و من كتاب له ع إلى معاوية جوابا

متن ترجمه آیتی ترجمه شهیدی ترجمه معادیخواه تفسیر منهاج البرائه خویی تفسیر ابن ابی الحدید تفسیر ابن میثم

[ 346 ] 63 از جمله نامه‏هاى امام ( ع ) در پاسخ نامه معاويه أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّا كُنَّا نَحْنُ وَ أَنْتُمْ عَلَى مَا ذَكَرْتَ مِنَ اَلْأُلْفَةِ وَ اَلْجَمَاعَةِ فَفَرَّقَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ أَمْسِ أَنَّا آمَنَّا وَ كَفَرْتُمْ وَ اَلْيَوْمَ أَنَّا اِسْتَقَمْنَا وَ فُتِنْتُمْ وَ مَا أَسْلَمَ مُسْلِمُكُمْ إِلاَّ كَرْهاً وَ بَعْدَ أَنْ كَانَ أَنْفُ اَلْإِسْلاَمِ كُلُّهُ ؟ لِرَسُولِ اَللَّهِ ص ؟ حِزْباً وَ ذَكَرْتَ أَنِّي قَتَلْتُ ؟ طَلْحَةَ ؟ وَ ؟ اَلزُّبَيْرَ ؟ وَ شَرَّدْتُ ؟ بِعَائِشَةَ ؟ وَ نَزَلْتُ بَيْنَ اَلْمِصْرَيْنِ وَ ذَلِكَ أَمْرٌ غِبْتَ عَنْهُ فَلاَ عَلَيْكَ وَ لاَ اَلْعُذْرُ فِيهِ إِلَيْكَ وَ ذَكَرْتَ أَنَّكَ زَائِرِي فِي جَمْعِ اَلْمُهَاجِرِينَ وَ اَلْأَنْصَارِ وَ قَدِ اِنْقَطَعَتِ اَلْهِجْرَةُ يَوْمَ أُسِرَ أَخُوكَ فَإِنْ كَانَ فِيكَ عَجَلٌ فَاسْتَرْفِهْ فَإِنِّي إِنْ أَزُرْكَ فَذَلِكَ جَدِيرٌ أَنْ يَكُونَ اَللَّهُ إِنَّمَا بَعَثَنِي إِلَيْكَ لِلنِّقْمَةِ مِنْكَ وَ إِنْ تَزُرْنِي فَكَمَا قَالَ أَخُو ؟ بَنِي أَسَدٍ ؟ مُسْتَقْبِلِينَ رِيَاحَ اَلصَّيْفِ تَضْرِبُهُمْ بِحَاصِبٍ بَيْنَ أَغْوَارٍ وَ جُلْمُودِ وَ عِنْدِي اَلسَّيْفُ اَلَّذِي أَعْضَضْتُهُ بِجَدِّكَ وَ خَالِكَ وَ أَخِيكَ فِي مَقَامٍ وَاحِدٍ وَ إِنَّكَ وَ اَللَّهِ مَا عَلِمْتُ اَلْأَغْلَفُ اَلْقَلْبِ اَلْمُقَارِبُ اَلْعَقْلِ وَ اَلْأَوْلَى أَنْ يُقَالَ لَكَ إِنَّكَ رَقِيتَ سُلَّماً أَطْلَعَكَ مَطْلَعَ سُوءٍ عَلَيْكَ لاَ لَكَ لِأَنَّكَ نَشَدْتَ غَيْرَ ضَالَّتِكَ وَ رَعَيْتَ غَيْرَ سَائِمَتِكَ وَ طَلَبْتَ أَمْراً لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ وَ لاَ فِي مَعْدِنِهِ فَمَا أَبْعَدَ قَوْلَكَ مِنْ فِعْلِكَ وَ قَرِيبٌ مَا أَشْبَهْتَ مِنْ أَعْمَامٍ وَ أَخْوَالٍ حَمَلَتْهُمُ اَلشَّقَاوَةُ وَ تَمَنِّي اَلْبَاطِلِ عَلَى اَلْجُحُودِ ؟ بِمُحَمَّدٍ ص ؟ فَصُرِعُوا مَصَارِعَهُمْ حَيْثُ عَلِمْتَ لَمْ يَدْفَعُوا عَظِيماً وَ لَمْ يَمْنَعُوا حَرِيماً بِوَقْعِ سُيُوفٍ مَا خَلاَ مِنْهَا اَلْوَغَى وَ لَمْ تُمَاشِهَا اَلْهُوَيْنَى وَ قَدْ أَكْثَرْتَ فِي قَتَلَةِ ؟ عُثْمَانَ ؟ فَادْخُلْ فِيمَا دَخَلَ فِيهِ اَلنَّاسُ ثُمَّ حَاكِمِ اَلْقَوْمَ إِلَيَّ [ 347 ] أَحْمِلْكَ وَ إِيَّاهُمْ عَلَى كِتَابِ اَللَّهِ تَعَالَى وَ أَمَّا تِلْكَ اَلَّتِي تُرِيدُ فَإِنَّهَا خُدْعَةُ اَلصَّبِيِّ عَنِ اَللَّبَنِ فِي أَوَّلِ اَلْفِصَالِ وَ اَلسَّلاَمُ لِأَهْلِهِ انف الاسلام : آغاز اسلام تشريد : دور ساختن و تار و مار كردن استرفه : به رفاه و گشايش حال خود ، بشتاب اغوار : زمين پست اغصصت السيف بفلان : شمشير آن را در تنگنا قرار داد و او مغلوب گشت زيرا مضروب كسى است كه با شمشير در تنگنا قرار مى‏گيرد ، به اين معنى كه جلوش باز