یک وقت انسان درس می‏خواند که محصول فکر خود را بر قرآن تحمیل کند،یک وقت درس می‏خواند که‏ شرح صدر پیدا کند و با قلب باز خدمت قرآن برود چون‏ این قرآن در هر قلبی به مقدار ظرفیت همان قلب می‏تپد.
 
اگر بیان حضرت امیر س است:«ان هذه القلوب اوعیة فخیرها اوعاها»اگر بیان خدای سبحان در سورهء رعد این است که:
 
«انزل من السماء ماء فسالت اودیة بقدرها»
 
ایشان می‏فرمودند این علوم برای آن است که‏ انسان آن«قدر»را توسعه بدهد.آن دل را توسعه بدهد نه اینکه باری بر قرآن بنهد بلکه بارهای قرآن را با شرح‏ صدر بهتری درک کند.از این جهت چاره‏ای جز آشنایی‏ با علوم عقلی نیست،و این کار را می‏کردیم،منتها سعی‏ می‏کردیم که در همهء این موارد اگر خواستیم به باطن‏ قرآن راه پیدا کنیم از ظاهر نگذریم چون جدا معتقد به‏ این هستم که،وقتی باطن انسان را می‏پروراند که‏ از ظاهر شروع شده باشد،اگر ظاهر محفوظ نباشد و ظاهر عمل نشود،باطن،باطن این ظاهر نخواهد بود. باطن منهای ظاهر،باطن قرآن نیست.لذا هم تعبّد کامل داشتند و هم سعی می‏کردند از این جهات به قرآن‏ برسند.این درسها را ایشان داشتند.منتها بعضی‏ از بحثها بود که عمومی نبود و قابل عرضه بر همه نبود.
 
مسئلهء اسفار وقتی به پایان رسید،به معاد اسفار که‏ رسیدند بارها می‏فرمودند که زمان بحث معاد نشده‏ است یعنی هنوز خدای سبحان مسئلهء معاد را روزی‏ حوزه‏های علمی نکرده است که انسان معاد را علنا تدریس بکند.لذا در بدایة الحکمه و نهایة الحکمه‏ و تعلیقاتشان بر اسفار ملاحظه می‏فرمایید که مسئلهء معاد در آنها نیست.در معاد اسفار گاهی یک تعلیقهء خیلی ضعیفی،خیلی کمی،مثلا در بعضی از گوشه‏ها مشاهده‏ می‏کنید.در اصول فلسفه هم دربارهء معاد-آخر جلد پنجم یعنی آخر مقالهء پانزدهم-یک چند سطری،آنهم‏ در پایان جهان آمده است که مرحوم شهید مطهری هم‏ موفق نشد آن پایان جهان را که بحث معاد بود شرح و معنا کند.ایشان 5-6 خط در حد خود متن نوشتند.
 
آن پایان جهانی که مرحوم علامه دارند،برهان معاد است منتها برهان حرکت در معاد است.آن وقت توضیح‏ داده می‏شد چند صفحه‏ای که برهان باشد،در برابر سایر متن‏ها در آن شرح دارد،اما شرحی نشده.ایشان‏ می‏فرمود مثل اینکه خدای سبحان روزی نکرده که‏ حوزه‏ها بحث معاد را طرح کنند،لذا بحث معاد هر روز عصرها در خانه‏ها تدریس می‏شد و کسی هم‏ نمی‏دانست که جلسه‏ای هست و در خانه‏ها چه تدریس‏ می‏شود.ولی بحث عرفان یعنی تمهید القواعد این‏ ترکه شبهای پنجشنبه و جمعه تدریس می‏شد.با اینکه‏ شرکت‏کنندگان این جلسات همه اهل معنا و سرّ و راز بودند اما پیچیدگی مسئلهء عرفان از یک طرف و غموض‏ مسئلهء معاد از طرف دیگر طوری بود که فقط بعضی از دوستان،مشترک این دو جلسه بودند و گرنه دوستان‏ دیگر نه آنها که در عرفان شرکت می‏کردند می‏دانستند که بحث معادی هست،نه آنها که در بحث معاد حضور پیدا می‏کردند می‏فهمیدند شبها یک جلسهء عرفانی هم‏ هست.
 
کیهان فرهنگی: پس آن جلساتی که شنیده‏ می‏شود مرحوم علامهء طباطبائی داشتند و کسی‏ اطلاع نداشته است همین بخش معاد بوده یا بخش‏های دیگری بوده است؟.
 
استاد جوادی آملی: بخش معاد و بخش عرفان بود.
 
احیانا یک بخش شرح ابیات حافظ هم بود،آن را هم‏ شب‏های چهارشنبه برای گروه خاصی داشتند که من‏ گاهی می‏رفتم.سعی می‏کردند به اینکه این اسرار را همانطور که مرحوم سید حیدر آملی دارند به اهلش بسپرند و از غیر اهل حفظ کنند.
 
مرحوم سید حیدر آملی این دو مطلب را کنار هم جمع‏ کرده است که:«افشای اسرار همانطوریکه برای‏ نامحرمان نارواست،کتمان اسرار برای محرمان هم به‏ شرح ایضا،آن هم نارواست».گاهی مرحوم علامه ره‏ سعی می‏کردند یک لجنه‏ای تشکیل بدهند که نامه‏هایی‏ که از خارج و داخل به محضر ایشان می‏آید بی‏جواب‏ نماند چون ایشان بعد از اینکه المیزان را نوشتند و منتشر شد،بسیاری نامه‏ها از کشورهای خارج و داخل‏ می‏رسید که سؤالهای متفرقه می‏کردند.عده‏ای از دوستان را در همان منزل خودشان دعوت کردند- ایشان در آخر کوچهء ارک،نزدیک منزل مرحوم آقای‏ زنجانی می‏نشستند،مستأجر بودند-در همان جلسه‏ کارها تقسیم شد،بعضی بنا شد بر روی قسمت‏های‏ فقهی کار کنند.
 
