادق ( ع ) ، سدّى ، ابن عباس ، جابر بن عبد اللَّه انصارى ، اسماء بنت عميس ، و ام ايمن ، نيز روايت شده است . ج ابو رافع مى‏گويد : براى ديدن ابو ذر و خدا حافظى با وى به سرزمين ربذه رفتم ، ابو ذر ضمن سخنانى به من گفت : در آينده نزديك براى شما آزمايشى بزرگ در پيش است پس تقواى الهى را پيشه خود سازيد ، و دست از دامن على بن ابيطالب بر نداريد ، از او پيروى كنيد زيرا من از پيامبر اكرم شنيدم كه با وى فرمود اى على ( ع ) تو نخستين شخصى هستى كه به من ايمان آورده و اولين فردى مى‏باشى كه در روز رستاخيز با من مصافحه مى‏كنى ، و تو صديق اكبر و فاروق هستى كه حق را از باطل جدا مى‏كنى ؟ و تو يعسوب المؤمنين مى‏باشى . د ابو ايوب انصارى مى‏گويد كه پيامبر خدا فرمود : فرشتگان الهى هفت سال بر من و بر على ( ع ) دعا و صلوات نثار كردند به دليل اين كه در آن مدت بجز وى مردى با من نماز نخواند . اين را نيز بدانيد كه برخى از اشخاص نادان به اين امر اعتراض كرده و [ 534 ] گفته‏اند : على بن ابيطالب هنگامى كه اسلام آورد به سن بلوغ نرسيده بود بنابراين ايمان و اسلامش معتبر نيست ولى از اين اعتراض به چند وجه پاسخ داده شده است كه به ذكر آن مى‏پردازيم : 1 در مرحله اول ، اين را قبول نداريم كه حضرت على ( ع ) هنگام اسلام آوردن بالغ نبوده است و چند دليل نقلى براى آن وجود دارد كه هم اكنون خاطر نشان مى‏كنيم : الف شداد بن أوس گفت : از خبّاب بن الارتّ پرسيدم كه حضرت على هنگام مسلمان شدن چند ساله بود ؟ او گفت : در آن موقع پانزده سال از عمرش مى‏گذشت و در آن روز بالغ و كامل در بلوغ بود . ب ابو قتاده از حسن بصرى نقل كرده است كه نخستين مسلمان على بن ابيطالب بود ، وى در آن موقع پانزده ساله بوده است . ج حذيفه يمانى گفت : هنگامى كه على ( ع ) چهارده سال از سنش مى‏گذشت و با پيامبر شبانه روز نماز مى‏خواند ، ما بت پرست بوديم و به پرستش سنگها و شرب خمر و ميگسارى بسر مى‏برديم ، در آن موقع قريش به آن حضرت نسبت سفاهت و نادانى مى‏دادند اما هيچ كس به دفاع از وى برنمى‏خاست بجز على بن ابيطالب . 2 پاسخ دوم از اعتراض بر بالغ نبودن على ( ع ) هنگام اسلام آوردن آن است كه آنچه از اطلاق واژه كافر و مسلم تبادر به ذهن مى‏كند بالغ بودن ( ذهن ) و كودك نبودن از اين جهت است نه از نظر سنّى و تبادر به ذهن هم خود دليل بر حقيقت است . بنابراين به ظاهر امر رجوع مى‏كنيم كه گفته‏اند : على اسلام آورد و خود اين كلام دليل است بر آن كه در آن وقت بالغ بود و نسبت به آنچه انجام مى‏داد عقل داشت ، بعلاوه كه در سرزمينهاى گرم مثل شهر مكه و نواحى آن ، بطور معمول طبيعتهاى سالم ، پيش از پانزده سالگى به حد بلوغ مى‏رسند و [ 535 ] حتى بعضى در سن دوازده سالگى حالت احتلام براى‏شان اتفاق افتاده است . 