سیمین بهبهانی:
 
 یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم 
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم 
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین 
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم 
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری 
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم 
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم 
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم 
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود 
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم 
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای 
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم 
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من 
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم 
 
 
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 
 
یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی 
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی 
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم 
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی 
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود 
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی 
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام 
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی 
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام 
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی 
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان 
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی 
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی 
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی 
 
 
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا : 
 
گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم 
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟ 
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم 
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم 
 
 
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 
 
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی 
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را 
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی 
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را 
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی 
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را 
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا 
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را 
 
 
جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا : 
 
صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست 
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست 
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین 
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست 
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان 
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست 
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی 
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست 
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی 
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟ 
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی 
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست 
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال 
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست 
 
 
عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی: 
 
ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی 
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی 
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما 
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟ 
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا 
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی 
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی 
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی 
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را 
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی 
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد … 
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی 
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند! 
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟ 
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد 
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟ 
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او 
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی 
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی 
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی
 
 
 
 

 

دریافت کد : توجه : شما میتوانید با تغییر مقادیر width و height در کد فوق عرض و ارتفاع دلخواه خود را تنظیم کنید.
نظر شما :
captcha
نظرات بینندگان
انتشار یافته : 22
مغرور اما خاکی  | ۱۳۹۵ جمعه ۷ خرداد
0
1
پاسخ
جواب به سیمین بهبهانی:

ای کاش خدا یارت دهد ، تا سخت آزارت کند.
هجرت دهد ، زجرت دهد ، خوارت کند ، زارت کند

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانت زند ، صد فتنه در کارت کند

در پیش چشمت ساغری ، گیرد او دست دلبری
از رشک آزارت دهد ، وز غصه بیمارت کند

بندی به پایت افکند ، گوید خداوندت منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارت کند

گویی میفزا قهر خود ، گوید بخواه تو مرگ خود
گویی که کمتر کن جفا ، گوید که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ات ، گیرد به باد کتکی
با هر لگد در صورتت ، از خویش بیزارت کند

تا بیندت در حال مرگ، اندازدت در خانه ای
منزل کند در کوی تو ، تا باز آزارت دهد...