بعضی بنا شد بر روی قسمت‏های‏ فلسفی کار کنند.بعضی قسمت تفسیری و بعضی هم‏ قسمت‏های دیگر.مرحوم آقای بهشتی ره قسمت فقهی را قبول کردند.بنده و مرحوم آقای مفتح ره قسمت دیگری‏ را و هر کدام از آقایان نیز هم‏چنین،منتها بعد دیگر حوادث یکی پس از دیگری پیش آمد و جلسه خیلی‏ ادامه نداشت،در همان جلسهء اول که مرحوم آقای‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) بهشتی گفتند به اینکه من قسمت فقهی را به عهده‏ می‏گیرم،مرحوم طباطبائی ره‏ نامه‏ای را که از ایشان سؤال کرده بودند سکه در اسلام از چه موقع شروع شد و برای مثال،رابطهء سکه و اسکناس چیست؟آیا آثار فقهی هم بر آن مترتب است یا نه و آیا بر اسکناس زکات است یا نه؟خرید و فروش‏ اسکناس به چه صورت است؟مرحوم آقای طباطبائی ره‏ فورا این سؤال را به مرحوم آقای بهشتی دادند و گفتند شما در این زمینه تحقیق بکنید.
 
مرحوم آقای طباطبائی ره این کار را می‏کردند و اصرار داشتند که دوستانشان متفکر باقی بمانند لذا سعی کردند که برهان شفا را تدریس کنند.یک شب‏ پیشنهاد دادند که برهان شفا را تدریس کنند.چون‏ ابن سینا،منطق را خیلی با قدرت و استحکام نوشته‏ است و الهیات شفا را ظاهرا املا کرده و جزو امالی‏ اوست،می‏نشسته و املا می‏کرده،و منطق را با قلم‏ خودشان نوشتند.منطقش چند جلد است از اول مدخل‏ تا آخر صناعات خمس و قسمت مهمش برهان است و بسیار دشوار هم هست.در برهان خود مرحوم بو علی‏ می‏فرماید:نظم صحیح آن است که انسان اول برهان را بخواند بعد جدل و خطابه و شعر را،برای اینکه روزگار است و روشن نیست که عمر وفا می‏کند یا نه؟گر چه‏ بعضی گفته‏اند که اول از جدل و سایر صناعات شروع‏ کنید و بعد به برهان برسید.برای اینکه برهان قویتر است و عمیق‏تر و اما انتخاب احسن،احسن است.
 
برای‏ اینکه روزگار است و برهان فرض است و سایر قسمتهای‏ منطق نفل،و انسان اگر عمر را در فرض صرف کند بهتر از آن است که به نفل بپردازد.این تعبیر در شرح‏ حکمة الاشراق هم هست که در بین بخش‏های منطق، برهان فریضه است و سایر قسمتهای منطق نافله.اصل‏ این تعبیر از مرحوم بو علی است.ایشان،خیلی به تفکر منطقی بها می‏دهد بو علی فرماید به‏ اینکه یقین آنچنان کم است که حتی‏ در بسیاری از مسائل هیئت و نجوم هم،یقین راه‏ ندارد.در الهیات یقین هست،در ریاضیات-بخش‏ حساب-یقین هست،اما نجوم،هیئت و بعضی از این‏ بخش‏ها به مقدمات دیگر منتهی است.یک کسی که‏ طول و عرض بلاد را دارد از زیج استخراج می‏کند او مقلد مسئول رصدخانهء آن رصدبان است که 30 سال‏ زحمت کشیده و طول و عرض بلاد را مشخص کرده، طول و عرض کوهها را مشخص کرده و اگر چنانچه‏ کسی به استناد زیج‏نویسی که در رصدخانه نشسته و طول و عرض کوهها را مشخص کرده،طول و عرض‏ بلاد را مشخص کند،در حقیقت محقق نیست،مقلد است.جزم پیدا کردن به مسائل هیوی برای کسی که‏ در طول سالیان متمادی خود استخراج و رصدبانی‏ کرده است،تا حدودی آسان است لذا ایشان می‏فرمایند که چون برهان در آن مسائل نیست و جزو مبادی آن‏ علم نیست-مسائل آن علم نیست-لذا جزم کردن در بعضی از مسائل هیئت و نجوم،کار آسانی نیست.
 
گاهی انسان مظنه متراکمه را یقین می‏پندارد.همین‏ که یک چیزی دیر شبهه می‏پذیرد یا دیر می‏تواند از ذهن کسی آن را سلب کرد،او خیال می‏کند آن یقین‏ است.یقین،استحالهء زوال دارد نه دیر زوالی.یقین آن‏ است که بالضروره بماند نه دائما بماند.اگر چیزی‏ دائمی بود ممکن است ظنون متراکمه باشد نه یقین.
 
این طرز تفکر را،ابن سینا خیلی بها می‏دهد لذا مرحوم علامه دربارهء این قسمتهای منطقی هم چندین‏ رساله نوشتند،اصرار داشتند که دوستانشان از این‏ تفکر هم سهی ببرند و دربارهء عظمت ابن سینا یک‏ بیانی مرحوم ملا صدرا در مبداء و معاد دارد که‏ «ذکای او و هوش او کم نظیر است».مشابه این تعبیر را سیدنا الاستاد امام خمینی مد ظله در رسالهء مصباح‏ دارند در آنجا می‏فرمایند«بو علی و هومع خطائه‏ الکثیره لم یکن له کفوا احد»ابن سینا با اشتباهات‏ فراوانی که دارد همتا ندارد.یادم هست که بهمنیار در تحصیل-هیچ جا ندیدم اسم کسی را ببرد،او خیلی‏ آدم بزرگ و پولادمنشی است-تنها یک جا از ابن سینا آن هم به کنایه ولی با عظمت یاد می‏کند.در بحث عقل‏ که گاهی انسان ممکن است به اوج عقل برسد می‏گوید گاهی انسانهایی پیدا می‏شوند که با نداشتن استاد،با نداشتن حوزه و با نداشتن کتاب و کتابخانه،طوری رشد می‏کنند که در سنین جوانی بهترین کتابها را در علوم‏ عقلی می‏نگارند«و هو مصنف هذه الکتب»اسم ابن سینا را نمی‏برد ولی ظاهرا مرادش خود بو علی سیناست.
 
