تذكر:
 
1 - آقایانی كه در این میزگرد شرکت داشتند عبارتند از آیة اللَّه سیّد جعفر سیّدان نظریه پرداز جلسه، و آقایان حجج اسلام غلامرضا فیّاض و حمید پارسانیا هیئت نقد و بررسى و حجت الاسلام والمسلمین محمد تقى سبحانى دبیر محترم جلسه بودند در پایان سه نفر از حضار و فضلاء جلسه بترتیب آقایان حجج اسلام ایزد پناه، حسن میلانى و محسن غرویان بعنوان مؤیّد و ناقد، سخنانى ایراد كردند.
 
2 - آنچه به عنوان نقد آمده الزاماً به معناى مخالفت با اصول حاكم بر نظریه ارائه شده، نیست. چه بسیار نقدهایى كه در برخى از گذاره‏ها و اصول، با نظریه مقابل، از سر سلم و مدارا یا وفاق و همراهى در آید.
امید است با مطالعه و بررسى مطالب این نوشتار در تبیین عقائد حقّه مؤثر بوده باشد.
 
 
سبحانى: اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین ما توفیقى إلّا باللَّه علیه توكلت و الیه انیب و صلى اللَّه على سیّدنا و نبیّنا ابى القاسم محمد و على آله الطیبین الطاهرین سیما بقیة اللَّه فى الارضین حجة بن الحسن المهدى روحى و ارواح العالمین له الفداء.
 
عرض سلام و خیر مقدم به خدمت اساتید معظم، فرهیختگان محترم حوزه و دانشگاه. امیدواریم این نشست كه اولین نشست از این نوع مراسم است بتواند سرآغاز خوبى براى توسعه و پیشرفت دانش و فرهنگ دینى در كشور مان باشد، به خصوص باید از اساتید معظم خود، حضرات آیات و اعاظمى كه در جلسه حضور دارند تشكر كنم كه قبول زحمت كرده و از مشهد و قم با همه كثرت و فراوانى مشاغل پذیرفتند كه جلسه ما را منوّر كنند و پر بار نمایند، با اندیشه‏ها و آرایى كه ارائه مى‏كنند.
 
پیشاپیش لازم است چند نكته را یادآورى نمایم. بحث و گفتگوهاى علمى، نقد و بررسى آراء و اندیشه‏ها، چیز تازه‏اى در حوزه‏هاى علمیه نیست، همه ما كه تحصیل كرده‏هاى حوزه دین هستیم، كسانى كه در عرصه دانش فعالیت مى‏كنند، بدون نظریه‏پردازى و بدون بحث و گفتگوى علمى رشد و پیشرفت امكان‏پذیر نیست. و درسهاى ما از قدیم مبتنى بر مباحثه و نقد و گفتگوى علمى بوده است. و اگر پیشرفتى در این عرصه وجود داشته باشد، مرهون همین همدلیها و رایزنى‏ها و بررسى‏هاى عالمانه است. اما كرسى نظریه‏پردازى شاید در شكل كنونى خود، اندكى تازگى داشته باشد و طبیعى است كه باید شرایط را به گونه‏اى فراهم كرد كه این نوع از نقد و بررسى هم جاى خود را در حوزه‏ها و دانشگاهها پیدا نماید.
 
مستحضرید كه اندیشمندان و اهل نظر ما گاه به ایده‏ها و افكارى دست پیدا مى‏كنند و ممكن است آنها را در رساله یا مقاله‏اى بنگارند و ممكن است در اذهان آنها باشد و یا در مجالسى تدریس شود. اما یكى از نقاط ضعف حوزه فرهنگ ما این است كه اندیشه‏ها به درستى شناخته نمى‏شود، چارچوبهاى آن تبیین نمى‏گردد، شناسنامه مشخص پیدا نمى‏كند و نقد و بررسى‏ها یك امتداد و استمرار ندارد. گاه نظریه‏اى مطرح مى‏شود و ممكن است كتابها و مقالاتى نیز در نقد آن نگاشته شود اما آنها در جایى ثبت نمى‏شود، كه ما بدانیم یك نظریه وقتى مطرح شد، نقدهایى كه بر آن وارد شد و پاسخهایى كه داده شد، چگونه این اندیشه‏ها تداول پیدا مى‏كند تا به نقطه تكاملى خود مى‏رسد.
 
كرسى‏هاى نظریه‏پردازى كه یكى از پیشنهادات فضلاى حوزه در نامه به مقام معظم رهبرى بود مورد تائید و تأكید ایشان قرار گرفت و تأكید شد كه این گونه نگاه به حوزه اندیشه و نقد، نگاه درست و قابل قبولى است، البته باید گفت، زمان برد و فرصت از دست رفت و شاید باید زودتر از اینها به بحث نظریه‏پردازى و نقد اندیشه به شكل كنونى مى‏پرداختیم. ولى امروز هم كه آغاز كرده‏ایم، امید داریم استقرار پیدا كند و سرعت لازم را داشته باشد تا ما بتوانیم پویاتر و بهتر بحثهاى علمى خود را دنبال كنیم، در سلسه كرسى‏هایى كه پیش بینى شد، اندیشمندان، نظریه پردازان و اساتید معظم حضور پیدا مى‏كنند، دیدگاه خود را مطرح مى‏كنند، دعوت مى‏شود از اساتید دیگرى كه نسبت به آن دیدگاه ممكن است نقدهایى داشته باشند، تحلیل‏هاى جدیدى داشته باشند و حتى ممكن است نظریه بدیعى داشته باشند. اینها ارائه مى‏شود و در این نقد و گفتگو، ان شاء اللَّه مى‏توانیم به یك جمع بندى جدید برسیم.
 
شكل اجرایى این كرسى‏ها را عرض مى‏كنم:
ما در هر كرسى ابتدا نیم ساعت فرصت به شخصیتى مى‏دهیم تا نظریه خود را مطرح كند. در این جلسه خدمت حضرت استاد، حاج آقاى سیّدان خواهیم بود و ایشان دیدگاه خودشان را در مورد نسبت وحى و عقل، از دیدگاه فلسفه اسلامى و مكتب تفكیك بیان خواهند كرد، در مقابل از دو استاد بزرگوار، حضرت حجة الاسلام والمسلمین حاج آقاى فیاضى و حضرت حجة الاسلام والمسلمین حاج آقاى پارسانیا - كه خود شان از نظریه پردازان حوزه و صاحب آراء و اندیشه‏هاى نو و تازه هستند و ان شاء اللَّه در كرسى‏هاى دیگر نیز اندیشه‏هاى ایشان را خواهیم شنید - تقاضا كردیم در این جلسه حضور داشته باشند و دیدگاهها و نقد خود را بیان كنند. نیم ساعت هم به بحث نقد خواهیم پرداخت.
 
از عزیزان فرهیخته‏اى كه در جلسه حضور دارند تقاضا مى‏كنیم در صورتى كه ملاحظاتى داشته باشند در تأیید نظریه یا نقد نظریه در پنج دقیقه، سعى مى‏كنیم دو یا سه نفر حضور پیدا كنند و دیدگاه خود را مطرح كنند. باز هم با وقت گذارى كه خواهیم كرد بین حضرات اساتید این بحث را ادامه خواهیم داد تا ان شاء اللَّه بتوانیم نتیجه‏اى بگیریم.
 
بنده از تصدیعى كه صورت گرفت عذر خواهى مى‏كنم و در همین جا از حاج آقاى سیّدان دعوت مى‏كنم كه دیدگاه خود را مطرح كنند تا ان شاء اللَّه این دیدگاه بتواند زمینه بحث جدّى و جذابى را در جلسه رقم بزند.
 
سیّدان: بسم اللَّه الرحمن الرحیم، الحمد للَّه رب العالمین و خیر الصلوة والسلام على خیر خلقه، حبیب إله العالم، ابى القاسم محمد و على آله آل اللَّه واللعن على اعدائهم اعداء اللَّه من الآن الى یوم لقاء اللَّه.
 
از دعوتى كه عزیزان فرمودند در ارتباط با این جلسه محترم متشكرم و از این كه مصدّع هستم عذر خواه، و امیدواریم همان كه فرمودند، جلساتى این چنینى كمكى جدّى باشد براى بررسى مسائل و افكار مختلف و رسیدن به آنچه كه شایسته است.
و از اینكه مقدارى با كسالت خدمت رسیدم خواستم كه اطاعت كرده باشم و طبعاً ممكن است صحبت حقیر مقدارى ملال آور باشد قبلاً عذرخواهم. مطلبى كه عنوان این جلسه هست كه باید بررسى شود، همانگونه كه فرمودند، نسبت عقل و وحى از منظر مكتب تفكیك و فلسفه اسلامى مى‏باشد. در ابتدا مناسب به نظر مى‏رسد كه كوتاه و گذرا در ارتباط با عقل )عقل چیست؟( و همچنین وحى و نیز مكتب تفكیك و عقل در مكتب تفكیك و در فلسفه، صحبتى شود و آنگاه نسبت بین عقل و وحى بررسى شود.
 
تعریف عقل و وحى
 
در ارتباط با عقل كه حقیقت عقل چیست؟ مسائل و ابحاث مختلف و نظرهاى گوناگون كه قاعدتاً این جمع با آنها در حدّى آشنایى داریم، گاهى در مبحث الهیات و مسائل فلسفه عقل گفته مى‏شود و مقصود جوهر بسیط مجردى است كه به عنوان صادر اول هم مطرح مى‏شود و گاهى عقل گفته مى‏شود و در مباحث نفس به عنوان مرتبه‏اى از مراتب نفس كه طبعاً مراتب مختلفى براى عقل در نظر گرفته شده. با توجه به اینكه مرتبه‏اى از مراتب نفس باشد )در مرحله‏اى عقل هیولانى و بالملكه و بالفعل و مستفاد( عقل به این صورت گذرایى كه عرض كردم توضیح داده شده است.
 
در مكتب تفكیك هم كه این كلمات اندكى توضیح داده خواهد شد. برخى از برزگان این مكتب، همان حقیقت نورى خارجى )خارج از نفس انسان( كه انسان در ارتباط با اوست، این چنین گاهى معنا مى‏شود و براى اینكه آنچه بیشتر مى‏تواند ما را در این بحث به مقصد برساند را در نظر گرفته باشیم عرض مى‏كنیم كه حقیقت عقل هر چه هست و مباحث مربوط به آن، مقصود ما از عقل »مابه الادراك« است )آنچه كه ادراك به اوست( حال این حقیقتى است مجرد و موجودى است غیر از نفس و یا مرتبه‏اى از مراتب نفس؟ آنچه مقصود ماست و مى‏توان گفت كه این جمله‏اى جامعى است بین نظرات مختلف، مقصود از عقل كه مى‏خواهیم بگوئیم با وحى نسبتش چیست؟ »ما به الادراك« مى‏باشد و با توجه به اینكه براى عقل معانى مختلفى گفته شده كه به آن اشاره شد.
 
از جمله اینكه گاهى مى‏شود براى عقل شش معنا باشد كه مرحوم آخوند ملا صدرا در شرح اصول كافى به این بحث كه مى‏رسد مى‏گوید: براى عقل شش معناست،(1) همان طور كه مرحوم علامه مجلسى هم در بحارالانوار و در برخى از نوشته‏هاى دیگر شان به بحث عقل كه مى‏رسند، براى عقل شش معنا بیان كرده‏اند(2) كه مقدارى عبارات مختلف است ولى وقتى بنده به یكى از تعبیرهاى برخى از شخصیت‏هاى ارزنده و مهم برخورد مى‏كردم ایشان فرموده بودند آنچه مرحوم علامه مجلسى در معانى عقل فرموده است، نه معناى عرفى عقل است و نه معناى اصطلاحى عقل است، بررسى كردم دیدم همان معانى كه ملا صدرا در شرح اصول كافى دارند علامه مجلسى نیز در بحار همان معانى را آورده، و یك مقدارى در عبارات مختلف است و حتى در دو مورد عبارات نیز عین هم مى‏باشد.
حدوداً دو سه سطر عین هم است ولى در مجموع وقتى بررسى مى‏شود كاملاً این چنین است كه دیده مى‏شود مثلاً »الاول« مرحوم علامه مجلسى، »الخامس« ملا صدرا است و اتفاقاً »الثالث« آنها مثل هم است. و به نظر مى‏رسد كه بررسى آن خوب است و در هر حال به این صورت هم به تفصیل براى عقل معانى مختلفى گفته شده است.
بنابراین مقصود از عقل »مابه الادراك« است. اما مقصود از وحى هم كه مشخص است ؛ رابطه خاصّى بین نبىّ )كه مورد نظر، بیشتر پیامبر گرامى اسلام است( با پروردگار است )كه بررسى‏هاى تفصیلى خود را مى‏طلبد( ولى مشخص است، مقصود از وحى دریافت پیامبر گرامى مطالبى را از حضرت حق به صورت مستقیم یا غیر مستقیم و حقایقى كه به این صورت از حضرت حق اخذ نموده‏اند، مى‏باشد. گاهى صحبت این است كه حالت وحى چه حالتى است اما در اینجا مقصود این است كه آنچه كه به عنوان وحى از مطالب مطرح است، عقل و وحى در این باره چه نسبتى دارند؟
 
مرام و هدف مكتب تفكیك
 
مقصود از مكتب تفكیك هم كه زیاد سؤال مى‏شود )یكى از دوستان بزرگوار كه این اسم را در ارتباط با روش خاصى بیان فرموده‏اند و شاید قبل یا بعد از ایشان هم در نوشته آقاى دكتر فلاطورى دیده بودم كه ایشان در مصاحبه خود پیشنهاد تفكیك دین از فلسفه را داده بودند( مقصود روشى است كه افكار بشرى از افكار و حقایق وحیانى جدا شود و این هم بدان معنا نیست كه همه افكار بشرى باطل است و یا همه آن صحیح است بلكه باید صحت و بطلان آن در بررسى مشخص شود. در هر حال منظور از مكتب تفكیك، جداسازى مطالب وحى و آنچه كه از وحى رسیده است با افكار مشاهیر بشر است كه مبدأ این تفكیك هم بعثت پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله است. یعنى چنین نیست كه چون در این عصر فردى این نام را وضع كرده پس مكتبى است كه تازه اختراع شده است. گاهى به ذهن مى‏آید كه این مكتب تازه‏اى است و این خود سؤال برانگیز است كه این مكتب تازه، چه افكارى دارد؟
 
پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله مطالبى را فرموده‏اند، مستقلات عقلیه در جاى خود محفوظ بوده و هست و خواهد بود و مورد اشتراك همه عقلاست. مطالبى كه پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله آوردند غیر از مطالبى كه وحى آن را تأیید مى‏كند )یعنى مستقلات عقلیه( بلكه وحى بر آن مطالب متكى است و با اتكاء بر آن مطالب، وحى ثابت شده است. غیر از اینها پیامبر اكرم سخنان تازه‏اى آوردند و حرفهاى دیگران را تكرار نكرده‏اند در مباحث مختلف مثل عوالم قبل از این عالم، عوالم بعد از این عالم، مسائل مختلف مربوط به مبدأ، مسائل مختلف مربوط به مسائل فكرى دیگر و آنچه ایشان آورده‏اند تفكیكى است بین آنچه آورده‏اند و آنچه كه بوده است و در نتیجه مبدأ تفكیك هم خود پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله است. لذا بنده گاهى در پاسخ سؤال از تفكیك مى‏گفتم همان روش عموم فقها و علماى امامیه كه با توجه به اینكه به كمك عقل به وحى رسیده‏اند از وحى غفلت نمى‏كنند و در مباحث از وحى استفاده مى‏كنند و در نتیجه مكتب تفكیك یعنى جداسازى افكار بشرى از افكار وحیانى و ریشه و مبدأ آن نیز بعثت پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله است.
 
