و من خطبة له ع و فيها يصف العرب قبل البعثة ثم يصف حاله قبل البيعة له العرب قبل البعثة

متن ترجمه آیتی ترجمه شهیدی ترجمه معادیخواه تفسیر منهاج البرائه خویی تفسیر ابن ابی الحدید تفسیر ابن میثم

[ 50 ] 25 از خطبه‏هاى آن حضرت ( ع ) است إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى بَعَثَ ؟ مُحَمَّداً ص ؟ نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ أَمِيناً عَلَى اَلتَّنْزِيلِ وَ أَنْتُمْ مَعْشَرَ اَلْعَرَبِ عَلَى شَرِّ دِينٍ وَ فِي شَرِّ دَارٍ مُنِيخُونَ بَيْنَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ وَ حَيَّاتٍ صُمٍّ تَشْرَبُونَ اَلْكَدِرَ وَ تَأْكُلُونَ اَلْجَشِبَ وَ تَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ وَ تَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ اَلْأَصْنَامُ فِيكُمْ مَنْصُوبَةٌ وَ اَلْآثَامُ بِكُمْ مَعْصُوبَةٌ اناخة [ 1 ] : مكان گرفتن در جايى ، سكنا گزيدن حية الصّمّاء : مارى كه از سر و صدا هراس ندارد ، گويا نمى‏شنود و به معنى محكم و سخت هم آمده است . جشب : غذاى خشن و ناگوار ، غذايى كه چربى نداشته باشد معصوبه : پايدار ، استوار . « خداوند متعال محمد ( ص ) را به رسالت برانگيخت تا مردم را از عذاب الهى بترساند و امانتدار وحى و دستورات الهى باشد . و شما اى عرب بدترين دين را داشتيد ، يعنى بت‏پرست بوديد و در بدترين مكانها زندگى مى‏كرديد . در ميان سنگهاى سخت مى‏خوابيديد و در كنار آنچنان مارهاى سمى كه گويا كر بودند مى‏خوابيديد آشاميدنيهايتان تيره و گنديده ، غذاهايتان زبر و غير قابل خوردن بود . [ 1 ] اناخ : ينيخ ، در مكان اقامت گزيدن [ 51 ] خون يكديگر را مى‏ريختيد و دخترانتان را زنده به گور مى‏كرديد . و از خويشان خود دورى مى‏نموديد ، بتها در ميان شما پرستش مى‏شد ، و گناهكارى رواج فراوانى داشت . خداوند با فرستادن پيامبر شما را از آن زندگى ننگين رهايى بخشيد و به عزت و شرافت رساند ولى شما در برابر آن همه كرامت با عترتش چنين رفتار كرديد خليفه و اهل بيت آن حضرت را آزرديد و از هيچ ستم و آزارى فروگذار نكرديد » . حضرت امير مؤمنان ( ع ) ناستودگى و زشتى رسوم و رفتارهاى ناپسند عرب زمان جاهلى را متذكر شده‏اند ، و به ياد رسول گرامى ( ص ) و پاره‏اى از علتها و فايده انگيزش ( بعثت ) سخن را آغاز كرده‏اند . چون فايده بعثت را ، جذب انسانها از ظواهر فريبنده زندگى ، به سوى خداوند يگانه دانسته‏اند ، ضرورتا اين امر در سايه بيم دهندگى و بشارت حاصل مى‏شود ولى حضرت در اين خطبه ، تنها بيم دهندگى را بيان فرموده ، زيرا بيم دهندگى ، قوى‏ترين عامل بازداشتن از گناه و خلاف است . در حقيقت عموم مردم ، هرگاه با خوشيهاى آماده زندگى ، روبرو شوند ، توجّه به وعده‏هاى اخروى ، نخواهند كرد . نعمتهاى آخرت براى آنها ، جز با توصيفى كه آن هم كم و بيش نعمتهاى اين دنيا را تداعى مى‏كند ، قابل درك و تصور نيست . گذشته از اين ، دستيابى به نعمتهاى اخروى به شرايطى دشوار و سخت بستگى دارد ، كه موجب رنج و زحمت آنها است ، اين دشواريها در