نيست و اميد پيشرفت ندارد و بعضى با ضاد نقطه‏دار نقل كرده‏اند ، يعنى شمشير را آهخته بر آنها قرار دادم مقارب به كسر راء : ناتمام « امّا بعد ، همان طورى كه گفتى ما و شما الفتى داشتيم و با هم بوديم ، اما ديروز بين ما و شما جدايى افكند ، ما ايمان آورديم و شما كافر شديد ، و امروز ما پايدار مانديم ، و شما به آشوب و فتنه پرداختيد و اگر كسى از شما مسلمان شد ، از روى اجبار و پس از آن بود كه همه بزرگان اسلام در گروه پيامبر خدا ( ص ) گرد آمده بودند . تو در نامه‏ات يادآور شده بودى كه من طلحه و زبير را كشتم و عايشه را تارومار كردم ، و ميان آن دو شهر [ بصره و كوفه ] فرود آمدم ، اين كارى است كه به تو هيچ ارتباطى ندارد و نبايد عذر و دليل آن را به تو عرضه كرد . و نيز متذكر شدى كه در ميان گروه مهاجران و انصار قصد مقابله با من را دارى در صورتى كه در همان روز اسارت و دستگيرى برادرت ، رشته تو با مهاجر بودن قطع شد ، بنابر اين اگر شتاب در جنگ دارى ، آرام بگير ، زيرا اگر من با تو ديدار كنم ، آن ديدارى شايسته خواهد بود ، كه خداوند براى انتقام گرفتن از تو مرا برانگيخته است و آمدن تو به مقابله من به سان گفته شاعر قبيله بنى اسد است : [ 348 ] مستقبلين رياح السيف تضربهم بحاصب بين اغوار و جلمود [ 1 ] شمشيرى كه با آن دنيا ، دايى و برادرت را در يك جا ضربت زدم ، هنوز نزد من است ، به خدا قسم آن طور كه من فهميدم ، دلت در غلاف گمراهى و عقلت سست و بى‏مايه است . بهتر آن كه درباره تو بگويند : بر نردبانى بالا رفته‏اى كه به تو جاى مرتفع ناهنجارى را وانمود كرده كه هيچ به سود تو نيست ، بلكه به زيان تو است ، زيرا تو در صدد چيزى هستى كه گمشده تو نيست و شترى را به چرا برده‏اى كه از آن تو نيست ، و در پى كارى هستى كه شايستگى‏اش را ندارى و از اصل آن دورى ، پس چقدر فاصله است بين گفتار و رفتار تو و زود همسان عموها و دائيهايت شدى كه نگونبختى و آرزوهاى بيهوده آنان را بر انكار محمد ( ص ) واداشت ، در نتيجه به مهلكه‏ها افتادند . آنجا كه تو خود مى‏دانى ، در مقابل شمشيرهايى كه ميدان نبرد از آنها خالى نبود و سستى و كندى در آنها راه نداشت ، ايستادگى چندانى نكردند و به حفظ حريم خود توفيق نيافتند [ 2 ] . درباره قاتلان عثمان سخن را به درازا كشاندى ، پس تو نيز در راهى كه مردم وارد شده‏اند وارد شو [ و با من بيعت كن ] آنگاه با آنان [ قاتلان عثمان ] در نزد من به محاكمه برخيز تا بر تو و آنها كتاب خدا را داور قرار دهم . امّا آنچه تو قصد كرده‏اى ، بسان فريب دادن كودك هنگام گرفتن او از شير است و درود بر كسانى كه شايسته درودند » . معاويه در نامه‏اى كه به امام ( ع ) نوشته بود ، از الفت و اجتماع قديمى كه داشتند سخن به ميان آورده ، پس از آن قتل طلحه و زبير و تارومار كردن عايشه را به وى نسبت داده ، و او را تهديد به جنگ و قاتلان عثمان را از او طلب كرده [ 1 ] به سمت بادهاى تابستانى آيند كه سنگ ريزه‏ها را از ميان زمينهاى پست و قلوه سنگها برمى‏دارد و بر آنها مى‏زند . [ 2 ] اشاره حضرت به جنگهاى بدر و حنين است كه در آن جنگها بسيارى از خويشاوندان معاويه به دست مسلمين هلاك شدند م . [ 349 ] است . و امام ( ع ) تمام اينها را به شرح زير پاسخ مى‏دهد : اما جواب اوّل : امام ( ع ) پس از پذيرش ادّعاى معاويه نسبت به قدر مشترك فى ما بين يعنى الفت و اجتماع پيش از اسلام ، از چند جهت ، جدايى را كه وجود داشت يادآور شده است : 1 امام ( ع ) در آغاز اسلام در ميان جمعى از خويشاوندان خود اسلام آورد ، در حالى كه معاويه و فاميلش در آن وقت كافر بودند . 