می‏گوید که: این اگر در یک حوزه بود و اساتیدی بودند و کتابخانه‏هایی بود،این جور نبوغ کالمعجزه بود،چه‏ رسد به اینکه هیچیک از اینها نبود و او خود حوزه‏ ساخت و کتابخانه ساخت و امثال اینها،گر چه امام رازی‏ دربارهء بهمنیار صاحب تحصیل بی‏مهری می‏کند ولی‏ مرحوم سبزواری ره در یکی از تعلیقاتشان بر اسفار از بهمنیار خیلی با عظمت یاد می‏کند.مرحوم آخوند از بهمنیار به عنوان یک حکیم الهی نقل می‏کند.گفته‏های‏ او مؤید مطالبی است که ما طرح کردیم.مرحوم حاجی‏ در تعلیقه‏شان فرموده‏اند هر چه از بهمنیار نقل شده‏ است نشانهء آن است که او رأی ثاقب و صائب دارد و از قدرت فکر برخوردار است.خیلی به عظمت از او یاد می‏کند.لذا مرحوم آقای طباطبائی ره،سعی می‏کرد که‏ فکر،فکر منطقی باشد.ممکن بود احیانا شعری بگویند و یا در جلسات خصوصی قبل از درس و یا بعد از درس‏ شعری بخوانند و اگر در وسط درس سخن از مطلبی‏ می‏شد،سعی می‏کردند یا شعر نخوانند یا اگر می‏خوانند نیمه تمام بگذارند.می‏فرمودند که:ممکن‏ است روشی که بعضی‏ها داشتند و کم کم شعر آمده است‏ وسط درس و آنچنان این مهمان ناخوانده جای درس را گرفت که همهء براهین را کنار گذاشته است.اصرار داشتند که در نوشته‏ها و گفتار یا در درس شعر نخوانند.می‏فرمودند گر چه«ان من الشعر لحکمه»اما خیلی از اشعار است که گاه به صورت خطابه است.آن‏ آهنگ خوب،آن وزن خوب انسان را مسحور می‏کند.
 
یک بار در جلسه‏ای،کسی از ایشان سؤال کرد که: این‏ کتاب الدمعة الساکبه که در مقتل نوشته شده است،به نظر شریف شما تاریخش،مقتلش صحیح است یا نه؟ فرمودند:اگر مقتلش ضعیف باشد،آهنگ روضه‏خوان‏ ضعفش را جبران می‏کند.حالا گاهی مطلب و محتوای‏ شعر ضعیف است ولی هنر ضعفش را جبران می‏کند و انسان دفعتا تحت جاذبهء آن نظم قرار می‏گیرد و آن‏ هنر او را مجذوب می‏کند و مورد تفکر را نفی می‏کند.
 
لذا سعی می‏کردند که قصه،داستان،چه نظم چه نثر در کلماتشان نباشد.البته اینکه سعی می‏کردند قصه‏ و داستان نباشد،از مرحوم بو علی است.چون مرحوم‏ بو علی در آن رسالهء عهدش،می‏گوید که عهد کردم‏ قصه نخوانم.چون قصه فکر را فکر مبرهن و مستدل بار نمی‏آورد:با خود عهد کردم که قصه نخوانم.این چنین‏ بود و ایشان هم عملا این چنین بودند چون در نوشته‏های مرحوم بو علی،با همهء بی‏مهری‏هایی که‏ نسبت به ایشان شد هیچوقت ندیدیم که قلمشان آن‏ سنگینی را از دست بدهد.آن نوشته‏ها در نوشته‏های‏ بهمنیار هم تأثیر گذاشت.کمتر اهانتی است که به‏ بو علی نشده باشد.زندان رفته،فراری شده،کتابخانه‏اش‏ طعمهء حریق شده و مشکلات دیگر،اما دیده نشده‏ بر کسی حمله کند،به کسی بتازد،بد بگوید.این چنین‏ نیست.یعنی افرادی که بالاخره روی پای خود «ایستاده‏اند این چنینند.من در فلسفه مردی به عظمت‏ بو علی در این رشته ندیده‏ام و در عرفان هم مردی به‏ عظمت قونوی ندیدم،او هم می‏گوید ما داعی نداریم از نوشته‏های دیگران نقل کنیم،کتاب سنگین می‏شود، لذا نوشته‏های قونوی نوشته‏های مختصر است،چه در نص و نصوص چه در دیگر نوشته‏ها.می‏گوید بنای ما بر این نیست که گفته‏های دیگران را با گفتار خودمان‏ مخلوط بکنیم.لذا نوشته‏های مبسوطی از این بزرگان‏ در دست است.
 
کیهان فرهنگی: اجازه بدهید از فرصت‏ استفاده کنیم برای طرح این سؤال که آیا فکر نمی‏کنید بخشی از بی‏مهری نسبت به مسائل‏ هنری و مسائلی که با عواطف و احساسات مردم‏ سر و کار دارند و در جای خودشان مؤثر و مفید و لازم برای جامعه‏ هستند،و نبود و کمبود آنها واقعا نقصی برای‏ جامعه محسوب می‏شود،ناشی از همین نوع نگاه‏ به مسئله باشد؟
 
استاد جوادی آملی: عرض کنم که آنها قهرشان‏ با مهرشان آمیخته است.از یک طرفی فرمودند«ان‏ من الشعر لحکمه و ان من البیان لسحر»از آن طرف هم‏ فرمودند:«ما علمناه الشعر»یعنی وقتی محتوا خوب‏ بود،مطلب خوب بود،آنگاه به هنرمند ارائه می‏دهند که این بیان خوب را با ظرافت هنر به مردم عرضه کند.
 
یعنی محتوای خوب را،با یک بیان خوب عرضه کنند. مثلا ملاحظه می‏فرمایید فرعون را وقتی بخواهند از آن‏ تخت عزت به تخت مذلت بیاورند از هنر استفاده‏ می‏کنند،اما با محتوای خوب.حرف موسی با هارون س‏ یک حرف است اما موسی س عرض می‏کند برادرم از من‏ افصح است.«هو افصح منی لسانا»یا عرض می‏کند خدایا«و احلل عقدة من لسانی»این واحلل عقدة من‏ لسانی،نه یعنی کاری بکن که زبان مرا آنها بفهمند، فرهنگ مرا بفهمند.چون فرهنگ موسی و فرهنگ‏ هارون،هر دو یکی بود هر دو مردم را به توحید و نبوت و قیامت دعوت می‏کردند.منتها موسی س فصیح بود،آن‏ افصح.لذا برای تشویق هنر در بعد افصح بودن،برای‏ ارائه حق به لسان و لباس افصح،به خدای سبحان عرض‏ کرد.«و هو افصح منی لسانا»بنابراین اول محتوای‏ خوب،بعد انسان سعی کند آن محتوای خوب را با خط خوب،با بیان خوب،با هنرهای دیگر ارائه بدهد،که‏ این اصل فدای فرع نشود.آن هنر است که«ان‏ من الشعر لحکمه»مرحوم مجلسی اول ره در کتاب شریف‏ روضة المتقین شرح من لا یحضر مرحوم صدوق در ذیل این بیان شریف رسول خدا ص که فرمود:«ان‏ من الشعر لحکمه»اشعار مولوی و اشعار سنائی و سعدی‏ را برای مثال ذکر می‏کند.می‏گوید:اینها حکمة است.
 