3 پاسخ سوم كه ريشه اعتراض را در هم مى‏شكند و اساس و بنيان آن را ويران مى‏سازد اين است كه اگر اسلام آوردن آن حضرت در زمان بلوغش بوده است كه مقصود حاصل است و اگر بالغ نبوده ، باز كافر بر او اطلاق نمى‏شود زيرا مولود بر فطرت بوده است ، پس اين كه مى‏گويند على ( ع ) در فلان سنّ اسلام آورده ، مراد آن است كه در اين موقع به عبادت خداوند آغاز كرده و اطاعت فرمان خدا و رسولش را گردن نهاده است . بنابراين اسلام وى اسلامى فطرى و ايمان خالصى بود كه بر زمينه پاك و نفس مقدس او وارد شد ، نفس مقدس او كه هرگز به ناشايستگيهاى جهالت و بت پرستى و عقايد باطلى كه بر ضد حق است آلوده نشده بود اين عقايد باطله معمولا در نفوس آنان كه سالها عمر خود را در بى‏ايمانى و شرك گذرانده و سپس اسلام مى‏آورند ، جايگزين مى‏شود ، آرى ايمان على ( ع ) به خدا و پيامبر وى موقعى تحقق يافت كه صفحه دلش آن چنان از كدورتهاى باطل پاك و مصفّا بود كه تمثالى از حق و تصويرى از حقيقت را مجسم مى‏ساخت ( اين بود جايگاه ايمان على ( ع ) ) اما ديگران موقعى ايمان آوردند كه سالها در كفر و شرك گذرانده بودند ، بنابراين تحقق و جايگزينى ايمان در دلهاى آنان در صورتى ميسر مى‏شود كه با زحمتهاى زياد و ممارستهاى طولانى ، آثار باطل و ملكات سوء را از خود محو كنند ، پس چقدر فرق است ميان اين دو مسلمان ، ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا . 8 هشتمين ويژگى امير المومنين و موقعيت او با پيامبر اكرم آن است كه او نور وحى را رؤيت و رايچه طيبه نبوت را احساس مى‏كرد و ناله بى‏تابانه شيطان را مى‏شنيد ، و اين امور از بالاترين مراتب اوليا مى‏باشد . نكته‏هاى بلاغى : امام ( ع ) لفظ نور و روشنايى را استعاره آورده است از آنچه كه با چشم بصيرت جاودانه خود مشاهده كرده و مشاهدات وى عبارت [ 536 ] است از اسرار وحى و نبوت و علوم تنزيل و دقايق تأويل اينها بر صفحه نفس قدسى او . وجه استعاره آن است كه اين علوم و اسرار انسان را از تاريكيهاى جهل و نادانى در طريق حق به سوى حق تعالى راهنمايى مى‏كند چنان كه نور مادى در راههاى محسوس راه انسان را روشن مى‏سازد و چون روشنايى ، خود بهره بصرى است با آوردن واژه رويت و ديدن اين استعاره را ترشيح فرموده ، و كلمه ريح را نيز از موقعيت و مقام پيامبرى و رازهاى آن استعاره آورده و براى ترشيح از واژه شمّ بوييد استفاده فرموده است به دليل آن كه ، بهره حس شامّه است . اما اين كه حضرت صداى ناله شيطان را مى‏شنيد ، پيش از اين درباره چگونگى شنيدن انسان صداى فرشته و شيطان و ديدن صورت او ، توضيح داديم ، كه اين امور در صورتى ميسر است كه نفس آدمى براى طلب معانى معقول و فرود آوردن آن به طرف صفحه خيال ، از قوه مخيله كمك بگيرد تا آن را به شهود سمعى ، حس مشترك برساند . از اين مطالب چنين استفاده مى‏شود كه امام ( ع ) آمادگى داشت كه صداى گريه شيطان را بشنود ، اين ديو حيله‏گر ، هنگامى كه از پيروى مردم و تسليم آنان در برابر دستورهاى