یادم هست امام در درس،وقتی که به این قاعده رسیدند گفتند:این تصدیق مجهول نیست،این تصور مجهول‏ است،یعنی قاعده طوری است که اگر کسی اطرافش را خوب بررسی کند جزم به ثبوت محمول برای موضوع‏ می‏کند.چون قاعده از آن جهت نظری است که‏ حدودش و موضوعش و محمولش و امثال اینها،درست‏ بررسی نشده است و اگر واقعا کسی معنای وحدت را و معنای ثبوت را و مواد دیگری را که در این قاعده به کار مرحوم آیت الله فاضل تونی‏ رفت خوب بررسی کند،جزم پیدا می‏کند،«واحد لا یصدر عنه الا الواحد»چون سخن از وحدت شخصی و عدول و امثال آن نیست.این گونه از خلطها در اصول‏ هست.
 
خود مرحوم آخوند ره صاحب کفایه چند جا به‏ این قاعده الواحد و نظایر آن استدلال می‏کند،و یا برای تمایز علوم در اصول یک درس مبسوطی هست که‏ علوم تمایزشان به چیست؟و آیا علم موضوع می‏خواهد یا نه؟در اصول نوعا بعضی اشکال می‏کنند به اینکه، علم موضوع نمی‏خواهد یک سلسله مسائلی است و در جایی تدوین شده است بدون اینکه غرض واحد داشته‏ باشد،یا سنخیتی داشته باشد،کافی است که جایی‏ گردآوری بشود.آنگاه مثال می‏زدند و می‏گفتند:اگر علم موضوع بخواهد و موضوعش هم چیزی باشد که‏ دربارهء عوارض ذاتی آن بحث می‏کند،خوب یکی از علوم جغرافیاست.جغرافیا دربارهء زمین،نهرها،کوهها و معادن و منطقهء آب و هوایی و سردسیری و گرمسیری‏ و چشمه‏سارها و امثال آن بحث می‏کند.اینها هیچکدام‏ جزئی و کلی نیستند.هیچکدام عوارض ذاتی موضوع‏ علم نیستند.اینها جزء و کل‏اند.کل زمین یا کل منطقهء خاص موضوع جغرافیاست.
 
بحث دربارهء نهرها و دریاها و دریاچه‏ها و کوهها و امثال آن،علم‏ جغرافیا را تشکیل می‏دهد.بنابراین اگر ما بگوییم علم‏ موضوع می‏خواهد و باید از عوارض ذاتی آن علم بحث‏ بشود جغرافیا این چنین نیست،تاریخ این چنین نیست، هیئت این چنین نیست،نجوم این چنین نیست و بالاتر از همه عرفان این چنین نیست.چون مسائل عرفانی،کلی‏ و جزئی نیست که از عوارض ذاتی کلی بحث کند.و موضوع علم،کلی باشد نسبت به موضوعات مسائل‏ و محمولات هم عوارض ذاتی او باشند اساسا عوارض‏ ذاتی نمی‏پذیرد.عرض نمی‏پذیرد.این چنین نیست.
 
لذا بعضی نظرشان این بود که علم موضوع نمی‏خواهد و یک سلسله مجموعه مسائلی که با هم تناسب و سنخیت‏ داشته باشند می‏توانند یک علم تشکیل بدهند.این هم‏ در حقیقت یک خلطی است بین علوم حقیقی و علوم‏ اعتباری.اصل این حرف که«موضوع کل علم ما یبحث‏ فیه عن عوارضه الذاتیه»مال علوم برهانی است.علوم‏ برهانی عبارتست از طبیعیات،الهیات،ریاضیات، منطقیات و اخلاقیات،یعنی علمی که برهان می‏پذیرد.
 
وقتی برهان عقلی پذیرفت،بین محمول و موضوع باید ربط باشد و آن ربط هم باید ربط ضروری باشد تا انسان بتواند با استفاده از حد وسط،آن محمول را برای‏ آن موضوع ثابت کند.قهرا محمول باید از عوارض ذاتی‏ موضوع باشد که هر وقت موضوع است محمول باشد و هر وقت محمول است آن موضوع باید باشد.و گر نه اگر ما مجموعهء اطلاعات و آگاهی را علم‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) مرحوم آیت الله حاج سید محمد محقق داماد بنامیم و بعد بگوییم این علم موضوع ندارد یا عرض‏ ذاتی ندارد یا آن قاعدهء معروف در اینجا نیست،این هم‏ خلط مسائل حقیقی و اعتباری است.و هم چنین مسئلهء تمایز علوم گفته‏اند.تمایز علوم به چیست؟
 
بعضی گفته‏اند:به موضوعات است.مرحوم آخوند صاحب کفایه گفته‏اند:به غایت است.سیدنا الاستاد امام فرموده‏اند سنخیت و نحوهء تناسبی که بین مسائل‏ هست،تناسب علوم را به عهده دارد.اینها همه باز خلط علوم حقیقی و علوم اعتباری است،برای اینکه علوم‏ اعتباری اصلا وجود ندارد.مجموعهء امور اعتباری وجود واحد ندارد.اصلش اعتباری است که وجود ندارد.تک‏ مسئله‏اش وجود ندارد.فرضا از مجموعهء مسائل است.
 
در علوم حقیقی گر چه کثرت هست اما انسان وقتی نیکو بنگرد می‏بیند همهء اینها عوارض ذاتی یک واحد واقعی‏اند آن موجود واقعا موجود تکوینی است.حالا موجود تکوینی یا جزئی است یا کلی.بالاخره اگر ماهیت است،موجود است.اگر هویت است،موجود است.امور اعتباری اصلا وجود ندارند.ولی امور حقیقی چه کلی‏اش و چه جزئی‏اش واقعا موجود است.
 
کلی‏اش حقیقتا در ذهن موجود است.جزئی‏اش هم‏ حقیقتا در خارج هست.به تعبیر شیخ اشراق،بحث از ماهیت در فلسفه با اینکه فلسفه موضوعش هستی است‏ از آن نظر است که وقتی مسائل فلسفی را بررسی‏ می‏کنند،می‏رسند به اینکه می‏گویند:الموجود اما کلی‏ و اما جزئی.موجود کلی همان ماهیت و طبیعت است و موجود جزئی هم اشخاص هستند و بحث«الموجود اما کلی و اما جزئی»به مسائل ماهوی راه پیدا می‏کند.لذا در فلسفه بحث از ماهیت و جنس و امثال‏ اینها،که مرحلهء دوم اسفار را تشکیل می‏دهد،در جلد دوم اسفار هم مطرح است،از همین باب است که«الموجود اما کلی و اما جزئی»،کلی‏ می‏شود،کلی طبیعی و جزئی می‏شود ماهیت.پس‏ کلی یا در ذهن وجود دارد.یا وصف متعلق به موصوف‏ است و امثال آن.در امور حقیقی بالاخره وجود دارد.یا در ذهن یا در عین،یک وجودی دارند.اما وجود اعتباری به اعتبار معتبر است.
 