2 امام ( ع ) و خاندانش پيوسته در راه دين پايدار بودند ، در صورتى كه معاويه و خاندانش منحرف بودند ، و نمى‏دانستند كه منحرفند . 3 هر كس از خاندان آن بزرگوار اسلام آورد از روى ميل باطنى بود ، در صورتى كه از خاندان معاويه كسى مسلمان نشد ، مگر پس از قوت گرفتن اسلام و از روى جبر و اين هنگامى بود كه گروهى از اشراف عرب در كنار پيامبر ( ص ) گرد آمده بودند . كلمه : انف الاسلام را براى اينان از آن‏رو كه بزرگان قبيله خود بودند ، استعاره آورده است از جمله كسانى كه روى اجبار مسلمان شدند ، ابو سفيان بود ، توضيح آن كه ، پيامبر خدا ( ص ) در جنگ فتح مكه ، شب هنگام به آنجا رسيد ، و در زمين بطحا و نواحى آن فرود آمد ، عباس بن عبد المطّلب ، در حالى كه سوار بر استر پيامبر خدا ( ص ) بود ، در اطراف مكّه ، در پى كسى مى‏گشت ، كه به نزد قريش بفرستد تا آنها را ، به معذرت خواهى نزد رسول خدا ( ص ) بخواند ، ابو سفيان را ديد ، به او گفت : پشت سر من سوار شو ، تا تو را نزد پيامبر خدا ( ص ) ببرم ، و برايت امان‏نامه از آن بزرگوار بگيرم ، ابو سفيان وقتى كه بر پيامبر خدا ( ص ) وارد شد ، پيامبر ( ص ) اسلام را بر او عرضه كرد ، او قبول نكرد ، عمر گفت : يا رسول اللّه اجازه بده تا گردنش را بزنم ؟ و عبّاس به دليل خويشاوندى كه با او داشت از او حمايت مى‏كرد ، عرض كرد : يا رسول اللّه ، او فردا اسلام مى‏آورد ، فردا كه شد ، او را نزد رسول خدا ( ص ) آورد ، پيامبر ( ص ) اسلام [ 350 ] را عرضه كرد ، باز هم خوددارى كرد ، عبّاس آهسته به او گفت : اى ابوسفيان ، هر چند به دل نمى‏گويى به زبان گواهى ده ، كه خدايى جز اللّه نيست ، و محمّد فرستاده خداست ، زيرا اگر نگويى ، او الآن دستور قتل تو را مى‏دهد ، اين بود كه از روى جبر ، از ترس كشته شدن ، شهادتين را بر زبان آورد ، زيرا او در اطراف پيامبر ( ص ) بيش از ده‏هزار نفر را مى‏ديد كه به يارى او برخاسته و گرد او را گرفته‏اند ، و اين است معناى سخن امام ( ع ) : اما بعد . . . حزبا . جواب دوم : به ادّعايى كه معاويه نسبت به قتل طلحه و زبير ، و تارومار كردن عايشه ، و فرود آمدن ميان دو شهر بصره و كوفه ، در برابر او داشت : با اين عبارت : پاسخ داده است : و ذالك . . . اليك و اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن در حقيقت چنين است : و هر كه در جريان كارى نبوده است ، و هيچ گونه دخالتى نداشته ، تكليفى ندارد و عذر تقصير و كوتاهى نسبت به آن كار متوجّه او نمى‏شود . جواب سوم : به تهديد معاويه كه امام ( ع ) را در ميان جمعى از مهاجران و انصار ملاقات خواهد كرد دو پاسخ داده است : 1 او وانمود كرده كه خود