بنابراین اگر محتوا خوب بود،انسان می‏کوشد که آن‏ محتوای خوب را به صورت بهتر عرضه کند یا افصح‏ بشود و مانند اینها.
 
دکتر عبد الکریم سروش: آقای‏ طباطبائی حتی با شعر حکمتی هم بی‏مهر بودند؟ایشان قطعا روش حاج ملا هادی سبزواری‏ را نمی‏پسندیدند.
 
استاد جوادی آملی: بلی:آن کار مرحوم فقیه‏ نامور امامیه مرحوم آقای بحر العلوم ره در فقه اصغر و مرحوم آقای سبزواری ره در فقه اکبر است.اینها توانستند که این را به صورت نظم در بیاورند و استادشان مرحوم آقای شیخ محمد حسین غروی سعی‏ کرد که فلسفه به صورت نظم در بیاید.اما آن متنی است‏ که باید به صورت درس خوانده شود.
 
اینکه انسان به عنوان شاهد می‏آورد همان است‏ که هنری است وگرنه یک مطلب سنگینی را به صورت‏ نظم در بیاورد،باز این هم مثل نثر انسان را زیر سؤال‏ می‏برد که این یعنی چه؟شعر مرحوم حاجی،شعری‏ نیست که انسان از شعر بودنش استفاده کند،نظیر نظم‏ مرحوم بحر العلوم در فقه،نظمی نیست که انسان‏ بخواهد از نظم بودنش پایه و مایه‏ای بچیند.
 
حجت الاسلام استادی: منظور آقای‏ سروش،اشعاری است که حاجی در لابلای‏ حرفهای فارسی و عربی می‏خواندند.
 
دکتر سروش: خصوصا در حاشیهء اسفار.
 
استاد جوادی آملی:اصل آن جزو قویترین‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) هنرهاست که انسان بتواند معانی عقلی را به صورت‏ نظم در بیاورد.
 
خیلی‏ها وقتی شنیدند مرحوم سبزواری فلسفه را به صورت نظم در آورده است،برایشان اعجاب‏آور بود.
 
چنانکه وقتی می‏شنوند که فقه را مرحوم بحر العلوم به‏ صورت نظم در آورده،برایشان معجب است.چون شعر آنست که«احسنه اکذبه»باشد،قافیه می‏خواهد، ضرورت شعر می‏خواهد،کم و زیاد می‏خواهد و...اما وقتی برهان شد هر چیزش باید معیار خاص‏ داشته باشد.مرحوم آقای طباطبائی ره سعی می‏کردند که تفکر،تفکر منطقی باشد و دوستانشان هم این چنین‏ باشند.ایشان می‏فرمودند برهان برای کسی که خودش‏ آنرا یافت،خوب است«طوبی لهم و حسن مآب»معمولا عرفا آنچه را که می‏نگارند محصول یافته‏های خودشان‏ است و خود را بی‏نیاز از استدلال عقلی یا نقلی می‏دانند و اگر استدلال عقلی یا نقلی ذکر می‏کنند می‏گویند برای جلب توجه حکما و محدثین است که آنها مأنوس‏ بشوند و گرنه ما که جهنم را می‏بینیم چه حاجت به اینکه‏ دلیل اقامه کنیم.خدای عادل بالأخره کیفری دارد.ما که بهشت را می‏بینیم،چه برهانی اقامه کنیم‏ خدا فرمود:
 
«ازلفت الجنة للمتقین»
ما هم می‏گوییم.
 
خدا فرمود:
 
«انا اعتدنا جهنم للکافرین»
ما هم می‏گوییم.
 
حارثة ابن مالک در جریان مصاحبه‏ای که با رسول خدا ص‏ داشت حضرت فرمود که کیف اصبحت؟عرض کرد:
 
طوری صبح کردم که بهشت را با اهلش و جهنم را با اهلش می‏بینم.خوب یک همچنین کسی نیازی به این‏ ندارد که براهین کلامی فلسفی اقامه کند که قیامت‏ هست،بهشت هست،جهنم هست یا اگر«اویس قرن» مسئلهء نبوت را مشاهده کرده است،و ندیده ایمان آورد، این باز دلیل به اینکه انسان مدنی بالطبع است و قانون‏ می‏خواهد و قانونگزار باید آسمانی باشد و امثال ذلک، نیازی به او ندارد.لذا عرفا می‏گویند ما نیازی نداریم‏ که مسائل را به صورت برهان در بیاوریم مگر برای جلب‏ توجه کسانیکه با استدلال مأنوس‏اند،اما کسانیکه‏ دستی از دور بر عرفان دارند اینها ناچارند که حرف عرفا را بر یک میزان قطعی که عقل است و سنت قطعی‏ بسنجند،چاره جز این نیست.احیانا در غیر معصومین‏ تناقض‏هایی هست،اختلافاتی هست.و آنچه که یک‏ عارف در آن حال مشاهده می‏کند،در حال شهود احتمال خلاف نمی‏دهد اما وقتی از حال محو به حال‏ صحو آمده است.خوب اگر بخواهد بنگارد یا عرضه کند مسئول است،ناچار است با میزانی بسنجد.
 
غیر معصومین علیهم السلام میزان می‏خواهند.چون اگر از علم الیقین به عین الیقین هم برسند باز احتمال اشتباه‏ هست چون دو تاست.شاهد و مشهود است.اما وقتی‏ از عین الیقین هم گذشتند و حق الیقین شدند، ترازو نمی‏خواهند،چون کالا را با ترازو می‏سنجند اما ترازو را با ترازو نمی‏سنجند.اهل بیت ع همان‏ «نحن الموازین»هستند یا«انا میزان الحقایق»اند نه‏ اینکه ما اشیا را می‏بینیم،ما عین حقیقت خارجیم.عین‏ حقیقت خارج احتمال اشتباه ندارد.لذا در همان اوائل‏ نهج البلاغه هست که حضرت امیر می‏فرماید «ما شککت فی الحق مذ أریته»من آن وقتی که حق را به‏ من ارائه دادند،هرگز شک نکردم.یعنی عین واقع.شما ممکن است چیزی را از خارج که می‏بینید،با محاسبات‏ و علوم استدلالی اشتباه کنید اما خود حقیقت واقع‏ اشتباه‏بردار نیست.اصلا تطبیق نیست تا اشتباه باشد.
 