وقتی وجود نداشت، وحدت هم ندارد.وقتی وحدت نداشت،تمایز هم‏ ندارد.چیزی که موجود نیست،امتیازی هم نخواهد داشت.قهرا از وحدت علوم،علم واحد است،تمایز علوم،موضوع واحد می‏خواهد،عرض ذاتی می‏خواهد، از آغاز شروع کرده تا انجام.انسان می‏بیند که خلط امور حقیقی و اعتباری است.مگر بعضی از مسائل که‏ بحث اصولی محض باشد و اعتباری بودن خودش را حفظ بکند.مثلا همین بحث«طلب و اراده که در اصول‏ راه پیدا کرده است،این هم می‏تواند بحث فلسفی‏ باشد،هم می‏تواند بحث اصولی باشد و هم می‏تواند یک‏ بحث ادبی و لغوی باشد.اگر بحث طلب و اراده معنایش‏ این است که آیا در نفس انسان در کنار اراده،یک وصف‏ نفسانی هست به نام طلب؟آیا خدای سبحان در کنار اراده،یک وصف دیگری دارد بنام طلب؟آیا این وصف‏ در جهان هست یا نیست؟این یک بحث فلسفی است‏ و اگر چنانچه بحث این چنین طرح شد که مولی وقتی از ما به وسیلهء صیغهء امر چیزی خواست آیا اراده کرده است‏ یا طلب کرده؟اگر بگوییم ظاهرا امر ارادهء مولی است، امر،کاشفی از ارادهء مولی است.پس مولی ارادهء کرده‏ است،اگر بگوییم امر دلالت می‏کند و کشف می‏کند از طلب مولی،پس مولی طالب است.
 
این بحث،یک بحث‏ اصولی محض است،که آیا امر دلالت می‏کند و کاشف‏ است از طلب مولی یا از اراده؟آنگاه اگر کسی گفت بین‏ طلب و اراده فرق نیست،این نزاع لفظی است.اگر گفت‏ فرق هست،باید ثابت کند که امر،کاشف از ارادهء مولی است یا کاشف از طلب مولی است؟و اگر چنانچه به این صورت لفظی طرح بشود که آیا طلب‏ و اراده دو لفظاند دارای یک مفهوم و مثل انسان و بشر یک مفهوم را ایفا می‏کنند یا دو لفظاند و دو مفهوم را افاده می‏کنند،این می‏شود بحث ادبی و لغوی که باید به‏ لغت و موارد استعمال آن مراجعه کرد.در اصول اینگونه‏ بحثها هست که از منطق و از ادبیات کمابیش یک سلسله‏ امور راه پیدا کرده است؟اما اگر خواستند یک اصولی‏ مستدل باشند،اگر بحث حقیقی را از بحث اعتباری جدا می‏کردند،خوب یک اصولی قوی بودند.آنها که‏ می‏خواستند مستدل باشند اما از هر کجا که مددی‏ گرفته باشند،برایشان فرق نکند،احیانا گرفتار این‏ خلط می‏شوند و انسان از اول که شروع می‏کند تا آخر، می‏بیند که مسئلهء خلط امور حقیقی با خلط امور اعتباری وجود دارد.
 
حجت الاسلام استادی:حاج آقا استحضار دارید که الان گرایش خیلی زیادی هست به‏ اخلاق به نام عرفان.همهء کتابهای فلسفی و حتی کتابهای عرفانی هم،هر وقت خوانده‏ می‏شود،مورد بحث و گفتگو و نقد و انتقاد واقع‏ می‏شود.کتابهای اخلاقی تقریبا این جور نیست،یعنی هر کس که سراغ آن می‏رود، با حالت قبول با کتاب برخورد می‏کند.و می‏شنویم که این کتابهای اخلاقی که در دست‏ هست غالبا نقاط ضعف زیادی دارند.آیا کتاب‏ اخلاق مطمئنی داریم یا باز باید به سراغ‏ احادیث و اخبار برویم؟
 
استاد جوادی آملی:در مورد اخلاق بعد از مرحوم فیض ره،ما یادمان نیست که کسی اخلاق مستدل‏ نوشته باشد.اساس کار روایات است.آنها معلم‏ اخلاق‏اند چون رسول خدا ص را،خدای سبحان به عنوان‏ خلق عظیم معرفی کرده است،ایشان معلم اخلاق‏ بوده‏اند.منتها همانطوری که در فقه غیر از روایات چیز دیگری نیست.اما رویش کار کرده‏اند و به آن سازمان‏ داده‏اند،در اخلاق هم باید چنین باشد.مرحوم فیض‏ آمده یک مقدار کار کرده اما الگو را از غزالی گرفته.
 
غزالی روش اخلاقی را تنظیم کرده و از جای دیگر هم‏ شاید اخذ کرده است.به هر حال روی اخلاق کار نشده و اخلاق را احیانا فکر می‏کردند که مورد نیاز نیست و همان فقه کافی است در حالیکه فقه حکم را نشان‏ می‏دهد،اخلاق راه را نشان می‏دهد.مثلا فقه دارد که حسد حرام است اما چه کنیم که این پیدا نشود و اگر کسی خدای ناکرده به حسد مبتلا شد،چگونه‏ درمان کند؟آن نازک‏کاریهای فنی را اخلاق به انسان‏ نشان می‏دهد.انسان باید قوای نفس را بشناسد. تهذیب نفس را بشناسد و راهش را بشناسد و داروهای «شفاء لما فی الصدور»را بیاموزد.قرآن کریم در عین‏ حال که می‏فرماید:
 
«فی قلوبهم مرضا»
مرض قلب را هم‏ نشان می‏دهد.می‏گوید آن مردی که نتواند خود را در مقابل صدای نامحرم کنترل کند،قلبش مریض‏ است.
 
«لا تخضعن فی القول فیطمع الذی فی قلبه‏ مرض»
.این در فرهنگ قرآن است و خلاصه اگر کسی‏ نتواند خود را در برابر آهنگ صدای نامحرم کنترل کند، این می‏شود مریض.قرآن می‏فرماید:
 
«شفاء لما فی‏ الصدور»
راهش را هم نشان داده.منتها کسی باید این‏ را جمع‏بندی بکند.همانطوری که در فقه این‏ کار را کرده‏اند و در برخی از مسائل دیگر این‏ کار را کرده‏اند.
 