حركت عقلانى یعنى رسیدن از بدیهیات به مسائل نظرى
 
اما فلسفه هم مشخص است حركت فكرى و عقلانى است و از مسائل بدیهى به مسائل نظرى و غیر ضرورى رسیدن و با تفكر و تعقل در مسائل وارد شدن است. اصل فلسفه آزادتر از این است كه قیدى داشته باشد، بر اساس تفكر حركت كردن نه با مكتبى دوستى خاصى دارد نه دشمنى خاصى و كار خود را مى‏كند.»فلسفه اسلامى« هم كه گفته‏اند به این خاطر است افرادى كه چنین مشیى داشته باشند و از اصول اسلامى هم غفلت نداشته و در فضاى حقایق اسلامى رشد پیدا كرده و با آن انس داشته‏اند. گاهى بدین معنا و گاهى به معانى دیگر با توجه به كلمه اسلامى گفته مى‏شود. آنچه از فلسفه مقصود است، چنین روشى است.
 
تمایز و تطابق عقل و وحى
 
با توجه به آنچه عرض شد نسبت عقل و وحى چه نسبتى است؟ با هم تضاد دارند؟ تطابق دارند؟ گاهى تضاد و گاهى تطابق دارند در این مورد آنچه بنده عرض مى‏كنم، در ارتباط با همان مقدار جزئى كه در جریان این مسائل هستم این تعبیر را دارم و اگر غیر از این تعبیرى شده باشد طبعاً بنده در ارتباط نیستم. عقل به معنایى كه گفته شد كه هم در ارتباط با مكتب تفكیك وقتى گفته مى‏شود:
عقل، یعنى همان »ما به الادراك«، و هم در ارتباط با فلسفه وقتى گفته مى‏شود: عقل، یعنى »ما به الادراك«، این با وحى تطابق دارد و هیچ تضادى در بین نیست و بنده حدود سه چهار سال قبل كه در مكه با یكى از مدرسین حوزه علمیه قم برخورد كردیم، ایشان سؤالى در ارتباط با همین مسائل پرسیدند )اتفاقاً توقف ما در مدینه نسبتاً زیاد بود «11 روز«( در همانجا در مسجد النبى صلى الله علیه وآله چیزهایى نوشتیم و اسم آن را نیز الفواید النبویة گذاشتیم، در آنجا بنده گفتم، عرفان و عقل و وحى تمایز دارند و تطابق دارند.
 
المرحلة الاولى
 
فى تمایز التعقل والعرفان والوحى، فنقول، المقصود فى هذا البحث من الوحى هو الارتباط الخاصّ بین اللَّه تبارك و تعالى والرسول المبعوث من عنده، و هذا الارتباط امّا بواسطة جبرئیل أو ملك آخر. أو بدون الواسطة و لا شك أنّ هذه الحقیقة غیر التعقل والتفكر، لأنّ الرسول صلى الله علیه وآله كلّما أتى به بعنوان الوحى لم یكن یتفكّر و یتعقّل و یرتب المبادى ثم یصل الى المطالب ثم یقول كذا و كذا. و كذلك لا شكّ أنّ الوحى غیر العرفان و هو شهود النفس بعد التصفیة والتزكیة و بعد معرفة تمایز كل من الوحى والتعقل والعرفان من الآخر، لا نحتاج لاثبات التمایز الى أزید من معرفة كلّ واحد منها و تصورها، فانّ معرفة كلّ واحد منها و تصور كل واحد منها یثبت التمایز بینها. و هذا فى الحقیقة من القضایا التى قیاساتها معها. و لیعلم أنّ الوحى فى الاكثر یلقى الحقایق المختلفة بصورة التذكیر لا بصورة الاستدلال الاصطلاحى؛ نعم یمكن أن نصّوره بصورة الاستدلال و لكن ما یوجد فى القرآن الكریم یكون فى الاكثر بصورة التذكیر، كما یقول »اِنَّما اَنْتَ مُذَكِّرٌ«(3) و یقول »فَذَكِّرْ اِنْ نَفَعَتِ الذّكْرى«(4) نعم قد یكون بصورة الاستدلال، كما فى قوله تعالى: »لَوْ كانَ فِیهِما الِهَةٌ اِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا«(5) و كما فى قوله » وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ«(6) و إلّا ففى الأكثر یثیر ما فى العقول و یذّكر الانسان بما فى فطرته و مكنون خلقته.
 
المرحلة الثانیة
 
لا شك أن الوحى لمّا كان من عند اللَّه تبارك و تعالى فهو یخبر عن الواقع و لا خطاء فیه و كذلك العقل لمّا كان حجة اللَّه على العباد یكشف عن الواقع. والخطاء من ناحیة العاقل بجهات مختلفة معینة فى موضعها و كذلك الشهود الوجدانى و هو العرفان الحقیقى، فالوحى والعقل والعرفان كلّ واحد منها اذا كان بمعناه الحقیقى یكشف عن الواقع. و على هذا فالوحى والعقل والعرفان ینطبق احدها على الآخر و كلّ منها یكشف عن الواقع مع تمیز كل منها عن الآخر و ایضاً لكلّ خصوصیات مرتبطة بنفسه.
 
المرحلة الثالثه
 
انّ الفلسفة المتداولة التى یُدَّعى أنّها مبتنیة على اصول التعقّل المسماة بالحكمة المتعالیة، التى یُصّر علیها الملا صدرا الشیرازى فى كتبه لا سیما الاسفار فهى فى أكثر مباحثها المهمّة الاعتقادیة تخالف الوحى و لا دلیل علیها عقلیّاً و كذلك العرفان المصطلح...(7)
 
كشف واقع نقطه اشتراك و تطابق
 
اگر گفته شود عقل و وحى چه نسبتى دارند؟ چنانچه منظور از نسبت این است كه آیا با هم تطابق دارند یا خیر؟ آرى، با هم تطابق دارند، و هر دو واقع را نشان مى‏دهند. البته اینكه شعاع عقل محدود است و اشتباهات عاقل فراوان است و وحى منبعى است وسیع و داراى خصوصیات خاص خود. در جاى خود محفوظ باشد ولى تطابق دارند و مكتب تفكیك با این اسم و اصطلاحى كه بر آن وضع شده - كه مقصود از آن بیان شد - در ارتباط با مسائل فلسفى حرف و نظرى دارد و خدشه هایى مى‏كند صرفاً در ارتباط با مسائلى است كه در فلسفه مطرح شده است و به نظر رسیده فلسفه یعنى عقل، آنگاه گفته مى‏شود كه اعتراض به برخى مسائل به معناى اعتراض به عقل است و در نتیجه، نظر تفكیك این است كه چون مى‏خواهند وحى را تأیید كند، عقل و وحى با هم سازگار نیست. 
 
چنین نیست بلكه بحثى كه مطرح است این است كه عقل به معناى »مابه الادراك« كه هرگز با وحى مخالف نیست و چنان اصالت دارد كه اصل اثبات خدا به او، اصل اثبات وحى به او و وحى متكى به است و هر جا وحى مخالف با ادراك صریح )طبیعى است اگر از ادراك صریح خارج شویم، جاى حرفهاى بسیار است( به نظر برسد حتماً باید توجیه شود. منتها در وحى چیزى كه مخالف عقل صریح باشد نداریم با عقل مخالف است، خود وحى قبل از همه و بهتر از همه آن را توجیه كرده است مانند: »جاءَ رَبُّكَ«(8) »اِلى رَبِّها ناظِرَةٌ«(9) »وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِى«(10) و هرگز تفاوتى بین عقل صریح و وحى وجود ندارد، پس حرف این است كه عقل عین وحى و وحى عین عقل، و عقل سند و حجت است و اصالت دارد در حد قوى كه اساس هر حركت صحیح بر اساس تعقل است و بناى هر ساختمان ارزنده و قوى فكرى، مسئله تعقل و تفكر است. و تكیه گاه وحى، تعقل است، حرف این است آنچه كه فعلاً به عنوان فلسفه و عرفان مطرح است، خیلى از اینها با وحى صریح سازگار نیست، كه جاى بحث و بررسى دارد، حرف بنده این است )من این سخن را به خود نسبت مى‏دهم كه خودم بتوانم دفاع كنم( در ارتباط با مسأله توحید آنچه كه در فلسفه هست، سنخیت بین خلق و خالق است و آنچه كه در مسأله عرفان هست مسأله عینیت است و آنچه در وحى است، مسأله بینونت بین خالق و خلق است. اینها باید بحث شود.
 
مخالفت فلسفه و عرفان با وحى
 
در ارتباط با مسأله علم و اراده آنچه كه در فلسفه مطرح است، یكى بودن علم و اراده است و در وحى به روشنى جدایى علم و اراده مطرح است. و مسائل بسیارى از قبیل مسأله جبر و اختیار، در عرفان مسأله جبر و اختیار به اینگونه مطرح مى‏شود كه در ارتباط با مسأله جبر و اختیار گفته مى‏شود كه انسان موجود ذوالاراده و اقتضایى نیست كه گفته شود مجبور است یا تفویض به او شده است. اسناد وجود به انسان، اسنادى است مجازى، حتى فوق اینكه بگوئیم عین الفقر است و »لا جبر و لا تفویض« من باب سالبه منتفى بانتفاء الموضوع است، اینكه جبر و تفویض نیست از باب این است كه ]در حقیقت [ انسانى نیست تا مجبور باشد یا به او تفویض شود ]بلكه[ نمودى است، چیزى نیست. این سخنان با وحى سازگار نیست و در این مسأله مبانى فلسفى به آنجا مى‏رسد كه بالاخره باید مجبور به صورت اختیار شود كه اینها همه جاى بحث دارد.
 
و در مسأله معاد محشور در قیامت چیست؟ آیا از همین بدن خاكى خبرى هست یا اصلاً از آن هیچ خبرى نیست؟ و یا روحِ تنهاست، حرف این است كه آنچه در فلسفه هست در قسمتى از مطالب فلسفى )غیر از حكمت متعالیه( ]تنها [روح است و چیز دیگرى در كار نیست و با آنچه كه به اصطلاح از خُلقیات و ملكات خود مى‏دهد مأنوس است از خیر و شر، و یا اینكه صورت مثالى است، نفس صورت مثالى را ایجاد مى‏كند و آن صورت مثالى است و از این بدن خاكى هیچ خبرى نیست و بهشت قائم به نفس انسان و موجد نفس انسان است و از این قبیل موارد بسیار است. و هر یك از اینها جاى بحث دارد و بنده به سهم خود آمادگى گفتگو در این موضوعات را دارم.
 
پس در مكتب تفكیك عقل جایگاه خود را دارد و این طور نیست كه گفته شود در مكتب تفكیك ارزشى براى عقل نیست و اهتمامى به عقل گذاشته نمى‏شود و فقط به ظواهر وحى اخذ مى‏شود، هرگز چنین حرفى نیست و بنده كه یكى از افرادى هستم كه گاهى در این زمینه صحبت آن مى‏شود، حداقل این را نمى‏پذیرم و حرف بنده این است كه عقلى كه بیان شد كاملاً با وحى منطبق است و هرگز با یكدیگر مخالفت ندارند، اشكالات و مناقشاتى كه وجود دارد این است كه فلسفه موجود به عنوان حكمت متعالیه كه مظهر آن اسفار و كتب مرحوم ملا صدرا است و مُظهر آن نیز ایشان است. مطالبى كه در این حكمت متعالیه آمده، مطالبى نیست كه به عنوان یك مطالب عقلى، قطعى و روشن باشد و در نتیجه اگر برخى از موارد با وحى سازگار نباشد، به تعبیر خود ملا صدرا كه در بحث معاد مى‏گوید: »فما تقول فى النصوص القرآنیة«(11) و بعد در توجیه آن وارد مى‏شود.
 
لزوم رجوع به »عقل هماهنگ با وحى«
 
حرف این است كه این مباحثى كه هست و نتایجى كه گرفته شده، این نتایج، نتایج معقول به معنایى كه حتماً عقل، ما را به آن رسانده باشد، نیست. و چه بسیار خوب است كه اهتمام شود و آنچه كه مكتب تفكیك بر آن بیشتر از همه چیز اهتمام دارد این است كه همت شود كه با توجه به اینكه وحى مورد قبول همه قرار گرفته است و وحى تنها مسائل فرعى )طهارت و نجاست و...( نیست بلكه اینها نیز از اهمیت فوق العاده برخورداراند و وحى در عین حال معارف دیگرى آورده و نسبت به حقایق هستى بحث دارد، بعد از اینكه عقل، وحى را قبول كرد دیگر طورى نشود كه ابتدا مسائل از جاى دیگرى در نفس انسان رسوخ پیدا كند و بعد سراغ وحى برود، خیر، بلكه باید به وحى اهتمام شود كه نظر این است و هر كس به وحى اهتمام بدهد با همین »مابه الادراك« كه مشترك است وارد این مسائل بشود، به همان مى رسد كه ما فكر مى‏كنیم درست است به همانجا مى‏رسیم، منتها به شرط اینكه این كار عملى شود.
 
پس جواب عنوان اول كه گفته شد نسبت عقل و وحى در مكتب تفكیك و فلسفه چیست؟ با معنایى كه عرض شد كه فلسفه و مكتب تفكیك در آن معنا مشتركند، از نظر كلى اشتراكى است هیچ تفاوتى نیست بلكه تطابق است و آنچه كه هست مباحث مصداقى است یعنى این مصادیقى كه در مسائل بحث شده، درست است یا خیر؟
در نتیجه با توجه به مطالبى كه بیان شد نسبت عقل و وحى، تطابق است.
 
اولیّن نتیجه‏گیرى
 
سبحانى: تشكر مى‏كنیم از حضرت استاد حاج آقاى سیّدان كه نظریه خود را مطرح كردند. بنده از ایشان اجازه مى‏خواهم كه دیدگاه ایشان را خلاصه كنم براى اینكه مقدارى بحث را هدفمند كنیم و از فرصت استفاده كنیم. البته محدود به این نیست و خود ایشان مى‏توانند اعتراض كنند و احیاناً اساتید معظمى هم كه به نقد خواهند پرداخت، تقریر خود را خواهند داشت. بنده فكر مى‏كنم كه نظریه ایشان را به این صورت مى‏توان استخراج كرد.
 
در مقام تعریف و تصّور، چندان فرقى بین مفهوم عقل و مفهوم وحى در فلسفه و مكتب تفكیك نیست و اگر هم باشد محل كلام ما نیست )تفاوتهاى هستى شناختى با تفاوتهاى انسان شناختى كه در تعریف عقل وجود دارد( ولى سخن در این نیست كه عقل یا وحى را مكتب تفكیك به معنایى مى‏گیرد و فلسفه به معناى دیگر، اما اصل نظریه ایشان در این خلاصه مى شود كه:
 
1 - وحى با تعقل به لحاظ فعالیت یا به لحاظ روش شناختى تفاوت مى‏كنند، تعقل، فعالیت و حركتى است ذهنى و وحى اتصالى است به منبع وحیانى و حضرت حق تعالى، و اخذ معارف و مطالب از منبع الهى.
2 - از دیدگاه ایشان، عقل صریح نه تنها با وحى تنافى ندارد بلكه وحى مبتنى بر عقل صریح است و هر اندیشه و دانش درستى باید بر عقل )بدین معنا( بنیان شود. نقطه اختلاف و تأكید در این است، آنچه را كه به عنوان مصداق تعقّل و عقل در فلسفه اسلامى مى‏دانیم همه جا عقل صریح نیست و نتایج آن با آنچه در وحى به عنوان معارف مطرح مى‏شود تنافى دارد. یعنى ما در مقام مفهوم و تصور و در بحث كلى، میان عقل و وحى نه تنها تنافى نمى‏بینیم بلكه میان این دو معاضرت وجود دارد. اما باید ببینیم در مصادیق، كسانى كه مدعى تعقل مى‏شوند آیا نتایج آن با وحى سازگار هست یا خیر؟ و نیز فرمودند، به نظر ایشان آنچه كه در فلسفه آمده بعضاً تنافى هایى میان داده‏هاى وحى و نتایج عقلى فلسفى وجود دارد.
 