خوشيهاى آماده دنيوى نيست . و از هر نوع شرط و تكليف سختى هم ، خالى است . به اين دليل مردم به وعده‏هاى اخروى ، كه ناگزير به آنها خواهند رسيد توجّه نمى‏كنند . بيم دهندگى علت قوى و نيرومندى ، در بازدارى آنان از گناه و توجّه به خداوند است . ترس و بيم ، هرگاه به بشارت دهندگى توأم شود ، فايده كامل [ 52 ] بعثت را ، ايجاب مى‏كند ، چون قصد حضرت در اين خطبه ، سرزنش بى قيد و شرط اعراب جاهلى و ايجاد رقّت در دلهايى است كه بسيار گرفتار قساوت بوده است ياد پيامبر ( ص ) را صرفا با صفت بيم دهندگى مردمان آورده‏اند . تا در ضمن تفسير و توضيح آن صفات بيم دهندگى را از نظر قرآن و سنت بيان كرده باشند . سپس حضرت رسول را به صفت امين و امانتدار توصيف كرده‏اند ، تا مردم متوجّه شوند ، كه بيم و ترسهايى كه از جانب آن حضرت بيان شده ، در حقيقت ، از ناحيه خداوند وارد شده است ، و آن بزرگوار در كم و زياد كردن آنها ، خيانت نمى‏كند بدين سان تأكيد بيشترى در دلهاى آنان نسبت به دانستنيهاشان داشته باشد ، تا بيشتر تحت تأثير قرار گيرند . سپس دنبال بيان واقعيّت وحى ، و برجستگى خاص رسول گرامى ( ص ) به امين بودن ، ماجراى رقّت بار زندگى اعراب را در زمان جاهليت شرح مى‏دهد و مى‏فرمايد : و انتم معشر العرب در حالى كه شما چنين وضع فلاكت بارى داشتيد پيامبر ( ص ) برانگيخته شد . « واو » در گفته حضرت ، در عبارت : « و انتم » براى بيان حال است . يعنى در حالتى كه شما مردم عرب در چنين شرايط سختى به سر مى‏برديد ، پيامبر ( ص ) مبعوث شد . بيان حال اعراب جاهلى ، در اين خطبه ، براى سرزنش و بدگويى از آنان است ، خطاب به آنان مى‏فرمايد : شما بدترين دين را كه پرستش بتها بود داشتيد . براى كسانى كه شريعت را بفهمند و خداوند منزّه و پاك را بشناسند داشتن چنان دينى بدترين رسوايى است . من گمان نمى‏كنم كه بهنگام شنيدن اين ملامت و سرزنش كسى ، در پيشگاه خداوند جز شرمسارى چيز ديگرى احساس كند و به زبان حال مى‏گويد : يا لَيْتَنى لَمْ اشْرِكْ بِرَبّى اَحَداً [ 2 ] . [ 2 ] سوره كهف ( 18 ) آيه ( 40 ) : اى كاش احدى را شريك پروردگارم نمى‏گرفتم . [ 53 ] امام ( ع ) بعد از توضيح نوع ديانت اعراب جاهلى ، چگونگى وضع خانه و كاشانه اعراب را بيان كرده كه در بدترين مكانها زندگى مى‏كرده‏اند . منظور حضرت سرزمين « نجد تهامه » [ 3 ] و يا بطور كلى حجاز بوده است ، اين منطقه را بدترين مكان براى زندگى دانسته‏اند . فساد و تباهى زندگى عرب جاهلى ، از لحاظ مكانهاى زندگى‏شان ، بدين سان بوده است كه در ميان سنگهاى سياه سخت ، بى‏آب و گياه و مارهاى گزنده‏اى كه زهرشان را علاجى نبوده سكونت داشته‏اند . حضرت مارها را ، به ناشنوا بودن توصيف كرده‏اند ، زيرا مارهاى آن سرزمين به دليل حرارت شديد و خشكى فراوان ، در نهايت قدرت و شدّت گزندگى‏اند ، چنان كه از گذرندگان وحشتى ندارند ، گويا كر و ناشنوايند . آب آشاميدنيشان بدترين وضع را داشته است . آب مورد استفاده چنان تيره و بدرنگ بوده كه حتى آدم تشنه رغبت به نوشيدن آن نداشته ، مگر در مواردى كه بيم هلاكت و مرگ مى‏رفته