گمراه كننده‏اش نااميد شد ، فريادش به ناله بلند شد ، زيرا متوجه شد كه خلق حاضر نيستند در برابر او خضوع كنند و ، وى را بپرستند . توضيح اين كه نفس مقدس امام ( ع ) معناى شيطان را همراه با مفهوم يأس و اندوه تصور مى‏كرد و سپس نيروى تصوير ساز مخيله‏اش آن را به صورت فرياد زننده اندوهگين تصوير و به سوى صفحه خيال پايينش مى‏آورد ، اين بود كه آن حضرت ناله دردناك شيطان را مى‏شنيد . و اين معنا را سخن رسول خدا تأييد مى‏كند موقعى كه در مورد اين امور از پيامبر سؤالهايى مطرح ساخت ، فرمود : آنچه را كه من مى‏شنوم ، تو نيز آن را مى‏شنوى و آنچه مى‏بينم تو نيز [ 537 ] مى‏بينى اما تو پيامبر نيستى ، اين فرمايش رسول خدا گواه روشنى است بر اين كه آن حضرت به مقامى رسيده بود كه آواز وحى و سخن فرشته و صداى شيطان را مى‏شنيد و بالاخره روح پاك و نفس قدسى امام ، تمام كمالات ديدنى و شنيدنى و غير آن را دارا بود بجز مقام نبوت و پيامبرى كه اين مطلب براى هيچ فردى از افراد انسانى حاصل نمى‏شود ، مگر با دارا بودن شرايطى كه ما در مقدّمات كتاب آنها را مشروحا بيان داشتيم و در همان مورد فرق ميان نبى و ديگر دارندگان نفوس كامله را خاطر نشان كرديم و اكنون خلاصه‏اى از گذشته را تكرار مى‏كنيم و آن ، آن است كه آدمى از سوى آسمان مورد خطاب واقع شود و مسؤوليت يابد كه تمام امور دنيوى و اخروى جامعه بشريت را اصلاح سازد و اين خود بالاترين و كاملترين مقام از هر مقامى است كه آدمى امكان وصول به آن را دارد . از امام صادق ( ع ) روايت شده است كه حضرت على ( ع ) پيش از ماموريت پيامبر براى رسالت همراه آن حضرت نور وحى را مى‏ديد و صداى آن را مى‏شنيد و پيامبر اكرم به او فرمود اگر اين نبود كه من آخرين پيغمبرم ، تو هم در نبوت با من شريك مى‏بودى ، اكنون اگر چه تو پيامبر نيستى ، اما وصى پيغمبر خدا و وارث او بلكه تو سرور اوصياء و پيشواى با تقواترين آنها مى‏باشى ، بطور كلى پس از آن كه رسول اكرم از امير المؤمنين ( ع ) نفى مقام نبوت كرد امر وزارت را براى او تثبيت فرمود و خود اين امر دليل شايستگى آن حضرت است كه لياقت دارد ، پس از پيامبر اكرم امور معاش و معاد جامعه انسانى را به نحو احسن اداره كند ، و سپس درباره وى گواهى مى‏دهد كه آن حضرت بر طريق خير و در مسير آن است و اين اشاره است به طريقه پسنديده و پايدارى وى در رفتارى كه در خدمت و تحت تربيت او داشت و اين مطلب نيز خير كثير مى‏باشد . در امر مصاحبت آن حضرت با پيامبر و شنيدنش صداى ناله دردآور [ 538 ] شيطان را از مسند احمد حنبل چنين نقل مى‏كنند كه على ( ع ) فرمود : در شب معراج خدمت پيامبر بودم ، او در حجر اسماعيل مشغول نماز و من نيز نماز مى‏خواندم ، پس از آن كه هر دو نمازمان را بجاى آورديم من ناله دردناك شديدى را شنيدم ، خدمت آن حضرت عرض كردم يا رسول اللَّه اين چه فريادى است ؟ فرمود مگر نمى‏دانى ، اين صداى ناله شيطان است چون دانسته است كه من در اين شب به آسمان بالا مى‏روم و او نااميد شده است از اين كه در روى زمين عبادت شود لذا فرياد دردناكش بلند شده است . اما درباره امر وزارت كه پيامبر اكرم براى امير المؤمنين ( ع ) تثبيت كرد ، از خودش روايت شده است كه وقتى آيه « وَ أَنْذِرْ عَشيَرتَكَ الأقْرَبينَ [ 73 ] » نازل شد ، رسول خدا مرا خواست و به من امر فرمود كه يك صاع از طعام حاضر سازم و ران گوسفندى بر آن بگذارم و اندكى شير بياورم ، آنچه دستور داد انجام دادم و پس از تهيه غذا ماموريت جمع آورى اولاد عبد المطلب را به من محوّل فرمود : من رفتم آنها را فرا خواندم حاضر شدند ، چهل نفر مرد بودند كه در ميان آنان عموهايش ابو طالب ، حمزه ، عباس و ابو لهب وجود داشتند وقتى همه جمع شدند دستور داد غذا را آوردند آن را جلو خود بر زمين گذاشت ، پاره‏اى از گوشت برداشت و قطعه قطعه كرد و آنها را در تمام قسمتهاى ظرف غذا انداخت و به حاضران گفت به نام خدا تناول كنيد ، همه خوردند و كاملا سير شدند ، به خداى محمد ( ص ) سوگند هر يك از آنان به اندازه همه غذايى كه براى تمام جمعيت آورده بودم مى‏خورد . پس از خوردن غذا ، فرمود : يا على ( ع ) مهمانان را سيراب كن ظرف شير را حاضر ساختم همه از آن نوشيدند تا سيراب شدند به خدا سوگند هر يكى از آنان مانند همان [ 73 ] الشعراء ( 26 ) آيه ( 214 ) ، يعنى : اول خويشاوندان نزديكترت را از عذاب الهى بر حذر دار . [ 539 ] كاسه شيرى كه جمعيت را سيراب كرد به تنهايى مى‏نوشيد ، سپس رو كرد به آنان و فرمود اى فرزندان عبد المطلب به خدا قسم ، در سر تا سر جهان عرب جوانى را سراغ ندارم كه براى فاميل خود ، امرى را آورده باشد برتر و با فضيلت‏تر از آنچه من براى شما آورده‏ام ، من خوبى دنيا و آخرت را براى شما آورده‏ام و خداوند به من دستور داده است كه شما را به آن دعوت كنم ، كدام يك از شما حاضر است در اين راه به كمك من برخيزد ، تا برادر و وصى و جانشين من در ميان همه شما باشد ؟ همگى سرها را به زير افكندند ، من كه سنّم از همه كمتر و چشمم از همه بيمارتر و شكمم بزرگتر و ساقهاى پايم باريكتر بود ( كنايه از اظهار كوچكى و فروتنى آن حضرت است ) گفتم : يا رسول اللَّه من آماده‏ام تو را در اين امر ، كمك و يارى كنم ، حضرت مرتبه دوم مطلب را اعاده فرمود ، باز هم مردم از پاسخ دادن خوددارى كردند و من نيز آنچه اول گفته بودم تكرار كردم ، اين بار پيامبر دست به گردن من گرفت و به خويشان خود گفت : اين است برادر ، و ، وصى و خليفه من در ميان شما ، بنابراين سخنان او را بشنويد و اطاعت كنيد اما مردم برخاستند ، در حالى كه مى‏رفتند خنده مسخره آميز بر لب داشتند و به ابو طالب گفتند : اكنون محمد ( ص ) تو را دستور داد كه گوش به حرفهاى بچه‏ات بدهى و از وى پيروى و اطاعت كنى . 