سیّدان: آنجا كه فرمودید، مفهوم وحى و عقل یكى است، بنده نگفتم كه مفهوم آن دو یكى است، مفهوم دو تاست. اینها دو چیز هستند اما با هم تطابق دارند.
 
سبحانى: عرض كردم كه عقل و وحى از دیدگاه فلسفه چه معنایى مى‏دهد و از دیدگاه مكتب تفكیك چه معنایى دارد؟ حالا در اینجا شما اعتقاد دارید كه عقلى را كه مكتب تفكیك مى‏گوید با عقل فلسفى به لحاظ تعریف دوتاست یا وحیى كه فلسفه تعریف مى‏كند با وحیى كه در مكتب تفكیك هست دو معنا دارد یا خیر؟ شما فرمودید این محل بحث نیست.
 
سیّدان: آنچه كه به معناى »مابه الادراك« است، بین فلسفه و تفكیك مشترك است.
 
سبحانى: از حضرت استاد فیّاضى تقاضا مى‏كنیم كه در ربع ساعت نظرات خویش را در این زمینه بیان كنند.
 
فیاضى: بسم اللَّه الرحمن الرحیم، الحمد للَّه والصلوة على رسول اللَّه و على آله الطیبین و لعنة اللَّه على اعدائهم اجمعین.
 
خوشبختیم از اینكه در محضر یك عالم مؤمن و متقى هستیم و از ایشان عذر مى‏خواهیم اگر گاهى سخنى مى‏گوئیم كه شاید ابتداءاً مورد رضایت ایشان نباشد ولى مقام، مقامى است كه انسان باید آنچه را كه معتقد است عرضه كند تا این تضارب افكار ان شاء اللَّه به شكوفایى بیشتر عقل و پیدایش افكار محكم‏تر منتهى شود. همان طور كه جناب حاج آقاى سبحانى فرمودند، نمى‏خواهیم در تعریف اختلاف كنیم، بله عقل یعنى همان نیرویى است كه خداوند متعال به انسان عنایت فرموده و بر اساس آن مى‏فهمد و همان طور كسانى كه فرموده‏اند، چون یك ربع بیشتر وقت نداریم به سراغ فلسفه مى‏رویم نكته این است كه در فلسفه مطالبى هست كه با وحى صریح مخالف است.
 
اعتبار حكم قطعى عقل در هر حال
 
عرض مى‏كنیم این در دو مقام باید بحث شود، یكى اینكه بنده بر اساس تفكرى كه كرده‏ام این مطلب را عقل صریح نمى‏دانم و وحى را مخالف با این مى‏بینم. چون حضرت حاج آقاى سیّدان این را فرمودند و ما هم قبول داریم، هر دو در این توافق داریم كه اگر جایى عقل به مطلبى رسید و آنچه بدان رسیده با وحى مخالف بود در اینجا به دلیل اینكه حكم عقل قطعى است و به دلیل اینكه آن وحى نمى‏تواند با وجود این قطعى، قطعى باشد یعنى امكان ندارد براى شخصى تفلسف كرده و استدلال كرده و به نتیجه‏اى رسیده با توجه به مقدماتى كه او توجه كرده كه بر اساس آنچه كه او خود حساب كرده، مى‏گوید یقین است )مقدمات یقینى، شكل یقینى، رسیده است به نتیجه یقینى( از آن طرف، همان طور كه فرموده‏اند، قرآن یا سنت معتبر چیزى را مى‏فرماید كه وقتى نگاه مى‏كنیم با آن موافق نیست.
 
براى این شخص وقتى به این وضع رسیده باید چه گفت؟ باید گفت این به دلیل اینكه با عقل، قطع پیدا كرده است و قطع شخصى است، قطع بنده قابل سرایت به شما نیست مگر شما هم همین راه را بروید و در این راهى كه بنده رفته‏ام، خدشه‏اى نتوانید بكنید، همین راه را بروید، یعنى صغرى و كبراى این قیاس مركب طولانى را تمام مقدماتش را مثل من بفهمید كه اگر شما هم بفهمید این قطع براى شما پیدا مى‏شود و اگر نرفتید هیچى، پس من كه رفته‏ام این استدلال عقلى را اقامه كرده‏ام، فلسفه من بدینجا منتهى شده‏است.
 
مى‏شود گفت كسى كه فلسفه‏اش به جایى منتهى شده، حالا یقین ندارد؟ خیر او به مطلب خود یقین دارد، از آن طرف، وحى چیزى مى‏فرماید كه خلاف این است. این از همان مواردى است كه )همان طور كه آقاى سیّدان فرمودند( باید وحى از نظر او تأویل شود، چون اگر عقل حجت است و اگر عقل مبناى وحى است، نمى‏توانیم ما عقل را در ابتدا بگیریم و بر اساس عقل، وحى را قبول كنیم و منتها بعداً كه عقل به چیزى منتهى شد بگوئیم، عقل اعتبار ندارد. این نسبت به شخصى است كه تفلسف كرده و به نتیجه‏اى رسیده است.
 
ضرورت تأویل ظاهر وحى هنگام تعارض با حكم عقل
 
مقام دوم، مقام یك شخصى است كه در بیرون ایستاده و تفلسف نكرده، او مى‏نشیند و مى‏بیند نظر ملا صدرا با روایت یا آیه یا مجموعه‏اى از روایات و آیات مخالف است، این چه كار كند؟ نسبت به كارى كه ملا صدرا كرده، یك وظیفه دارد و وظیفه شرعى ما حمل بر صحت است پس باید بگوید راهى را كه او رفته، غرض و مرض نداشته و نتیجه‏اى كه گرفته بر اساس راهى است كه رفته و یقین براى او پیدا شده و چون یقین پیدا شده، راه منحصر به فردش هم تأویل بوده، كار دیگرى نمى‏توانسته بكند! حجتى ندارد كه ظاهر ظنى قرآن را مقدم بدارد بر یقینى كه بر خلاف آن دارد، لذا ما مى‏بینیم ملا صدرا خود این موارد را صریح مى‏گوید و در اول بحث نفس مشاعر یا عرشیات )بنده یادم نیست( مى‏فرماید، روایات ما من طرق اصحابنا الامامیة در حدّ تواتر است كه روح قبل از بدن وجود دارد حاج آقا)سیّدان( مى‏فرمایند فوق تواتر است.(12) بالاخره همین كه تواتر شد از لحاظ سند هیچ حرفى ندارد و از نظر سندى نمى‏شود راجع به آن حرفى زد ولى سند یك بخش از اركان حجیّت را تشكیل مى‏دهد بخش دومش این است كه اینها ظاهرند و در هر ظاهرى احتمال خلاف هست. او مى‏گوید من با قرینه قطعى كه دارم یعنى آن براهینى كه اقامه كرده‏ام پانزده دلیل با صغرى و كبرى‏هاى منظم اقامه كرده‏ایم براى اینكه محال است روح قبل از بدن وجود داشته باشد. پس منِ ملاصدرا باید این سند را روى چشم خود بگذارم ولى از نظر دلالت در این ادله تصرف كنم و تأویل كنم و بگویم مراد از اینكه روح قبل از بدن است، مرتبه عالیه روح است، آن حقیقت است نه این رقیقت، نه این روحى كه الآن با بدن است حال یا ارتباط دارد یا اتحاد، یا هر چه هست آنچه كه ما درك مى‏كنیم لذا تأویل مى‏كند. از نظر این كه ما الآن به جاى او بنشینیم مى‏بینیم كه او هیچ راه دیگرى غیر از این ندارد و ما هم كه بیرون ایستاده‏ایم، هیچ راهى نداریم جز اینكه بگوئیم كار او صحیح بوده است. مثل این است كه وقتى در بین دو مجتهد یكى نظرى پیدا مى‏كند، مى‏گوید نظر من درست است و نظر طرف مخالف من درست نیست ولى اگر از او بپرسند، حكم خدا كدام است؟ مى‏گوید شاید حكم خدا همان باشد كه او مى‏گوید، چون باید حمل به صحت كند و بگوید بنده استفراغ وسعى كردم و با این ادله‏اى كه در اختیارم بود كار كردم و به این نتیجه رسیدم، او هم همین كار را كرده و غرض و مرض هم نداشته، منتها او به نتیجه‏اى رسیده و من به نتیجه‏اى. شاید هم حكم خدا آن باشد. كما اینكه برنامه تمام فقهاى ما همین است.
سؤال یكى از حضار جلسه: اگر یقین داشته باشد نمى‏گوید شاید حكم خدا آن باشد.
 
فیاضى: بنده تشبیه كردم این در مسأله خودمان است در فقه یقین ندارد. هیچ فقیهى نمى‏تواند بگوید، یقیناً آنچه كه من گفتم حكم اللَّه است و فقط مى‏تواند بگوید یقیناً این حجت من و مقلدان من است من به این رسیده‏ام و دیگر نمى‏توانم از دیگرى نظر بخواهم و دنبال نظر او باشم. این مى‏شود رجوع جاهل به عالم.
 
»ناتوانى عقل« دلیل بر ضرورت وحى
 
پس بنابراین چون فلسفه یك علم نظرى است چه بسا یك فیلسوف )یعنى در همان رشته فلسفه( این راه را قبول نداشته باشد و بگوید این استدلالاتى كه جناب آخوند كرده است صحیح نیست و چون صحیح نیست )همان طور كه آقاى سیّدان فرمودند( به این نتیجه برسد كه عقل در این مسأله نمى‏فهمد ما هم قبول داریم.
واقعاً همان طور كه فرموده‏اند این استدلال فلاسفه است بر ضرورت نبوت، مى‏گویند چون عقل نمى‏تواند همه چیز را بفهمد، پیغمبر لازم است. باید خدایى كه انسان را حكیمانه آفریده، بر مبناى هدفى آفریده. اگر مى‏خواهد به آن هدف برسد چون حكیم است، باید آنچه را كه عقلِ انسان نمى‏رسد، به او بگوید. وحى براى همین است وحى براى این است كه آنچه عقلِ انسان بدان نمى‏رسد به او بگوید، ممكن است یك فیلسوف دیگر هم همین راه را طى كند و به این نتیجه برسد كه استدلالهاى ملا صدرا صحیح نیست حال كه این طور است مى‏شود علم نظرى و داراى آراء مختلف.
 
آن وقت ما مى‏خواهیم نظر یك دانشمند فیلسوف را محكوم كنیم به نظر مى‏آید روش محكوم كردن این نیست كه بگوئیم، آنچه تو مى‏گویى مخالف با آیه است باید راه او را بررسى كنیم و به او بگوئیم راهى كه تو مى‏روى خطاهایى دارد. براى اینكه او هم آیه را قبول دارد منتها مى‏گوید من با استدلال عقلى - همان عقلى كه همه قبول داریم و آن را حجت باطنى مى‏دانیم - به این نتیجه رسیده‏ام و حالا كه به این نتیجه رسیده‏ام )شما خود مى‏فرمائید هر جا عقل صریح البته این سؤالى كه حاج آقا باید پاسخ بدهند كه مرز میان عقل صریح و غیر صریح چیست؟ و منظور شان از عقل صریح چیست؟ و عقل غیر صریح چیست؟( مسائلى داریم بدیهى، مسائلى هم داریم نظرى، آیا منظور حاج آقا از عقل صریح بدیهیات است اگر منظور این است پس معنایش این است كه ما در ِ تفكر را ببندیم، براى اینكه اگر با تفكر به چیزى رسیدیم این عقل، عقل غیر صریح است و ارزش ندارد.
 
اگر چیز دیگر است ان شاء اللَّه عنایت مى‏فرمایند و ما استفاده مى‏كنیم. پس بنابراین براى اینكه با آن نظر برخورد شود باید فلسفه باشد بر همین هدف البته ما نگوئیم هدف فلسفه براى این كار است. به فرمایش حضرت استاد آیت اللَّه جوادى آملى دام ظله كه مى‏فرمودند: فقه چیست؟ )فقه مصطلح( آیا غیر از این است كه ما براى فهم شریعت، سراغ آیات و روایات مى‏رویم؟ آیا ما حق نداریم براى فهم معارف دین برویم سراغ كتاب توحید مرحوم صدوق، برویم سراغ خطبه هاى امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه، اگر بخواهیم این روابط را بفهمیم كه امام فرموده: »من حدّه فقد عدّه«، »من ثنّاه فقد جزّأه«(13) اینها روابط است، روابط قضایاى شرطیه است، استلزام مقدم نسبت به تالى را گفته‏اند ما بفهمیم یا گفته‏اند براى اینكه بخاطر ثواب آن تلاوت كنیم، اگر براى اینكه گفته‏اند بفهمیم، مى‏شود فلسفه. شما باید روى اینها فكر كنید، اشكال پیش مى‏آید سؤال پیش مى‏آید، جواب پیش مى‏آید و... فلسفه اسلامى نیز مى‏شود همین.
 
پس ما نمى‏توانیم به دلیل اینكه آرایى در فلسفه هست كه با صریح قرآن )به فرمایش ایشان( یا با ظاهر قرآن )به عرض بنده( مخالف است، با ظاهر روایات مخالف است و ظاهر روایت حجت است لو لا قرینه بر خلاف آن )چون مجتهد باید فحص كند( به مجرد این بیاید با فلسفه مخالفت كند.
 
سیّدان: در ارتباط با آنچه كه فرمودید گاهى یك حالت نقد بر عرض بنده بود، مطالبى است كه خود بنده گفته‏ام بنابراین نقد آنچه خود مان گفته‏ایم معنا ندارد، خود مان گفته‏ایم مطلب از این قرار است و گاهى صحبت این است كه فلان فیلسوف نیت بدى داشته است، مقصر است و ظالم است و جانى است، به خاطر چنین نظرى كه داده است. آن وقت مقدارى از این مطالب جا دارد كه گفته شود مطلب چنین است و نمى‏شود او را نقد كرد چون نظر او این شده است صحبت این نیست كه نیتش بد بوده است.
 
فیاضى: بنده اصلاً اشاره به نیت و جنایت نكردم.
 
سیّدان: بحث این نیست كه مرحوم آخوند ملاصدرا بد عمل كرده و ما او را محكوم مى‏كنیم كه چرا بد عمل كرده؟ ابداً.
 
غلبه قطعیت وحیانى بر قطعیت عقلانى
 
بحث این بود كه در ارتباط با این مسائل دو نكته مهم هست: اهتمام بر اینكه در وحى كار كنیم كه قبول كردید. بعد كسى كه در وحى كار مى‏كند، آنچنان از وحى نتیجه مى‏گیرد كه از استدلالهاى معمولى عقلانى دیگر قطعى برایش حاصل نمى‏شود و این مطلب را خود بنده گفته‏ام كه اگر چنانچه كسى به واسطه عقل مطالبى را فهمید و یقین كرد، تردیدى نیست كه نمى‏توان گفت از یقین خود دست بردار. پس در ارتباط با اینكه كسى با ادله عقلانى مسیرى را رفته و در آن مسیر به یقینى رسیده با توجه به اینكه به یقین رسیده است ما به او بگوئیم كه چون به یقین رسیدى ولى این یقین تو با این ظواهر آیات با به تعبیر برخى )نه خودم( نصوص آیات مخالفت دارد از یقین خود دست بردار.
 
این گفتنى نیست بلكه همچنان كه فرمودید بایستى اگر بخواهیم از نظرش دست بردارد آن استدلالها و مقدماتى كه سیر كرده و به عنوان مسائل عقلى براى خود شان مطرح شده است و به جائى رسیده‏اند، آنها را باید بررسى كنیم و سخن این است و خوشبختانه این چنین است كه مثلاً رفته‏اند و به جایى رسیده‏اند و ممكن است كسى نرفته باشد و نرسیده و در نتیجه از آیات و روایات استنباط دیگرى دارد، سخن ما این است )یك وقتى در یك جلسه‏اى مطرح شد، گفتم كه هنر ما این است كه از نظر عقلى بحث را بررسى كرده‏ایم و استدلالهایى گفته شده به عنوان ادله عقلیه قطعیه مى‏گوئیم خلاف وحى است. از نظر عقلى مخدوش مى‏كنیم نه اینكه بگوئیم صرفاً به خاطر اینكه آیه قرآنى هست و حالا این آیه قرآن به نظر بنده روشن و صریح است و شما چون خلاف آن را گفته‏اى و لو مسیر عقلى رفته‏اى و من اصلاً نمى‏دانم چه گفته‏اى نمى‏دانم چه كار كرده‏اى و نمى‏دانم مسیر عقلى چیست؟ همین مقدار كه به نظرم رسیده كه این صریح است شما از نظر خود دست بردار. این خیلى حرف كودكانه است.
 