است . دليل بدى آب مصرفى آنان ، عدم سكونت عربهاى باديه نشين ، در جايگاهى خاص بوده به طورى كه همواره در حال كوچ از جايى بجايى بوده‏اند ، و اين امر سبب مى‏شده است كه چاهى را حفر نكنند و آبى جز به همان اندازه نياز چند روزه‏شان فراهم نياورند . و گاهى چنين بوده كه عدّه‏اى با حفر چاهى ، آب مختصرى فراهم مى‏كردند امّا به دليلى نمى‏توانستند در آن محل بمانند و تهيه آب را كامل كنند ناچار كوچ مى‏كردند و گروهى ديگر ، چند صباحى از آن استفاده مى‏كردند بدين سان ثباتى ، در زندگى عربها نبود تا تمدّنى را ايجاب كنند مطالعه تاريخ عرب جاهلى اين حقيقت را بخوبى روشن مى‏كند . سختى و دشوارى زندگى آنها به لحاظ خوراكشان كاملا روشن است [ 3 ] تهامه : ناحيه‏ايست شامل مكه و شهرهاى جنوبى حجاز : فرهنگ فارسى ( دكتر محمد معين ) [ 54 ] و نيازى به توضيح ندارد ، آنان عموما هر جنبنده‏اى را مى‏خوردند . مشهور است كه از عربى پرسيدند ، شما در صحرا چه حيوانهايى را مى‏خوريد ؟ پاسخ داد ما جز « امّ حيين يا ام جبين » تمام حيوانات را مى‏خورديم . سؤال كننده با تعجب گفت : اميدوارم كه ، ام جبين از دست شما به سلامت جسته باشد مؤلف كتاب لغت « الجمل » امّ جبين را حيوانى مى‏داند كه طول قدّ آن به اندازه كف دست انسان است . برخى ديگر از اعراب جاهلى صحرانشين ، مو را با هسته خرما مخلوط كرده پس از آسياب كردن از آن ، نان تهيه مى‏كردند . به روايت ديگر ، در تنگسالى و قحطى اوبار [ 4 ] شتر را با خون كنه حيوانات بخصوص شتر آلوده مى‏كردند و پس از خشك كردن از آنها غذا مى‏ساختند . اما در خونريزى : گروهى خون گروه ديگر را مى‏ريخت ، و قطع رحم در آن حد بود ، كه فرزند پدر و پدر فرزند را مى‏كشت ، و اين امر در ميان آنها ، امرى عادى و مرسوم بود . در بت‏پرستى و گناهكارى ، عربهاى جاهلى در تاريخ شهره‏اند . حضرت على ( ع ) لفظ تعصّب ، را ، براى گناهكارى استعاره آورده‏اند ، زيرا لازمه تعصّب ، گناهكارى است . با توجّه به اين حقيقت معناى اصلى جمله ، استعاره لفظ « العصب » نسبت به دو محسوس ( عصبيّت و جهالت ) است كه ، براى نسبت ميان دو معقول « اعتقاد و گناه » يا يك معقول گناه با يك محسوس ( جهل ) آورده شده است . [ 4 ] اوبار : 1 شوخها ، چركها ، 2 زوايد پوست بدن از قبيل چرك و مو در انسان و پشم در حيوان . فرهنگ فارسى دكتر محمد معين . [ 55 ] امام ( ع ) ، عرب جاهلى را ، با اين نوع آداب و رفتار ، توصيف كرده‏اند تا وضع گذشته آنان را ، با وضع فعلى آنها ، كه ضدّ احوال پيشين مى‏باشد . و با آمدن پيامبر گرامى اسلام تحقّق يافته است ، مقايسه كنند . زيرا از تباهى و فسادى كه در آن بودند به صلاح و درستكارى در دنيا تغيير كرده‏اند ، با كشور گشائى ، سپاهيان كفر را در هم شكستند ، پادشاهان را كشتند و اموالشان را به غنيمت گرفتند خداوند متعال از باب منّت‏گذارى بر آنها و تذكّر نعمتهايش نسبت به عرب جاهلى مى‏فرمايد : وَ اَوْرَثَكُمْ اَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُم وَ اَموالَهُمْ وَ اَرضْاً لَمْ تَطئووها [ 5 ] حضرت براى مردم صدر