حجت الاسلام استادی:تا این کار نشده آیا مطمئن‏تر نیست که مردم به خود قرآن و روایات‏ مراجعه کنند؟چون می‏گویند بعضی از کتب‏ اخلاق بد آموزیهایی دارد.
 
استاد جوادی آملی:به این ترتیب چارهء دیگری‏ جز استمداد از سخنان معصومین ع نیست.کلام ایشان‏ بحق نور است.علامه طباطبایی ره احادیثی که‏ می‏خواندند،اسم تک تک روات را می‏بردند و لو راوی‏ ضعیف بود،و می‏گفتند که این بزرگوار این روایت را به‏ ما رسانده و سعی می‏کردند اسامی اینها را مثلا، در حوزه‏ها حفظ کنند.من در بین اساتید ندیدم کسی‏ که نهج البلاغه را مثل قرآن ببوسد.ولی از ایشان دیدم.
 
دکتر سروش:در بین کتابهای اخلاقی فکر نمی‏کنید المحجة البیضاء کتاب برجسته‏ای‏ باشد؟مرحوم طباطبائی هم خیلی به این کتاب‏ علاقه داشتند.
 
استاد جوادی آملی:بلی،بلی-مرحوم فیض هم‏ آدم موفقی بود.از شاگردان خوب مرحوم آخوند بود. خودش هم در همان وافی از مرحوم آخوند تعریف‏ می‏کند که:«استادنا فی علوم الحقیقیه»و شیفتهء روایات بود و محدث خوبی بود و بعد از دوران فلسفه و عرفان،به کتاب و سنت پرداخت و مسلط هم بود.
 
حجت الاسلام استادی:از سابق کتابهای‏ زیادی خوانده‏ایم و بسیار هم شنیده‏ایم که‏ بعضی‏ها«غلط انداز»خودشان را در مراحل‏ و مراتب عرفانی«جا»می‏زنند و بعضی‏ها هم‏ با عشق و علاقه‏ای که دارند گرفتار می‏شوند. تشخیص این گونه موارد چگونه است.جنابعالی‏ چه راهی را پیشنهاد می‏کنید؟
 
استاد جوادی آملی:راه تشخیص قطعی همان‏ میزانی است که خدای سبحان مشخص کرده است. کتاب و سنت قطعی.هر حالی که به انسان دست بدهد، باید با ظواهر دینی تطبیق داد.اگر مطابق شد با این‏ کتاب و سنت قطعی،که می‏پذیرد و خوشحال می‏شود و راه را ادامه می‏دهد و اگر مطابق با سنت قطعی نبود، نمی‏پذیرد.
 
اولین نشانه‏اش این است که انسان را خاکسار و متواضع کند.یعنی ثمرهء هر کدام از این سیر و سلوکها را مشخص کرده،مثلا وقتی که انسان نماز خواند، می‏خواهد بفهمد که این نمازش قبول شد یا نه.این‏ چنین نیست که حتما باید در قیامت مشخص بشود که‏ این نماز قبول شده یا نه.و در دنیا انسان برای تشخیص‏ راه نداشته باشد.اگر واقعا حساب کرد و دید که بعد از نماز به آلودگی و گناه مبتلا نشد،خدا را شکر کند که‏ نمازش پذیرفته شده چون
 
«ان الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر»
.و اگر بعد از نماز دید که تا غروب بالاخره به‏ آلودگی تن در داده،مطمئن باشد که این نماز مقبول‏ واقع نشده.صحیح است،اما مقبول نیست.اصلا نماز آن است که انسان را از بدی دور کند.علم هم‏ آن است که آدم را خاکسار بکند.الان برای اینکه معلوم‏ بشود،ما این مطلب را فهمیدیم یا نه؟البته یک حسابی‏ دارد که باید مطابق واقع باشد و اگر مطابق واقع شد، واقع در برابر خدا چگونه است؟آیا یک موجود واقعی‏ و حقیقی متکبر هست؟یا همه متواضع‏اند:
 
«له اسلم من‏ فی السموات و الارض»
.حالا اگر کسی مسئله‏ای را یاد گرفت،مثلا این حقیقت را یاد گرفت،این حقیقت‏ در عالم احتمال تکبر دربارهء آن هست یا او مسلم و مطیع‏ و منقاد است؟لسان قرآن کریم این است که سراسر جهان با طوع و رغبت به سراغ خدا و رسول او می‏روند.
 
هیچکدامشان نمی‏گویند:من.پس خاکساری و تواضع‏ در متن حقیقت هر هستی نهفته است.اگر کسی بخواهد بفهمد عالم شد یا نه؟حقیقتی را فهمید یا نه؟اگر خود را آزمود و دید از آن وقتی که وارد حوزه یا دانشگاه شده، متواضع‏تر و خاکسارتر شده است،خدا را شکر بکند که‏ چیزی فهمیده.و اگر نه،داعیهء و منیت و غرور در او پیدا شده،این عکس آنست.به هر حال هر چیزی نشانی‏ دارد.
 
دکتر سروش:تواضع که فرمودید،ثمرهء علم‏ است.قطعا همینطور است.منتها استدلالی که‏ کردید سؤال ایجاد می‏کند.وقتی همه چیز تسلیم خداوند است،آیا به این معنای حقیقی، خود شخص متکبر هم فی الواقع تسلیم خداوند نیست؟یعنی حتی اگر آدم متکبر هم باشد، چون شیئی است از اشیاء بالاخره جزو
 
«اسلم‏ من فی السموات و الارض»
است.
 
استاد جوادی آملی:بلی،تکبرش مسلم است‏ ولی خودش نه.
 
دکتر سروش:خود متکبرش هم مسلم‏ است.
 
استاد جوادی آملی:نه خودش دیگر مسلم نیست. البته در اسلام کلی چرا.
 
دکتر سروش:اصل مطلب کاملا قبول است، (به تصویر صفحه مراجعه شود) هدایت در قرآن‏ ؟؟؟استاد عبد الله جوادی آملی‏ مرکز نشر فرهنگی؟؟؟ اما آیا از این راه به آن نتیجه که می‏فرمایید می‏توان رسید؟
 
استاد جوادی آملی:یک حقیقتی است در خارج‏ به نام ذهن،یک کمالی هم هست به نام علم.اگر این‏ واقعا علم باشد،این علم باید خاضع باشد،اگر حقیقت‏ است.اگر وهم باشد،مال شیطان است.شیطان در برابر خدای سبحان می‏گوید:بلی!من می‏دانم«انا خیر منه»دیگر فرصت نداد که مثلا بگوید«هو کذا»اول‏ «انا»را مقدم آورد.بعد«خیر»را.این حقیقتی است‏ که به طرف خدا می‏رود.در روایات دارد که کافر ظل او سجده می‏کند ولی خود او سجده نمی‏کند.یعنی‏ تکوینش سجده می‏کند.اما خودش سجده نمی‏کند.
 