حرف ما این است كه اولاً اگر چنانچه كسى در جهت مسائل وحیانى دقّت كند، تدبّر كند، آنچنان صراحت مطلب برایش مشخص مى‏شود كه استدلالهایى كه به ذهنش آمده است بعنوان استدلالهاى عقلى قطعى، هرگز به صورت استدلال عقلى قطعى این چنین برداشت نخواهد كرد.
 
مثلاً در بحث معاد كسى وارد مى‏شود مى‏بیند آیات »وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْىِ العِظامَ وَ هِىَ رَمِیْمٌ«(14) كجا این آیه ظاهر است؟ خداوند در اینجا خیلى راحت بود به پیامبر خود بفرماید به او بگو غصه نخور، ما استخوانها را زنده مى‏كنیم، این بدن تمام شد و رفت، روحش بعداً ایجاد یك مثالى مى‏كند و من مى‏گویم به به، راحت و آسوده شدم، بلكه مى‏گوید »قُلْ یُحْیِهَاالَّذى أَنْشَأَهَا اَوّلَ مَرَّةٍ«(15) و »لا اُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ وَ لا اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ الَّلوَّامَةِ أَیَحْسَبُ الاِنْسانُ أَنْ لَنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ«(16) چیزى بوده متفرق شده حالا جمع مى‏شود، این دیگر با صورت مثالى سازگار نیست. آنچنان مطلب مهم است كه هركدام از اینها جا دارد كه بحث مستقلى شود. یعنى با بحث گذرا نمى‏توان نتیجه گرفت.
 
اختلاف فلسفه دلیل بر عدم قطعیت ادله
 
 
عرض بنده این است كه اولاً اگر چنانچه كسى وحى را قبول كرده در این وحى تدبر كند چنان مسائل را به وضوح و صراحت در بسیارى از آنچه مورد صحبت است مى‏فهمد كه آن چیزهایى را كه به نظر خودش به صورت استدلالهاى عقلى است نمى‏تواند برایش حالت قطعیت )از این ناحیه( پیدا شود به اضافه اینكه گفتیم حالا اگر كسى این كار را نكرده و از ابتدا در مسیر مسائل عقلى رفته است این مسائل عقلى همان طور كه خود شما فرمودید ممكن است فیلسوف دیگرى در همان مسائل عقلى خدشه كند ما و شمایى كه ثالث هستیم و مى‏بینیم كه ایشان ادعاى قطعیت كرده بر معنایى و فیلسوف دیگر مى‏گوید این ادله‏اى كه به عنوان قطع اعلام شده درست نیست، براى ما و شما مطلب از بداهت و قطعیت برخوردار نیست كه این فیلسوف مى‏گوید و آن فیلسوف آن را رد مى‏كند، لا اقل ما باید توجه داشته باشیم كه مطلب از این قرار است آن وقت حالا تمام حرف این است كه با كسى كه صحبت مى‏كنیم و مخاطب ما هست و عقل را به معناى »مابه الادراك« حجت مى‏داند با چنین كسى باید بحث كنیم و مشخص شود كه ادله قطعیه صریحه‏اى داریم كه بتوانیم حتى از نصوص دست برداریم یا چنین چیزى نداریم و این احتیاج به بحث دارد، نه با گفتن من كه این چنین هست و نه با گفتن دیگرى كه این چنین نیست با اینها تمام نمى‏شود باید بحث و بررسى شود و إلّا بنده همان ادعایى را كه عرض كردم دارم.و هنر ما این است كه بحث عقلى این مسائل را كرده‏ایم و بحث عقلى آنان را مخدوش كرده‏ایم و با توجه به اینكه بحث عقلى را مخدوش كرده‏ایم بر صراحت آیات و روایاتى كه هست حفاظت كرده‏ایم.
 
)بحثى كه در مشهد داریم، آقایى در دانشگاه تدریس فلسفه دارند آمدند و به من گفتند آن بحث فلسفى كه تو گفتى و رد كردى من بحث فلسفى را از گفته شما بهتر فهمیدم تا آنچه استادم گفته بود، ادعاى ما این است و این طور نیست كه ما چشم خود را بسته‏ایم و جمعى رفته‏اند مسائل عقلى را بحث كرده‏اند و به نتایج قطعى هم رسیده‏اند و ما مى‏گوئیم شما بى خود این حرفها را مى‏زنید و وارد شدید چون آیه به نظر من صریح است شما بیخود چنین حرفى را مى‏گوئید!
 
فیاضى: پس شما فلسفه را قبول دارید و با فلسفه درگیر نیستید. باید تفلسف داشت، منتها بگوئید نظر من با نظر ملاصدرا فرق مى‏كند.
 
نقش عقل در اثبات وحى
 
سیّدان: اتفاقاً این سخنِ ده سال قبل من است. یكى از آقایان مى‏گفت شما فیلسوف هستید، گفتم شما هر چه مى‏خواهید اسم بگذارید مسأله‏اى نیست حرف ما این است و اول گفتیم كه بحث صغروى داریم نه بحث كبروى. سؤالى سالها قبل نوشته شده بد نیست كه مطرح شود. گاهى گفته مى‏شود با اینكه وحى را به حكم عقل پذیرفته و به آن رسیده‏ایم چگونه مى‏شود كه براى كشف معارف، عقل را نادیده گرفته و آنچه به وسیله عقل حجت شده است میزان و ملاك قرار گیرد و عقل خود كنار زده شود؟! این چیزى كه شما فرمودید من ده سال قبل داشتم، مطلب از این قرار است كه اگر اینگونه سؤال شود كه با اینكه با عقل وحى را پذیرفته‏ایم باید عقل كنار زده شود و از حجیت ساقط گردد و فقط وحى تكیه‏گاه معارف شود.؟
 
پاسخ داده مى‏شود كه بدیهى است مطالبى كه عقل به روشنى آنها را مى‏فهمد و مورد قبول عموم عقلاست مسائل محدود و انگشت شمار است و بسیارى از مسائل از شعاع عقل و قواى ادراكى عموم عقلا بدور است. و آنچه براى عموم عقلا روشن و از مدركات اولیه است مانند اینكه معلول بدون علت ممكن نیست، اجتماع ضدین و نقیضین محال است، دور و تسلسل باطل است و... اینها تغییر ناپذیر است و هرگز این مطالب از وحى گرفته نمى‏شود بلكه وحى به این مطالبِ روشن و عقلانى ثابت شده و متكى است. و هیچگاه چنین درك روشن عقلانى كنار زده نمى‏شود و نیز آنچه بر اساس این حقایق روشن متكى است مورد قبول است.
 
ضرورت بحث مصداقى
 
پس اگر چنانچه بخواهیم یك بحث واقعاً مفید و جدى باشد از این مناقشات مختصر، در ارتباط با عبارات و مسائل باید بگذریم، آنچه من گفتم و اصرار به این جهت كرده‏ام كه عقل با وحى منطبق است و عقل است كه سند است و حجت است و عصمت دارد. آن وقت حرف این است كه آنچه كه آقایان ادعا كرده‏اند كه ما بحث عقلى كرده‏ایم و به اینجا رسیده‏ایم كه این آیات كذایى را هم باید توجیه كنیم.
 
اینجا باید وارد بحث شویم. یعنى یك بحث انتخاب كنیم، در خدمت هستم، مسئله خالق و مخلوق عینیت دارند؟ سنخیت دارند؟ یا تباین دارند؟ در خدمت هستیم مسئله علم و اراده حضرت حق چگونه است؟ مسأله فاعلیت حضرت حق، مسأله جبر و اختیار، مسأله معاد و... یك مسأله از هر كدام كه مى‏خواهید از اینها مى‏توانید انتخاب كنید آن وقت گذشته از همه این كلیات كه خود تان فرمودید مورد توافق است، در كلیات بحث نداریم و كلیات مورد توافق است. عقل كاملاً در جاى خود محفوظ است هر وقت هم از طریق عقل به قطع رسیدیم امكان ندارد بگوئیم در حالى كه به قطع رسیده‏اى از قطع خود دست بردار.
 
از كلیات صرف نظر مى‏كنیم براى اینكه مسأله‏اى روشن شود، براى رسیدن به مقصد یكى از این مباحث مطرح شود یعنى یك بحث را عنوان كنید، آن وقت وارد این بحث شویم تا معلوم شود مسأله از چه قرار است. دیگر از كلیات و گفتگو در ارتباط با برخى از عبارات و مسائل صرف نظر كنیم.
 
و اینكه فرموده‏اند به توحید صدوق مراجعه كنیم، این حرف ماست و ما مى‏گوئیم كه این كار بشود و بنده خودم یك سطر از توحید صدوق را با توجه به همه مسائل عقلى مى‏گفتم بى مبالغه پانزده روز طول كشید. آن وقت شما مى‏گوئید پس نتیجتاً تو خود یك فیلسوف هستى، خوب مسأله‏اى ندارد شما این تعبیر را بكنید و حرف ما این است كه در اینها تدبر شود و یك مسأله‏اى را ریز كنید، یك مسأله‏اى را وارد شوید و جهات مختلف را از نظر عقلى و نقلى بررسى كنیم ببینیم كه به كجا مى‏رسیم. اگر بخواهید بحث به جاى درستى برسد از این كلیات كذایى باید صرف نظر كنیم و وارد بحث مصداقى شویم.
 
سبحانى: با تشكر، از آقاى پارسانیا تقاضا مى‏كنیم نظراتى كه در این خصوص دارند بیان كنند.
 
پارسانیا: بسم اللَّه الرحمن الرحیم و به نستعین الحمد للَّه رب العالمین و صلى اللَّه على سیدنا محمد و على اهل بیته الطیبین الطاهرین سیما بقیة اللَّه فى الارضین.
 
ابتدا عذر مى‏خواهم از سروران عزیزم كه هر دو فضلِ تقدّم بر من دارند و گفتگویى كه مى‏شود در حوزه، این گفتگوها عادت است و جریان دارد كه حتى یك طلبه در برابر استاد مى‏نشیند و صحبت مى‏كند، نقض مى‏كند، ابرام مى‏كند، بحث مى‏كند و همین به بنده شجاعت مى‏دهد كه در محضر سروران عزیزم حضرت آقاى سیّدان و جناب آقاى فیاضى كه سلوك و اخلاق و دیانت این دو بزرگوار الگوى بنده است، به بحث و گفتگو وارد شوم. یك تذكرى به دوست عزیزمان جناب آقاى سبحانى بدهم كه عنوان بحث كه مطرح شده بود رابطه عقل و وحى بود. در بسیارى از مباحث شاید نیمى از حجم وقت خارج از این حوزه مطرح شد. بحث‏هاى بسیار خوب حتى توصیه برخى از دوستان در اینجا )جناب آقاى غرویان( این بود كه الآن وارد این بحثها بشویم، و باید هم شد، ان شاء اللَّه در نشست‏هاى بعدى باید به سوى این مسائل هم برویم اما عنوان بحث یك عنوان مشخصى بود و باید در همین مدار باشد. و بنده هم سعى مى‏كنم بر همین مدار بحث كنم.
 
نامگذارى، ریشه برخى از اختلافات
 
فكر مى‏كنم بسیار بحث خوبى هم بود و این بحث به نتیجه هم رسید، در رابطه عقل و وحى جز این انتظار نمى‏رفت یك چنین نتیجه‏اى داشته باشد كه مطالبى كه حضرت آقاى سیّدان فرمودند یا در حوزه فلسفه اسلامى و یا حتى در عرفان اسلامى مطرح مى‏شود، تعبیرى كه در جمع بندى جناب آقاى سبحانى به كار بردند كه مفهوماً برداشتى كه هر دو گروه از عقل مى‏كنند - لااقل در قدم اول كه سراغ مطلب مى‏روند - یكى است. و این ثمره‏ى در محضر قرآن بودن و در فرهنگ قرآنى و اسلامى رشد كردن است و در حوزه‏هاى علمیه بودن است و این مسأله مهمى است. روشن شدن این مطلب بیش از اینكه امروز براى من و شما دوستان در این مجلس مهم باشد در حوزه فرهنگى ما در دنیاى امروز كه در جغرافیاى فرهنگى جهانى نقش یك قطب تمدنى را ایفاء مى‏كند اعلام این مطلب و رسیدن به این مطلب، و تبیین این مطلب، لازم و ضرورى است. بنده فكر مى‏كنم كه این یكى از ویژگیهاى قرآن و اسلام و تمدن اسلامى است.
 
در برابر آنچه كه در فرهنگ و تمدن غرب داریم، برخى از این بحثها كه پیش مى‏آید به لحاظ برخى از تسمیه هاست، بحث تفكیك بین عقل و وحى یك بحث كشدارى است و این فرصت یك سرى از مغالطات را، نه در درون حوزه‏هاى علمى ما، بلكه در سطح فرهنگى و تمدنى در مواجهات ما با جنبه‏هاى فكرى غرب را به وجود مى‏آورد، لذا لفظ مكتب تفكیك گاهى این توهم را مى‏آورد.
 
بطلان تفكیك بین عقل و وحى
 
سیّدان: تفكیك عقل و وحى خیلى حرف زشتى است. آنچه كه هست تفكیك افكار بشرى با وحى )افكار وحیانى( است. اگر كسى افكار بشرى را عین عقل بداند آن وقت گفته مى‏شود تفكیك افكار بشرى یعنى عقل با وحى، كسى چنین حرفى نزده است. )ببخشید( چون این حرف خیلى حساس بود عرض كردم، تفكیك كه گفته مى‏شود با توجه به حرفهایى كه بنده عرض كردم یعنى تفكیك بین افكار بشرى كه افكار بشرى هم با هم متضاد و مختلف و در حد نفى و اثبات در سطح بالا و در مسائل مهم است، این افكار بشرى را باید با وحى جدا كرد نه اینكه تفكیك بین عقل و وحى. این نسبت بسیار ناروایى است و هر كس بگوید جداً بفرمایید این چنین چیزى اصلاً در مخیله كسى خطور نكرده است. اگر كسى بگوید تفكیك یعنى ما عقل و وحى را از هم جدا كرده‏ایم باید گفت این فكر بسیار ناروائى است.
 
فیاضى: اگر عقل چیزى نفهمد كه دیگر با چیزى معارض نیست، اگر فهمید مى‏شود افكار بشرى.
 
سیّدان: بنده عرض كردم عقل به معناى »ما به الادراك« با وحى تطابق دارد نه اینكه حالا گفته باشم، از قبل بنده حتى نوشته‏ام كه اینها سه چیزند با هم تمایز دارند و تطابق دارند. در ارتباط با این مسأله من نمى‏دانم چطور باید اعلام بكنیم كه مطلب از این قرار است كه مقصود، تفكیك عقل و وحى نیست. این مطلب به صورت‏هاى مختلف اعلام شده باز هم حضرت عالى با توجه به تبحرى كه دارید در این جا وقتى مى‏خواهید تعبیر كنید، تفكیك بین عقل و وحى تعبیر مى‏كنید!
 
سبحانى: شاید منظور ایشان چیز دیگرى بوده كه حالا باید بفرمایند.
 