اسلام از طريق بعثت شهرت ، و بزرگوارى دايمى را يادآور مى‏گردند ، همه اينها براى راهنمايى آنان به اسلام است كه طريق حركت به سوى بهشت و موجب سعادت و خوشبختى دايمى است ، تمام نعمتهاى دنيوى و اخروى به بركت آمدن رسول گرامى ( ص ) اسلام به سوى جهانيان نصيب قوم عرب شد . از بيان حضرت در اين خطبه بطور ضمنى استفاده مى‏شود ، كه محتواى سخن ، ستايش پيامبر است . ولى تفصيل آن از فراز بعدى كلام حذف شده است ، تا حاصل و نتيجه آن كه بيشتر مورد نظر امام ( ع ) بوده شرح گردد و آن توجّه دادن شنوندگان به اين موضوع است كه بايد نعمتهاى خداوند را كه به مردم ارزانى داشته است ، همواره در نظر داشته باشند و لازمه پرستش كامل را ، در تمام دوران عمر و زندگى ، رعايت نمايند و همواره در حال ترس از سلب نعمت و مشتاق ملاقات حق باشند . بديهى است ، خداوند ، هر كس را كه بخواهد براه راست هدايت مى‏فرمايد . [ 5 ] سوره احزاب ( 33 ) آيه ( 27 ) : سرزمين و آباديها و ثروتشان را ميراث شما قرار داد سرزمينى كه در آن پا نگذاشته بوديد . [ 56 ] قسمت دوم خطبه فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي مُعِينٌ إِلاَّ أَهْلُ بَيْتِي فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ اَلْمَوْتِ وَ أَغْضَيْتُ عَلَى اَلْقَذَى وَ شَرِبْتُ عَلَى اَلشَّجَا وَ صَبَرْتُ عَلَى أَخْذِ اَلْكَظَمِ وَ عَلَى أَمَرَّ مِنْ طَعْمِ اَلْعَلْقَمِ ضننت به كسر نون : بخل كردن ، حيف آمدن . فرّاء از دانشمند ادب « ضننت » به فتح قرائت كرده است . اغضيت : چشم پوشى كردن ، صرف نظر نمودن . قذى [ 6 ] : آنچه در چشم انسان افتد و موجب اذيت و آزار چشم شود . شجى : غمى كه به هنگام ناراحتى گلو را بگيرد و با وجود آن آب از گلو پايين نرود . اخذ بكظمه : با حالت خشم و ناراحتى زندگى ادامه يابد . علقم : درختى است در نهايت تلخى ، و در عرف براى هر نوع تلخى به كار مى‏رود . « وقتى كه به اطرافم نگريستم با تعجب جز خانواده‏ام ياورى نداشتم ، اگر براى گرفتن حق خلافت اقدام مى‏كردم آنان نيز كشته مى‏شدند . بر مرگ ايشان بخل ورزيدم و به كشته شدنشان راضى نشدم . چشم را با وجودى كه خار و خاشاك غم و اندوه در آن خليده بود بر هم نهادم ، و آب زهرآگين ستم و ظلم را با اين كه غصه راه گلويم را گرفته بود نوشيدم و با چيزهايى كه از حنظل تلختر بودند شكيبايى ورزيدم . » در اين فراز از سخن ، حضرت داستان و سرگذشت خود بعد از وفات رسول خدا ( ص ) را بازگو مى‏كند ، كه در جريان خلافت چه گذشت . و اين نقل ماجرا به منظور بيان مظلوميت و شكيبايى از اتفاقى است كه افتاد ، با اين كه آن [ 6 ] قذى : خاشاك جمع آن اقذاء است ( فرهنگ فارسى دكتر محمد معين ) . [ 57 ] حضرت به امر خلافت شايسته‏تر بود ديگران به خلافت رسيدند . امام ( ع ) در اين عبارت اشاره دارند كه براى مقابله و مقاومت و دفاع از حقش مى‏انديشيده است ولى با كمال تأسف دريافته‏اند كه جز اهل بيت و خانواده‏اش ياورى ندارد و تعداد آنان به نسبت مخالفين بسيار اندك بوده است . از كسانى كه گمان مى‏رفت حضرت را در اين مورد يارى