از مهاجران است ، و امام ( ع ) با اين عبارت او را تكذيب كرده است : و قد انقطعت الهجرة يوم اسر ابوك [ 3 ] ، يعنى به هنگام فتح مكّه . توضيح آن كه ، معاويه و پدرش و گروهى از خاندانش ، پس از فتح مكه ، اظهار اسلام كردند ، و پيامبر ( ص ) فرمود : بعد از فتح مكّه ، هجرت معنى ندارد . بنابر اين ، نام مهاجران بر ايشان ، صادق نيست . و امام ( ع ) اين را كه عباس ، ابوسفيان را به اجبار نزد پيامبر ( ص ) برد و او در معرض قتل قرار گرفت ، اسارت ، ناميده است . [ 3 ] در نهج البلاغه‏ها اكثرا ( أخوك ) آمده است ، چنانكه در متن اينجا نيز ( اخوك ) بوده است امّا به طورى كه ملاحظه مى‏شود ، ( ابوك ) مناسبتر با داستان فتح مكه و ( اخوك ) مناسب با ( جنگ بدر ) است م . [ 351 ] بعضى اين عبارت را : يوم اسر اخوك نقل كرده‏اند ، چون عمرو بن ابى سفيان برادر معاويه در روز جنگ بدر اسير شد . بنابر اين روايت ، سخن در جهت يادآورى به معاويه است كه شأن وى و خاندانش اين بوده است كه نخست مى‏بايست اسير شوند تا اسلام بياورند ، پس چگونه با اين وصف ، ادعاى هجرت دارند ، زيرا رابطه هجرت در اين صورت از ايشان بريده است . و يوم اسر ، ظرف براى بريده شدن هجرت نمى‏شود ، زيرا هجرت بعد از فتح مكه منقطع گشته است . 2 امام ( ع ) در برابر تهديد او ، تهديد به مثل كرده است ، با عبارت : فان كان . . . مقام واحد ، و مقصود اين است كه : معاويه ، اگر در آمدن نزد من شتاب دارى ، به فكر ايمنى جان خود باش ، زيرا تو به طرف چيزى مى‏شتابى كه به ضرر توست و با اين عبارت به وى هشدار داده است : فانّى . . . واحد كه به منزله صغرا براى قياس مضمرى است . امّا علّت تمثيل امام ( ع ) به شعر اين است كه آمدن معاويه را در بين دار و دسته‏اش به سمت خود به روبه‏رويى با بادهاى تابستانى تشبيه كرده ، و خود را نيز به سان بادهاى تابستانى دانسته است و وجه شبه را چنين قرار داده : همانطورى كه بادهاى تابستانى سنگ‏ريزه‏ها را برمى‏دارد و به صورت افرادى كه به سمت باد مى‏آيند مى‏زند . امام ( ع ) نيز در جنگ ، با شمشيرها و نيزه‏ها بر چهره آنها مى‏كوبد ، و ما قبلا گفتيم كه امام ( ع ) ، عتبه ، جد معاويه و وليد بن عتبه ، دائى معاويه و حنظلة بن ابوسفيان برادر معاويه را كشت و كبراى مقدر چنين است : و هر كس چنان باشد ، پس بايد از او ترسيد و او را تهديد به جنگ و ستيز نكرد . عبارت و انّك و اللّه . . . الهوينا سرزنشى آميخته به تهديد است ، و ما در عبارت ما عملت ، موصوله است ، كلمه اغلف را استعاره از قلب معاويه آورده ، دليل استعاره آن است كه قلب وى ، وسيله ويژگيهاى جسمانى و پرده‏هاى باطل [ 352 ] از پذيرش و درك حق به دور است ، گويى كه در غلاف و پوششى از موانع قرار گرفته است . و صفت ناتمام و ناقص در مورد عقل معاويه ، از آن جهت است كه او باطل را برگزيده است . آنگاه امام ( ع ) چيزى را از باب سرزنش و ملامت به معاويه اعلام فرموده كه سزاوار است تا درباره او بگويند ، كلمه السّلم را استعاره براى حالتى آورده است كه معاويه مرتكب شده ، و جايگاهى كه وى در صدد رسيدن بدان جاست ، و با ذكر عبارت ارتقاء و