گیرد ز تو دار و ندار، آن مرد بی اعصاب ما
از شعر تو گوید سخن، تا خوب باز دقت دهد

"مرد بی اعصاب"
captcha
بابک  | ۱۳۹۴ شنبه ۳ مرداد
2
0
پاسخ

عتاب( بابک) به شمس الدین عراقی


من هم به لب دارم سخن با شعر نجوا می کنم

صهبا و سیمین رند هیچ با شمس دعوا می کنم

ای (بی نشان)اکنون چرا با(رند)این ها می کنی؟

این شعر بی بنیان تو من فاش دنیا می کنم

او داند و صهبای او...آیا تو را گوید، بگو؟

یک سو به قاضی می روی، من حکم اجرا می کنم

دارت زنم،نارت زنم،آتش بر افکارت زنم

من شاعر چابلوس را با شعر رسوا می کنم

بی پرده می گوید سخن چون(رند تبریز)است او

نامش که نیست (بی نشان)اینگونه معنا می کنم

غمخوار(سیمین)می شوی با(رند)دعوا می کنی

گفتی که(صهبا)را به زور مجنون لیلا می کنم

روحانی شرعی مگر اینگونه فتوا می دهی؟

در مذهب رندان شبی،من لغو فتوا می کنم

آخر مگر عاشق تویی شوری مُحَیّا می کنی؟

این عشق بی فرجام را من هم چو(صهبا)می کنم

(بابک)به دریا راه نیست کزان سراب بی نشان

بر کوی رندان راه جو،من رو به صحرا می کنم

captcha
مهتاب  | ۱۳۹۳ يکشنبه ۴ آبان
2
0
پاسخ
خیلی باحال بود لذت بردم ممنون
captcha
ناشناس  | ۱۳۹۲ چهارشنبه ۲۲ آبان
6
0
پاسخ
وقتی این مطالبو خوندم واقعا حال کردم.خیلی خییییلی ممنونم
captcha
رند تبریزی  | ۱۳۹۲ جمعه ۲۴ خرداد
6
0
پاسخ
سلام دوستان گرامی... اولا من اگه میدونستم چنین قیل و قالی راه می افته جواب نمیدادم ولی باور کنید این شعر رو من 10 سال پیش گفتم و فقط خواستم آبی بر آتش صهبا باشم و قصد دیگه ای نداشتم... نمی دونستم اینقدر کش دار میشه قضیه...
captcha
ضحی  | ۱۳۹۱ سه شنبه ۸ اسفند
13
0
پاسخ
از شعر سیمین آتشی برپا شد و شوری فتاد
صهبا غرورش زخم شد در پیش او دامی نهاد

گفت او که من یارت شوم نازت به جانم می کشم
سیمین جوابش کرد و گفت در خواب نازی بی نهاد

صهبا به قول مردمان در پاسخش کم آورد
او را به تهدید و خطا در شعر خود دادی بباد

آمد ز در با رندی و قول نصیحت باز شد
یک شاعر تبریزی و یک رسم و آئینی گشاد

گویا که دعوا شد در این بین و عراقی آمدش
با غیرت و شور و شرر بی مزد کردی اجتهاد

سمین بیا صهبا شنو رندی بخوان ای بی نشان ؟

با واژه های خود چرا بر عشق این دعوی فتاد ؟

در شعر ما ای شاعران مقتول ما شد عشق ما

اینجا ضحی در شعرتان چوگان زد و گویی فتاد

............
captcha
فاطمه  | ۱۳۹۱ دوشنبه ۱۱ دي
7
0
پاسخ
بسيار زيبا و دلنواز بود. خيلي لذت برديم.ممنون
captcha
شائق شمیرانی  | ۱۳۹۱ دوشنبه ۴ دي
6
0
پاسخ
درود بی پایان مرا پذیرا باشید آیا شما شاعران را معرفی میکنید من شائق شمیرانی هستم که اکر امکان دارد دلنوشته ها و شعرهایم را معرفی نمایید ...................................سامانه سرای دل نگر سوخت مرا از سوزش دل سوختن آموخت مرا .........جانم به هوای تو دگر باره شکفت.........از ناله تن شعله برافروخت مرا....کتابم اماده چاپ می باشد بنام سه هفت شعر عاشقی....مرا یکشب نگار دل غریبی......چرا هر شب دلی را می فریبی ..........ترا هرشب سر بالین دلدار .........خداوندا مرا عاشق نگه دار.........سپاس و آرامش بر شما......شائق شمیرانی
captcha
پاسخها
دبیر سرویس  | ۱۳۹۱ شنبه ۹ دي