پارسانیا: بیان ایشان باز هم تأكیدى است بر همان نكته‏اى كه مى‏خواهم عرض كنم. لفظ تفكیك وقتى در فضاى فرهنگى ما مى‏آید كار خودش را مى‏كند و برخى‏ها این معنا را برداشت مى‏كنند.یعنى ما با یك گروه گسترده‏اى مواجه هستیم كه در حوزه فرهنگى كار كرده‏اند دنیاى غرب، چه قرون وسطى، چه فلسفه بعد از قرون وسطى یك اصل مشترك دارند و آن تفكیك عقل و وحى است كه گاه به تفكیك عقل و ایمان هم از او یاد مى‏شود با این تفاوت كه در قرون وسطى سلطه با وحى بود و براى عقل بهایى نمى‏دادند و او را سركوب مى‏كردند و در دوران مدرن، عقلانیتى آورده‏اند كه از وحى گسسته بود و ارتباط با وحى نداشت. این مسأله كه مورد تأكید است كه تفكیك به معناى تفكیك بین عقل و وحى نیست، اولاً عقل مرجعیت دارد به این معنا كه مى‏تواند بشناسد و آنچه را كه مى‏شناسد با آنچه كه وحى مى‏شناسد حوزه‏هاى شناخت فرق مى‏كند. نوع ادراك با همدیگر تفاوتهایى دارد چنانچه عرفان هم با وحى تفاوتهایى دارد اما دریافت اینها با هم دیگر تطابق دارد. این یك نكته‏اى است كه در این جلسه تا اینجا روشن شد.
 
سیّدان: یعنى همان نكته‏اى كه بنده گفتم؟
 
پارسانیا: بله و خواستم بگویم كه بحث از این جهت به نتیجه رسید و این همان چیزى است كه در تاریخ فلسفه اسلامى هم مورد توجه بوده است، جناب استاد بزرگوار حاج آقاى سیّدان در قسمت اول سخن خود رابطه بین عقل و وحى را در نگرش خود بیان فرمودند بنده مى‏خواهم این رابطه را مقدارى در دیدگاه متفكرین و فلاسفه اسلامى هم باز كنم تا ببینم ایشان تا چه مقدار همین حرف را مى‏گویند. بحث اینكه كار علم و عقل ادراك است حال این ادراك چیست و چگونه هست؟ چه نوع وجودى دارد و به چه نوع هست؟ مباحثى را در آنجا به دنبال آورده است و در این مباحث آنچه را كه وحى هست و دین مى‏آورد عبارت است از همان چیزى كه عقل مى‏فهمد و فراتر از عقل هم هست، صاحب عقل مستفاد در تبیین اینكه آنچه كه عقل درك مى‏كند چگونه است؟ او مستقیماً با روح القدس )حال بنده تعبیر مشائى آن را مى‏گویم، تبیینات صدرائى و یا بعد از آن یك مقدار گسترده‏تر هم مى‏شود( ارتباط بى تكیّف و بى قیاس با منبع علم الهى دارد كه »اذا شاء عَلِمَ«، نیازى به تور شكار ندارد و تور شكار براى مراحل پائینى است كه تور شكار استدلال و برهان است، لذا:
 
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله‏آموز صد مدّرس شد
 
او مستقیماً با دریاى وجود و با مخزن علم الهى ارتباط دارد تا سؤال آورده مى‏شود بلا فاصله به علم الهى آن را مى‏یابد بلكه اینكه گفتیم در حكمت صدرایى و بعد از آن، اینكه ارتباط با خزینه علم الهى دارد به این صورت حتى مطرح مى‏شود كه خزینه دار علم الهى است. امّا آنچه كه حوزه عقل است یك دركى است كه در بین همه بشر وجود دارد و با تور شكار باید بیاید در معرض تزلزل و اشتباه مى‏تواند قرار بگیرد. در وحى چیزى به اسم خطا نیست، عصمت وجود دارد، عصمت در اخذ، عصمت در حفظ و عصمت در ابلاغ كه اینها عبارات بوعلى هم هست. لذا در فلسفه اسلامى بعد از اینكه عقل را كه همین مرتكض انسانهاست مى‏شكافد و سعى مى‏كند باز كند به چنین نتایجى مى‏رسد، این عبارات بوعلى است كه بیان مى‏كند: »قول معصوم حد وسط برهان هم مى‏تواند قرار بگیرد«.
 
یعنى بعد از اینكه ما بر اساس فلسفه خودمان و بر اساس عقل اثبات كردیم مبدئى است و اثبات كردیم معرفت عقلى محدودیتهایى دارد و اثبات نبوت كردیم و وحى و نبوت را اثبات كردیم، اصلاً قول معصوم را به درون مباحث خود آوردیم، و از آنها استفاده مى‏كنیم، حد وسط برهان هم قرار مى‏دهیم. خوب این رابطه عقل و وحى در حوزه فلسفه اسلامى است كه تطابق دارد و عقل ضعیف‏تر درك مى‏كند. منتها یك نكته وجود دارد و آن نكته این است كه وحى معصوم است و ما نبىّ نیستیم، آنچه كه در دستان ما هست عبارت است از كتاب و سنت و تماس ما با وحى از طریق كتاب و سنت است. عقلى كه دست ما را گرفته و به محضر وحى برد، ما را با كتاب و سنت هم آشنا مى‏كند، در آنجا مفتاحى بود و كلیدى بود كه ما را به یك مخزنى آشنا كرد از این به بعد هم كه با كتاب و سنت آشنا شدیم عقل چراغى است كه با این چراغ ما با وحى آشنا مى‏شویم لذا درست است كه وحى معصوم است و هیچ خطایى ندارد اما دریافت ما از وحى باز دریافت عقلانى است و به كمك عقل است و اینجا هم ممكن است ما گرفتار خطا بشویم اینكه ممكن است ما گرفتار خطا بشویم به این معنا نیست كه اصلاً حجیت عقل را بخواهیم انكار كنیم و امكان رسیدن عقل را به حقیقت انكار بكنیم كه فلسفه‏هاى شكاكانه غربى این كار را مى‏كنند.
 
نه، عقل هم مى‏تواند به خداوند برسد هم مى‏تواند به وحى برسد، راه وجود دارد، یك عده هم اشتباه مى‏كنند و ملحد مى‏شوند. اما عقل آفریده خداست و »ما عبد به الرحمن«(17) است. آنها دانسته‏هاى شان گرفتار خطاست و آنها هم اگر بیایند با عقل سلیم انسانى بحث كنند از این خطاها بیرون مى‏آیند. و چه اینكه وقتى وارد حوزه استنباط مى‏شوند با وحى آشنا مى‏شوند و از وحى استنباط مى‏كنند ممكن است گرفتار خطاهایى بشوند. در حوزه كتاب و سنت سه مسأله وجود دارد: یكى ظاهر است یعنى از چند جهت اینها ممكن است ظنى باشند یعنى ما با وحى برخورد مى‏كنیم اما یك وحى وقتى كه به صورت ناب مى‏خواهد به دست ما برسد و درست همان نقش عقل را براى بنده‏اى كه از طریق كتاب و سنت با وحى مواجه مى‏شوم، ایفا كند. باید هم از جهت صدور و هم از بُعْدِ ظهور و هم از حیث سند قطعى باشد. و الّا اگر غیر از این باشد ظنى مى‏شود. وقتى كه ظنى شد كار عقل هم در برخى از مقاطع قطعى است و در برخى از مقاطع ظنى است ما وقتى كه مواجه مى‏شویم، یعنى از نسبت بین عقل و وحى سؤال مى‏كنیم گاه به طور مطلق سؤال مى‏كنیم، عقل ناب و حقیقت عقل و حقیقت وحى در مقام ثبوت هیچ تنافى نیست.
 
عقل، خود ایمان به وحى مى‏آورد و وحى خود »یثیروا لهم دفائن العقول«(18)، خود انبیاء مى‏آیند تا این دفینه‏هاى عقول آدمیان را بارور بكنند و اذعان بگیرند از انسانها و ارشاد كنند، لذا احكامى را كه وحى در حوزه دریافت عقل بیان مى‏كند مى‏گوئیم ارشادى هستند اما احكامى وجود دارد كه مربوط به حوزه مسائلى است كه عقل مى‏داند كه نمى‏داند، این تور شكار یك محدوده خاصى را دارد، چیزهاى كوچكتر از آن به درونش نمى‏آیند. چیزهاى بزرگتر از آن هم شكار آن نمى‏شود، یك سرى مسائل خاصى است كه ما با عقل مى‏فهمیم و این را خود عقل مى‏فهمد و چون عقل مى‏فهمد مى‏گوید احتیاج به وحى دارم من در یك عرصه وسیع‏ترى از هستى زندگى مى‏كنم و این منبع معرفتى من یك محدوده خاصى را بیان مى‏كند، براى اینكه به سوى سعادت و كمال خود بروم نور دیگرى را مى‏خواهیم و آن عبارت از وحى است و اثبات مى‏كند نیاز به وحى را.
 
معرفتى را كه محال بود من در افق عقل بیاموزم »وَ یُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ«(19) اما این راه خود عقل است كه مى‏فهمد، حالا مائیم و این عقل و رسیدن به این مطالب مى‏خواهیم ببینیم كه در مقام واقع بین اینها هیچ گونه تنافى نیست؟ نبىّ وقتى كه نگاه مى‏كند چون او صاحب وحى است و معصوم است او هم بین آنچه كه مى‏یابد با عقل تنافى نمى‏یابد و مى‏آید اینها را إثاره مى‏كند و اینها را در متن فرهنگ بشرى ترویج مى‏دهد اما بنده‏اى كه در محضر نبىّ هستم با قدم لرزان عقل حركت مى‏كنم آن مقدارى هم كه از وحى مى‏فهمم باز در حوزه نور و چراغ عقلم مى‏باشد، البته اگر عقل من با این منبع معرفتى مواجه نمى‏شد به خیلى از ظرفیتهاى درونى خود ارشاد نمى‏شد و ثانیاً خیلى از فضاهاى بیرونى را به كمك او نمى توانست كشف كند، بنده چه مى‏دانم این تعبیرى را كه صدرالمتألهین در اول رساله »سه اصل« به كار مى‏برد: همان گونه كه حس از ادراك اوّلیّات عقلى عاجز است ما كجا با حس مى‏توانیم مبدأ عدم تناقض را بفهمیم، عقل از ادراك اولیات امورى مثل قبر، پرسشهاى اول قبر و مسائل بعد از مرگ عاجز است.
 
این را خود عقل مى‏فهمد و نیاز به هدایت وحى دارد. اما حال من هستم و مى‏آیم سراغ روایات، مى‏خواهم اینها را بفهمم. یك قسمتى استدلالهایى است كه اصل وحى را، اصل توحید را براى من اثبات كرده است. اگر آن دلائلى كه نبوت را اثبات مى‏كند، من سراغ كسى رفتم كه سخن از تثلیث گفت مى‏گویم كه اگر این به صورت نصّ از كسى شنیده شود، مى‏گویم تو كه نبىّ نیستى تو متنبّى هستى اما اگر با واسطه شنیده شده باشد اگر اصل نبوت او را اثبات كرده باشیم مى‏گوئیم آنچه در اینجا آمده یا به دروغ به او نسبت داده‏اند یا اگر واقعاً متعلق به اوست از باب تقیه گفته، اگر از باب تقیه گفته نشده اگر جنبه ظهورى داشته باشد آن را بر مى‏گردانیم، از ظهورش عدول مى‏كنیم و با »قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ« و سوره توحید شروع مى‏كنیم به جمع كردن یا با برهان توحیدِ خود.
 
این هر دو كمك مى‏كند، نسبت به مسأله. اما گاه ممكن است بین یك نصّ با نصّ دیگر، یك قاعده عقلى با قاعده عقلى دیگر، بین یك قاعده عقلى با یك نص و یك نص با قاعده عقلى در مقام اثبات كه دست من و شماست )بین نبى و عقل ناب محال است اینگونه چیزى باشد( ممكن است اینجا هم تعارض باشد وقتى كه به اینجا رسیدیم همین جا یك یقین پیدا مى‏كنیم و دو جهل، مى‏دانیم اگر این دو تعارض در دو طرف نقیض بودند، یقیناً یكى از اینها درست و دیگرى غلط است. و مى‏دانیم كه نمى‏دانیم كدام یك از اینها درست است. یعنى من كه با پاى عقل سراع نص رفتم با پاى عقل و برهان سراغ این مطلب رفتم و در هر دوى اینها یقین كسب كردم كه این نص است نه ظهور و متواتر است نه خبر واحد یا مستفیض، این جهت صدورش به هیچ وجه تقیه نیست و در مقام بیان واقع بوده است.
 
این همه را با عقل خود فهمیدم و با عقل خود فهمیدم كه این برهان این گونه است در اینجا مى‏فهمم كه مثل دو برهان عقلى یا دو نص است. این دو عامل عمل مى‏كنند یعنى یقیناً اگر دو طرف نقیض بود یكى از اینها درست است و یقیناً هم مى‏دانم كه نمى‏دانم این درست است یا آن غلط است. در روایت هم داریم كه در اینجا علم را به اهلش وا مى‏گذاریم. یعنى مى‏دانم كه نمى‏توانم این را بفهمم حتى در مواردى این گونه هم مى‏توانیم چنین عمل كنیم. خوب با این بیان كه فكر مى‏كنم در این مسائل سرورانم با آنچه كه گفته شد )حالا ممكن است قسمت خاصى را بیان داشته باشند( اما كلیت مطالب را موافق باشند، اختلافى كه باقى مى‏ماند حالا فلسفه چیست؟ فلسفه تأمل عقلى كردن در باره گیاه و انسان و... نیست در مورد موجود است از آن حیث كه موجود است. این یك نوع تأمل است. مسائل كلان كلى، خود این تأمل عقلى كردن در حوزه فلسفه اسلامى با تأملات وحیانى كردن قرین مى‏شود و همراه مى‏شود.
 
یعنى این روش‏شناسى است كه در حوزه فلسفه اسلامى حكمت مشّائى با حكمت صدرایى و حتى در حوزه عرفان نظرى این اصول و روش مورد قبول است. اگر این گونه هست وقتى كه بحثى در مورد معاد مى‏شود یا در مورد توحید مى‏شود و نظایر اینها كاملاً بحث فلسفى است یعنى داریم در همین حوزه وارد مى‏شویم. و مسأله اختلافى است. مگر كم اختلاف است بین خود صدرالمتألهین و بوعلى؟ كم اختلاف است بین فیلسوفان صدرایى؟ حتى در حوزه مسائل مختلفى كه وجود دارد، این مباحثى هم كه مطرح شد البته نه من وقت دارم و نه موضوع جلسه هست كه بیائیم و یكایك وارد این بحثها شویم.
 
دوّمین نتیجه‏گیرى
 
سبحانى: سؤالاتى آمده بیانگر آن است كه دوستان فكر مى‏كنند اختلافى وجود دارد كه كمتر مورد بحث قرار گرفته و آن این است كه بین مكتب تفكیك یا نظریه‏اى كه حاج آقاى سیّدان فرمودند و آنچه كه در فلسفه اسلامى وجود دارد در حد و مرز عقل تفاوتى هست. و این حد و مرز عقل است كه اختلاف دو دیدگاه را سبب مى‏شود از یك سو در دیدگاه مكتب تفكیك عقل منحصر مى‏شود یا تعریف مى‏شود به آن چیزى كه انسان به صورت روشن و شفاف مى‏فهمد و مى‏تواند رافع اختلاف باشد بین اقوال و انظار مختلف كه تعبیر عقل صریح را در اینجا بیان كردند و مازاد بر آن را ما حق نداریم در امورى كه صریح نیست و اختلاف هست، دخالت بدهیم و بر مبناى آن، وحى را تفسیر و تأویل كنیم. در مقابل سؤالى كه حاج آقاى فیاضى مطرح كردند این است كه عقل صریح چیست؟ و چه تفاوتى با عقل غیر صریح دارد؟
 
در مقابل سؤال شده است كه در فلسفه اسلامى اگر اعتقاد به نبوت هست و اگر استدلال مى‏شود كه باید نبوت و وحى را فهمید و پذیرفت، چطور هست كه فیلسوفان عقل را كاملاً گسترش مى‏دهند و همه حوزه‏هاى وحى را با تعقل استدلال مى‏كنند؟ به هر حال فیلسوف باید در یك حوزه هایى به وحى متعبّد باشد یا خیر؟ بنا بر منطق استدلال به وحى باید حوزه عقل منحصر شود به امور مشخص و مرز وحى را هم تعیین كنیم كه مثلاً فرمودند حد وسط واقع مى‏شود اعتراض كرده‏اند كه خوب در كجاى فلسفه، فیلسوفان وحى را به عنوان حد وسط قرار داده‏اند؟ و آیا سنت و سیره فیلسوفان ما این بوده است كه وحى را به عنوان حد وسط قرار بدهند یا خیر؟ به نظر بنده مى‏رسد كه یك مقدار مرز عقل و وحى محل اختلاف این نظریه و نظریه‏هاى مقابل هست و ان شاء اللَّه در نوبت بعدى كه در خدمت اساتید معظم خواهیم بود روى این موضوع تأكیدى خواهیم داشت.
 