لذا حضرت فرمود:«ما شککت فی الحق مذاریته»
 
حجت الاسلام رضا استادی:حاج آقا 2،3 سؤال در ذهن داشتم که مایل بودم وقتی‏ خدمتتان می‏رسم مطرح کنم،ان شاء الله اینجا مناسب است پاسخ بفرمایید.فاصلهء بین‏ معصومین و بزرگان ما مثل اینکه معلوم نیست‏ چقدر است؟
 
-در میان طلاب کمی و در میان دیگران یک‏ قدری بیشتر-این فاصله،خوب معلوم نیست‏ چقدر است.یک عبارتی یادداشت کردم که‏ اینجا بخوانم،در یک حدیثی ظاهرا امام صادق ع‏ اسم ارسطو را برده‏اند.در حاشیهء این حدیث‏ نوشته‏اند که:«زهی افتخار برای ارسطو که‏ نامش به تعظیم و مدح در کلام معصوم برده شود و سزد که بر اقران خود بدین فضل مباهات کند.»
 
گویا حافظ از زبان حال او گفته باشد:
 
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم‏   لطف‏ها می‏کنی ای خاک درت تاج سرم
 
«شجرهء علم است که چنین درجات و سعادات‏ بار می‏آورد.»گاهی می‏شنویم که مثلا بعضی‏ها وقتی می‏خواهند شیخ طوسی را تعریف کنند می‏بینیم خیلی فاصلهء با معصوم را از یاد می‏برند.حتی راجع به سلمان که گفته می‏شود 9 درجه از درجات ایمان را داراست،فکر می‏کنم یک جوری بازگو و نوشته می‏شود که‏ شنونده یا خواننده خیال می‏کند که یک قدم‏ دیگر مانده تا برسند به معصوم،گاهی تعبیر تالی تلو معصوم می‏شود مثلا در مورد شیخ‏ طوسی،بجاست قدری توضیح بدهید که این‏ فاصله چیست و قدری این مسئله روشن‏تر بشود.
 
استاد جوادی آملی:بسیار خوب فاصله بین‏ معصوم و غیر معصوم،نه آن قدر است که بتوان گفت.
 
همان بیان مبارک امام هشتم ع است.که فرمود:
 
«و انی و هو بحیث النجم من ایدی المتناولین و وصف‏ الواصفین فاین الاختیار من هذا؟و این العقول من هذا؟ و این یوجد مثل هذا؟»
 
شما ببینید مسئلهء رسمی خراسان،مسئلهء امامت و خلافت بود.امام هشتم ع از شخصی پرسید که سخن‏ رسمی روز چیست؟عرض کرد:اینها دربارهء امامت و خلافت بحث می‏کنند که خلیفه انتخابی است و مردم‏ جمع می‏شوند و امام و خلیفه انتخاب می‏کنند.فرمود: مگر امام،طوری است که مردم عادی می‏توانند او را بشناسند؟یا مگر به او دسترسی دارند که او را انتخاب‏ کنند؟فرمود:
 
همانطور که ستاره در دسترس احدی قرار نمی‏گیرد، امام هم در دسترس کسی قرار نمی‏گیرد چگونه امام را می‏شناسند که می‏خواهند انتخاب کنند؟امامت‏ انتخابی نیست.موکل اوّل باید حقی داشته باشد،که‏ حق خود را به وکیل بدهد،انسان در برابر بسیاری از مسائل اصلا حقی ندارد تا حق را به دیگری بدهد.ثانیا حق داشته باشد او را نمی‏تواند بشناسد.او عصمت‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) حجت الاسلام و المسلمین رضا استادی‏ می‏خواهد،ولایت می‏خواهد او انسان کامل است.از باب تشبیه معقول به محسوس فرمود:همانطوریکه‏ ستارهء آسمان در دست دیگران نیست،امام معصوم هم‏ در دسترس فکر دیگران نیست کجا عقل دیگران به‏ مقام امامت امام می‏رسد؟تا او را بشناسند و حق داشته‏ باشند که بگویند مثلا ما تو را انتخاب کردیم.
 
بنابراین بهترین راه را حکمای متأله مخصوصا عرفا،دربارهء انسان کامل رفته‏اند.بیانی ابن عربی‏ درباره حضرت امیر ع دارد،بیان بلندی هم مرحوم‏ بو علی در رسالهء معراجیه دارد و آن عبارت اینست:
 
«و برای این بود که شریف‏ترین انسانها،و عزیزترین انبیاء و خاتم رسل علیهم السلام با مرکز دایرهء حکمت و فلک حقیقت و خزانهء عقل،امیر المؤمنین علی‏ علیه السلام گفت:یا علی«اذا تقرب الناس،الی‏ خالقهم فی ابواب البر فتقرب الیه بانواع العقل»و این چنین خطاب جز با چنان بزرگی راست نامده که با صحابه که بهترین گروه عالم بودند.همچنان بود که‏ معقول اندر میان محسوس.»این همان عبارتی است که‏ مرحوم آقای خوانساری در حاشیهء شفا نقل می‏کنند که‏ «اعز الانبیا ص به اعز الاولیا علی بن ابیطالب سلام الله علیه‏ فرمود:یا علی الذی هو بین اصحابی کالمعقول‏ بین المحسوس»یعنی بین مجرد و مادی.صحابه‏ای که‏ در آنها سلمان و اباذر بود و الا دیگران را که اینها کمتر به حساب می‏آورند.یعنی‏ بین حس و عقل فاصلهء طبیعت و ماوراء طبیعت است.
 
یک چنین فاصله‏ای است«اندر میان خلق آنچنان بود که‏ معقول میان محسوس.گفت:ای علی!چون مردمان اندر کثرت عبادت رنج برند،تو اندر ادراک معقول رنج بر تا بر همه سبقت گیری.لا جرم به دیدهء بصیرت عقلی، مدرک الاسرار گشت.همهء حقایق اندریافت و معقول را اندریافت و دیدن،یکی حکم دارد و برای آن بود که‏ گفت:لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا.»
 
دکتر سروش:این روایت در جای دیگر هم‏ نقل شده؟
 
استاد جوادی آملی:بلی باید در جوامع روایی‏ جستجو نمود.
 
دکتر سروش:همه جا سند روایت را به‏ معراجیهء ابن سینا منتهی کرده‏اند.
 