بحث در این است که انسان با حقیقت خارج یک‏ رابطه‏ای پیدا کرده به نام علم.آیا این علم است یا علم نما است؟اگر علم باشد،مثل حقیقت خارج مطیع‏ است.اگر وهم باشد،نه مثل خارج است،نه مثل‏ خودش.بلکه می‏گوید«انا».شیطان به صورت یک وهم‏ ممثل در آمده که قرین او است.همین که گفت«انا» معلوم می‏شود که وهم است.چون علم نمی‏گوید«انا»، علم می‏گوید:«هو»
 
دکتر سروش:ولی همان وهم،تکوینا ساجد و مسلم است.
 
استاد جوادی آملی:بلی خود تکبر این چنین‏ است.تکبر هم از آن جهت که بعد وجودی دارد،مسلم‏ است اما از آن جهت که نقص دارد مسلم نیست مثلا این‏ وهم،مسلم هست.چون یک هستی ذهنی است اما خارج را نشان نمی‏دهد.
 
دکتر سروش:با توجه به اشاراتی که راجع به‏ طلب و اراده داشتید نیز نکاتی که در مورد عرفان هم فرمودید،می‏خواهم از حضورتان‏ بپرسم:استحضار دارید که در فلسفهء مغرب‏ زمین،از اساسی‏ترین،بحثها که مقدم بر بسیاری از بحثها مطرح می‏کنند،مسئلهء «معنادار»بودن است،پاره‏ای از فیلسوفان‏ و منطق‏دانان جدید،به آن برخورد کرده‏اند.
 
بعضی از فیلسوفان گذشته ادعاهای بسیار پر طمطراقی کرده‏اند و بعد هم وقتی دیگران از (به تصویر صفحه مراجعه شود) آنها پرسیده‏اند که:معنای این حرفهایی که شما می‏زنید چیست پاسخ داده‏اند که شما عقلتان‏ نمی‏رسد.
 
اینگونه برخوردها،منطقیون را به این نتیجه‏ رسانید که در درجهء اول ما باید ببینیم که حرف‏ «معنادار»زدن،شرط و ضابطه‏اش چیست؟آیا هر کسی حق دارد هر چه را که از دهانش در می‏آید،بگوید و بعد بگوید این جزو آن‏ مکشوفات عمیق است و لو آنکه شما مخاطبان از آن سر در نیاورید؟خوب:ما در فلسفهء خودمان‏ هم عین همین ماجرا را داریم.سخنان بسیار بلندی داریم که همه معتقدیم خطابشان با اهلش‏ است و غیر اهل هم آنها را در نمی‏یابند خصوصا عرفان که سر تا پا چنین وضعی دارد.فرنگی‏ها آمدند و خواستند ضوابطی برای معنا داری‏ تعیین کنند.اول می‏خواستم از حضور شما سؤال کنم که آیا شما خود این بحث را یک‏ بحث فلسفی سودمند می‏دانید؟که فلسفه را نه‏ از کشف عوارض هستی،بلکه از معنا داری‏ جملات آغاز کنیم؟یعنی سخنان فیلسوفان را ابتدا از نظر مهمل بودن یا معنادار بودن‏ تجزیه و تحلیل کنیم؟به تعبیر دیگر آیا ما باید ضابطه‏ای بیندیشیم برای تمیز این گونه سخن؟ و سؤال دوم اینکه:آیا ما چنین ضابطه‏ای در فلسفهء خودمان داریم؟آیا متفکران ما در این زمینه‏ سخنی گفته‏اند اشاره‏ای کرده‏اند یا نه؟
 
استاد جوادی آملی:چون فلسفه،هستی‏شناسی‏ است،یعنی شناخت واقعیت و شناسایی آن.و راهش هم‏ همان منطق است،منطق-همانطوری که عرض شد- هم صورت را نشان می‏دهد و هم معنا را.یعنی ما با چه‏ قالبی و با چه ماده‏ای بیندیشیم.مسئلهء منطقی صوری‏ تا بحث قیاسات است و برهان این است که ما اندیشه را در چه ظرفی بریزیم؟اما صناعات خمس-که قسمت‏ اساسی منطق است-آن است که ما بر چه محوری‏ بیندیشیم.به ما گفته‏اند شئ باید یا بین باشد یا مبین.
 
یا باید اوّلی باشد یا به اوّلی ختم شود.یک حرف بلندی‏ مرحوم بو علی در الهیات شفا دارد.می‏فرماید که‏ خصوصیت فلسفه آن است که هرگز نمی‏گوید شما این‏ راه را طی کنید یا یک چند قدمی دست انسان را بگیرد (به تصویر صفحه مراجعه شود) و بعد بگوید بقیه راه را خودت طی کن،بلکه مانند آن‏ دستگاهی است که تمام این راه را صاف می‏کند تا به لبه‏ می‏رساند.بعد ظاهرا استشهاد می‏کند به همان«شکل‏ حماری»هندسهء اقلیدس و می‏گوید-شکل حماری در هندسهء اقلیدس این است که یک مثلثی ترسیم می‏کند که دارای سه ضلع است این شکل برای استدلال آن‏ است که در هر مثلثی دو تا ضلع بزرگتر از ضلع سوم‏ است.این مدعا آنقدر ساده است،که حمار هم متوجه‏ می‏شود.برای اینکه اگر علفی در یک زاویه بگذارید، حمار مستقیما همان ضلع را طی کند و به سراغ علف‏ می‏رود و نمی‏آید اول یک ضلع را طی کند،بعد ضلع‏ دوم را طی کند و به سراغش برود.برای اینکه اقرب‏ طرق آن است که مستقیما به سراغ آن علف برود مع ذالک در علوم عقلی به این هم اکتفا نمی‏کنند.بر این برهان قانون می‏آورند که هیچ شبهه‏ای نماند.
 