با سلام و تشکر از توجه شما به مطالب این بخش
در صورتیکه مطالب یا اشعار شما بصورت مناظره همانند شعر حاضر میباشد استقبال می کنیم زیرا محتوای آیتم ها در این سایت باید گفتگو و مناظره باشد.
بهشتي  | ۱۳۹۱ يکشنبه ۳ دي
5
7
پاسخ
اگر عاشق سیمین باشید
سیمینی که واقعا
جام می گیرد ز دست دلبری
رقصد بر بیگانه ای
هرشب بود در خانه ای
واقعا چه حالی بهتون دست میده؟
غیرتی که عاشق داره چه مفهومی پیدا میکنه؟
جواب بدین ممنون میشم
captcha
پاسخها
شمیسا  | ۱۳۹۱ دوشنبه ۷ اسفند
اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا جام مرا بشکست لیلی
ناشناس  | ۱۳۹۱ جمعه ۱ دي
4
0
پاسخ
سلامSHLHK عزیز
بوی آشنایی به مشام من میرسد ممنون از توجه شما
شما به مراتب توانایی زیادی دارید که فرازهایی زیبا تر و لطیف از حافظ هم بگویید
اما چرا به این حد قناعت کردی در عجبم!
حافظ می فرماید
فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر او تمنایی
captcha
ناشناس  | ۱۳۹۱ جمعه ۱ دي
3
1
پاسخ
سلام مصطفی مرتضوی
بارها گفته ام و بار دگر میگویم
که من دلشده این ره نه به خود میپویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند
آن چه استاد ازل گفت بگو میگویم
از اطنابی که در کلام داشتم ببخشید قصدی نداشتم
نکته آخر شا زیباترین بود
بایست عامل بر دانسته هایمان باشیم لذا دعا بفرمایید توفیق پیدا کنیم
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
captcha
شیخ  | ۱۳۹۱ يکشنبه ۲۶ آذر
12
0
پاسخ
من در حد نظر دادن نیستم ولی ادم باید عاشق باشه تا بتونه برای عشقش نفرین کنه ولی مثل سیمین اخه سیمین عاشق بودولی صهباخیلی زود به سیمین میگه نمیخوامت.
باز کن با ناز چشمانت دل زنجیری ام
مونس دل ارزوی جان اسای پیریم
جان فدای ناز چشمان سیاهت میکنم
دلبر بالا بلند سبزه ی کشمیریم
عشق پیری کار این دل را به رسوایی کشید
تاکجا خواهد کشانید باز عشق پیریم
captcha
سامان  | ۱۳۹۱ يکشنبه ۲۶ آذر
2
0
پاسخ
با تشکر از فراهم کننده گان این اشعار زیبا ودل ربا وبا ارزوی ثبات قدمی امیدوارم موفق باشید
captcha
دری  | ۱۳۹۱ يکشنبه ۲۶ آذر
1
4
پاسخ
با تشکر از مطالب زیبا و متنوع شما.
این اشعار نشان دهنده این است که عشق همواره قربانی غرور انسانهاست.
در راه عشق، منیت و غرور هم به نوعی مانع رسیدن ها می شود.
captcha
عباس  | ۱۳۹۱ يکشنبه ۲۶ آذر
2
2
پاسخ
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز...
captcha
مصطفی مرتضوی  | ۱۳۹۱ پنج شنبه ۲۳ آذر
5
2
پاسخ
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو/ پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو/ سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو/ ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو/ دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت/ آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو/ گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم/ گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو/ من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت/ سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو... مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