بالا رفتن ، صنعت ترشيح به كار برده است . كلمه مطلع مصدر ميمى و احتمالا اسم مكان باشد . امام ( ع ) براى اثبات درستى سخن خود ، با اين عبارت : لانك . . . معدنه ، استدلال كرده و كلمات الضّالة السّايمة ، را براى موضعى كه وى شايسته جستن و ايستادن در آن جاست استعاره آورده ، و جز اين يعنى امر خلافت را او شايستگى ندارد . عبارت : النشيد و الراعى ( جوينده و چراننده ) را از باب صنعت ترشيح به كار برده است . سرانجام پس از بيان گفتار و رفتار وى ، از اين تعجب كرده كه محور سخن وى در ظاهر خونخواهى عثمان ، و به طورى كه ادعا كرده ، ردّ خلاف شرع است ، در صورتى كه محور رفتار و حركاتش ، دست يافتن به حكومت و شورش در برابر امام عادل است ، و چه قدر فاصله است بين اين دو محور . آنگاه به شباهت نزديك او با عموها و دائيهايش نظر داده است . ما در ما اشبهت مصدريه است ، و مصدر مبتدا و قريب خبر آن است . از جمله شقاوتمندان از ميان عموهاى معاويه ، حمالة الحطب ، و از دائيهايش وليد بن عتبه است ، اعمام و اخوال را از آن رو نكرده آورده كه معاويه عمو و دائى زيادى نداشته ، يكى و دو تا را نيز براى مبالغه ، به طور مجاز ، در مورد ناسزاگويى ، مى‏توان به صورت جمع نكرده آورد ، در صورتى كه جمع معرفه چنين نيست . و [ 353 ] در عبارت : « حملتهم . . . الهوينا » اشاره به وجه شبه ، نموده است . و جمله : حملتهم ، در موضع جر ، صفت اخوال است ، مقصود امام ( ع ) از شقاوت ، بدبختى است كه در دنيا و آخرت براى آنها مسلّم و قطعى است ، و آنان به دليل انكار حقانيّت محمد ( ص ) ، و آرزوى باطلى كه همواره در سر مى‏پروراندند ، و جان و مال خود را در راه آن صرف مى‏كردند ، يعنى مغلوب ساختن پيامبر ( ص ) و خاموش كردن نور نبوّت و بر پا داشتن شرك آماده براى آن شقاوت بودند . كلمه : بوقع متعلق به فصرعوا ، و عبارت : ما خلا صفت براى : سيوف ، و لفظ : مماشاة استعاره است ، مقصود آن است كه ، بر ضربت آن شمشيرها سستى و كندى راه نداشت ، و بعضى لم يماسّها با سين بدون نقطه از مماسّه نقل كرده‏اند ، يعنى : چيزى از اين اوصاف بدانها در نياميزد . چهارم : به مطالبه قاتلان عثمان توسط معاويه ، امام ( ع ) با عبارت : فادخل . . . پاسخ داده ، و مقصودش آن است كه همان طورى كه مردم ، اطاعت و بيعت كرده‏اند ، تو هم وارد جمع مردم باش درستى پاسخ روشن است . زيرا براى دو مدّعى و مخالف ، حاكمى لازم است ، و امام ( ع ) آن روز ، حاكم بر حقّ بوده ، و معاويه حق نداشته ، گروهى از مهاجران و انصار را از او مطالبه كند تا به وى تسليم كند و او بدون محاكمه آنها را بكشد ، بلكه او بايد سر به فرمان امام ، نهاده و احكام او را در مورد خود جارى بداند ، تا ديگران را به محاكمه بطلبد ، چه به سود و چه به زيان وى باشد . عبارت : و امّا تلك التى تريد يعنى فريب از شام ، به منظور اعتراف امام به فرمانروايى معاويه بر شام است ، وجه شبه آن فريب به فريب كودك ، سستى و روشنى خدعه بودن آن براى هر كسى است . و امّا اين كه امام ( ع ) فرمود : درود بر شايستگان ، از آن روست كه معاويه در نزد امام ( ع ) شايسته درود نبوده است .