می‏گوید ما در براهین باید به اینجا برسیم،حتی برای‏ مسئلهء«بطلان دور»که همه می‏دانند،دور باطل است، برهان اقامه می‏کند که دور ظاهرا مستحیل نیست چون‏ دور اگر حق باشد،جمع دو مثل است،ضدین که محال‏ است،جمع مثلین محال است تسلسل محال است و دور مخصوصا محال است.برای هم برهان اقامه می‏کند که: اگر دور باشد،یعنی‏ «الف»مقدم بر«ب»باشد و«ب»مقدم بر«الف»باشد، پس لازمه‏اش آن است که«تقدم الشئ علی نفسه»لازم‏ بیابد یعنی«الف»بر خودش مقدم بشود و چرا این‏ محال است؟برای اینکه لازمه‏اش این است که«الف» وقتی که«نیست»باشد،بازگشت دور به جمع نقیضین‏ است.لذا ایشان می‏فرماید شما در مسائل این چنین‏ نیندیشید که همین که آن مطلب رخی نشان داد،شما اکتفا کنید.بلکه بکوشید که همهء موارد ابهام را برطرف‏ کنید تا متهم به کج اندیشی نشوید.ناچار مسئله را به‏ اولی ختم می‏کند.لذا می‏گوید یک مطلب هست و آن‏ استحالهء جمع نقیضین است.این حرف بلند بهمنیار را مرحوم آخوند،با عظمت ذکر کرده‏اند.می‏گوید بهمنیار سخنی دارد این سخن هم در التحصیل است‏ و مرحوم آخوند هم این مسئله را با تجلیل در مسئلهء علم‏ نقل می‏کند و می‏گوید:«وزان مسئله امتناع نقیضین‏ و اشتباه نقیضین نسبت به همهء مطالب اندیشیده‏ و معقولات و تفکرات،وزان باری تعالی است نسبت به‏ عالم.»اگر خدایی نباشد،هستی در عالم نیست و اگر اجتماع نقیضین و امتناع نقیضین که مستحیل است، نباشد،اندیشه‏ای در جهان نیست.بالاخره باید به اینجا ختم بشود.
 
دکتر سروش:یعنی جزم به حکم نیست نه‏ اینکه خود اندیشه نیست.مواد اندیشه‏ها که‏ می‏تواند باشد.
 
استاد جوادی آملی:بلی.در حقیقت وقتی که‏ تصور شد،تصدیق شد.انسان بداند که این را هم دارد و هم ندارد باز هم تصور نیست.چون هم تصور کرده و هم‏ نکرده حتی در تصور هم باز این مسئله پیش می‏آید و لو انسان هنوز رابطهء محمول و موضوع را نسنجیده باشد. باید بداند که من این را تصور کرده‏ام،بعد سراغ‏ محمولش حرکت کند.در این حال هم بداند که تصور کرده است هم نداند که تصوری کرده است.این است‏ که این هم از دستش گرفته می‏شود.بنابراین راهش این‏ است که به آن صناعات خمس بیشتر بپردازند.لذا می‏گویند در منطق،قسمت برهان،فریضه است و دیگر قسمتها نافله و این راه است که هم انسان دیگری را متهم‏ نمی‏کند و هم خود متهم نمی‏شود.باید طوری باشد که‏ رابطهء محمول و موضوع،ضروری باشد،ذاتی باشد، کلی باشد،دائمی باشد.این که شد.این می‏شود معیار.آن وقت این اگر مبین شد،به این اوّلی و بیّن باید ختم بشود.وقتی به این بین و به این اولی ختم شد، دیگر هر گونه غائله تهمت و بامعنا گفتن و بی‏معنا گفتن‏ و امثال ذلک زدوده می‏شود.با این سرمایه و با این‏ پذیرش منطقی،آن وقت انسان وارد هستی شناسی‏ می‏شود.
 
دکتر سروش:یعنی می‏فرمایید که ضابطهء معنادار بودن،ختم شدن سخن است به‏ اولیات؟از طریق به اصطلاح استنتاجات منطقی؟
 
استاد جوادی آملی:یعنی انسان وقتی به هستی‏ شناسی استدلال می‏کند،قیاسی که تشکیل می‏دهد، این دو تا مقدمه‏اش یا باید بیّن باشد یا مبین.یا بلا واسطه‏ یا مع الواسطه.باید به مسئلهء آن اوّلی ختم شود تا کسی‏ نتواند شک کند یا متهم کند.
 
دکتر سروش:در علومی که فلسفه نیست، در تجربیات و طبیعیات و امثال اینها که به اولیات‏ ختم نمی‏شود،آنها چگونه‏اند؟
 
استاد جوادی آملی:آنها هم به اولیات ختم‏ می‏شوند.مثلا در علوم تجربی،اجتماع نقیضین است‏ در محور خاص.در هستی شناسی اجتماع نقیضین است‏ در محور کلی.هر علمی به اندازهء محور خاص خود اجتماع‏ نقیضین دارد.مثلا در علوم ریاضی می‏گویند که‏ «العدد اما زوج و اما فرد»این منفصلهء حقیقیه در موردش تردید نیست.این کلمهء«اما»یا«او» جزم به تنافی است.نه تردید است.بعد انسان مردد است که«اما»این است یا نه؟این مردد است یک وقتی‏ جزم به تنافی می‏کند.حکم می‏کند قطع پیدا می‏کند که آن هست این نیست و این هست و آن نیست.در منفصلهء حقیقیه جزم به تنافی است و اگر جزم نباشد، قضیه نیست.اگر قضا و خودآگاهی نبود،قضیه‏ نمی‏بود.بنابراین در منفصله جا برای تردید نیست.
 
انسان جازم است.می‏گوید که اگر زوج بود،فرد نیست و اگر فرد بود،زوج نیست.اجتماع هر دو مستحیل امتناع هر دو مستحیل چرا؟برای اینکه زوجیت‏ و فردیت در محور عدد،متناقض همدیگرند.البته‏ ممکن است یک چیزی نه زوج باشد نه فرد،مثل این‏ کتاب،خوب.این محذور هم لازم نیامد.اما از محور خود بیرون رفته در مسئلهء اینکه«الموجود اما مادی‏ و اما مجرد»چنین است.در مسئلهء علوم ادبی،مثلا این‏ اسم یا معرب است یا مبنی.در محور خودش،نه معرب‏ باشد نه مبنی،یا هم معرب باشد هم مبنی،این کلمه‏ یا مهمل است یا مستعمل.این لفظ یا مهمل است یا مستعمل.در محور ادبیات،این هم مستعمل باشد و هم‏ مهمل،ممکن نیست،همهء علوم،و لو ساده‏ترین علوم و لو اعتباری هم که باشند،اگر انسان بخواهد یقین اعتباری‏ پیدا کند،زیر بنایش مسئلهء تناقض است.در علوم‏ اعتباری،یقین اعتباری است.در علوم تجربی یقین‏ تجربی است در علوم ادبی،یقین ادبی است.زیر بنای‏ همهء اندیشه،این مسئله است.
 