بی ادعا، به‌واقع بی‌ادعای شناخت، تحلیل، تفسیر و یا تعریف عشق و همین‌طور شعر چند نکته در این باره به نظرم می‌رسد:
1- باید روشن شود که اقوال ذکر شده سیمین و صهبا و... بیش‌تر بگو مگوی سخیف و مشاجره -یا با ادبیاتی به‌تر- زورآزمایی یا طبع آزمایی نیمه‌ادبی‌ست تا مناظره.
2- مایلم این را هم روشن کنم که من معتقدم از منظرگاه تکنیک، شعرِ سیمین بهبهانی عزیز بیش از یک سر و گردن از سه نفر دیگر بالاتر است. این نه تنها نظر من، بلکه نظر همه کسانی است که شعر را به طور جدی دنبال می‌کنند. اگر چه نوشته منظومی که در این‌جا از ایشان ذکر شده در حد و اندازه‌های خود سیمین هم نیست. پیش می‌آید دیگر... ضمن این‌که ایشان و حسین منزوی آغازگران غزل نو در شعر معاصر ایرانند. پس با استفاده از کلمه «سخیف» در بند 1 قصد توهین به ایشان را نداشتم. واقعیت با توهین تفاوت دارد. بدون شک سیمین با این دسته از غزل‌هایش سیمین نشده است.
3- چاره‌ای ندارم جز این که این را هم اضافه کنم چیزهایی که به عنوان شعر در این (مناظره؟) گذاشته شده تنها کلامی است منظوم. و می‌دانیم هر کلام منظومی شعر نیست.
4- ابوالحسن خرقانی گفت: به هستی او در نگریستم نیستی من به من نمود. چون نیستی خود نگریستم هستی خود به من نمود.
چیزی که من از عشق می‌فهمم این شکلی نیست. منظورم هم‌این شکلی‌ است که در قالب غزل از چهار شاعر آورده شده. با این جمله بوالحسن که نوعی نشان دادنِ عشق است راحت‌ترم. در سطهای بعد می‌گویم چرا راحت‌ترم.
5- حافظ می‌گوید: زان یار دل‌نوازم شکری‌ست با شکایت/ گر نکته‌دان عشقی بشنو تو این حکایت/ بی‌مزد بود و منت هر خدمتی که کردم/ یا رب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت/ رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس/ گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت/ در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا/ سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت... ملاحظه می‌کنید که نیستیِ من در من همان هستی من در معشوق است. من همان او می‌شوم و او همان منی است که دیگر من نیست. عرصه معشوق هم جای این شوخی بازی‌ها نیست. عرصه «سرهای بریده» است. عرصه «من»‌های مرده و رستاخیز در معشوق است. به قول جلال‌الدین محمد: بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید/ در این عشق چو مردید همه روح پذیرید... حالا شما بیا و با علم ثابت کن. بیا و فلسفه بیاور. بعضی چیزها را به واقع نمی‌شود به طور جامع و کامل و آن‌گونه که هست نشان داد. برای مثال می‌شود سر انسان را شکافت و مغز را نشان داد اما نمی‌شود گفت «هوش» دقیقاً کجای مغز است. عشق هم به اعتقاد من همین‌طور است. حالا یکی بیاید و بدن انسان را بشکافد و بگوید عشق دقیقاً در کدام قسمت بدن مخفی شده. یک‌سره کاری‌ست عبث.
6- کوتاه کنم. حافظ می‌گوید: عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید/ ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی... در جای دیگری می‌گوید: هرآن‌کسی که دلش نیست زنده به عشق/ بر او نمرده به فتوای من نماز کنید... و باز می‌گوید: «هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم» و قرآن چه می‌گوید: و نَحنُ اَقرَبُ اِلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید... ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم. واقعاً مو را به تن سیخ می‌کند. حیرت آور است.
7- اما در آخر دلم نمی‌آید؛ دلم نمی‌آید که نگویم من هم مثل خیلی‌های دیگر خوب بلدم این چیزها را کنار هم بنویسم و تفاخر کنم به خوانده‌ها و به دانسته‌هایم. ولی این سؤال را از خودم می‌پرسم: چه‌قدر به این حرف‌های خوب عمل می‌کنی؟ چه‌قدر در زندگی‌ات این شکلی هستی؟ واقعاً خیلی فاصله دارم با درک این بیت سعدی که گفت: همه عمر برندارم سر از این خمار مستی/ که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی/ تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد/ دگران روند و آیند و تو هم‌چنان که هستی... سرم پایین است. همین.
captcha
بهشتی  | ۱۳۹۱ سه شنبه ۲۱ آذر
17
2
پاسخ
سلام
آفرین بر عاشقان سیمین وصهبا
وصد آفرین به غیور مرد فرزانه شمس الدین عراقی با جواب خوبی که به رند تبریزی داد / اما شمس عزیز رند تبریزی اینکه با دخالتش سیمین رو محکوم کرد
اشتباه کرد اما قصد دکان داری نداشت صهبا مقصر بود که تحمل نیاورد و گفت نمیخواهم تورا برای اینکه به صهبا بگه تو مرد عشق نیستی خواست اون رو از عشق سیمین دور کنه و سیمین رو از چشم صهبا بندازه
عشقی که ازپی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود
پس باید بگم هزار آفرین به رند تبریزی
محمد جان و ناشناس عزیز سیمین سر تا پا عاشق بود وبا خدا چون اولش گفت
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
ودر پایان فراق از صهبا رو نمیخواد بلکه عاشق وصاله
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
سیمین نمیخواد صهبا رو فقط مال خودش کنه سمین میخواد هم خودش وهم صهبا مال معشوق اصلی باشند وقتی فارغ شد از احوال من مشغول میشه به خدای من
در ضمن مگه نشنیدید امام علی از پیغمبر روايت میكنه كه فرمود اگر مومن در سوراخ موشى هم باشد خداوند آزار دهنده‏اى را بر او مى‏گمارد این عشق خداست به مومن
خدا کسی رو که دوست داشته باشه میکشه و اون رو خون خدا معرفی میکنه و سیمین نه مغروره نه خودخواه منیت هم نداره
اما صهبا گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش هم منتظر حادثه و فکر خطر باش
ای صهبا مثل حافظ عاشق باش و بگو
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان اینت و دگرگون هم نخواهد شد
مجال من همین باشد ه پنهان عشق او ورزم کنار وبوس وآغوشش چه گویم چون نخواهد شد
ناشناس محترم او عشقی که توش غرور ومنیت باشه اصلا عشق نیست هوسه و این مظلومیت الفاظ در دنیای امروز است که هوس بنام عشق رخنه در قلوب کرده
دمتون گرم باحال بود خدایا همه ما رو عاشق کن تو حال عاشقی بمیران قبل از اینکه مرگ سراغمون بیاد