9 ويژگى نهم امير المؤمنين با پيامبر اكرم آن است كه وقتى جمعيت فراوانى از قريش حضور آن حضرت آمدند سؤالاتى كردند و داستان معجزه درخت كه در قبل شرح داديم اتفاق افتاد على ( ع ) آن جا بود ، آنها انكار كردند ولى على ( ع ) تصديق كرد و ايمانش را براى چندمين مرتبه آشكار كرد . در مباحث گذشته آگاه شدى كه هيولاى عالم كون و فساد و اصل جهان هستى ، در تصرف نفوس مقدّسه پيامبران قرار گرفته و از آن كسب فيض مى‏كند ، تا آن اندازه كه شايستگى پيدا مى‏كنند كه امور خارق عادت را بپذيرند كه از [ 540 ] گستره قدرت ديگر انسانها خارج است . اصل معجزه پيامبر درباره درخت و پرسشهاى مردم و چگونگى درخواست حضرت از درخت و اطاعت كردن آن ، و چگونگى نپذيرفتن مردم و انكار كردن آنان و تصديق امير المومنين اين معجزه در متن سخن امام ( ع ) كاملا تشريح شده است از جمله و لقد كنت . . . تا يعنونى . و اما اين كه پيش از اجراى معجزه پيامبر به آنان فرمود من آنچه شما مى‏خواهيد به شما مى‏نمايانم اما مى‏دانم كه به سوى خير و خوبى گرد نمى‏آييد بلكه برخى در چاه خواهيد افتاد و برخى ديگر به گروههاى گوناگون خواهيد گراييد اين امر از علم غيب الهى است كه به اولياى خود ارزانى داشته و آن حضرت به حسب گستردگى نيروى روح قدسيش آن را درك فرموده و از آينده خبر داده است . منظور از چاه همان چاه بدر است و كسانى كه در آن افتادند عبارتند از : عتبه و شيبه پسران ربيعه و اميّة بن عبد الشمس و نيز ابو جهل و ، وليد بن مغيره و جز اينها كه پس از پايان يافتن جنگ بدر به چاه ، ريخته شدند و اين خبر از علامتهاى پيغمبرى رسول خداست و آنها كه گروههاى مختلف تشكيل مى‏دهند عبارتند از ابو سفيان ، عمرو بن عبدود ، صفوان بن اميّه ، عكرمة بن ابى جهل ، سهل بن عمرو و جز اينها . داستان درخت در مورد معجزه پيامبر ، مشهور و زبانزد خاص و عام مى‏باشد ، اهل حديث در كتابهاى خود ، آن را ذكر كرده‏اند و متكلمان هم در باب معجزات رسول خدا آن را آورده‏اند و بعضى خلاصه آن را چنين روايت كرده‏اند كه : آن حضرت ، درختى را به سوى خود خواند ، آن هم به پيامبر روى آورد ، در حالى كه زمين را مى‏شكافت ، بيهقى در كتاب دلايل النبوه اين داستان را آورده است . با اين كه در عرف عقلاء خطاب ويژه عاقلان است اما حضرت رسول در [ 541 ] اين داستان ، درخت را كه غير عاقل است مورد خطاب قرار داد و فرمود : اى درخت اگر ايمان به خدا و پيامبرى من دارى . . . تا آخر ، اين خطاب از باب استعاره است كه حضرت با توجه قدسى خود استعداد پذيرش امر خدا را در آن بر انگيخت و آن را آماده اطاعت امر خود فرمود ، كه در حقيقت ، امر خداست ، از اين رو ، در عبارت متن ، درخت تشبيه شده است به موجودى خردمند و عاقل كه مى‏تواند دعوت وى را پاسخ مثبت دهد و پيش او ، بيايد . فايده اين خطاب آن است كه تحقق يافتن خواسته پيامبر از درخت به دنبال دعوت و خطاب ، امرى است كه بر شگفتى اصل مطلب مى‏افزايد و چون