دکتر سروش:بفرمایید که اگر چیزی به‏ اولیات ختم نشد،بی‏معنا است یا باطل است؟ استاد جوادی آملی:خیر،یعنی یقین ندارد.
 
دکتر سروش:صحبت سر معنا داری آن‏ است.
 
استاد جوادی آملی:بامعنا،یعنی مستعمل.
 
دکتر سروش:اگر ختم نشد،باطل است‏ یا غیر مجزوم است یا بی‏معناست؟
 
استاد جوادی آملی:بی‏معنایی که غربیها گفتند،در برابر معنا داری که علمای ما گفته‏اند،یعنی‏ بی‏حقیقت.
 
دکتر سروش:یعنی غرض این بود که چنان‏ سخنانی یاوه است؟یعنی اصلا هیچ تصوری را افاده نمی‏کند؟
 
استاد جوادی آملی:یعنی ما نمی‏فهمیم.
 
دکتر سروش:بلی یعنی اصلا گوینده چیزی‏ نگفته.غرض این است.حالا نظر حضرت عالی‏ این است که اگر به اولیّات ختم نشد،واقعا بی‏معنا است؟بگذارید یک مثالی خدمتتان‏ عرض کنم.اگر کسی بگوید که چهارشنبه مثلث‏ است،این چیست؟این سخن بی‏معنا است یا سخن با معنای باطل است؟کدام یکی است؟این‏ مثالی است که زده‏اند.
 
استاد جوادی آملی:اگر کسی گفت چهارشنبه‏ مثلث است،یک قضیه‏ای است که مطابق با واقع نیست.
 
دکتر سروش:خوب،پس غلط است.
 
استاد جوادی آملی:بلی،یعنی مطابق با واقع‏ نیست.
 
دکتر سروش:پس معنا دارد؟
 
استاد جوادی آملی:بلی،چون غلط مال مفرد است نه مال قضایا.
 
دکتر سروش:چیزی را می‏شود گفت مطابق‏ با واقع یا غیر مطابق با واقع که معنایی داشته‏ باشد.اگر چیزی بی‏معنی بود دیگر نه از حقش‏ و نه از باطلش نمی‏توان سخن گفت.اینکه‏ می‏فرمایید غیر مطابق با واقع،یعنی معنا دارد.
 
استاد جوادی آملی:مفرداتش معنا دارد.خود جمله،این محمول مال این موضوع‏ نیست.منتها گاهی شأنیت‏ هست.مثلا ما می‏گوییم معنا دارد ولی کاذب است. گاهی شأنیت ندارد.می‏گوییم معنا ندارد،مهمل است. مثلا زید آمد یا زید نیامد.یکی از این دو صادق است، دیگری کاذب.ولی هر دو معنا دار است.چرا؟برای‏ اینکه آمدن می‏تواند به زید نسبت داده شود،نیامدن‏ هم می‏تواند.اما مثلث و مربع نمی‏تواند با زمان نسبت‏ داشته باشد.زمان مثلث و مربع نخواهد بود.بنابراین، این محمول با این موضوع مطابق با واقع نیست.اینکه‏ مطابق با واقع نیست،یا برای آن است که اصلا شأنیت‏ ندارد یا برای آن است که شأنیت دارد ولی او اتصاف‏ ندارد.اگر چنانچه خطاب یعنی محمول مطابق با واقع‏ نیست.این قضیه مطابق با واقع نیست.اعم از آنکه‏ آنجائی را که شأنیت داشته باشد و شأنیت نداشته باشد، را می‏گیرد.این قضیه مطابق با واقع نیست.
 
دکتر سروش:بلی کاذب است.
 
استاد جوادی آملی:بلی کاذب است.
 
دکتر سروش:پس اگر کاذب است،یعنی‏ معنا دارد.
 
استاد جوادی آملی:اما خود محمول معنا دارد. چون معنا اگر برای کلمه به کار می‏برند یعنی برای‏ عبارت.
 
دکتر سروش:برای عبارت،برای قضیه، برای هیئت ترکیبیه چطور؟
 
استاد جوادی آملی:برای قضیه،اصطلاحا نمی‏گویند که معنا دارد یا معنا ندارد.در این قضیه‏ محمول معنا دارد.موضوع معنا دارد.رابطه وجود ندارد.اگر رابطه وجود داشت،می‏شود صدق.نداشت، می‏شود کذب.قضیه متصف می‏شود به صدق و کذب. نه به مهمل و مستعمل.مفردات‏اند که معمولا یا مهمل‏اند یا مستعمل‏ دکتر سروش:خوب آن فیلسوفان حرفشان‏ همین است و می‏گویند قضیهء معنا دار متصف‏ می‏شود به صادق و کاذب.جملهء بی‏معنا،اصلا چنین اقسامی ندارد.
 
استاد جوادی آملی:پس یعنی کاذب است.
 
دکتر سروش:ابتدا باید دید که‏ معنادار است؟تا بعد به سراغ صدق و کذبش‏ برویم همین«چهارشنبه مثلث است»را اول‏ باید تصمیم گرفت که حرفی زده شده یا نه؟تا دو مرتبهء بعد بگوئیم که مطابق با واقع هست یا نه.من از بیانات حضرت عالی استفاده کردم که‏ شأنیت را نوعی ملاک برای معنا داری ذکر فرمودید.اینطور هست؟
 
استاد جوادی آملی:مثلا یعنی معمولا،در مفرد می‏گویند این یا معنا دارد یا ندارد.در قضایا می‏گویند یا صادق است یا کاذب.حالا اگر آن آقایان‏ اصطلاحی داشته باشند که مثلا قضایا را هم بگویند معنادار،قضایا موضوعش باید معنا داشته باشد. محمولش باید معنا داشته باشد.اگر چنانچه محمول با موضوع رابطه داشت،می‏شود صادق.اگر محمول با موضوع رابطه نداشت،می‏شود کاذب.حالا این عدم‏ ارتباط یا برای عدم شأنیت است یا برای عدم فعلیت‏ است.یک وقت است که انسان می‏گوید:«این شکل‏ مثلث نیست».اینجا شأنیت دارد ولی رابطه ندارد. برای اینکه این شکل از چهار ضلع تشکیل شده و مثلث‏ از سه ضلع تشکیل می‏شود.این سطح می‏تواند سه ضلع‏ داشته باشد.سه تا خط او را احاطه کرده باشند ولی‏ الان چهار تا خط او را احاطه کرده‏اند.این سطح‏ می‏توانست مثلث بشود،ولی حالا مربع شده است.و اما اگر مثلا گفتیم چهارشنبه مثلث است،یا نه؟چون زمان‏ تثلیث و تربیع هندسی بر نمی‏دارد،اصلا شأنیت این را ندارد.اگر کسی اصطلاحش این باشد که قضایایی که‏ محمولاتشان به هیچ نحوه ارتباط با موضوع‏ ندارند،مهمل‏اند،خوب‏ بلی.اینجا هم می‏شود گفت که معنا دار نیست.اصلا معنایی ندارد.
 