captcha
پاسخها
SHLHK  | ۱۳۹۱ يکشنبه ۲۶ آذر
جانا که نفسم در حضور تو از عشق گوید انگاه که به سر امد از غم دوریت گوید
ناشناس  | ۱۳۹۱ دوشنبه ۲۰ آذر
2
0
پاسخ
اشعار زیبا و جالبی بود.خدا قوت
captcha
ناشناس  | ۱۳۹۱ دوشنبه ۲۰ آذر
6
0
پاسخ
ضمن عرض تشکر
مطلب حاوی اشعار بسیار زیبایی بود
captcha
ناشناس  | ۱۳۹۱ دوشنبه ۲۰ آذر
7
1
پاسخ
با تشکر از مطالب زیبا و متنوع شما.
این اشعار نشان دهنده این است که عشق همواره قربانی غرور انسانهاست.
در راه عشق، منیت و غرور هم به نوعی مانع رسیدن ها می شود.
captcha
پاسخها
محمد.پ  | ۱۳۹۱ دوشنبه ۲۰ آذر
نکته سنجی دقیق شما دوست ناشناس احساس آشنا بودن با شما در قلب آدمی را ایجاد می کند چون حرف دل بنده را هم زده اید . آری اگر پوسته خودخواهی را شکفته وقفس منییت برون بیایم طعم عشق واقعی را می چشیم عشقی که صفر تا بی نهایت آن معشوق باشد و عاشق انانیت نفس خود را در قالب معشوق طلبی های هوس آلود ، تقاضا نکرده باشد .
وچه کبریت احمر ونایابی است، عشق حقیقی .
lمحمد.پ  | ۱۳۹۱ يکشنبه ۱۹ آذر
13
0
پاسخ
باتشکر از فراهم کنندگان این مناظره منظوم ، امیدوارم خوانندگان محترم در کنار توجه به صورت وظاهر تقابل اشعار این هنروران، به مغز اندیشه های آنها نیز توجه کنند ومظلوم ترین عنصر خلقت یعنی عشق را کانون توجه خود قرار دهند تا زحمت اهالی اقلیم ادب به بار بنشیند .
captcha
پاسخها
ناشناس  | ۱۳۹۱ يکشنبه ۳ دي
خیلی خوب بود حالشو بردییییییییییییییییییییییییم
س. ها  | ۱۳۹۱ پنج شنبه ۲۳ آذر
آقای محمد پ عزیز، ممنون از اینکه در توضیح و تاویل وفاهیم ادبی انقدر با حوصله و دقت دست به قلم شدید. بازهم سر بزنید به صفحه فرهنگ و هنر.
مزین میفرماید
ناشناس  | ۱۳۹۱ يکشنبه ۱۹ آذر
4
0
پاسخ
خیلی با حال و جالب بود
ممنون
captcha
مناظره ادبی جالب بین شعرا
 
برای قدر شناسی وحفظ حرمت هنرمندان کدامیک از راهکارهای زیر را بر سایر گزینه ها ترجیح می دهید؟
اصلاح قوانین وتنظیم و ایجاد قوانین همایتی مخصوص هنرمندان در مجلس
59%
 
تکریم هنرمندان از طریق برگزاری همایش های تجلیل وقدردانی
20%
 
استفاده از هنرمندان درعرصه های مختلف مدیریتی کشور
19%