در نظر حاضران شگفت‏انگيزتر است ، براى جايگزينى در دلها رساتر خواهد بود ، توضيح اين كه اصل اين مطلب كه درخت از جاى خود كنده شود و به سوى ديگرى برود ، مسأله شگفت‏انگيزى است زيرا از درخت كه موجود بى‏شعورى است چنين امرى هرگز انتظار نمى‏رود و وقتى كه اصل اين مطلب شگفت‏انگيز باشد ، پس انجام شدن آن در پاسخ خطاب و درخواست پيامبر ، شگفت‏تر خواهد بود . زيرا شنيدن نداى حضرت و درك كردن آن از ناحيه درخت ، خود ، امر عجيب ديگرى است كه طبيعت درخت اين اقتضا را ندارد و چون شگفت انگيزتر است در اذهان و نفوس جايگزين‏تر است . با اين فايده‏اى كه ذكر شده ديگر اين سخن و خطاب عبارتى سفيهانه و بيهوده نيست . امام و برى ( ره ) اين معنا را به گفتار خداوند تشبيه كرده است كه مى‏فرمايد « وَ قيْلَ يا أرْضُ ابْلَعى مائكِ وَ يا سَماءُ اَقِلعى [ 74 ] » و در توجيه اين معجزه گفته است حقيقت خطاب به خداوند است كه [ 74 ] سوره هود ( 11 ) ، آيه ( 46 ) ، يعنى : اى زمين آنچه آب بر روى خود دارى همه را فرو ببر و اى آسمان از فرو ريختن آب خود دارى كن . [ 542 ] گويا حضرت در پيشگاه خدا عرض مى‏كند : خدايا اگر اين درخت كه از آثار وجود توست ، قادر است گواهى به وجود تو بدهد و تو آگاهى كه من فرستاده تو هستم ، پس آنچه را كه من از آن خواسته‏ام شاهد بر صدق مدعايم قرار ده ، و چون درخت محل چيزى است كه آن حضرت از خدا خواست ، به اين دليل درخت را مورد خطاب خواسته خود قرار داد ، بنابراين در اين خطاب مجاز به كار برده شده ، از باب جايگزين ساختن مسبب به جاى سبب ، احتمال ديگر اين است كه مخاطب در اصل فرشتگانى باشند كه موكل بر درخت مى‏باشند . اما بنابر رأى طايفه اشعريه ، خطاب بدون هيچ گونه توجيهى درست است زيرا آنان مى‏گويند براى حصول حيات ، ساختمان مخصوصى كه دست و پا و گوش و چشم و بقيه اعضاء باشد لازم نيست ، پس به اين طريق ممكن است كه خداوند در وجود درخت ايجاد فهم و شنوايى كرده باشد و به اين طريق درخت ، خطاب حضرت را درك كرده باشد . و انّى لمن قوم . . . لائم ، اين عبارت كنايه از آن است كه حضرت در اطاعت و بندگى حق تعالى مراحل نهايى را مى‏پيمايد و هيچ گونه توقف و كوتاهى از او در اين مقام رخ نداده كه به دليل ايجاد نقص در آن ، مستوجب ملامت و سرزنش واقع شود . سيماهم سيما الصديقين . . . ، تا آخر صفات ، قومى كه حضرت خود را از آنها به حساب مى‏آورد اهل تقوا هستند ، آنان كه همّام درباره صفاتشان از وى سؤال كرد و صفاتى كه در اين خطبه ذكر كرده برخى از صفتهاى آنها مى‏باشد كه در همان خطبه بطور كامل بيان شده است اما در اين جا فقط ده صفت از آنها را بيان فرموده است : 1 نشانه‏هاى آنان نشانه‏هاى صديقان است و صديقان كسانى هستند كه در تمام گفتارها و كردارهاى خود ، صدق در اطاعت خدا را مراعات كنند ، و [ 543 ] علامتهاى كامل آنان را در خطبه همام شناختى . 