شیوه مكتب تفكیك
 
ایزد پناه: بسم اللَّه الرحمن الرحیم. با اجازه اساتید معظم و فضلاى حاضر در مجلس، بنده وقت شریف مجلس و اساتید را زیاد نمى‏گیرم فقط نكته‏اى را با توجه به بحث بسیار مهم مكتب تفكیك یادآور مى‏شوم كه اگر فراغت و فرصتى در جلسات آینده بود بیشتر هم مى‏توانیم بحث داشته باشیم. بنده فكر مى‏كنم كه بحث مكتب تفكیك كه در مقابل تأویل مطرح مى‏شود، بحث متدلوژى و روش‏شناسى یا روش تحقیق در دین هست و فكر مى‏كنم بسیار بحث جدى و مهمى است البته كاش در همین جلسه هم پیش از ورود به مبحث جناب آقاى سبحانى یا دوستان دیگر در مجلس در مورد جایگاه یا مكانت و موقعیت علمى این بحث، یك مباحثى را مطرح مى‏فرمودند كه مثلاً ما در این بحث در چه فضایى به بررسى آن مى‏پردازیم آیا بحث روش‏شناسى است؟ بحث در فلسفه دین است؟ آیا یك بحث كلامى است یا بحث فلسفى است؟ اى كاش این موضوع یك مقدار بیشتر تبیین مى‏شد! بنده فكر مى‏كنم كار را آسانتر مى‏كرد.
 
اما به هر حال من معتقد هستم مكتب تفكیك با این قرائت و تبیینى كه جناب استاد حكیمى در كتاب معروف خود تبیین كرده‏اند یك پیام اساسى و بسیار مهمى دارد و آن عبارت از این است كه ما در عرصه و قلمرو دین‏شناسى به جاى اینكه به تأویل بپردازیم یعنى وحى را به نفع آراء و افكار و اندیشه‏هاى بشرى همان طور كه جناب آقاى سیّدان مطرح فرمودند تأویل و توجیه بكنیم، بیاییم افكار و آراء بشرى را در جاى خود و با متد و مبناى خود یعنى با تجزیه و تحلیل‏هاى سلسله مباحث زیر ساختى و با سلسله مباحث روساختى اول تبیین كنیم و پس از آن وحى الهى را با منطق خودش و در فضاى معرفتى خود، مباحث زیر ساختى و زیر بنائى‏اش را اول بفهمیم و مباحث رو بنایى و روساختى‏اش را به تبع آن بهتر خواهیم فهمید. و پس از آن این دو نظریه و دیدگاه را یعنى آراء و افكار بشرى را با اندیشه‏هاى معارف وحیانى مقایسه و بررسى كنیم آن وقت متوجه مى‏شویم كه ما چه میزان به وحى الهى و معرفت وحیانى نزدیك شده‏ایم و یا تمایزها در چیست!.
 
من فكر مى‏كنم آنچه را كه تفكیكیها هوشمندانه بدان توجه و عنایت كرده‏اند و قابل تأمل و توجه نیز هست، این است كه یك نوع مشكل روش شناختى را در آراء گذشتگان متوجه شده‏اند در جریان عرفانى ما، در جریان فلسفه مشاء و در جریان فلسفه حكمت متعالیه ملا صدرا مشكل این است كه یك نوع مشكل روش شناختى در نقدها و تحلیل‏ها وجود دارد و آن عبارت از این است كه كوشش و تلاش مى‏شود یا وحى الهى به آراء و افكار بشرى تأویل شود و یا گاهى از اوقات بالعكس تلاش و كوشش مى‏شود كه آراء و اندیشه‏هاى یك فیلسوف و یا یك عارف با دین منطبق شود و لو با زور و لو با نوعى تحمیل و با تكلّف. و به خاطر این، تفكیكیان خواسته‏اند اصلاحى در روش‏شناسى و متدلوژى كنند.
 
آن اینكه ما در متد و روش خود یك عامل را دخالت بدهیم و به جاى جهت‏گیرى تأویلى و به جاى جهت‏گیرى التقاطى مبنا را بر تفكیك قرار بدهیم و این نقطه استراتژیك و یك اصل روش شناختى بسیار مهمى در دین‏شناسى ما است و من فكر مى‏كنم كه حتى قابل جمع با آنچه كه در فلسفه هرمنوتیك مطرح است و به هر حال ما در دین‏شناسى نمى‏توانیم دین‏شناسى خود را از معارف و پیش فهمها و مبانى خود جدا كنیم و یا آنچه در معرفت‏شناسى جدید الآن مطرح است در اندیشه‏هاى امثال توماس كهن، مسأله نقش پارادایمها در معرفت و شناخت نیز قابل جمع است. البته نمى‏خواهم بگویم حتماً باید آنها را در نظر گرفت ولى بالاخره حرفها، حرفهاى اساسى و جدّى است، سؤالات و پرسشهاى آنها بسیار جدى است، و آنچه كه بخصوص در فضاى هرمنوتیك فلسفى گادامر الآن مطرح مى‏شود كه در حوزه بحث مكتب و هم آنچه كه در فلسفه علم توماس كهن و امثال ایشان مطرح مى‏شود.
 
لذا من معتقد هستم كه در مكتب تفكیك یك نكته اساسى و مهم و استراتژیكى وجود دارد كه براى ما مغتنم است و باید مورد توجه قرار دهیم. عبارت از این است كه در روش‏شناسى و متدلوژى خود به جاى تأویل )یعنى به جاى اینكه اندیشه‏ها و افكار وحیانى را به نفع معرفت بشرى توجیه و تبیین كنیم یا بالعكس( بیائیم براى هركدام یك فایل و پوشه خاصى را قرار دهیم و اول معرفت وحیانى را بر اساس مبانى در حوزه معرفتى خودش به خوبى بشناسیم و اندیشه‏هاى ملا صدرا را در جاى خود، اندیشه‏هاى ارسطوا را در جاى خود، اندیشه‏هاى افلاطون را در جاى خود، پس از آن این دو را با یكدیگر مقایسه كنیم. این كل نكته‏اى بود كه بنده مى‏خواستم خدمت شریف‏تان عرض كنم لذا مكتب تفكیك را بنده در حوزه روش‏شناسى بسیار قابل توجه و قابل تأمل مى‏دانم و هر چه تحقیق و بحث و مباحثه در این زمینه صورت بگیرد بسیار مهم است. و آن چه هم كه برخى دوستان فرمودند به مباحث روبنایى و مصداقى بپردازیم نه، اتفاقاً كلیدى‏ترین بحث همین بحث زیربنایى و روش شناختى است. و جا دارد كه در این زمینه به خصوص ارتباط این بحث با هرمنوتیك و اندیشه‏هاى فلسفه معرفت‏شناسى بحث شود. بسیار استراتژیك و مهم نیز هست. تشكر.
 
سبحانى: چون ما نمى‏دانیم عزیزانى كه مى‏آیند بحث را مطرح مى‏كنند داراى چه ایده و اندیشه‏اى هستند برقرارى توازن مقدارى مشكل است. و چون آقاى ایزد پناه همراهى كردند و تأكید كردند بر نظریه حاج آقاى سیّدان، بنده تقاضا مى‏كنم اگر عزیزانى در نقد و نگاه دو باره‏اى بر این نظریه نكته‏اى دارند در اینجا حضور پیدا كنند كه ما توازن و تعادل را حفظ كرده باشیم.
 
ضرورت بازنگرى در نظام عقلانیت موجود
 
میلانى: باید دید كه واقعیت موجود با آنچه كه ما در رابطه با مكتب تفكیك مطرح شد، واقعاً هماهنگ هست یا خیر؟
 
در مورد آنچه كه جناب آقاى سیّدان فرمودند: مذهب فقها داعیان متكلمین ما مطالبى بوده است كه از جهت عقلى و برهانى مطابق است با نصوص، نه از جهت تعبد، بلكه از جهت اینكه قطعاً پیامبر و امام معصوم و كتاب معصوم خداوند تبارك و تعالى در بیان عقلانیت و اثبات عقلانیت خودش، ذره‏اى كمتر از احدى نیست متأسفانه ما خود فاصله گرفته‏ایم لذا اگر كسى به كتب اعلام ما مراجعه كند كتب مرحوم سید مرتضى و مرحوم شیخ طوسى و شیخ مفید را ببیند، مى‏بیند كه قابل مقایسه با احدى از نوشته هایى كه به عنوان عقلانیت سالهاى سال است بلكه بیش از قرنهاست در دست ما موجود است، اصلاً فاصله بسیار جدى و بعیدى دارد. و همان طور كه حاج آقا فرمودند كلمات اهل بیت‏علیهم السلام یك جمله كوتاهش را مى‏شود سالها رویش قطعى‏ترین براهین را درآورد، بحث كرد چه اینكه ائمه‏علیهم السلام قطعاً در سؤال و اثبات از حدوث عالم، از تباین ذات خالق و خلق، از ردّ وحدت وجود، از ردّ جبر و امثال اینها، بیان و علم شان از احدى كمتر نبوده است. در این كه حرفى نیست ما بر خلاف ضروریات مكتب خود مان داریم قدم بر مى‏داریم. این نكته اول كه عرض كردم. و در این جهت البته مطالبى كه دو مرتبه باز بینى شده و احیاء شده از كتب متكلمین قدیم دقیقاً موجود است و مى‏شود مراجعه كرد و دید كه چقدر آنها متین بوده و مطالبى كه فعلاً متأسفانه جایگزین این معارف حقیقى مكتب ما شده كه به هیچ عنوان پیوند حقیقى با عقلانیت ندارد بلكه معارف و كلام ما دقیقاً براى مبارزه با آنها پى ریزى شده است.
 
مسأله دوم كه ارتباط مستقیم با مطلب دارد این است كه آیا مكتب تفكیك در رابطه با عقل و عقلانیت چه مى‏گوید؟ البته ممكن است در اینجا حرف بنده بسیار تعجب برانگیز باشد ولى تفصیلش را به جاى بعد باید موكول كرد كه قطعاً وقت كم است، متأسفانه مسائل دقیقاً اعتقادى و زیربنایى است و با این وقتهاى كم درست مثل اینكه آقایان متخصصین را در اینجا جمع كرده و مى‏فرمائید در مدت پنج ثانیه جراحى مغز كنند و حال اینكه مسائل اعتقادى از جراحى مغز قطعاً بالاتر است. یك زندگى پنجاه ساله را از بین نمى‏برد یك زندگى ابدى را از بین مى‏برد. در مسأله عقل و عقلانیت باید دید كه مبناى علم را فلسفه و مكتب تفكیك چه مى‏گویند؟ در فلسفه بماند، مفصلش سر جاى خود بحث مى‏شود، در مكتب تفكیك عقلانیت به معناى تعقل و استدلال مطلقاً قبول نیست.
 
هر نوع استدلال را عین ضلالت و جهالت، البته بارها عرض كردم مكتب تفكیك كه حاج آقا فرمودند قطعاً مورد تأیید است ولى آن، مكتب كلام و اعتقادات و در واقع فقه المعارف ماست. و در این شكى نیست اما در جهت این تفكیكى كه برادر عزیزمان اشاره فرمودند كه آقاى حكیمى معرفى فرموده‏اند مؤسس خاصى دارد و تابعین خاصّى، در آنجا هر گونه علم حصولى كه مبناى استدلال و تعقل و برهان است صرفاً الحاد، ضلالت و جهالت شمرده مى‏شود، و علم واقعى بازگشتش به علم حضورى است. علم حضورى هم به وجدان و اتحاد عقل و عاقل و معقول است. در همه جا، چه بر علت به معلول یا معلول به علت یا ذاتى كه ما این جهت را در او صرف نظر كرده باشیم یا این لحاظ را نكرده باشیم لذا این همه اصرارى كه بر معرفت اللَّه بالوجدان مى‏شود دقیقاً رجوع مى‏كند به همان مكتب كه سایر عرفا و فلاسفه فرموده‏اند كه ما وجودها را به هیچ عنوان نمى‏توانیم بیابیم الّا به علم حضورى و علم حضورى هم بازگشتش به اتحاد و وحدت وجود بوده و صریح كلمات این بزرگواران این است كه ما اگر شى‏ء را مثلاً صادر اول را از حیث تعیّن و هذیّت نگاه كنیم قطعاً چیزى غیر از خداوند تبارك و تعالى است ولى اگر از تعیّن و هذیت آن صرف نظر كنیم )حالا با اختلاف در تعبیرات خیلى كوچك( جز خدا هیچ چیز را ندیده‏ایم و جز خدا هیچ چیزى نیست. این كلام مؤسس بزرگوار این مكتب است. باید دقیقاً روى اینها تأمل شود و از این جور مطالب ما زیاد داریم هم در مكتب جبر و هم در مكتب وحدت وجود این آقایان بزرگوار، كما اینكه این در تاریخ هم سابقه روشنى داشته است.
 
فلسفه قدمى فراتر در پاسخگوئى مسائل
 
غرویان: بسم اللَّه الرحمن الرحیم. استفاده زیادى بردیم از فرمایشات اساتید محترم چون، جلسه مباحثه‏ى علمى است توفیقى حاصل شد كه بنده هم نكته‏اى را عرض كنم.بنده به منزل آیة اللَّه مروارید رضوان اللَّه تعالى علیه در مشهد رفتم كه از اركان و بزرگان مكتبى هستند كه حضرت آیة اللَّه سیّدان هم از همان مجموعه حساب مى‏شوند، همان طور كه ایشان فرمودند وارد یك سؤال خیلى مشخص شدم، از ایشان پرسیدم كه معاد جسمانى است یا روحانى؟ ایشان فرمودند: جسمانى است. عرض كردم كه بهشت ودوزخ الآن موجود است یا موجود نیست؟ آیات قرآن مى‏فرماید كه: » لَو تَعلَمُونَ عِلْمَ الیَقینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحیم«(20) همین الآن بهشت و دوزخ موجود است.
 
طبیعتاً بهشت و دوزخ هم از سنخ همین بدن و جسم خاكى است كه حضرت آقاى سیّدان فرمودند پس بهشت و دوزخ هم مادى است جسمانى است. جسم است. ماده است. سؤال كردم خوب، جسم مكان دارد. الآن بهشت و دوزخ كجاست؟ اگر در جهات شش گانه ما حركت كنیم به بهشت و دوزخ مى‏رسیم؟ ایشان فرمودند: مى‏رسیم. گفتم كجاست بهشت و دوزخ؟ ایشان فرمودند در آسمان هفتم. ماجراى این گفتگو بین الاثنینى را هم بنده در كتاب »در محضر بزرگان« نوشتم و موجود است. تاریخش را نیز ثبت كرده‏ام كه در چه روزى بوده است و در منزل آن مرحوم رضوان اللَّه تعالى علیه بود.
 
واقعش من قانع نشدم در آسمان هفتم الآن حركت كنیم آنجا بهشت و دوزخ هست. بعد گفتم خوب اجسام اموات و مردگان از قبرها چگونه به آسمان هفتم مى‏روند؟ ایشان فرمودند به قدرت الهى. این آخر مباحثه ما بود.
 