كنند ، تنها از بنى هاشم : مانند عبّاس و فرزندانش ، ابو سفيان بن حرث بن عبد المطلب و افرادى كه به اين خانواده منسوب بودند ، مى‏توان نام برد . كمى و ناتوانى نامبردگان ، به نسبت كل افرادى كه در جناح مخالف قرار داشتند آشكار بود . بنابر اين حضرت از هلاكت اهل بيت و خانواده‏اش بخل ورزيد ، چه اين كه اگر در برابر مخالفان مقاومت مى‏كرد ، بى آن كه مقصودش حاصل شود ، آنها به هلاكت مى‏رسيدند . بنابر اين ، نتيجه بخل‏ورزى از مرگ خويشان و اقربا ، همين تحمّل رنج و فروشكستن خار در چشمش بود كه حضرت يادآور شده‏اند . فروهشتن چشم با وجود خار در آن ، كنايه از شكيبايى در امر مقاومت است . وجه شباهت ميان صبر و تحمّل از مقاومت با تحمّل خار در چشم نهايت رنجى است كه در هر دو حالت وجود دارد . منظور امام ( ع ) از « قذى » اعتقاد به ستمى است كه نسبت به حق آن جناب صورت گرفت . عبارت : و شربت على الشّجى ، با در نظرگيرى شباهتى كه ميان پيشآمد ناگوار خشم برانگيز و زيان‏آور ، با آبى كه در گلو مى‏گيرد ، آورده شده است ، زيرا در هر دو مورد ، آزردگى ، ناخوشايندى و زحمت وجود دارد . به همين دليل لفظ « شرب » را براى چنان حالتى استعاره آورده‏اند . در جمله صبرت على اخذ الكظم . . . چند استعاره زيبا وجود دارد كه عبارتند از : 1 لفظ « اخذ الكظم » كنايه است از انواع سختگيرى‏هايى كه براى [ 58 ] جلوگيرى حضرت از دست يافتن به حق مشروعش ايجاد مى‏كردند . 2 لفظ « مرارة » بيانگر تلخى مخصوصى است كه در ذائقه پديد مى‏آيد . در اين مورد كنايه است از : درد و ناراحتى روحى كه براى امام ( ع ) بر اثر تضييع حقوقش پديد آمد . وجه تشبيه در هر دو نوع استعاره ، اذيّت و آزار شديدى است كه در هر دو حالت وجود دارد . دريافت عمق دردمندى حضرت از اين بيان : صبر كردم بر حالتى تلختر از « علقم » بسيار روشن است . زيرا شدّت ناراحتى جسمى به نسبت ناراحتى روحى مى‏توان گفت ناچيز است . روايت كنندگان در چگونگى حال امام ( ع ) ، پس از درگذشت رسول اكرم ( ص ) اختلاف نظر دارند : اهل حديث از شيعه و سنّى در اين باره اخبار فراوانى نقل كرده‏اند ، كه بعضى از روايتها با برخى ديگر ، به دليل اعتقادات گوناگونى كه ميان راويان بوده است ، اختلاف دارند . از جمله : روايتهايى كه از عموم دانشمندان شيعه نقل شده ، بيانگر اين است كه على ( ع ) بعد از وفات رسول خدا ( ص ) از بيعت با ابو بكر سر باز زد و گروهى از بنى هاشم مانند زبير ، سفيان بن حرث ، عباس و فرزندانش و تعدادى ديگر نيز با ابو بكر بيعت نكردند و گفتند : جز با على ( ع ) بيعت نخواهيم كرد . زبير شمشيرش را از نيام برآورده بود كه در آن حال ، عمر و عدّه‏اى از طرفدارانش رسيدند . شمشير زبير را گرفتند و بر سنگ زدند شمشيرش شكست و سپس آنان را پيش ابو بكر بردند ، تا بيعت كنند . على ( ع ) همراه اين جماعت از روى اكراه و نارضايتى با ابوبكر بيعت كرد . روايت ديگر اين است ، كه على ( ع ) در خانه فاطمه ( س ) بود ، وقتى كه انصار و مهاجر فهميدند كه على ( ع ) تنها است ، او را به حال خود گذاشتند . نصر بن مزاحم در كتاب صفّين ، روايت كرده است كه امام على ( ع ) همواره مى‏فرمود : اگر چهل نفر ياور مصمّم مى‏داشتم ، با مخالفان پيكار مى‏كردم . [ 59 ] برخى ديگر از روايات كه عموم محدثين غير شيعه نقل كرده‏اند ، حكايت دارد ، كه امام ( ع ) شش ماه تمام از بيعت با ابو بكر خوددارى كرد و پس از درگذشت حضرت زهرا ( س ) [ 7 ] با ميل و رغبت بيعت كرد . در دو كتاب صحيح مسلم و بخارى چنين روايت شده است : افراد با شخصيّت در زندگى حضرت فاطمه ( س ) با آن حضرت رفت و آمد داشتند ، پس از وفات حضرت زهرا ( س ) بزرگان صحابه رفت و آمد خود را از خانه آن بزرگوار قطع كردند . على ( ع ) از منزل بيرون آمد و با ابو بكر بيعت كرد . خلاصه گفتار ، اختلاف نظر صحابه ، پس از وفات رسول خدا ( ص ) و پيشآمد سقيفه بنى ساعده و چگونگى حال مؤمنان ( ع ) روشن است . و خردمند هرگاه تعصّب را كنار گذارد و از پيروى هواى نفس دست بردارد ، و درباره رواياتى كه در اين مورد نقل كرده‏اند دقت كند ، اختلاف يا اتّفاق صحابه را در اين موضوع خواهد دانست . و ضمنا متوجّه مى‏شود كه على ( ع ) به رضايت بيعت كرده است يا به اجبار و نيز آگاه مى‏شود ، كه امام ( ع ) از روى ناتوانى در برابر مخالفان مقاومت نكرده است يا اختيار ولى در اين نوشته ، جز تفسير و توضيح فرموده حضرت قصد ديگرى نداريم و پرداختن به امور ديگر ، سبب زيادى كلام و طولانى شدن مطلب و بيرون رفتن از مقصود خواهد شد . كسى كه بخواهد حقيقت امر را دريابد لازم است كه به كتابهاى تاريخ مراجعه كند . امام ( ع ) در ادامه شكايت از رفتار مردم و پيشآمدهاى ناگوار ، به يك موضوع زشت و نامتناسب نسبت به شؤون اسلامى براى روشن شدن افكار و توضيح و تفسير بيشتر مطلب قبل اشاره مى‏كنند مى‏فرمايند : [ 7 ] به عقيده اهل سنّت حضرت زهرا ( س ) شش ماه پس از فوت حضرت رسول ، وفات يافته است . [ 60 ] قسمت سوم خطبه وَ لَمْ يُبَايِعْ حَتَّى شَرَطَ أَنْ يُؤْتِيَهُ عَلَى اَلْبَيْعَةِ ثَمَناً فَلاَ ظَفِرَتْ يَدُ اَلْبَائِعِ وَ خَزِيَتْ أَمَانَةُ اَلْمُبْتَاعِ فَخُذُوا لِلْحَرْبِ أُهْبَتَهَا وَ أَعِدُّوا لَهَا عُدَّتَهَا فَقَدْ شَبَّ لَظَاهَا وَ عَلاَ سَنَاهَا وَ اِسْتَشْعِرُوا اَلصَّبْرَ فَإِنَّهُ أَدْعَى إِلَى اَلنَّصْرِ خزيت : خوار ، سبك ، بى‏ارزش اهبه : توان رزمى بوجود آوردن ، امكانات فراهم كردن . شبّ لظاها : آتش جنگ برافروخته شد . شبّ به صورت فعل معلوم به معنى بالا رفتن شعله‏هاست . سنّا : با الف كوتاه به معنى درخشش است . أعدّوا : آماده شويد . عدّة الحرب : وسايلى كه براى جنگ آماده مى‏شود . شعار : لباس زيرين ، زيرپوش و مشابه آن . « عمرو عاص تا فرمان حكومت مصر را از معاويه دريافت نداشت با وى بيعت نكرد . دست بيعت كننده پيروز مباد و خيانت پيشه خريدار خوار و ذليل باد . ساز و برگ جنگ آماده سازيد و خود را براى پيكار دشمنان مهيا كنيد ، زيرا آتش جنگ افروخته شده و شعله‏هاى آن بالا گرفته است ، پايدارى و شكيبايى پيشه كنيد كه صبر و شكيبايى بزرگترين سبب پيروزى است » . در اين فراز از خطبه امام ( ع ) جريان بيعت عمرو عاص با معاويه را