دکتر سروش:ببخشید ولی وقتی گفتید معنا ندارد،بحث صدق و کذب نمی‏شود کرد. چون صدق و کذب مال یک چیزی است که‏ معنایی داشته باشد.
 
استاد جوادی آملی:بلی.آن وقت می‏شود گفت‏ که معنا ندارد.اگر معنا نداشت،دیگر نوبت به صدق و کذب نمی‏رسد.ولی اگر گفته شد که معنا داشتن مال‏ مفرد است نه مال قضایا،اگر فقط برای معنا وضع شده‏ بود،اگر معنا دارد مفرد است،اگر برای معنا وضع نشده‏ بود،می‏گویند مهمل.آن وقت مهمل و مستعمل یعنی‏ معنا دار و بی‏معنا.صدق و کذب.یعنی مطابق با واقع و غیر مطابق با واقع.حالا ما اگر خواستیم قضیه بگوئیم، اگر کسی گفت این قضیهء شما معنا ندارد،یعنی بین‏ محمول و موضوع رابطه‏ای نیست.مثل همان‏ «چهارشنبه مثلث است.»برهان اقامه می‏کند که اولا این چهارشنبه نیست،ثانیا این مثلث نیست.این شکل‏ است و آن مربع است و امثال ذالک.موضوع را تصویر می‏کند.محمول را تصویر می‏کند،رابطهء موضوع و محمول را تصویر می‏کند.قهرا هم معنا داشتن روشن‏ می‏شود هم صدق،منتها برای اینکه معلوم بشود طرفین‏ معنا دارند،مفردات را تنظیم کردن،یعنی از اول منطق‏ تا باب قضایا،یعنی بحث مدخل،بحث کلیات خمس، بحث تصور و تصدیق و حد و رسم است.انسان‏ مفرد شناس باشد،وقتی آن مسائل تمام شد،یعنی‏ مفرد شناس شد و باب حد و رسم تمام شد،آن وقت‏ قضیه شناس می‏شود و منطق این دو رسالت را دارد.
 
یکی حد شناسی و یکی برهان شناسی.لذا قسمت مهم‏ منطق برای آن است که انسان تصورات خوب داشته‏ باشد.قسمت مهم دیگرش برای داشتن تصدیقات خوب‏ است.در حقیقت این دو رکن چون خیلی شبیه هم‏ هستند،این را در برهان علی حده ذکر می‏کند.لذا کتاب الحد و البرهان ذکر می‏کند.این حد در حقیقت‏ برای مفرد شناسی است و آن برهان برای قضیه شناسی‏ است.
 
کیهان فرهنگی:ظاهرا حضرت عالی‏ خاطراتی شنیدنی دارید،اگر مایل هستید به‏ بعضی از آنها اشاره بفرمایید.
 
استاد جوادی آملی:یکی از خاطرات خوب‏ دوران تحصیل بنده توسلی بود که حضرت آیت الله‏ العظمی آقا شیخ محمد علی اراکی تعلیم می‏دادند.این‏ واقعه را من به این صورت یادداشت کردم.آن واقعه این‏ بود که ما طلاب مباحثه می‏کردیم تا اینکه بحث ما به‏ نماز جمعه رسید،مسئله فقهی غائله برانگیزی است هم‏ از عملش هم علمش،روز دوشنبه هفتم ذیقعده 1393 مطابق با 12 آذر 1352 هجری شمسی در بحث ما جناب آقای آقا سید حسن موسوی لنگرودی بودند و حضرت حجت الاسلام و المسلمین آقا شیخ فاضل کرمی‏ زنجانی.نظر این بزرگواران مطابق با نظر مرحوم‏ صاحب جواهر بود.استدلال می‏شد به این کلمه«الف‏ لام»که«الامام»دارد که منظور از این امام،امام‏ معصوم س است.استدلال به نظر من قوی نیامد و قهرا بحث از حالتی که باید باشد بیرون رفت.گر چه خیلی از سنت و سیره بیرون نرفت ولی خوب بالاخره نباید بحث‏ به آنجاها می‏کشید.بحث در پیرامون«صلوة جمعه» جلد 11،صفحهء 172 جواهر،جدال برخاست.
 
قهرا تعبیراتی که احیانا مناسب جلسه نبود از زبان بیرون‏ آمد.بعد از پایان مباحثه،با ندامت و انابت و پریشانی‏ و پشیمانی و استعاذت و استغفار به منزل آمده و به انجام‏ فریضهء ظهر و عصر مبادرت کردم با همان انکسار و نگرانی درونی،کنار سفره رفته و بعد از تناول غذا، مقداری دربارهء بعضی از درسهای فرزندم که به تحصیل‏ علوم دینی اشتغال دارد کمک فکری کردم.آنگاه طبق‏ معمول خوابیدم.گرچه همیشه در خوابم،در عالم رؤیا، «بین النوم و الیقظه بل کانت یقظه غالبة علی النوم» یعنی خواب نبودم،چشم بسته بود ولی بیدار بودم. دیدم صحنه‏ای است و عده‏ای از آقایان طلاب علوم دینی‏ ایدهم الله شرف حضور دارند.از جمله حضرت آیت الله حاج شیخ محمد علی‏ اراکی-که از مراجع علمی و از اساتید طراز اول و از لحاظ زهد شهرهء حوزهء علمیه می‏باشند-خدمت ایشان‏ رسیدم و مورد احترام حاضرین واقع شدم و به تحیت‏ آنان پاسخ دادم.
 
بنده از نزدیک با ایشان هیچگونه‏ معارفه‏ای نداشته‏ام ولی در همین حالت هنگام جواب‏ دادن به تحیتم با یک چهرهء آشنا و با آهنگی‏ خیرخواهانه و دلپذیر فرمودند:«انک میت و انهم‏ میتون»که ظاهرا این جمله را هم فرمودند که:«ثم‏ انکم یوم القیامة عند ربکم تختصمون»آن قدر این حالت‏ شیرین و گوارا بود که هم به اضطراب گذشته خاتمه داد و هم خبر مرگ:«انک میت و انهم میتون»این بیان با شیوایی و شوق کم نظیری ادا شد و به قدری این واقعه‏ گرانمایه بود که بخوبی احساس می‏کنم که می‏خواستم‏ بیدار نشوم و همان حالت ادامه داشته باشد یعنی همان‏ لحظهء بین النوم و الیقظه،ولی متأسفانه«دولت مستعجل‏ بود»سپس برخاسته،بعد از وضو 2 رکعت نماز گزاردم و ثواب آنرا در صورت قبول به روح مطهر سید المرسلین ص‏ و روضهء منورهء صدیقهء طاهره و ارواح طیبهء ائمه ع و پدر و مادر و اساتید و جمیع اصدقا اهدا کردم.آنگاه نذر نمودم که هیچگاه در مفاوضات علمی و مباحثات،مانند آن جدل،جدال ننمایم و مانند آن تعبیرات که البته‏ خیلی دور از رسم و سنت درس و بحث نبود نگویم و خدای متعال را در این میثاق شاهد قرار دادم و جمیع‏ انبیاء ملائکه علیهما السلام را شهدای آن قرار دادم.
 