من واقعش عقلم نرسید و نتوانستم این را بفهمم واقعاً همین طور است. بنده در مقام یك طلبه واقعاً سؤالم این است و خواهشم این است كه از كلیات پرهیز شود و به همین مسائل پرداخته شود آن وقت آن مباحث روش‏شناسى و... كه فضلا اشاره مى‏كنند از لابلاى همین بحث و بررسى مصادیق بدست مى‏آید، خیلى وقتِ حضار گرفته نشود. بنابراین كلیات از لابلاى مصادیق، روش‏شناسى خود مشخص مى‏شود. نكته پایانى عرض من این است كه نمى‏دانم جناب استاد سیّدان تأیید مى‏كنند یا خیر؟ دوست دارم كه پاسخ ایشان را داشته باشم و بشنوم.
 
من احساس مى‏كنم مكتب تفكیكى‏ها در خیلى از معارف به فلاسفه ایراد مى‏گیرند و مى‏گویند شما با مشى عقلى آمده‏اید و به اینجا رسیده‏اید و این درست نیست ولى وقتى از خود شان مى‏پرسیم كه مثلاً شما معاد جسمانى را چگونه تحلیل مى‏كنید مى‏گویند: نمى‏دانیم، بلد نیستیم، علمش نزد ما نیست. این درست نیست. با »نمى‏دانیم« كه مسأله حل نمى‏شود. فیلسوف ادّعا نكرده كه من شما را به حرف نهایى مى‏رسانم ولى حداقل، راه افتاده و گفته من مى‏خواهم این مسأله را حل كنم و استفراغ الوسع كرده در كار خودش. یعنى من مى‏خواهم یك نتیجه‏گیرى كنم كه فلاسفه باز یك قدم جلوترند چون اقلاً راه افتاده‏اند كه مسأله معاد جسمانى یا روحانى را حل كنند ولى از مكتب تفكیكیها وقتى سؤال مى‏شود، مى‏گویند ما نمى‏دانیم.
 
خوب اینكه نشد، هر آیه‏اى از قرآن راجع به معارف مطرح شد، شما آخرش بگوئید ما نمى‏دانیم، كیفیت معاد، كیفیت حشر و نشر، مثلاً بهشت و دوزخ چگونه است؟ روایاتى كه درختان در آنجا هست كه مثلاً اگر در زیر سایه‏اش هفتاد هزار سال با اسب حركت كنید، اینها چگونه است؟ مى‏گویند نمى‏دانیم. خوب اگر قرار است در معارف آخر بگویید نمى‏دانیم »وَ ما اُوتِیْتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلّا قَلِیْلاً«(21) در اینجا به نظرم یك برگ برنده براى فلاسفه است یعنى آنها مى‏گویند ما نمى‏خواهیم ادعا كنیم كه به حرف نهایى رسیده‏ایم ولى ما تلاش كرده‏ایم و اقلاً راه افتاده‏ایم تا اینها را حل كنیم ولى شما آخر كار مى‏گویید اینها را بلد نیستیم، نمى‏دانیم. و علمه عنداللَّه، من خواهشم از حضرت آیة اللَّه سیّدان این است كه یك پاسخى بدهند یا آرى یا نه.
 
آیا واقعاً روش مكتب تفكیكیها این نیست، البته در خیلى از جاها بحثهایى كرده‏اند، ولى خیلى از معارف مهم مثل همین مسأله معاد را مى‏گویند خوب فوقش این است كه ما مى‏گوئیم نمى‏دانیم، خوب نمى‏دانیم كه جواب نشد، حل مسأله نشد، یا این مسأله كه بعضى از آقایان مطرح مى‏كنند هى مى‏گویند وحى و وحى و اینها، بحث سر این نیست كه پیغمبر اینجا هستند بحث سر این آقایانى است كه هى دم از وحى و حدیث و قرآن مى‏زنند، خوب مگر بر شما وحى شده است؟ خوب ملا صدرا و فلاسفه آیات را دیده‏اند روایات را دیده‏اند، الآن كسى مى‏تواند بگوید بر من وحى شده در مسأله معاد؟ خیر. همه دركى داریم از آیات و روایات اینكه هى مى‏گویید وحى این را مى‏گوید، صریح وحى این است، صریح آیه این است، این صریح آیه را اگر پیامبر ادعا مى‏كرد، بله پیامبر خود متن وحى است ولى شمایى كه ادعا مى‏كنید صریح آیه، صریح آیه، از كجا این صراحت را اثبات مى‏كنید، چطور مى‏توانید بگویید این صریح آیه است؟ خوب، ملا صدرا هم این را دیده و مى‏گوید صریح آیه این نیست. والسلام علیكم و رحمة اللَّه و بركاته.
 
تسلّط اصحاب تفكیك بر فلسفه و مسائل آن
 
سیّدان: همان طور كه فرمودند خیلى از مباحث از عنوان بحث خارج شد و عنوان این بود كه »نسبت بین عقل و وحى از دیدگاه مكتب تفكیك و فلسفه چیست؟« و بنده آن مقدار كه من در جریان هستم و در ارتباط با این مسائل مطرح هستم عرض كردم كه این نسبت چگونه است و ظاهراً آنچه عرض كردم مورد توافق سروران عزیزم بود كه عرض شد كه عقل و وحى در عین اینكه تعقل و وحى تمایز دارند، ولى تطابق هم دارند با توضیحاتى كه عرض شد و در این مورد اختلاف نظرى نبود، و بعضى از افراد كه در ارتباط با این مكتب و نظریه مسائل خاصى را بیان كردند باز این گله‏مندى هست كه آن مسائل به گونه‏اى نیست كه پنج دقیقه، ده دقیقه، بررسى شود، بحث شود بلكه بایستى با فرصتها و حلم بیشترى مسائل بررسى شود كه در جاى خود محفوظ است.
 
و اما آنچه كه حاج آقا )غرویان( فرمودند كه بنده جواب بدهم. اولاً قرار نبود كه در بحث مصداقى، بحثى شود شما وارد یك بحث شدید كه با مرحوم آیة اللَّه مروارید چنین گفتید و چنان گفتند یعنى وارد خود مسأله و بررسى مصداقى شدید و آن یك فرصت دیگرى مى‏خواهد و با این چند جمله نمى‏توان چیزى گفت و آنچه را كه فرمودند كه مى‏گویند، نمى‏دانیم، نمى‏دانیم، همین جا بنده عرض كردم كه آنچه را فلاسفه مى‏دانند، مى‏دانیم، عرض بنده همین بود كه گفتم هنر ما این است كه تمام آن مسائل عقلى كه رفته‏اند ما نیز رفته‏ایم و همه آنها را آگاهیم، و این گوى و این میدان. در ارتباط با اینكه چه گفته‏اند و مطلب چیست پس بنابراین، مى‏دانیم آنچه را كه در ارتباط با آنها اختلاف نظر داریم و مى‏گوئیم خلاف وحى گفته‏اند و خلاف نص است.
 
در آنچه گفتیم تمام مسائل عقلانى كه آنها گفته‏اند حتى مستحضریم یعنى احتیاج به اینكه وقت بگیریم و مطالعه كنیم، نداریم، یعنى هر یك از مواردش كه مطرح شود مستحضرانه در ارتباط با آنچه كه گفته‏اند مى‏گوئیم. پس این طور نیست كه نمى‏دانیم، نمى‏دانیم مطرح باشد در ارتباط با مسائل مختلف، بله نمى‏دانم انسان بسیار است ولى آنچه را كه فلاسفه مى‏دانند در این مباحث كه ما حرف داریم، همه‏اش را مى‏دانیم و مطلع هستیم و سطر سطر آن را دیده‏ایم و صفحه به صفحه‏اش را بررسى كرده‏ایم. پس مى‏دانیم و این طور نیست كه نمى‏دانیم.
 
و اما اینكه پیامبر و وحى و نص و اینها چیست؟ و اینها حاكى از وحى است. این دیگر مسأله‏اى است كه در اصول و جاهاى دیگر كاملاً مطرح است و نص همان است كه خود مرحوم آخوند ملا صدرا اسمش را نص مى‏گذارد. نص كه مى‏گوئیم همان چیزى است كه وقتى با شما صحبت مى‏كنیم خود تان مى‏گویید نص است. نص را اول معنا مى‏كنیم كه نص چیست، بعد ببینیم كه این عبارت نص هست یا نص نیست. ظاهر چیست؟ نص چیست؟ اینها مسائل بیَّن و بدیهى است كه خیلى مشخص است. بنابراین به این صورت كلى و در یك مورد برخورد با مرحوم آقاى مروارید كه حالا یك سؤالى شده كه بهشت و جهنم كجاست و نمى‏دانم و نمى‏دانم كه بهشت و جهنم كجاست با این نمى‏شود كل جریان را زیر سؤال برد كه آنها نمى‏دانم گفته‏اند، هیچ وقت در این مسائل نمى‏دانم نیست. در حدى كه بحث مى‏شود مى‏دانم هست. و بر آنچه فلاسفه در این زمینه‏ها فرموده‏اند مى‏دانم مستحضر هست. و حرف این است كه آنچه كه فرموده‏اند، دقیق و با حلم و تفاهم بررسى شود و این مسائل یك به یك بررسى شود، و بنده این آمادگى را دارم در هر یك از این مسائلى كه گفتیم در مسأله توحید، در مسائل مختلف دیگر كه فهرست وار عرض كردم این آمادگى هست.
 
تأویل، محصول مبناى فكرى عرفان و فلسفه
 
مسأله تأویل به گونه‏اى است كه اگر كسى یك مقدار وارد باشد مى‏بیند عجب چه تأویلهاى عجیبى كرده‏اند یك افكارى در عرفان ساخته شده كه مى‏بینید )چه تأویلات( در حدى كه آیه شریفه »وَ لا تَزِدِ الظالِمِینَ اِلاَّ ضَلالاً«(22) را در سوره نوح در آنجا كه حضرت نوح قوم‏اش را نفرین كرده‏اند، ابن عربى تأویل دارد و ملا صدرا نیز در جاهاى دیگر تأویلاتى دارد و به همین جا مى‏رسد كه ظالمین یعنى ظالمى كه خدا در آیه شریفه مى‏فرماید »فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ«(23) و آن ظالمین بهترین گروه‏اند از این سه گروه، مقتصد متوسط آنهاست، سابق بالخیرات پست‏ترین آنهاست. آن ظالم یعنى ظالم به نفسى كه با نفس خود مبارزه كرده و »فانى فى اللَّه« شده »وَ لا تَزِدِ الظالِمِینَ اِلاَّ ضَلالاً«(24) یعنى آن ظالم كه اینها خیلى ممتازند، ضلال هم »حیرت عن علم« است پس حضرت نوح بهترین دعا را براى قوم خود كرده است. و اینگونه ترجمه كرده‏اند(25).
 
بنده از ملا صدرا نیز حد اقل پنج، شش مورد تأویل این چنینى مى‏توانم نشان بدهم. آن صحبت تأویل و غیر تأویل هم كه شد از این قرار است. یعنى حرفهایى كه در این سطح كه هیچ سنخیتى با آیه‏اى كه از آن استفاده مى‏شود و مبانى فكرى بگونه‏اى تنظیم شده و بالنتیجه اینها تأویل شده است. على اى حال من درخواستم این است كه در هر یك از این مباحث این كلیات كه گفتیم ما با آقایان در ارتباط با این كلیات همان طور كه در ابتدا گفتم، موافق هستم موافق بودیم حتى به فرموده ایشان نتیجه گرفتیم كه عقل و وحى با هم تضاد ندارند، بلكه نتیجه گرفته بودیم و این مسأله‏اى است كه از قبل گفته‏ایم و اصلاً عبارت بنده كه ده سال قبل نوشته‏ام این است. در نتیجه اینها در جاى خود محفوظ است آنچه مهم است و مدعى هستیم و بسیار هم مهم است این است كه به اضافه تذكرى كه آقاى )ایزد پناه( دادند و جاى خودش را دارد این مباحث ریز نیز مطرح شود و من این آمادگى را دارم. عرض بنده این است كه در مسأله سنخیت و عینیت و تمایز و تباین و معاد و... مسأله داریم، مسائل مهمه‏اى است. اینها مطرح شود یك یك، كاملاً با حلم بررسى دقیق عقلانى و غیر عقلانى بشود ببینیم آنچه را كه آقایان )فلاسفه( فرموده‏اند درست است یا درست نیست.
 
مدركات بشرى حاصل قوه تخیّل نَه تعقّل
 
فیاضى: بسم اللَّه الرحمن الرحیم. من چند نكته را عرض كنم دو نكته مهم است یكى اینكه حاج آقا )سیّدان( فرمودند ما توافق داریم عقل و وحى تطابق دارند من عرض مى‏كنم كه اگر عقل به معناى »ما به الادراك« باشد، »ما به الادراك« یعنى خود قوّه، ما این را مى‏فهمیم از كلمه »ما به الادراك« یعنى آن قوّه، آن قوّه با وحى تطابق دارد یعنى چه؟
 
سیّدان: منظور، مدركات عقل است. سؤال این است عقل چیست؟ مى‏گوئیم عقل »ما به الادراك« است، آنچه كه مطرح است مدركات عقل است.
 
فیاضى: بعد فرمودید تطابق عقل و وحى یعنى تطابق »ما به الادراك« با وحى را نمى‏فهمیم، پس تطابق مدركات عقل مى‏شود با وحى. آن وقت وقتى حاج آقاى پارسانیا مى‏فرمایند آقایان قائلند به تفكیك عقل و وحى حاج آقا مى‏فرمایند ما قائل به تفكیك عقل و وحى نیستیم. قائلیم به تفكیك ادراكات بشرى از وحى، من عرض مى‏كنم آن ادراكات بشرى توسط همان »ما به الادراك« مگر پیدا نمى‏شود؟ آیا این ادراكات من با خوردن تولید مى‏شود یا با عقلم تولید مى‏شود؟
 
سیّدان: آن مواردى كه در نظر دارید با تخیّل پیدا شده نه با عقل.
 
فیاضى: شما گفتید »ما به الادراك«، ادراك عام است.
 
سیّدان: آن مواردى كه حرف داریم تخیّل است.
 
فیاضى: اینها را باید توجیه كنید، من سؤالم این است كه آقاى سیّدان شما كه عقل را به معناى مدركات عقل مى‏گیرید، افكار بشرى یعنى همین فلسفه حاصل همان عقل است پس بنابراین نفرمائید به آقاى پارسانیا كه شما قائل به تفكیك عقل و وحى نیستید.
 
سیّدان: حاصل آن عقل متخالف نمى‏تواند باشد، حاصل آن عقل كه متضاد نمى‏شود یعنى الآن مسائل فلسفى نفس چیست؟ روحانى.
 
فیاضى: من این تعارض را مى‏بینم ولى بنده فعلاً سؤالم را مطرح كردم، این سؤال به نظر بنده هست كه خلاصه آن این است اگر ما قائل شدیم به تطابق عقل و وحى آیا این معنایى غیر این دارد كه مدركات عقل با داده‏هاى وحى تطابق دارند؟
 
سیّدان: قطعاً آنچه كه در مدركات عقل است.
 
فیاضى: اگر این تفاوت دارد آن داده‏هاى عقل یعنى چه؟ یعنى فكر ملائكه. فكر خدا یا... تطابق فى الجمله بین عقل و وحى است؟ چه كسى منكر این است؟ تطابق بالجمله.
 
سیّدان: عقل یعنى »ما به الادراك«، مدركات عقلانى قطعاً با وحى منطبق است آنچه كه مى‏گوئیم منطبق نیست، اثبات مى‏كنیم كه مدرك عقلانى نیست. آنچه را كه مى‏گوئیم تضاد دارد و اسم آن را عقل گذاشته‏اند مى‏خواهیم بگوئیم آن تعقل نیست. آن تخیلاتى است.
 