تحليل مى‏كنند و چنين مى‏فرمايند : عمرو عاص با معاويه بيعت نكرد مگر آن كه شرط كرد براى بيعتش عوض دريافت دارد . توضيح مطلب اين است كه پس از جنگ بصره امير مؤمنان ( ع ) در شهر كوفه فرود آمد و نامه‏اى به معاويه نوشت و از وى خواست كه با حضرت بيعت كند و اين امر را لازم و مهم دانست . از سوى ديگر معاويه گروهى از مردم شام را به خونخواهى عثمان دعوت [ 61 ] كرد و آنان با اين امر موافقت كردند و پشتيبانى خود را از معاويه در جنگ اعلام داشتند . عتبة بن ابى سفيان برادر معاويه از وى خواست عمر و عاص را كه در آن زمان در مدينه زندگى مى‏كرد به يارى بطلبد . معاويه اين نظر را پسنديد و از عمرو عاص تقاضاى ملاقات و يارى كرد . هنگامى كه عمرو عاص به شام آمد و از نيت معاويه آگاه شد به ظاهر از معاويه فاصله گرفت و على ( ع ) را ستايش كرد ، فضايل آن بزرگوار را برشمرد تا معاويه را در مورد خواسته خود تحت فشار قرار دهد و به عبارتى بفريبد . و يا هر كدام به وجهى ديگرى را گول بزنند . از جمله گفتگوهاى اين دو فريبكار ، اين بود كه روزى معاويه خطاب به عمرو عاص گفت : « من تو را براى اين به شام دعوت كردم ، كه با اين مرد گناهكار كه ميان مسلمانان اختلاف ايجاد كرده ، خليفه را به قتل رسانده ، آشوب به پا داشته ، وحدت جامعه اسلامى را از ميان برده ، و صله رحم را مراعات نكرده است پيكار كنيم . عمرو عاص پرسيد : آن كيست ؟ معاويه جواب داد : على ( ع ) ، عمرو عاص با شنيدن اين جواب برآشفت كه ، معاويه ، تو و على در يك درجه از فضيلت نيستيد . تو ، نه جزو مهاجرانى و نه در اسلام پيشينه على را دارى و نه از صحابه به حساب مى‏آيى نه جهاد را مانند او مى‏دانى و نه دانش على را دارى . سپس كلام را چنين ادامه داد : « به خدا سوگند على در جنگ مهارتى دارد ، كه هيچ كس جز او داراى چنان مقامى نيست ولى به هر حال من اين پيشآمد را از جانب خدا نيكى و امتحان و بلايى زيبا مى‏دانم . خوب سهم من در اين معامله چيست ؟ تو براى من چه چيز منظور مى‏كنى كه با تو براى جنگ با على بيعت كنم ؟ با اين كه خود ، خوب مى‏دانى ، اين كار خود فريبى و خطر بزرگى است » [ 62 ] معاويه جواب داد ، هرچه تو بخواهى ؟ يا داورى كنى ؟ عمرو عاص گفت : فرمانروايى مصر معاويه به آسانى زير بارخواست عمرو عاص نرفت ، امروز و فردا مى‏كرد و بر سر اين موضوع و بيعت عمرو عاص به اصطلاح چانه مى‏زد . عمرو عاص سرسختانه از بيعت سر باز مى‏زد تا سرانجام معاويه راضى شد ، و فرمانروايى مصر را به او واگذارد و منشور فرمان وى را نوشت . عمرو عاص با دريافت فرمانروايى با معاويه بيعت كرد . اين مضمون فرموده حضرت : و لم يبايع معاوية . . . ثمنا . . . مى‏باشد كه توضيح داده شد . پس از بيان كيفيت بيعت عمرو عاص با معاويه ، حضرت دين فروشى عمرو عاص را با بيان اين جمله : فلا ظفرت يد البايع نفرين مى‏كنند كه در جنگ يا فرمانروايى مصر پيروز نشود ، و به دنبال اين نفرين خريدار يعنى معاويه را سرزنش مى‏نمايند كه امانت مسلمانان سرزمين و اموالى كه خداوند شهر آنان قرار داده ، از دست داده است . احتمال ديگرى كه در