استاد جوادی آملی: بنابراین عرفا بهتر از دیگران‏ مسئلهء انسان کامل را مطرح می‏کنند.عرفان دو تا مسئله‏ است.یک مسئله این است که توحید چیست؟و دیگر اینکه موحد کیست؟و انسان کامل هم جز معصوم کس‏ دیگری نمی‏تواند باشد علمای ما ره،با معصومین اصلا در یک ردیف نیستند.حضرت علی ع فرمود:«ما شککت‏ فی الحق مذاریته»اینها عین واقعند و غیر از این آنکه‏ شاگرد ایشان است می‏گوید من بهشت را می‏بینم،این‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) دکتر عبد الکریم سروش‏ به عین الیقین می‏رسد اما خودش متن بهشت می‏شود، عین واقعیت می‏شود«نحن الموازین القسط»می‏شود، همه میزان عقل می‏شوند،«انا صراط الله المستقیم» می‏شوند و امثال اینها.آنگاه حضرت در همان‏ نهج البلاغه می‏فرماید که:«ما شککت فی الحق‏ مذ اریته»به عنوان جواب سؤال مقدر می‏فرماید اگر معصوم،هراسی ندارد و شک نمی‏کند،پس اینکه به‏ موسای کلیم س هراسی دست داد چه بود؟آنگاه‏ می‏فرماید که موسای کلیم از مار و اژدها نترسید و اگر آنها چوبها و طنابی را به صورت مار و عقرب در آوردند و«سحروا اعین الناس»از مار و عقرب نترسید،از این‏ هراسناک بود که خوب،اگر من هم این عصا را بیندازم‏ و به صورت مار در بیاید،این میدان هم که میدان مار شده است،اگر این تماشاچیان جاهل نتوانند بین‏ معجزهء من و سحر ساحران فرق بگذارند چه کنم؟آخر چه جور سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار؟چه‏طور سامری دم از ید بیضا نزند؟آنگاه خدای سبحان فرمود:
 
نترس،تو عصا را بینداز،من معجزه را به صورت آیهء بیّنه‏ اعلام می‏کنم.اینجا مفسرین بیانی دارند که از همان‏ روایت امام رضا س نقل شده و از آن استمداد می‏کنند.
 
پس حضرت موسی س عصا را انداخت و به صورت مار در آمد«تلقف،یأفکون»همهء این سحرها را بلعید. مرحوم طباطبایی ره هم به همین سبک نقل می‏کردند. اما یک تفسیر لطیفی صاحب فتوحات دارد،می‏گوید: معنای«تلقف یأفکون»این نیست که وقتی تو عصا را انداختی و اژدها شد،مارها را می‏خورد،نه.سحر را می‏خورد نه چوب را،یعنی تو بینداز،آنها خاموش‏ می‏شوند و چوب بودن آنها روشن می‏شود،طناب بودن‏ آنها روشن می‏شود.مردمی که تماشاچی بودند و دیدند که میدان پر از مار و پر از اژدها شد،وقتی‏ موسای کلیم س چوب را انداخت دیدند یک سلسله‏ طنابها،یک سلسله چوبهای سرد و خشک روی زمین‏ افتاده است.لطیفه‏ای که صاحب فتوحات استنباط می‏کند می‏فرماید:خدای سبحان می‏فرماید
 
«تلقف‏ ما صنعوا»
 
صنعوا چه بود؟،آنها که چوب نساختند، طناب نساختند،سحر ساختند.آیهء
 
«انما صنعوا کید ساحر و لا یفلح الساحر»
 
.می‏فرماید کار آنها را معجزهء تو بلع می‏کند نه مواد خام را بنابراین مردم بطور قطعی‏ دریافتند که آنها حقیقتا چوب و طناب بودند و در چشم‏ اینها به صورت مار مشاهده می‏شده است.و این در حقیقت مار است،سیرتش مار است و صورتش مار و سحر را باطل کرده است مثل اینکه وقتی هوا تاریک باشد، خوب انسان احیانا دوست را دشمن می‏بیند،جامد را متحرک می‏بیند،متحرک را جامد می‏بیند و بخوبی‏ تشخیص نمی‏دهد،ولی بعد که روشن شد هر چیز را سر جای خودش می‏بیند.در قیامت هم همین طور است در قیامت وقتی که حق ظهور کرد و «ذلک الیوم الحق»درون آشکار می‏شود،هر چه هست‏ روشن می‏شود،دیگر کسی نمی‏تواند بفریبد.
 
دکتر سروش:مضمونی که فرمودید در نهج البلاغه آمده است که:اشفق من غلبه الجهال‏ و دول الضلال.
 
سؤال این است که آیا این تفسیر با آیات‏ دیگر موافقت دارد که می‏گوید موسی نه در حضور ساحران،بلکه در اولین بار صدور این‏ اعجاز هم از دیدن اژدها هراسان شد،در این‏ آیه:«فلما رآها تهتز کانها جان ولی مدبر اولم‏ یعقب»
 
استاد جوادی آملی:این طلیعهء وحی است. اولین باری که موسی کلیم س،نور را به صورت نار دید، واقعا نور بود که به صورت نار دید و واقعا روشن نشد که این نور است نه نار.بعد وقتی که آمد،صدا را شنید
 
«انی انا ربک فاخلع نعلیک»کم‏کم دارد حق برایش‏ روشن می‏شود.وقتی ندا می‏رسد:«ما تلک بیمینک یا موسی»و او می‏گوید:چوب،هنوز به آن مرحله نرسیده‏ عرض کرد عصا و خواص چوب را بر شمرد:«اتوکا علیها و اهش بها علی غنمی ولی فیها مآرب اخری»از این به بعد،خدا می‏فرماید:نگو چوب است.من نگفتم‏ که چوب برای چه خواستی؟گفتم:«ما تلک بیمینک» حق این بود که تو بگویی هر چه تو بخواهی،من اگر بخواهم چوب بشود،چوب است و اگر بخواهم عصا باشد،عصاست.بینداز ببین چیست،اولین بار است که‏ مار شده است.اینجا خوف می‏کند.ما که می‏گوییم انبیا نمی‏ترسند با همین جملهء«لا تخف»نمی‏ترسند.خود این لا تخف،یک القای الهی است.یک وقتی انسان به‏ کسی وعده می‏دهد و می‏گوید نترس،یک وقتی همان‏ خدایی که بر دل دشمنان رعب القا می‏کند:«سنلقی فی‏ قلوب الذین کفروا الرعب»در دل اینها طمأنینه ایجاد می‏کند.
 