فیاضى: مسأله دیگر این بود كه بیان خلاف ظاهر یك وقت به عنوان این است كه آیه ظاهرش این است، محكوم است ولى اگر ما شخصیتى را مى‏دانیم كه احتمال این را مى‏دهیم كه او هم از كسانى است كه باطن قرآن را مى‏فهمد و اگر آمد یك آیه‏اى را معنا كرد طورى كه ما ببینیم خلاف ظاهر است آیا باید بگوئیم این تفسیرش غلط است؟ یا باید بگوئیم كه احتمال دارد غلط باشد؟ چون احتمالش آمد حمل به صحت وظیفه است. احتمال دارد كه این آقا این باطن را فهمیده، همان طور كه ائمه‏علیهم السلام زیاد روایاتى كه در آنجا آیه را تفسیر مى‏كنند به چیزى كه ظاهر نیست، بیان تأویل مى‏كنند و خود شان مى‏فرمایند »و هذا من تأویل الآیة« وقتى ما این تأویل را مى‏دانیم، بنده و شما و همه اتفاقاً داریم كه قرآن فقط این ظاهر نیست و باطن هم دارد آن طرف ما هم، یك شیعه است، یك شیعه متعبّد است، متقى است، این احتمال را در حقش مى‏دهیم كه در فهم آیه به باطن قرآن رسیده است و الآن آنچه كه مى‏گوید باطن است.
 
سیّدان: خیلى متأسفم كه وارد این مسأله شدید. مگر ما گفتیم )فلاسفه( آدمهاى بدى هستند ما مى‏گوئیم در عین خوبى اشتباه كرده‏اند در نتیجه بحث اشخاص نیست كه بد كردند یا خوب كردند بحث این است كه مطلب شان چگونه است.
 
بررسى موارد اختلاف
 
پارسانیا: بنده روى یك نكته تأكید مى‏كنم و روى صحبت آقاى فیاضى یك مقدار این تأكید بود اولاً اینكه جناب آقاى سیّدان تصریح فرمودند كه نظر خود شان را مى‏گویند، بنده زیاد مطمئن نیستم آنچه را كه ایشان بیان مى‏فرمایند با عبارتهاى دیگران یكى باشد. یعنى برخى اوقات راجع به همان مسائلى كه مورد توافق ما بود من معتقدم بعضاً مورد توافق با بعضى آقایان دیگر نیست، البته باز این از حوزه بحث ما خارج است. اما نكته دیگر این است كه تطابق بین وحى و عقل به لحاظ واقع در مقام ثبوت مورد قبول است به لحاظ نبى وقتى كه سخن مى‏گوید او یقیناً متن عقل و فرا عقل را مى‏گوید و آنجا حرفى نیست اما ما همواره از افق عقل با وحى برخورد مى‏كنیم یعنى ما هستیم كه این نص است و آن نص نیست را با چراغ عقل مى‏فهمیم. اینجا هم به این صورت است و اینكه ما بگوئیم فهم بشرى فرق مى‏كند با آن بیانى كه ذكر شد بگونه‏اى بین اینكه عقل و وحى فرق باشد تلازم مى‏بینیم.
 
بله عاقلها اشتباه مى‏كنند باز فكر مى‏كنم مورد اختلاف نیست و دارم روى این مسأله تأكید مى‏كنم وقتى هم به آن فرد مى‏گوئیم فهمت خطاست یعنى تو عاقلانه فكر نمى‏كنى، اما او اگر معتقد است عاقلانه فكر مى‏كند از این موضوع و از این سطح گفتگو خارج شدیم وارد یك موضوع دیگر شدیم تا موقعى كه در این سطح به گفتگو نشسته‏ایم ما خودمان در حوزه یك فهم بحث نمى‏كنیم. از بیرون نشسته‏ایم و مى‏گوییم كسانى كه فهم عقلى دارند و عقل دارند و درست دارند راه مى‏روند، آدم هستند، چون آدم هستند و عقل دارند و خداوند این عقل را به آنها عطا كرده آنچه را كه واقعاً مطابق عقل فهمیده باشند فهم بشرى آنان همان فهم مطابق با فهمى است كه پیامبر مى‏فهمد قوى‏ترش را هم مى‏فهمد.
 
سیّدان: همان طور كه فرمودید قطعاً اگر كسى به یقین رسیده باشد در ارتباط با بحث عقلى كه خودش براى خودش طرح كرده كه طبیعى است باید به یقینش عمل كند ولى تمام حرف این است در این مواردى كه اختلاف هست )باز تكرار مى‏كنم( این موارد یك یك بررسى شود تا معلوم شود آنچه كه گفته شده بر اساس تعقل است یا نیست، ضد عقل است، ضد عقل نیست با وحى منطبق است یا نیست؟ اگر چنانچه این كار انجام شود به نظر بنده كار بسیار مفیدى است، یك بحث از این مباحث مختلفى كه عرض مى‏كنیم آنچه كه در فلسفه با وحى تخالف دارد مطرح شود و یك بررسى جامع شود تا معلوم شود كه حقیقت چیست؟ امید است همگى ما همواره در پى كشف و نیل به حقیقت باشیم.
 
 
1) قال الملا صدرا: والحق الكاشف للغطاء أنّ اسم العقل یقع على معان بعضها بالاشتراك و بعضها بالتشكیك امّا التى بالاشتراك فهى ستة معان...
شرح الاصول الكافى، كتاب العقل والجهل، ذیل حدیث دوم، ص 18 و 19.
2) قال العلامة المجلسى: انّ العقل هو تعقّل الأشیاء و فهمها فى أصل اللغة، و اصطلح اطلاقه على امور: الاوّل ....
مرآة العقول، كتاب العقل والجهل، ذیل حدیث اول، 27 - 25/1.
3) غاشیة/ 21.
4) اعلى/ 9.
5) انبیاء/ 22.
6) مؤمنون/ 91.
 
7) مرحله اول:
تمایز عقل و وحى و عرفان: مقصود از وحى در این بحث ارتباط خاص بین خداوند متعال و رسولى كه از ناحیه او مبعوث شده مى‏باشد. و این ارتباط یا توسط جبرئیل و یا به واسطه فرشته‏اى دیگر و یا بدون واسطه است و شكى نیست كه این حقیقت غیر از تعقّل و تفكّر است زیرا روشن است كه رسول خدا صلى الله علیه وآله امورى كه برایش وحى مى‏شد از طریق تعقل و تفكر و ترتیب مبادى و وصول به مطالب به دست نمى‏آورد.
 
و همچنین شكى نیست كه وحى غیر از عرفان است كه عبارت است از رسیدن به كشف و شهود از طریق تصفیه و تزكیه خاص.
 
كسى كه بخواهد تمایز وحى و عقل و عرفان را بداند اصل معرفت و تصور آنها در این جهت كفایت مى‏كند و با توجه به تعریف آنها تمایز شان بدیهى است.
 
باید توجه داشت كه وحى در بیشتر موارد حقایق گوناگون را به صورت تذكیر و تنبیه القا مى‏كند نه به صورت استدلال اصطلاحى. البته در برخى موارد هم ممكن است آن را به صورت استدلال تصویر بكنیم، ولى اینگونه موارد اندك است. قرآن خودش پیامبر صلى الله علیه وآله را به عنوان مذكّر معرفى مى‏فرماید »یاد آورى كن كه همانا تو یادآورى« و مى‏فرماید: »یاد آورى كن كه یادآورى منفعت دارد« و آیه »اگر خدایانى در آسمان و زمین بدون خدا بودند آن دو تباه مى‏شدند« و آیه »برخى بر برخى دیگر علو و برترى پیدا مى‏كردند« از قبیل استدلال است. پس بیشتر آیات قرآن كریم براى اثاره و اظهار گنجهاى عقول است و انسان را به فطرت خویش و آنچه در باطن خلقتش دارد تذكر و یادآورى مى‏كند.
 
مرحله دوم:
وحى چون از ناحیه خداى تعالى است پس شكى نیست كه از واقع حكایت مى‏كند و هیچ خطایى در آن نیست و همین طور عقل چون حجت خدا به خلق است پس واقع را نشان مى‏دهد و خطایى كه در ناحیه عقل به نظر مى‏رسد از خود عقل نیست بلكه از ناحیه عاقل است و این خطا هم جهاتى دارد كه در جاى خود باید مورد بحث و بررسى قرار گیرد.
 
و همین طور شهود وجدانى كه همان عرفان حقیقى است عین واقع است.
پس وحى و عقل و عرفان به معناى حقیقى شان از واقع حكایت مى‏كنند و با این بیان هر یك از آنها بر دیگرى منطبق مى‏شوند و همه، واقع را كشف مى‏كنند، با وجود تمایزى كه میان آنها وجود دارد و براى هر یك از آنها ویژگیهایى در ارتباط با خود شان است.
 
مرحله سوم:
فلسفه متداول یعنى حكمت متعالیه كه ادعا مى‏شود مبتنى بر اصول و قواعد عقلى است و ملا صدرا بر آن در كتابهایش به ویژه اسفار به آن اصرار دارد، در بیشتر مطالب مهم اعتقادى با وحى مخالف است و به این مخالفت هم دلیل عقلى روشنى اقامه نشده است. و همین طور عرفان مصطلح نیز مخالفتش با وحى در بیشتر مباحث اعتقادى واضح است.
 
8) الفجر/ 22.
9) القیامة/ 23.
10) الحجر/ 29.
11) فان قلت: النصوص القرآنیّة دالة على أنّ البدن الاخروى لكلّ انسان هو بعینه هذا البدن الدنیاوى له. قلنا: نعم و لكن من حیث الصورة لا من حیث المادة و تمام كلّ شى‏ء بصورته لا بمادته«. الاسفار الاربعة، 31/9.
12) والروایات فى هذا الباب من طریق اصحابنا لا تحصى كثرة حتى أنّ كینونة الارواح قبل الاجساد كانّها كانت من ضروریات مذهب الامامیة رضوان اللَّه علیهم.
العرشیة، المشرق الثانى... فى معرفة النفس قاعدة، ص 23.
13) نهج البلاغه، خطبه اول، ص 48.
14) یس/ 78.
15) یس/ 79.
16) القیامة/ 3 - 1.
17) اصول كافى، كتاب العقل والجهل، ح 35/1 3.
18) نهج البلاغه، خطبه 1 ص 58.
19) البقرة/ 151.
20) التكاثر/ 6.
21) الاسراء/ 85.
22) نوح/24.
23) فاطر/ 32.
24) نوح/ 24.
25) قال ابن عربى: »وَ لا تَزِدِ الظالِمِینَ« لانفسهم »و المصطفین« الذین اورثوا الكتاب، و اوّل الثلاثة. فقدّمه على المقتصد والسابق »اِلاَّ ضَلالاً« الاّ حیرة المحمدى. »زدنى فیك تحیّراً«.
خواجه محمد پارسا در شرح عبارت فوق مى‏نویسد:
مراد از ظالمین آن است كه در آیه »ثُمَّ اَوْرَثْنَا الكِتاب« مذكور است. و اینجا مراد از ظلم آن است كه، بر نفس خود ظلم كرد به منع از متابعت هواى نفسانى، و استیفاى لَذّات جسمانى، و إفناى خود در مشاهدات انوار سبحانى. و رتبت تقدیم از این جهت یافت كه سابق، كثرت در وحدت مشاهده مى‏كند؛ و مقتصد، هم كثرت در وحدت مى‏بیند و هم وحدت در كثرت؛ و ظالم در فناى ذات جز واحد حقیقى نمى‏بیند، و اوست كه دایم در حیرت است.
شرح فصوص الحكم، خواجه محمد پارسا، فص نوحیة، ص 122. 
 

 

دریافت کد : توجه : شما میتوانید با تغییر مقادیر width و height در کد فوق عرض و ارتفاع دلخواه خود را تنظیم کنید.
نظر شما :
captcha
نظرات بینندگان
انتشار یافته : 2
محمد حسن  | ۱۳۹۱ چهارشنبه ۲۴ آبان
1
0
پاسخ
عزیز جان مطالبی که تو این سرویسشون گذاشتن شاید چون مسائل علمی ومبنایی و دقیق لازم به تامل زیادتری داره
البته من از زبون پورتالی ها دارم میگما نمیدونم اونام نظرشون همینه یانه؟
اگه همینه لطفا بگید تا بدونم لطفا
captcha
ناشناس  | ۱۳۹۱ يکشنبه ۲۱ آبان
0
1
پاسخ
دوست داری این سرویس مذهبیتونو یه ذره به روز کنید.بابا ما هر وقت که اومدیم همین مطالب تکراری بود
captcha
  • محل تبلیغ شما در پورتال مناظره و گفتگو
آنچه در پیش رو دارید متن تنظیم شده از اولین نشست در مورد نسبت عقل و وحى از منظر فلسفه و مكتب تفكیك مى‏باشد كه با حضور اصحاب اندیشه در مورخ بیستم اسفند ماه سال یكهزار و سیصد و هشتاد و سه بنابر دعوت دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم به انجام رسید.
 
بنظر شما شبکه های اجتماعی در فضای مجازی برای نشر معارف دینی تا چه اندازه مفید بوده اند ؟
زیاد
42%
 
متوسط
24%
 
کم
34%
 
محمدمنصور هاشمی: متفکران روسیه رمان نویسان شان هستند|بخش دوم
محمدمنصور هاشمی: متفکران روسیه رمان نویسان شان هستند|بخش دوم
بازدید : ٣٣٧
ناسزاگویی جوانان؛ صمیمیت یا خشونت؟/ زمینه‌های تغییر رفتار جوانان | میزگرد آسیب شناسی رفتار جوانان - 1
ناسزاگویی جوانان؛ صمیمیت یا خشونت؟/ زمینه‌های تغییر رفتار جوانان | میزگرد آسیب شناسی رفتار جوانان - ...
بازدید : ٣٥٢٦
معنویت از دیدگاه دین و فلسفه | در برنامه شب آسمانی با دکتر سید رضی موسوی
٤٦:١٧
معنویت از دیدگاه دین و فلسفه | در برنامه شب آسمانی با دکتر سید رضی موسوی
بازدید : ٦٦١٦
علوم انسانی را ارزان و مبتذل در دانشگاه‌ها ارائه کردیم ! | حجت‌الاسلام پارسانیا و حسام‌الدین آشنا در دیروز، امروز، فردا
٠١:٠١:٠٧
علوم انسانی را ارزان و مبتذل در دانشگاه‌ها ارائه کردیم ! | حجت‌الاسلام پارسانیا و حسام‌الدین آشنا در...
بازدید : ٥٣٦٣
وزیر نیرو : بيش از 30 نيروگاه آماده واگذاری | حمید چیت چیان در گفتگوی ویژه خبری
١٣:٣٣
وزیر نیرو : بيش از 30 نيروگاه آماده واگذاری | حمید چیت چیان در گفتگوی ویژه خبری
بازدید : ٣٣٩١
روابط خانواده - تحلیل نامه 31 نهج البلاغه از طرف حضرت علی (ع) به امام حسن (ع) | گفتگو با دکتر غضنفری
روابط خانواده - تحلیل نامه 31 نهج البلاغه از طرف حضرت علی (ع) به امام حسن (ع) | گفتگو با دکتر غضنفری
بازدید : ٥٩٧٨
انحصار دو غول خودروسازی را باید بشکنیم | حداد عادل در شبکه خبر
١٤:٥٩
انحصار دو غول خودروسازی را باید بشکنیم | حداد عادل در شبکه خبر
بازدید : ٢٩٨٤
مبارزه جدی با اراذل و اوباش | گفتگو با سرهنگ محسن خانچرلی
مبارزه جدی با اراذل و اوباش | گفتگو با سرهنگ محسن خانچرلی
بازدید : ٤٤٤٩
مناظره مجتبی شریفی و غلامرضا رفیعی در مورد مسائل کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال ایران
١٥:١٠
مناظره مجتبی شریفی و غلامرضا رفیعی در مورد مسائل کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال ایران
بازدید : ٨٩٩١
  • محل تبلیغ شما در پورتال مناظره و گفتگو