حجت الاسلام استادی:خبری هم از حضرت عالی دربارهء مقام ابراهیم در مکهء مکرمه‏ نقل شده است.
 
استاد جوادی آملی:از مکهء مکرمه خاطرهء خوبی‏ دارم.در سفری که سال 51-50 مشرف شدیم.در آن‏ سفر دستمان به«حجر»نرسید و نتوانستیم استلامی‏ کنیم،ولی در کنار مقام،بالاخره فرصت مختصری‏ دست می‏دهد،مقام ابراهیم سنگی است که‏ در قفسه‏ای قرار دارد و اثر دو قدم بر آن است.اما اثر انگشت به نظر نمی‏آید،چند سانتی ضخامت دارد و معروف است که اثر دو پای ابراهیم س است و حضرت‏ روی این سنگ پا می‏گذاشته‏اند و بنای کعبه را می‏چیده‏اند.این به ذهن نمی‏آید که این اثر دو تا پا باشد برای اینکه هیچ اثر انگشتی نیست مگر اینکه کفش‏ باشد،که باز ممکن است قابل توجیه باشد.بالاخره‏ مثل اینکه باور کردنش تعبد بیشتری می‏طلبد و همانطور که من نگاه می‏کردم به این حجر مبارک، خوب که نگاه کردم دیدم که،سمت چپ آن سنگ است‏ -اگر کسی پشت به کعبه بایستد-روی آن نوار با خط خیلی عالی نوشته
 
«و لا یؤده و حفظهما»
این جملهء مبارک«آیة الکرسی»را که خدای سبحان می‏فرماید حفظ آسمان و زمین برای ما دشوار نیست و ما را خسته‏ نمی‏کند.حفظ این هم ما را خسته نمی‏کند.ما اگر بخواهیم اثر این دو پا را حفظ بکنیم،برای ما خیلی‏ خستگی ندارد.
 
«لا یؤده حفظهما»
وقتی من این‏ جملهء مبارکه را در نوار این سنگ دیدم خیلی خوشحال‏ شدم و برای دوستان نقل کردم.آقایان و دوستانی که در سنوات بعد به مکه مشرف شدند برای اینکه این خط را با این خصوصیت ببینند،هر چه گشتند آنرا نیافتند و من‏ خودم اخیرا که باز مشرف شدم رفتم ببینم هر چه گشتم‏ نبود.آن کسی که مسئول آن قسمت است گفت دنبال‏ چه می‏گردی؟گفتم:یک چنین چیزی.گفت:مگر اینکه‏ در کتاب خوانده باشی،اینجا نیست.آنجا واقعا آیات‏ و بینات است.
 
کیهان فرهنگی:در مورد تدریس و تألیفاتتان‏ بفرمایید.
 
استاد جوادی آملی:عرض کنم که با بضاعت‏ مزجاتی که خدای سبحان به ما داد،توفیقمان در تألیف‏ فقه و اصول بیشتر از توفیقی بود که در تدریس فقه و اصول داشتیم.اما توفیق ما در تدریس فلسفه و عرفان‏ بیش از توفیقی بود که در تألیف اینها داشتیم.در قسمت‏ فقه و اصول،تقریبا یک دورهء اصول امام نوشته شده و پنج سال درس خارج آیت الله میرزا هاشم آملی و بیش از 12 سال فقه مرحوم آیت الله داماد را نوشته‏ایم.یک‏ مقدار هم درس مرحوم بروجردی نوشته شده و یک‏ کمی هم درس امام.اینها نوشته‏هایی بود در فقه.
 
اما آنچه که چاپ شده و یا زیر چاپ است، تقریرات حج،صلوة،صوم و اعتکاف آیت الله داماد است.در فلسفه از شرح تجرید تا الهیات شفا را بعضی دو دوره بعضی یکبار و بعضی سه بار درس‏ گفتیم.تحصیل بهمنیار را یک دوره درس گفتیم.
 
الهیات شفا،دو دور قبل از پیروزی انقلاب درس‏ گفتیم،یک دور در ایامی که در شورای عالی قضایی‏ سمت داشتیم،آنجا بیان شد.شواهد الربوبیه هم به‏ اواخر رسید و تمام شد.اما شرح اشارات را بعضی‏ قسمتهایش دو دور،بعضی قسمت‏هایش یک دور و بعضی از قسمت‏هایش را سه دور درس گفتیم.اسفار هم همچنین،بعضی قسمتهایش دو دور و بعضی‏ قسمتهایش سه دور درس گفته شد فصول هم همین‏ طور.در مورد نوشته‏ها هم چند جلد از تقریرات مرحوم‏ علامه داماد چاپ شد.تفسیر موضوعی هم دو جلدش‏ چاپ شد.خمس رسائل هم به چاپ رسیده که به زبان‏ عربی است.
 
کتابهایی هم در مسائل دیگر چاپ شده:مانند هدایت در قرآن،علی بن موسی الرضا و الفلسفة الالهیه،مبداء و معاد و از این قبیل.
 
کیهان فرهنگی:از حضور استاد جوادی آملی‏ و دیگر آقایان که در انجام این گفتگو یاریمان‏ دادند،سپاسگزاریم.
 
 
منبع: کیهان فرهنگی،آذر 1364

 

دریافت کد : توجه : شما میتوانید با تغییر مقادیر width و height در کد فوق عرض و ارتفاع دلخواه خود را تنظیم کنید.
نظر شما :
captcha
  • محل تبلیغ شما در پورتال مناظره و گفتگو
آیت الله استاد عبدالله جوادی آملی فقیه و شارح حکمت متعالیه | بخش سوم
 
بنظر شما شبکه های اجتماعی در فضای مجازی برای نشر معارف دینی تا چه اندازه مفید بوده اند ؟
زیاد
48%
 
متوسط
20%
 
کم
30%