شرح سخن حضرت : خزيت امانة المتاع است ، اين كه جمله را مجازى در نظر بگيريم و بگوييم معناى فرموده حضرت اين است كه : امانت خوار گرديد . و يا فاعل خوار كننده امانت را در ضمن كلام منظور داشته ، عبارت را چنين معنا كنيم : فروشنده امانت خوار و ذليل گرديد ، به دليل خيانتى كه در امانت روا داشت . بعضى از شارحان نهج البلاغه خريدار را عمرو عاص و فروشنده را معاويه دانسته‏اند . اين نظر روشنى نيست زيرا در صورتى كه مصر بهاى معامله باشد « چنان كه در عبارت ثمن به كار رفته » لزوما معاويه خريدار و عمرو عاص دين فروش بوده است . با روشن شدن موضوع فوق كه مردم شام در جنگ از معاويه پشتيبانى [ 63 ] كردند و عمرو عاص نيز بيعت كرده بود اينها دلايل آمادگى جنگى مخالفان با حضرت بود . با توجّه به اين قراين و شواهد ، امام ( ع ) فرمان آمادگى و فراهم كردن ساز و برگ نظامى به ياران خود مى‏دهد . در نشانه‏هاى وقوع كارزار به كنايه فرموده‏اند : و قد شبّ لظاها و علا سناها اين جملات حضرت كنايه‏اى است . وجه شباهت ، ميان شعله‏هاى آتش و بالا رفتن زبانه‏هاى آن و نشانه‏هاى جنگ ، اين است كه در هر دو عامل ، گمان هلاكت و زمينه آشوب وجود دارد . يعنى جنگ را به آتش تشبيه كرده‏اند . زبانه كشيدن كه از خصوصيات آتش است به كنايه براى جنگ آورده است . احتمال ديگر اين كه عبارت حضرت از باب استعاره ترشيحى باشد ، با اين توضيح كه لفظ « سناها » علامت استعاره ترشيحى گرفته شود . امام ( ع ) به دنبال فرمان آمادگى براى جهاد ، صبر و استقامت در جنگ را توصيه مى‏كنند ، كه شعار پيكار قرار گيرد . اين عبارت را به شكل استعاره به كار برده‏اند ، يعنى چنان كه لباس زيرين همواره بدن را فرا مى‏گيرد و مى‏پوشاند ، صبر در جنگ هم بايد ملازم و همراه جهادگر باشد . ممكن است واژه « استشعار » در فرموده آن بزرگوار به معناى علامت و نشانه باشد ، يعنى نشانه بارز شما در جنگ بايد صبر و شكيبايى باشد . احتمال سوّمى هم در معناى « استشعار » داده‏اند و آن اين كه اين كلمه از « شعور » بمعنى فهم گرفته شده باشد يعنى فهم و درك شما بايد در جنگ صبر و تحمّل باشد . ولى دانشمندان علم اشتقاق ، شعار به معنى علامت را مشتق از شعور نمى‏دانند . سپس امام ( ع ) صبر را برترين عامل پيروزى دانسته‏اند . اين گفته حضرت نتيجه است براى كسانى كه شكيبايى را شعار خود قرار دهند . حال اگر شعار را به معنى همان لباس زيرين بگيريم مقصود حضرت از عبارت روشن است [ 64 ] و معناى فرموده آن بزرگوار اين است كه صبر را بر خود لازم بدانيد و بوضوح معلوم است كه صبر و شكيبايى از نيرومندترين اسباب پيروزى است . و اگر « استشعار » را به معناى علامت بگيريم ، منظور حضرت اين خواهد بود كه شما شكيبايى را نشانه بارز خود در جنگ قرار دهيد ، و هر گروهى كه نشانه بارز آنها صبر باشد ، و دشمن هم اين را بداند تصوّر خصم از اين علامت ، موجب ضعف روحيه‏اش مى‏شود و در اراده‏اش تزلزل ايجاد مى‏گردد . از طرفى اين علامت براى كسانى كه شعارشان صبر و شكيبايى باشد غلبه‏آور و پيروزى آفرين است هر چند نوعى تلقين ذهنى باشد .