دکتر سروش:یعنی موسی اول ترسید؟
 
استاد جوادی آملی:بلی.این آغاز نبوت بود.
 
در آغاز نبوت هنوز در دالان ورودی نبوت،انسان این‏ آثار را دارد.آنچنان که دیگر خوف از موسای کلیم‏ برای ابد زائل شد که وقتی بین آب و آتش قرار گرفت، یعنی از این طرف سپاه مجهز فرعون آنها را تعقیب‏ می‏کرد و از آن طرف هم دریا تهدیدشان می‏کرد بنی اسرائیل اعتراض کردند که:آخر چرا ما را گرفتار کردی؟با بیانی قاطع فرمود:«لا تخاف درکا و لا تخشی»اینجا نفرمود نترس،فرمود نمی‏ترسی، ترس تمام شد.چون ترس با شیطان است،یکی از بهترین ابزار کار شیطان ترس است.خود شیطان‏ می‏ترسد،وقتی شیطان می‏ترسد که به حضور معصوم س‏ برود.ترس هم می‏ترسد آنجا برود.لذا در اینجا نهی‏ نکرده است فرمود:نمی‏ترسی.«لا تخاف درکا و لا تخشی».
 
دکتر سروش:پس دو ترس بوده.یکی ترس‏ فردی در برابر خدا و یکی هم در برابر سحر ساحران که چیز دیگری است.
 
استاد جوادی آملی:بلی آن یکی چیز دیگری‏ است.
 
کیهان فرهنگی:اگر اجازه بفرمایید بعد از سؤالی که حاج آقا استادی دربارهء فاصلهء غیر معصوم با معصوم س داشتند بی‏مناسبت نیست‏ که این سؤال را هم مطرح کنیم که فاصلهء کلام‏ ائمهء معصومین با برگزیدگان جامعهء بشری و نوابغ‏ بویژه در زمینهء مسائل عقلی و علوم فلسفی به چه‏ حد و نسبت است.به عبارت دیگر،ارتباط کلام‏ وحی و مضامین فلسفی از چه قرار است؟
 
استاد جوادی آملی:چون خود فلسفه یک بحث‏ آزاد عقلی است،این بحث آزاد عقلی می‏گوید انسان، گذشته‏های فراوانی را پشت سر گذاشته و آینده‏ای‏ طولانی در پیش دارد و بدون راهنما،بعید است که این‏ راه را طی کند.انسان قبل از پذیرش دین،مثل آن‏ طایر خوش‏پروازی که در فضای باز خوب پرواز می‏کند، به دنبال آشیانه می‏گردد.منتها اگر خوب‏پرواز،خوش‏ پرواز و تیزبین باشد در بین آن آشیانه‏ها که مکاتب‏ گوناگون باشند آشیانه‏ای انتخاب می‏کند که مربوط به‏ امامت است.
 
خود را در این قفس زرین امامت و عصمت‏ می‏اندازد و می‏گوید:من بندهء خدایم و تابع دستور شما و شما را صراط مستقیم یافته‏ام چون عقل،راه نیست‏ چراغ است،با عقل انسان نمی‏تواند راه برود،با عقل‏ می‏بیند،نمی‏رود.عقل تلاش می‏کند تا در بین همهء این راهها آن صراط مستقیم را ببیند و به صاحب آن‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) مرحوم آیت الله حاج سید ابو الحسن رفیعی قزوینی‏ صراط مستقیم،سر بسپرد و دستش را به دست صاحب‏ صراط مستقیم بدهد و با او بیعت کند.تمام هستی خود را با او«بیع»کند.فاصله این قدر است.بعد دیگر مالک هیچ چیز نیست و اگر در این آشیانهء زرین نیامد و بیعت نکرد و«بیع»نکرد یا مال خود را به معصومین‏ نفروخت،بیراهه می‏رود.تنها وحی و راه عصمت است‏ که صراط مستقیم را می‏داند.
 
عقل چراغی است که در بین راهها می‏گردد تا صراط مستقیم را پیدا کند،و خدای سبحان وقتی‏ رسولش را معرفی می‏کند می‏فرماید تو بر صراط مستقیم برو.
 
«انک لمن المرسلین علی صراط مستقیم»
صراط مستقیم،یک راه جغرافیایی نیست. صراط مستقیم عقیده است و اخلاق و عمل.خود ولایت، صراط مستقیم می‏شود یا امام صراط مستقیم می‏شود.
 
پیغمبر صراط مستقیم می‏شود.این است که در روایت‏ آمده:«الصراط صراطان»یک صراط در دنیاست و یک‏ صراط هم در آخرت،صراط در دنیا امام است.همین‏ معنا در قیامت به صورت دیگر ظهور می‏کند بنابراین‏ آن نگار به مکتب نرفته که چیزی برای او مجهول‏ نباشد،و چیزی نتواند او را از پای در آورد،نگار به‏ مکتب نرفته‏ای است که وقتی خدای سبحان می‏خواهد به انسان«بها»بدهد می‏گوید همهء فرشتگان در برابر انسان،سجده می‏کنند هیچ فرشته‏ای را استثنا نکرده.
 
خوب،همهء فرشتگان در برابر انسان؟کدام انسان است‏ که جملهء«عرش به او سجده می‏کند؟»فرمان الهی چیزی‏ نیست که نداند.یعنی اگر یک انسانی ظاهر اول یا صادر اول شد-حالا مشرب،مشرب فلسفی باشد یا مشرب عرفانی-اگر اولین صدور یا اولین ظهور شد، چیزی در جهان امکان نیست که زیر پوشش ارادهء علوی‏ او قرار نگیرد یعنی فرض صحیح ندارد.عقل می‏گوید این نظام،نظام علوی است.بالاخره نظام علوی یک‏ آغاز دارد،یک وسطی دارد و یک پایانی.نقل باید مشخص کند که آن آغاز کیست؟نقل مشخص کرد که‏ آن آغاز بطور قطعی اهل بیت ع است یعنی آنجا یک نور بود آن وقت همهء فرشته‏ها پس از آن پیدا شدند.آن‏ وقت فرض صحیح ندارد که در جهان امکان،چیزی‏ یافت بشود که تحت اشراف علوی معصومین ع نباشد.
 
