و من خطبة له ع خطبها بصفين

متن ترجمه آیتی ترجمه شهیدی ترجمه معادیخواه تفسیر منهاج البرائه خویی تفسیر ابن ابی الحدید تفسیر ابن میثم

[ 248 ] 216 و از خطبه‏هاى آن حضرت است كه در صفّين خواند اما بعد ، همانا خدا بر شما براى من حقى قرار داد ، چون حكمرانى شما را به عهده‏ام نهاد ، و شما را نيز حق است بر من ، همانند حق من كه شما راست بر گردن . پس حق فراختر چيزهاست كه وصف آن گويند و مجال آن تنگ ، اگر خواهند از يكديگر انصاف جويند . كسى را حقى نيست جز كه بر او نيز حقى است ، و بر او حقى نيست جز آنكه او را حقى بر ديگرى است ، و اگر كسى را حقّى بود كه حقّى بر او نبود ، خداى سبحان است نه ديگرى از آفريدگان ، چه او را توانايى بر بندگان است ، و عدالت او نمايان است در هر چيز كه گونه گون قضاى او بر آن روان است . ليكن خدا حقّ خود را بر بندگان ، اطاعت خويش قرار داده و پاداش آنان را در طاعت ، دو چندان يا بيشتر نهاده . از در بخشندگى كه او راست ، و افزون دهى كه وى را سزاست . پس خداى سبحان برخى از حقّهاى خود را براى بعض مردمان واجب داشت ، و آن حقّها را برابر هم نهاد ، و واجب شدن حقى را مقابل گزاردن حقى گذاشت ، و حقى بر كسى واجب نبود مگر حقى كه برابر آن است گزارده شود ، و بزرگترين حقّها كه خدايش واجب كرده است ، حقّ والى بر رعيت است ، و حقّ رعيت بر والى ، كه خداى سبحان آن را واجب نمود ، و حقّ هر يك را به عهده ديگرى واگذار فرمود ، و آن را موجب برقرارى پيوند آنان كرد ، و ارجمندى دين ايشان . پس حال رعيت نيكو نگردد جز آنگاه كه واليان نيكو رفتار باشند ، و واليان نيكو رفتار نگردند ، جز آنگاه كه رعيت درستكار باشند . پس چون رعيت حقّ والى را بگزارد ، و والى حقّ رعيت را به جاى آرد ، حق ميان آنان بزرگمقدار شود ، و راههاى دين پديدار ، و نشانه‏هاى عدالت برجا ، و سنت چنانكه بايد اجرا . پس كار زمانه آراسته گردد ، و طمع در پايدارى دولت پيوسته ، و چشم آز دشمنان بسته ، و اگر رعيت بر والى چيره [ 249 ] شود و يا والى بر رعيت ستم كند ، اختلاف كلمه پديدار گردد ، و نشانه‏هاى جور آشكار ، و تبهكارى در دين بسيار . راه گشاده سنت را رها كنند ، و كار از روى هوا كنند ، و احكام فروگذار شود و بيمارى جانها بسيار ، و بيمى نكنند كه حقى بزرگ فرو نهاده شود و يا باطلى سترگ انجام داده . آنگاه نيكان خوار شوند ، و بدكاران بزرگمقدار ، و تاوان فراوان برگردن بندگان از پروردگار . پس بر شماست يكديگر را در اين باره اندرز دادن ، و حق همكارى را نيكو گزاردن ، و هيچ كس نتواند حق طاعت خدا را چنانكه بايد بگزارد ، هر چند در به دست آوردن رضاى او حريص باشد ، و در كار بندگى كوشش بسيار به عمل آرد . ليكن از جمله حقّهاى خدا بر بندگان يكديگر را به مقدار توان اندرز دادن است ، و در بر پاداشتن حق ميان خود ، يارى يكديگر نمودن . و هيچكس هر چند قدر وى در حق بيشتر بود و فضيلت او در دين پيشتر ، بى‏نياز نيست كه او را در گزاردن حق خدا يارى كنند ، و هيچكس هر چند مردم او را خوار شمارند ، و ديده‏ها وى را بيمقدار ، خردتر از آن نيست كه كسى را در انجام دادن حقّ يارى كند يا ديگرى به يارى او برخيزد . [ پس مردى از ياران او با گفتارى دراز حضرتش را پاسخ داد ، و در آن بروى درود فراوان فرستاد ، و يادآورى كرد كه سخن او را شنواست و در انجام فرمان او كوشاست . امام فرمود : ] كسى كه جلال خدا را در ديده جان او بزرگ آيد ، و منزلتش در دل او سترگ ، سزاست كه به خاطر اين بزرگى هرچه جز خداست نزد او خرد نمايد ، و سزاوارتر كس بدين آن بود كه نعمت خدا بر وى بسيار باشد و او بر خوان احسان خدا ريزه‏خوار ، چه نعمت خدا بر كسى بسيار نگردد ، جز كه به پاس آن حق وى بر او افزون شود . و در ديده مردم پارسا ، زشت‏ترين خوى واليان اين است كه خواهند مردم آنان را دوستدار بزرگمنشى شمارند ، و كارهاشان را به [ 250 ] حساب كبر و خودخواهى بگذارند ، و خوش ندارم كه در خاطر شما بگذرد كه من دوستدار ستودنم ، و خواهان ستايش شنودن . سپاس خدا را كه بر چنين صفت نزادم و اگر ستايش دوست بودم آن را وا مى‏نهادم ، به خاطر فروتنى در پيشگاه خداى سبحان ، از بزرگى و بزرگوارى كه تنها او سزاوار است بدان . و بسا مردم كه ستايش را دوست دارند ، از آن پس كه در كارى كوششى آرند . ليكن مرا به نيكى مستاييد تا از عهده حقوقى كه مانده است بر آيم و واجبها كه بر گردنم باقى است ادا نمايم . پس با من چنانكه با سركشان گويند سخن مگوييد و چونان كه با تيزخويان كنند از من كناره مجوييد ، و با ظاهر آرايى آميزش مداريد و شنيدن حق را بر من سنگين مپنداريد ، و نخواهم مرا بزرگ انگاريد ، چه آن كس كه شنيدن سخن حق بر او گران افتد و نمودن 1 عدالت بر وى دشوار بود ، كار به حق و عدالت كردن بر او دشوارتر است . پس ، از گفتن حق ، يا راى زدن در عدالت باز مايستيد ، كه من نه برتر از آنم كه خطا كنم ، و نه در كار خويش از خطا ايمنم ، مگر كه خدا مرا در كار نفس كفايت كند كه از من بر آن تواناتر است . جز اين نيست كه ما و شما بندگان و مملوك پروردگاريم و جز او پروردگارى نيست . او مالك ماست و ما را بر نفس خود اختيارى نيست . ما را از آنچه در آن بوديم بيرون كرد 2 و بدانچه صلاح ما در آن بود در آورد 3 ، به جاى گمراهى رستگارى‏مان نصيب نمود ، و به جاى كورى بينايى‏مان عطا فرمود .