2 سخنان ايشان سخنان ابرار و نيكان است كه عبارت از امر به معروف و نهى از منكر و ذكر هميشگى براى معبود بر حقشان مى‏باشد . 3 ايشان آباد كنندگان شب هستند ، كنايه از اين كه شبها را پيوسته با عبادت بسر مى‏برند ، روايت شده است كه برخى از آنان هر گاه از عبادت خسته و كسل مى‏شد ، خود را تا صبح به ريسمانى مى‏آويخت ، تا نفس را عقوبت كند كه بعد از آن خسته و كسل نشود . 4 از باب استعاره آنان را برج ديده‏بان در روز ، به شمار آورده است زيرا همچنان كه برج ديده‏بان يا جايگاه بلندى كه آتش روى آن روشن مى‏كنند ، راه مادى و محسوس را براى مردم مى‏نماياند ، متقيان هم مردم را به راه خدا ، راهنمايى مى‏كنند . نكته بلاغى : واژه حبل را براى قرآن استعاره آورده اما در مناسبت تشبيه ، دو احتمال وجود دارد : الف همان طور كه ريسمان وسيله آب كشيدن از چاه و سيراب شدن است ، قرآن هم نو آموزان و كسانى را كه در آن مى‏انديشند در نوشيدن آب حيات جاويد كه علوم و اخلاق پسنديده و معارف حقه است كمك مى‏كند . ب احتمال دوم : همچنان كه با ريسمان مى‏توان از پايين به بالا رفت ، قرآن نيز هر كس را كه به آن چنگ بزند تا از پرتگاههاى جهل و نادانى به بالاترين قله‏هاى عقل و سعادتمندى برسد ، كمك مى‏كند . 5 آنان را زنده كننده سنتهاى خدا و رسول دانسته از اين نظر كه به دستورهاى خدا و پيغمبر عمل مى‏كردند و به اين طريق به برقرارى و جاودانگى آن كمك مى‏كردند . 6 خود بزرگ بينى در آنها وجود ندارد ، و چون وجود اين صفت در آدمى [ 544 ] مايه پستى است ، پس عدمش باعث شرافت و فضيلت وى مى‏باشد . 7 در اين قوم صفت تقلّب نيست و اين نبودن ، خود فضيلتى است ، زيرا وجودش مستلزم حالتهاى ناپسندى از قبيل شهوترانى ، خيانت ، حرص ، پستى و جز اينها مى‏باشد . 8 آنها مفسد نيستند ، به دليل اين كه هر نوع تباهى و فسادى ، حداقل سبب ، يكى از رذايل و صفات ناپسند مى‏شود بنابراين ، نبودن آن مايه سعادت و كمال آدمى است ، از باب مثال زنا كردن باعث وجود صفت فجور مى‏شود و آدم كشى سبب وجود ظلم مى‏باشد و همين طور بقيه انواع گناهان و فسادها . 9 دلهايشان در باغهاى بهشت جاى دارد ، پيش از اين دانستى كه بالاترين غرفه‏ها و درجات بهشت ، معارف الهى و جا گرفتن در مكانهاى صدق ، نزد مليك مقتدر است و اين از مقامات عارفان و اولياى صديق خداوند است . 10 بدنهايشان پيوسته در كار عمل مى‏باشد ، حرف واو در ، و اجسادهم ، احتمال مى‏رود كه حاليه باشد يعنى دلهاى آنان در باغهاى بهشت است در حالى كه بدنهايشان مستغرق در حركات و سكنات و پيوسته مشغول عبادات و كارهاى پسنديده مى‏باشند « أوُلئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ أولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُوْنَ [ 75 ] » . [ 75 ] سوره بقره ( 2 ) آيه ( 177 ) ، يعنى : ايشان كسانى هستند كه با صداقت عمل كردند و بطور قطع رستگارند .