این را مرحوم سید حیدر آملی نقل کرده که همین‏ مسئله«بیمنه رزق الوری»تنها آب و باران‏ و امثال اینها نیست،هر آنچه در جهان است.اینکه‏ رسول خدا ص فرمود:«انا اجود ولد آدم»از من بخشنده‏ تر در روی زمین احدی نیامده و نخواهد آمد.یعنی اگر عده‏ای آب می‏دهند،نان می‏دهند و غذاهای مادی‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) آیت الله حاج شیخ محمد علی اراکی‏ می‏دهند،من عالیترین خوراک را می‏دهم از من‏ بخشنده‏تر احدی نیست.
 
دکتر سروش: یک نکته‏ای را از مرحوم آقای‏ طباطبائی خدمتتان نقل بکنم:استحضار دارید مرحوم آقای مطهری در حواشی روش رئالیسم‏ در شرح مقالهء«ادراکات اعتباری»وقتی‏ رسیده‏اند به رابطهء تولیدی میان ادراکات‏ حقیقی و اعتباری،در پاورقی نوشته‏اند که: معظم استدلالات علم اصول،آمیخته به این عدم‏ توجه است یعنی ایندو را با یکدیگر خلط کرده‏اند.مرحوم آقای طباطبایی که به‏ انگلستان برای معالجه تشریف آورده بودند بنده‏ هم با ایشان معاشر بودم.روزی به ایشان گفتم‏ که آقای مطهری دربارهء علم اصول چنین‏ گفته‏اند،ایشان خندیدند و گفتند:همهء استدلالات علم اصول چنین است.
 
حالا می‏خواستم از حضور شما سؤال کنم که‏ واقعا این مسئله بنظر شما همینطورست؟ثانیا چه‏ نمونه‏هایی برای آن سراغ دارید؟
 
استاد جوادی آملی:عرض کنم که اصول از بسیاری از علوم بهره گرفت و یکی هم از فلسفهء علوم‏ عقلی استفاده کرده است.در موارد فراوانی در اصول‏ به مسائل عقلی استدلال می‏شود که سیدنا الاستاد امام‏ مد ظله،نوعا به این موارد اشاره کرده‏اند مثلا در مورد اینکه علم باید یک موضوع داشته باشد چون یک هدف‏ دارد پس موضوعات و مسائل باید به یک جا برگردد و اگر موضوعات کثیر باشد،از کثیر،کثیر صادر می‏شود.و از واحد،واحد صادر می‏شود.همانطوریکه از واحد جز واحد صادر نمی‏شود.در چند جای اصول به‏ قاعدة الواحد تمسک شده است.این را اصولیینی که‏ محقق‏اند،گفته‏اند این قاعده حق است ولی نمی‏شود از آن قاعده که در مسائل حقیقی مطرح است در این مسئلهء اعتباری استفاده کرد.آنها که اهل آشنایی به این علوم‏ عقلی نبوده‏اند،در این مناقشه خدشه کرده‏اند،گفته‏اند قاعده روا نیست آنها که بوده‏اند گفته‏اند قاعده حق‏ است.ولی جایش اینجا نیست.

 

ادامه دارد...

دریافت کد : توجه : شما میتوانید با تغییر مقادیر width و height در کد فوق عرض و ارتفاع دلخواه خود را تنظیم کنید.
نظر شما :
captcha
  • محل تبلیغ شما در پورتال مناظره و گفتگو
آیت الله استاد عبدالله جوادی آملی فقیه و شارح حکمت متعالیه | بخش دوم
 
بنظر شما شبکه های اجتماعی در فضای مجازی برای نشر معارف دینی تا چه اندازه مفید بوده اند ؟
زیاد
42%
 
متوسط
24%
 
کم
34%
 
گفتگوی پورتال تخصصي مناظره با حجت الاسلام والمسلمين عليرضالو استاد حوزه علميه تهران در خصوص بعثت پیامبر اکرم (ص)
گفتگوی پورتال تخصصي مناظره با حجت الاسلام والمسلمين عليرضالو استاد حوزه علميه تهران در خصوص بعثت پیا...
بازدید : ١٩٧
بزرگداشت روز شعر و ادب فارسی؛ شاعرانگی به سبک شهریار
بزرگداشت روز شعر و ادب فارسی؛ شاعرانگی به سبک شهریار
بازدید : ١٩٩
خبر رسانی در شبکه های اجتماعی|غیرمحرمانه|بخش اول
٢٤:٤١
خبر رسانی در شبکه های اجتماعی|غیرمحرمانه|بخش اول
بازدید : ٦٠٣
آنکارا از بحران قره‌باغ علیه ارمنستان استفاده ابزاری می‌کند | گفتگو با استاد دانشگاه آلاباما آمریکا
آنکارا از بحران قره‌باغ علیه ارمنستان استفاده ابزاری می‌کند | گفتگو با استاد دانشگاه آلاباما آمریکا
بازدید : ٩٧٨
مشکل ادبیات ایران برای جهانی شدن، بازاریابی است نه ترجمه | گفتگو با استاد ایرانی دانشگاه تگزاس
مشکل ادبیات ایران برای جهانی شدن، بازاریابی است نه ترجمه | گفتگو با استاد ایرانی دانشگاه تگزاس
بازدید : ٤٤٣
خوشحالم کارم بخشی از فرهنگ و هنر ایران است/‌ توجه جهان به نستعلیق | گفتگو با استاد بزرگ خوشنویسی
خوشحالم کارم بخشی از فرهنگ و هنر ایران است/‌ توجه جهان به نستعلیق | گفتگو با استاد بزرگ خوشنویسی
بازدید : ٧٨٦
تدوین سند نقشه جامع علمی کشور با همکاری 3 هزار استاد دانشگاه و حوزه | دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی در گفتگوی خبری
٤٦:٥٨
تدوین سند نقشه جامع علمی کشور با همکاری 3 هزار استاد دانشگاه و حوزه | دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی ...
بازدید : ٣٠٣٤
آیت الله استاد عبدالله جوادی آملی فقیه و شارح حکمت متعالیه | بخش سوم
آیت الله استاد عبدالله جوادی آملی فقیه و شارح حکمت متعالیه | بخش سوم
بازدید : ٣٢٦٧
آیت الله استاد عبدالله جوادی آملی فقیه و شارح حکمت متعالیه | بخش اول
آیت الله استاد عبدالله جوادی آملی فقیه و شارح حکمت متعالیه | بخش اول
بازدید : ٣٨٢٣
  • محل تبلیغ شما در پورتال مناظره و گفتگو